نبرد جمل

--------------------------- تصوير جلد 1 ---------------------------
نبرد جمل
جنگ بدر دوم در برابر بنى هاشم
على كورانى عاملى
مترجم : سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )
--------------------------- 1 ---------------------------
بسم الله الرحمن الرحيم
--------------------------- 2 ---------------------------
.
--------------------------- 3 ---------------------------
نبرد جمل
( جنگ بدر دوم در برابر بنى هاشم )
على كورانى عاملى
مترجم : سيد ابو القاسم حسينى ( ژرفا )
--------------------------- 4 ---------------------------
نبرد جمل
( جنگ بدر دوم در برابر بنى هاشم )
مؤلف : على الكورانى
ناشر : نور على نور ، ( قم )
چاپ : اول
تاريخ نشر : دى ماه 1397
چاپخانه : باقرى - قم .
تيراژ : 2000 نسخه .
شابك : 2 - 98 - 8016 - 964 - 978
نشانى مركز پخش :
قم - خيابان مصلى قدس - پلاك : 682 . ص - پ : 158 - 37156 - تلفن : 025132926175
تمامى حقوق متعلق به مؤلف مىباشد .
سرشناسه : كورانى ، على ، 1944 - م Kurani . Ali / عنوان قراردادى : " سيره الأمير المؤمنين حرب الجمل ، بدر الثانية ضد بني هاشم ، فارسى : عنوان ونام پديد آور ، نبرد جمل : ( جنگ بدر دوم در برابر بنى هاشم / على كورانى عاملى : مترجم ، سيد ابوالقاسم حسيني ( ژرفا ) . / مشخصات نشر : قم : نور على نور ، 1397 . / مشخصات ظاهرى : 688 ص . / شابك 9789648016482 / وضعيت فهرست نويسى ، فيپا / موضوع : علي بن أبي طالب ( ع ) ، امام اول ، 23 قبل از هجرت - 40 ق . - جنگها / موضوع Ali ibn Abi - talib , Imam I . 600 - 611 - Wars / موضوع : جنگ جمل ، 36 ق . / موضوع : Camel , Battle of the , Iraq ، 656 / موضوع ، اسلام - تاريخ - از آغاز تا 41 ق . / موضوع : Islam - History - To 661 / شناسه افزوده / حسينى ، سيد ابوالقسام ، 1341 - ، مترجم / رده بندى كنگره : BP 37 / 95 / ج 8 ك 9 1397 / رده بندى ديويي : رده بندى ديويي 297 / 951 / شماره كتابشناسى ملى : 5391287
--------------------------- 5 ---------------------------
فهرست
--------------------------- 6 ---------------------------
.
--------------------------- 7 ---------------------------
.
--------------------------- 8 ---------------------------
.
--------------------------- 9 ---------------------------
.
--------------------------- 10 ---------------------------
.
--------------------------- 11 ---------------------------
.
--------------------------- 12 ---------------------------
.
--------------------------- 13 ---------------------------
.
--------------------------- 14 ---------------------------
.
--------------------------- 15 ---------------------------

سخن نويسنده

هنگامى كه نگارش كتاب « نبرد جمل » را به پايان بردم ، يكى از دانشوران پيشنهاد نمود كه آن را به صورت مستقل به چاپ رسانم و در انتظار تكميل ديگر مجلدهاى مجموعه « سيره اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) » نمانم . من اين پيشنهاد را پسنديدم ؛ زيرا نبرد جمل ، موضوعى است مستقل كه در اين مضمون خلاصه مي‌شود : خوددارى قريش از پذيرش خلافت علي ( عليه السلام ) و بسيج شدن براى نبرد با وي . نيز اين نخستين نبردى است كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) آن را پيش‌بينى نمود و فرمود : « همانا از شما ، كسى براى پاسدارى از تأويل قرآن نبرد خواهد نمود ، همان سان كه من براى پاسدارى از نازل شدن آن نبرد نمودم . » ابوبكر گفت : « آيا آن فرد ، من خواهم بود ؟ » فرمود : « نه ؛ بلكه آن فردى است كه اكنون در حال پينه زدن كفش است . »
و در اين حال ، كفش خود را به على سپرده بود تا آن را پينه بزند . ( مجمع الزوائد : 5 / 186 ؛ اين روايت بنا بر شرط مسلم و بخاري ، صحيح شمرده شده است . )
جمل ، همان نبردى است كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) درباره آن به علي ( عليه السلام ) فرمود : « همانا خداوند جهاد با فتنه‌زدگان را بر تو واجب نموده ، همان سان كه جهاد با مشركان را بر من واجب نمود . » على گويد : گفتم : « اى رسول خدا ! اين فتنه چيست كه در آن ، بر من جهاد واجب شده است ؟ » فرمود : « آنان گروهى هستند كه شهادت مي‌دهند جز خداوند معبودى نيست و من رسول خدا هستم ؛ اما با سنت مخالفت مي‌كنند . » گفتم : « اى رسول خدا ! پس بر چه اساس ، با آنان نبرد كنم ، حال آن كه ايشان به همان چيزى شهادت مي‌دهند كه من
--------------------------- 16 ---------------------------
مي‌دهم ؟ » فرمود : « بر اين اساس كه در دين بدعت مي‌نهند و با امر [ امامت ] مخالفت مي‌كنند . » گفتم : « اى رسول خدا ! تو مرا وعده دادى كه شهيد خواهم شد . پس از خداوند درخواست كن كه شهادتم را فراروى تو قرار دهد . » فرمود : « اگر چنين شود ، چه كسى با عهدشكنان و ستم‌پيشگان و از دين بيرون شدگان نبرد خواهد كرد ؟ آگاه باش كه من به تو وعده دادم كه شهيد خواهى شد و به زودى به شهادت خواهى رسيد . سرت را ضربت خواهند زد و به خون خضاب خواهد شد . در آن حال ، صبوري‌ات چه سان خواهد بود ؟ » گفتم : « اى رسول خدا ! اين ، جايگاه صبر نيست ؛ بلكه جايگاه شكر است . » فرمود : « آري ؛ درست مي‌گويي . پس براى دادخواهى آماده شو كه قرار است دادخواهى كني . » گفتم : « اى رسول خدا ! كاش اندكى بيشتر برايم شرح دهي . » فرمود : « همانا امتم پس از من دچار فتنه خواهد گشت و قرآن را تأويل خواهد نمود و به رأى خود عمل خواهد كرد و به نام نبيذ ، شراب را ؛ به نام هديه ، رشوه را ؛ و به نام بيع ، ربا را حلال خواهد شمرد و قرآن را از حقيقت خود تحريف خواهد نمود و گمراهى چيره خواهد شد . در اين حال ، در خانه خود بمان تا آن‌گاه كه رشته حكمرانى را به دست گيري . هنگامى كه به حكومت رسي ، سينه‌ها بر ضد تو به خروش خواهند آمد و اوضاع و احوال ، برايت دگرگون خواهد گشت . در آن حال ، براى پاسدارى از تأويل قرآن نبرد كن ، همان سان كه من براى پاسدارى از نازل شدنش نبرد كردم . حالِ ايشان در اين وضع دوم ، چيزى جز حال ايشان در همان وضع نخست نيست . » گفتم : « اى رسول خدا ! اين فتنه‌زدگان پس از شما را در كدام جايگاه قرار دهم ؛ جايگاه فتنه يا ارتداد ؟ » فرمود : « در جايگاه فتنه قرارشان ده . آنان در اين فتنه سرگردان مي‌مانند تا زمانى كه عدل ، ايشان را فراگيرد . » گفتم : « اى رسول خدا ! آيا اين عدل از ما خواهد بود يا ديگران ؟ » فرمود : « البته از ما . خداوند با ما آغاز نمود و با ما نيز پايان خواهد بخشيد و با ما ميان قلب‌ها پس از شرك ، الفت برقرار نمود و با ما ميان قلب‌ها پس از فتنه ، الفت برقرار خواهد كرد . » گفتم : « سپاس و ستايش از آنِ خداوند است به پاس آن چه از فضلش به ما بخشيد . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 207 ) .
--------------------------- 17 ---------------------------

قريش به كشتگان بدر تعصب مي‌ورزيد و قاتل على را بزرگ مي‌شمرد

قريش براى كشتگان بدر ، سوگى بزرگ برپا داشت و اين سوگ همچنان ادامه يافت . اين سوگ همانند سوگوارى يهوديان براى هولوكاست و بلكه سخت‌تر از آن بود . آنان مرثيه‌سرايى و نوحه‌گرى براى كشتگان بدر را آيين خود ساختند و در چكامه‌هاى شاعرانشان بدان پرداختند و در سروده‌ها و ترانه‌هاى محافلشان و مجالس شراب‌نوشي‌شان ، از آن سخن راندند . ايشان تصميم گرفتند كه خون‌خواهى خود براى كشتگان بدر را دستمايه تصرف قدرت پس از پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) سازند و خاندان او را تا روز بازپسين از حكومت دور نمايند ؛ زيرا اگر بني‌هاشم به قدرت بازمي‌گشت ، خون قريش پامال مي‌شد !
عثمان به علي ( عليه السلام ) گفت : « چه بايد كنم كه قريش شما را دوست نمي‌دارد ، حال آن كه شما در نبرد بدر ، هفتاد تن از آنان را كشته‌ايد ، همانان كه چهره‌هاشان همانند پاره‌هاى زرين بود ؟ » ( نثر الدرر ، 1 / 259 ) .
خاله معاويه كه همسر عقيل بن ابي‌طالب بود ، به عقيل گفت : « اى بني‌هاشم ! قلب من هرگز دوستار شما نخواهد شد . كجاست برادرم ، كجاست عمويم ، كجاست فلانى و فلاني ؟ همانان كه گردن‌هاشان همانند آبريزهاى سيمين بود و پيش از دهان‌هاشان ، بيني‌هاشان به آب مي‌رسيد . [ اين سخن كنايه از بزرگوارى و فخامت است . ]
( غريب الحديث ، حربي ، 1 / 208 ) عقيل سكوت نمود تا آن كه روزى با خستگى نزد همسرش آمد . همسرش گفت : « كجاست عتبة بن ربيعه ؟ » عقيل گفت : « سمت چپ تو در دوزخ ، آن‌گاه كه در آن داخل شوي . » ( تفسير قرطبي ، 5 / 176 ) .
« اى بني‌هاشم ! براى شما چه كنم ؟ قريش شما را دوست نمي‌دارد ؛ نه تو را و نه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را - با آن كه ما هم به يگانگى خدا و رسالت پيامبر گواهى مي‌دهيم - و نه هيچ يك از بني‌هاشم را ؛ زيرا خونى از ما بر گردن شما است . » اين سخن را خليفه‌اى بر زبان مي‌رانَد كه بر كرسى حكومت پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) نشسته و خود مي‌داند كه اگر آن هفتاد تن از قريش در بدر كشته نمي‌شدند ، حكومت و خلافت و كرسى خليفه نيز در كار نبود !
--------------------------- 18 ---------------------------
به هر حال ، قريش ، بني‌هاشم را از خلافت و حكومت دور ساخت . در همه دوران حكمرانى ابوبكر و عمر و عثمان ، حتى يك كاتب معمولى را از ميان آنان به كار نگماشتند . سرانجام در حال غفلت قريش ، بني‌هاشم به حكمرانى رسيد و يك جا برخاست ، همچون برخاستنش در نبرد بدر . على به حكومت رسيد و خون‌خواهى قريش ، يكسره بر باد رفت . و اگر خلافت به بني‌هاشم راه مي‌يافت ، ديگر تا روز قيامت از دست آنان بيرون نمي‌رفت ! هنگامى كه عبدالله بن عامر بن كريز به مدينه رفت ، با طلحه و زبير ديدار نمود و به آن دو گفت : « با على بن ابي‌طالب بيعت كرديد ! آگاه باشيد به خدا سوگند ! براى حكومت در انتظار زنان باردار بني‌هاشم نيز خواهند بود و ديگر كجا حكومت به شما دو تن خواهد رسيد ؟ » ( خصائص الائمه ، شريف رضي ، 61 ) و مقصودش از اين سخن آن بود كه خلافت از بني‌هاشم بيرون نخواهد رفت و حتى اگر فردى بالغ براى حكمرانى در ميانشان نباشد ،
به انتظار كودكى خواهند ماند كه زاده شود و براى حكومت آماده گردد .

قريش ادعا داشتند كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) خلافت را بر بني‌هاشم حرام نموده است

قريش خلافت را بر بني‌هاشم حرام نمود و در اين زمينه ، حديثى از پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) برساخت تا اين تحريم ، حكم حتمى شرعى گردد كه از خود رسول خدا صادر گشته است ! اما در مسير رخدادها شكافى پديد آمد و كار از برنامه‌ريزى مردان قريش بيرون گشت . شورشيان بر عثمان و نيز برخى از انصار ، اين تحريم شديد قريش را در هم شكستند و با علي ( عليه السلام ) بيعت نمودند . بدين سان ، قريش وظيفه خود ديد كه با على بجنگد تا حق را به جاى خود بازگرداند !
ابوبكر به على گفت : « پيامبر فرموده است : “ ما خاندانى هستيم كه خداوند ما را برگزيده و كرامت بخشيده و آخرت را بر دنيا براى ما برگزيده و همانا نبوت و خلافت را براى ما اهل‌بيت ، يك جا گرد نمي‌آورد . ” » على گفت : « آيا كسى از اصحاب رسول خدا همراه با تو اين سخن را شنيده است ؟ » عمر گفت : « خليفه رسول خدا راست مي‌گويد . من نيز اين سخن را همان سان كه وى نقل نمود ، از پيامبر شنيده‌ام . » ابوعبيده و سالم مولى ابي‌حذيفه و معاذ بن جبل نيز گفتند : « راست مي‌گويد . ما نيز اين سخن را از رسول خدا شنيده‌ايم . » ( كتاب سليم ، 154 )
--------------------------- 19 ---------------------------
چه حديثى صحيح‌تر از اين كه بزرگان صحابه به آن گواهى دادند ؟ اكنون چه كسى جرأت دارد كه با آن مخالفت نمايد ؟
هنگامى كه عمر ، علي ( عليه السلام ) را عضو شوراى تعيين خليفه نمود ، عباس به على گفت : « روزى كه رسول خدا ارتحال نمود ، به تو اشاره كردم كه دست پيش آورى تا با تو بيعت نماييم ؛ زيرا خلافت از آنِ كسى است كه به سوى آن سبقت گيرد . تو از سخن من سر باززدى تا آن كه با ابوبكر بيعت كردند . امروز نيز به تو مي‌گويم : عمر نامت را در ميان اعضاى شورا نهاده و تو را آخرينِ ايشان قرار داده است . آنان تو را از اين زمره بيرون خواهند ساخت . پس از من سخن بپذير و در شورا داخل مشو ! » على به او پاسخى نداد .
هنگامى كه با عثمان بيعت نمودند ، عباس به على گفت : « آيا به تو نگفته بودم ؟ » على گفت : « اى عمو ! ماجرا بر تو پوشيده مانده است . مگر نشنيدى كه وى بر منبر گفت : خداوند خلافت و نبوت را در اين خاندان گرد نمي‌آورد . من خواستم كه خودش با زبان خود ، دروغش را اثبات نمايد و مردم بدانند كه سخن ديروزش دروغ و باطل بوده و ما شايسته خلافت هستيم . » عباس سكوت نمود . ( علل الشرائع ، 1 / 171 )
نيز علي ( عليه السلام ) فرمود : « به پدر و مادرم سوگند ! هرگز دوست نمي‌داريد كه خلافت و نبوت در ما گرد آيد ، حال آن كه كينه‌هاى بدر و خون‌خواهى اُحد را در خاطر داريد . هلا به خدا سوگند ! اگر بگويم كه تقدير خداوند درباره شما چيست ، استخوان دنده‌هايتان مانند داخل شدن دندانه‌هاى پرگار آسياب ، در جسم شما فرو خواهد رفت ! » ( الاحتجاج ، 1 / 127 )
شورشيان بر علي ، ستمگران گردنكش نبودند ؛ بلكه اجتهاد ورزيدند و داراى يك اجر هستند !
ابن‌رشد گويد : « گفتيم كه آنان اجتهاد ورزيدند . على به صواب رفت و طلحه و زبير به خطا . اين همان باور درست است كه بايد به آن اعتقاد داشت . پس على دو اجر دارد ؛ زيرا اجتهادش با حق سازگار افتاد . طلحه و زبير نيز به پاس اجتهادشان يك اجر دارند . »
( البيان و التحصيل ، 17 / 361 )
--------------------------- 20 ---------------------------
از روى دشمنى با علي ( عليه السلام ) گفتند كه شورشيان بر وى يك اجر دارند ، حتى اگر از قبل با وى بيعت نموده باشند . اما اگر همانان بر ابوبكر يا عمر يا عثمان شورش مي‌نمودند ، ستمگران گردنكش و كافر و شايسته دوزخ مي‌بودند !
اسحق بن راهويه گويد : « شك نيست كه عايشه از حركت خود به سوى بصره و حضورش در نبرد جمل ، كاملا پشيمان گشت . او گمان نداشت كه آن ماجرا چنان فرجامى داشته باشد . با اين حال ، او اين كار را تنها به قصد خير انجام داد ؛ همان سان كه طلحة بن عبيدالله و زبير بن عوام و جمعى از بزرگان - خداى از همگى خشنود باد - با اجتهاد خود ، چنين كردند . » ( المسند ، 2 / 34 و 40 )
ابن‌تيميه گويد : « و اما اين حديث كه وى روايت نموده كه رسول خدا به عايشه فرمود : “ تو در حالى كه به على ستم مي‌كني ، با وى مي‌جنگي ” در هيچ يك از كتب علم روايت كه قابل اعتماد باشد ، ديده نمي‌شود و سند شناخته شده‌اى نيز ندارد . اين حديث به روايات ساختگى و دروغين ، بيشتر شبيه است تا به احاديث صحيح ؛ بلكه حتما روايتى است دروغ ؛ زيرا عايشه نجنگيد و به قصد جنگ حركت نكرد ، بلكه تنها قصد وى از حركت ، اصلاحگرى ميان مسلمانان بود و گمان داشت كه در اين حركت وي ، مصلحتى براى مسلمانان وجود دارد . اما سپس برايش آشكار گشت كه بهتر بود حركت ننمايد . به همين روي ، هنگامى كه به ياد اين حركت خود افتاد ، آن قدر گريست كه روسري‌اش خيس شد . به همين سان ، عموم پيشگامان ديانت نيز به سبب ورود به اين نبرد ، پشيمان گشتند . طلحه و زبير و على - خداوند از همه خشنود باد - پشيمان شدند و در نبرد جمل ، هيچ يك از اينان قصد جنگيدن نداشتند ؛ بلكه جنگ بدون اختيار آنان رخ داد . و اما درباره اين سخن وي : “ با اين فرمان خدا مخالفت نمودى كه فرموده است : در خانه‌هاى خود بمانيد و به گونه جاهليت نخست ، زينت‌نمايى نكنيد ” بايد گفت كه عايشه - رضى الله عنها - زينت‌نمايى نكرد . همچنين فرمان به ماندن در خانه ، منافاتى با اين ندارد كه زن براى انجام مصلحتى كه به آن امر يافته ، بيرون رود ، همانند آن كه براى حج و عمره از خانه
--------------------------- 21 ---------------------------
خارج شود . به همين دليل ، همسران رسول خدا پس از وى به حج رفتند ، همان سان كه همراه وى به حج مي‌رفتند . هنگامى كه سفر آنان به خاطر مصلحت جايز بوده ، عايشه نيز باور داشت كه اين سفر دربردارنده مصلحت مسلمانان است و در اين مورد به تأويل خود رفتار كرد . » ( منهاج السنه ، 4 / 316 )

خواست عايشه آن بود كه علي ( عليه السلام ) خود كناره‌گيرى نمايد و خلافت را يكسره رها كند

طلحه و زبير نزد عايشه رفتند و از او خواستند كه حركت نمايد . وى گفت : « آيا مرا به نبرد فرامي‌خوانيد ؟ » گفتند : « نه ؛ بلكه به مردم اعلان نما كه عثمان مظلومانه كشته شد ؛ و از آنان بخواه كه موضوع خلافت را ميان مسلمانان به شورا بگذارند و بر همان حالتى باشند كه عمر بن خطاب در آن حال رهاشان نمود . بدين سان ، ميان آنان اصلاح برقرار مي‌سازي . » ( انساب الاشراف ، بلاذري ، 2 / 223 )
عايشه به ام سلمه نوشت : « آنچه از باور من درباره عثمان مي‌دانستي ، همان بود و هست و من راهى براى برون‌رفت ، جز خون‌خواهى وى نمي‌شناسم . و اما درباره علي ، من او را فرامي‌خوانم كه خلافت را به شوراى مردمى وانهد . اگر چنين نكند ، با شمشير روبرو خواهد شد تا خداوند به آنچه مقدر است ، حكم فرمايد . » ام سلمه در پاسخ وى نوشت : « من بعد از اين به تو اندرزى نخواهم داد و توان و طاقتم را براى گفتگو با تو به كار نخواهم بست . به خدا سوگند ! بر تو از هلاكت و سپس دوزخ ، بيم دارم . به خدا سوگند ! گمان تو به باطل خواهد رفت و بي‌شك خداوند على بن ابي‌طالب را در برابر ستمگران گردنكش يارى خواهد نمود و تو سرانجامِ سخن مرا درخواهى يافت . » ( الجمل ، مفيد ، 128 )
عايشه در خطابه خود كه در مربدِ بصره ايراد نمود ، گفت : « بدانيد كه قريش به سوى مقصود خود تير افكنده و با دست خودش دهانش را به خون نشانده است . از كشتن عثمان به چيزى دست نيافته و به مقصودى نرسيده است . هلا كه عثمان مظلومانه كشته شد . پس قاتلانش را طلب نماييد و هرگاه به آنان دست يافتيد ، ايشان را بكشيد و سپس خلافت را در همان شورا كه اميرالمؤمنين عمر بن خطاب تعيين كرده بود ، به رأى نهيد .
--------------------------- 22 ---------------------------
البته در اين شورا نبايد كسى كه در قتل عثمان شريك بوده ، راه يابد . - مقصودش على بود . - » ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 316 )
هنگامى كه مردم با علي ( عليه السلام ) بيعت نمودند ، عبدالله بن عمر از بيعت سر باززد . على با وى گفتگو نمود كه بيعت كند ؛ اما او خوددارى نمود . روز دوم ، عبدالله به ديدار وى رفت و گفت : « من اندرزگوى تو هستم . هيچ يك از اينان به بيعت با تو راضى نيست . خوب است مصلحت دينت را رعايت كنى و خلافت را به شوراى مسلمانان واگذار نمايي . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « واى بر تو ! آيا من به دنبال خلافت بودم ؟ مگر نشنيدى كه مردم چه كردند ؟ اى احمق ! از نزد من برخيز . تو را چه به اين گفتار ؟ » ( شرح نهج‌البلاغه ، 4 / 12 )
از اين جا روشن مي‌شود كه خواست همه قريش ، نابودى علي ( عليه السلام ) و دور كردنش از خلافت به صورت كامل بود .

چرا سپاه عايشه با آن انبوهى و آمادگي ، شكست خورد ؟

« من به اينان دچار شدم : كسى كه مردم بيش از همه از وى فرمان مي‌بردند ، يعنى عايشه دختر ابوبكر ؛ شجاع‌ترين فرد يعنى زبير ؛ و دشمن‌ترين فرد با خودم يعنى طلحة بن عبيدالله . يعلى بن منيه نيز با دينارهاى فراوان ، اينان را بر ضد من يارى نمود . » ( كشف المحجه ، 173 )
او عايشه را چنين وصف مي‌كند كه مردم بيش از همه از وى فرمان مي‌بردند ؛ زيرا شخصيتى نيرومند داشت و بر مردم اثر مي‌نهاد و جامعه به وى بسيار رجوع مي‌نمود . گروهى از مردم با خلق و خوى مقدس شمردن و روايت كردن مناقب وى تربيت شده بودند . از اين رو ، مي‌بينيم كه با ششصد لشكر وارد بصره شد ؛ اما در كم‌تر از يك ماه ، آنان را به صدهزار تن رسانيد . نيز شيوه‌هايى همچون خطابه و مظلوم‌نمايى را به كار مي‌بست . مثلا نزد كعب بن سور ، سركرده اَزد ، گريست و او دعوتش را اجابت نمود . همچنين به سربازانش دوبرابر حقوق مي‌داد و به اين دليل ، جوانان بصره به سويش مي‌شتافتند .
واقدى گزارش نموده كه عايشه گفت : « همراه ما نوجوانانى از قريش بودند كه دانش
--------------------------- 23 ---------------------------
جنگيدن نداشتند و در هيچ نبردى شركت نكرده بودند . اينان قربانيان آن جماعت شدند . من بر همان حال خويش بودم و همه مردم گرداگرد شتر مرا فراگرفته بودند . مدتى در سكوت فرورفتند . گفتم : “ اين سكوت شما خير است يا شر ؟ اين نشانه شدت نبرد است ! ” در آن حال ، فرزند ابوطالب را ديدم كه خود به نبرد روى آورد و فرياد مي‌زد : “ به سوى شتر ! به سوى شتر ! ” با خود گفتم : “ به خدا سوگند ! اينان قصد قتل مرا كرده‌اند . ” سپس ديدم كه
على بن ابي‌طالب همراه با برادرم محمد بن ابوبكر و معاذ بن عبدالله تميمى و عمار بن ياسر پيش آمدند و بندهاى شتر را بريدند و هودج را با احترام بر روى دست بردند . همراهيان من گريختند و من هيچ نشانى از آنان نيافتم . در اين حال ، كسى از جانب على بن ابي‌طالب ندا داد : “ فراريان را تعقيب نكنيد و زخميان را نكشيد و به هر كس سلاح خود را تحويل دهد ، امان دهيد . ” بدين سان ، جان مردم به جسمشان بازگشت . » ( الجمل ، مفيد ، 201 )
علي ( عليه السلام ) هنگامى كه بر كشتگان مي‌گذشت ، فرمود : « اين است قريش . با كشتنشان بينى خود را بريدم و جانم را شفا بخشيدم . پيشتر به شما درباره برندگى شمشيرها هشدار دادم و شما تازه‌كار و از اوضاع بي‌خبر بوديد و در اين هلاكتِ بد افتاديد . به خدا پناه مي‌برم از هلاكتِ بد ! » ( الارشاد ، 1 / 246 )
امام علي ( عليه السلام ) در حال نبرد ، از جوانان قريش خواست كه عقب بنشينند و براى كسانى كه چنين قصدى داشته باشند ، پرچمى برافراشت . اما جز اندكى از ايشان ، كسى عقب ننشست و فريب‌خوردگان و نادانان با موج سپاه پيش آمدند و خود را قربانى شمشيرهاى ياران علي ( عليه السلام ) ساختند ، همان سان كه عايشه گفت . بدين سان ، از آنان بيش از سي‌هزار تن و از ياران علي ، حدود دوهزار تن كشته شدند .
على كورانى عاملي
قم مشرفه : عيد شريف مبعث 1439
--------------------------- 24 ---------------------------
.
--------------------------- 25 ---------------------------

سخن مترجم

قرن‌هاست كه مسلمانان در آتش اختلافات مذهبى و فرقه‌اى مي‌سوزند و يكى از علل قهقراى تاريخى آنان در مسير فرهنگ و تمدن ، پس از قرن چهارم ، فروافتادن در آتش همين اختلافات بوده است . با اين حساب ، آيا شايسته است هنوز از ريشه‌هاى تاريخى درگيري‌هاى مذهبى سخن گوييم و در تنور اين اختلافات هيزم بريزيم ؟
اين ، پرسشى است كه در مواجهه با مباحث تاريخ اسلام ، همواره با آن روبرو بوده‌ام . اما از سوى ديگر ، اين پرسش نيز همواره ذهنم را مشغول داشته است : آيا اگر از ريشه اين رويدادها سخن به ميان نياوريم ، اين اختلافات رخت خواهند بربست ؟ مگر اين درگيري‌ها در پژوهش‌هاى تاريخى ريشه دارند ؟ اگر به سؤالات بي‌شمار در اين عرصه جواب ندهيم ، آيا آن سؤالات از ذهن‌ها پاك خواهند گشت ؟ اگر في‌المثل از ريشه‌هاى تاريخى نبرد جمل سخن نگوييم ، آيا ديگر كسى نخواهد پرسيد : چرا خون هزاران مسلمان در آن ماجراى اندوهبار ريخته شد ؟
گمان دارم كه حقيقت چيزى نيست كه طفره رفتن از طرح آن ، نياز به جستجويش را منتفى سازد . همگان دوست دارند حقيقت اين رويدادها را بفهمند . چيزى كه به اختلافات دامن مي‌زند ، جستجوى حقيقت نيست ؛ بلكه تعصب آميخته به جهالت است . پژوهش منصفانه ، بهترين كارى است كه مي‌توان در ميان اين همه غوغا و هياهو انجام داد . البته جستجوى حقيقت ، عمق ميدان و وسعت ديد و قدرت علمى مي‌طلبد . اگر كسانى كه به اين عرصه پا مي‌نهند ، هم اهل انصاف باشند و هم توان پژوهش عميق و گسترده را در
--------------------------- 26 ---------------------------
خود فراهم كرده باشند ، حاصل پژوهش آنان به شفاف‌سازى فضاى گفتگوهاى فرهنگى و تاريخى ميان مسلمانان كمك مي‌كند و نقاط تاريك را روشن مي‌سازد و زمينه دورى از تعصب كور را فراهم مي‌نمايد . آنان كه قرن‌هاست در تنور اختلاف مسلمانان هيزم مي‌ريزند ، اگر فضا را لبريز از جهالت بيابند ، در اين كار توفيق بيشتر خواهند داشت . اما آن‌گاه كه حقايق تاريخى از پستوى فراموشخانه‌ها بيرون آيد و آفتاب حقيقت از افق تحقيق بردمد ، كسانى كه در جستجوى روشنى هستند ، راه به بيراهه و تاريكى نمي‌برند . ما همواره به اين دست پژوهش‌هاى منصفانه نيازمنديم تا بلكه روزى رسد كه مسلمانان با احترام به همه دلبستگي‌هاى مذهبى يكديگر ، پاى ميز گفتگو بنشينند .
بدين روي ، اين بنده ، صاحب اين قلم كه چهل سال است چامه خويش را در خدمت آرمان‌ها و باورهاى ديني‌ام به كار گرفته‌ام ، اينك كه تجربه عمرى تحقيق و تاليف و ترجمه را پشت سر نهاده‌ام ، هنوز ورود به اين گونه عرصه‌ها را بر خود لازم مي‌شمرم و با همه سختي‌هاى اين گونه كارها ، بر سر آن پيمان با خداى خويش مانده‌ام . پذيرش دعوت كريمانه حضرت استاد آيت‌الله على كوراني ، براى ترجمه اين اثر ارزنده ، در حقيقت ، تداوم همان پيمان است كه ساليان سال به گونه‌هاى مختلف تجربه كرده‌ام . نويسنده پرتلاش و سختكوش و توانمند روزگار ما ، جناب كوراني ، در اين اثر كوشيده تا زواياى زندگانى حضرت مولانا اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و هم‌عصرانش را از منظر يك محقق منصف ، روايت نمايد . اين مجلد كه بخشى از كتاب عظيم « موسوعه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) » است ، برشى از آن تاريخ را در ماجراى نبرد جمل روايت مي‌كند ، لبريز از نكته‌هاى خواندنى و حكايت‌هاى عبرت‌آموز است كه مؤلف گرامى از رهگذر پژوهش در هزاران صفحه از منابع اصيل و اصلى تاريخ اسلام فراهم ساخته است . ترجمه اين اثر ، چندان جذبه و جاذبه دارد كه پس از چهار دهه تكاپوى قلمي ، هنوز ذوق و شوق خواندن و نوشتن را در من زنده مي‌دارد . ايمان دارم كه خوانندگان اين اثر نيز همين اشتياق را در روند مطالعه آن ، احساس خواهند نمود . از امتيازات ويژه اين اثر آن است كه نويسنده گرامي ، خود ، همپاى اين پژوهش با ما همراهى مي‌كند و با طرح نكته‌ها و پرسش‌هاى عميق و بديع و لطيف ،
--------------------------- 27 ---------------------------
دست ما را مي‌گيرد تا از تالار انديشه بگذريم و با تأمل و درنگ كافي ، مسير حوادث را
پى گيريم . انسجام مناسب و فصل‌بندى شايسته اين اثر ، ما را يارى مي‌كند تا رشته جستجو را از دست ندهيم و در ميان حوادث پرشمار تاريخى گم نشويم . اما در عين حال ، شيوه مؤلف چنان است كه لذت تاريخ‌خوانى را نيز از ما نمي‌گيرد و همواره ما را پابه‌پاى حوادث پيش مي‌برد تا خود را زنده و پويا در صحنه آن رويدادها ببينيم ؛ گويى كه همين امروز ما نيز در آن صحنه‌ها حضور داريم .
قلبم گواهى مي‌دهد كه توفيق اين فقير در ترجمه اثر حاضر كه دومين تجربه همراهى بنده با مؤلف گرامي ، پس از كتاب « تولدهاى سه‌گانه » ( الولادات الثلاث ) به شمار مي‌رود ، موهبتى است تا در مسير روشن جستجوى حقيقت در اين روزگار جهالت‌زده تعصب‌بار ، سهمى به قدر خويش داشته باشم . خداى رحمان رحيم را براى اين موهبت نوراني ، شكرگزارم و اميدوارم امت اسلام روزگارانى بهتر و روشن‌تر و زيباتر را در پناه « جستجوى حقيقت » تجربه كند . آمين يا رب العالمين . . .
سيدابوالقاسم حسينى ( ژرفا )
قم / تابستان 1397
--------------------------- 28 ---------------------------
.
--------------------------- 29 ---------------------------

فصل 52 آمادگى عايشه براى نبرد با علي ( عليه السلام )

مسلمانان از خلافت علي ( عليه السلام ) شادمان گشتند و امويان براى نبرد با وى بسيج شدند

1 . از همان روزگار عثمان ، به نام علي ( عليه السلام ) بانگ‌ها برخاست . مردم مي‌گفتند : « اى ابوالحسن ! جز تو كسى شايسته خلافت نيست . » عثمان به وى پيام فرستاد كه از مدينه بيرون رود .
عثمان [ از طريق ابن‌عباس به على پيام داد كه به مزرعه خود در ينبع برود تا بانگ مردم براى دعوت وى به خلافت فروكش نمايد . البته پيشتر نيز همين درخواست را از وى كرده بود . علي ( عليه السلام ) فرمود : « اى ابن‌عباس ! تنها مقصود عثمان اين است كه مرا همچون شتر آبكش با دَلو قرار دهد كه بيايم و بروم . پيش از اين پيام فرستاد كه از مدينه بيرون روم و دوباره پيغام داد كه بازگردم . اكنون نيز پيام فرستاده كه خارج شوم ! به خدا سوگند !
به اندازه‌اى از او دفاع كردم كه بيم دارم گناه كرده باشم . » ( نهج‌البلاغه ، 2 / 233 )
با اين همه ، علي ( عليه السلام ) اين درخواست را پذيرفت و از مدينه بيرون رفت . سپس باز عثمان آن‌گاه كه عرصه را بر خود تنگ ديد ، از او خواست كه بازگردد . هنگامى كه عثمان كشته شد ،
--------------------------- 30 ---------------------------
مردم بانگ برآوردند و خواستند كه با على بيعت كنند . وى فرمود : « دستم را باز كرديد و من بستم . آن را كشيديد و من جمع كردم . آن‌گاه همچون شتران تشنه هنگام وارد شدن به آبشخورهايشان ، بر من هجوم آورديد تا جايى كه [ در هجوم جمعيت ] بند كفش پاره شد و عبا از دوش افتاد و ضعيف زير پا لگدكوب گشت و مردم به خاطر بيعتشان با من چنان خوشحال شدند كه كودكان هم از آن شادمان گشتند و پيران با گام‌هاى لرزان و بيماران با سختى و دختران تازه بالغ ، بىنقاب به تماشاى اين منظره روى آوردند . » ( نهج‌البلاغه ، 2 / 222 ) .
2 . مردم با علي ( عليه السلام ) بيعت نمودند و از خلافتش شادمان گشتند ، مگر همان گروهى كه عثمان ايشان را بر سرنوشت امت حاكم نموده و به آنان امتيازها بخشيده بود كه برجسته‌ترينشان اينان بودند :
معاوية بن ابي‌سفيان ، حاكم شام كه براى بقاى حكومت در خاندان بني‌اميه تلاش مي‌كرد .
مروان بن حكم ، داماد عثمان و مشاور و خاتم‌دار وي .
سعيد بن عثمان ، مشاور عثمان و حاكم كوفه .
وليد بن عقبه ، حاكم كوفه كه به عنوان پيشنماز مردم ، نماز صبح را هشت ركعت خواند و سپس گفت : « باز هم بر آن بيفزايم ؟ »
عبدالله بن ابي‌كرز ، حاكم بصره .
عبدالله بن ابي‌سرح ، حاكم مصر .
و از غير بني‌اميه :
يعلى بن منيه ، هم‌پيمان بني‌اميه ، حاكم يمن .
طلحة بن عبيدالله ، از بني‌تميم كه طمع ورزيده بود تا ابوبكر وى را پس از خود براى خلافت ، وصيت نمايد .
زبير بن عوام كه با اثرپذيرى از فرزندش عبدالله و خاله‌اش عايشه ، با على دشمنى نمود . كينه عايشه به علي ( عليه السلام ) بيش از كينه‌اش به عثمان بود كه امتيازات ويژه وى را قطع نموده بود .
--------------------------- 31 ---------------------------
ابوموسى اشعري ، حاكم بصره و سپس كوفه . او نيز با علي ( عليه السلام ) دشمنى مي‌ورزيد .
عمرو عاص كه هنگام حكومت بر مصر ، ثروتى فراوان انباشته بود و بر آن بيم مي‌ورزيد .
يعقوبى گويد : طلحه و زبير و مهاجران و انصار با على بيعت نمودند ، مگر سه تن از قريش : مروان بن حكم ، سعيد بن عاص ، و وليد بن عقبه كه سخنگوى آن گروه بود و گفت : « اى علي ! همه ما بر گردن تو خون‌هايى داريم . در نبرد بدر ، پدر مرا كه محبوس بود ، كشتي . نيز پدر سعيد را كه قهرمان قريش بود ، در نبرد بدر به قتل رساندي . همچنين پدر مروان را هنگامى كه عثمان وى را به خود نزديك ساخت ، دشنام دادى و عثمان را از اين بابت سرزنش نمودي . اكنون شرط بيعت ما با تو اين است كه به آن چه پيشتر به دست آورده‌ايم ، كارى نداشته باشى و هرچه در اختيار داريم ، در دست ما باقى بگذارى و قاتلان دوست ما عثمان را به قتل رساني . » علي ( عليه السلام ) خشمگين گشت و فرمود : « اين كه گفتى بر گردن من خون‌هايى داريد ، آن خون‌ها به حق ريخته شده است . اين كه به آن چه پيشتر به دست آورده‌ايد ، كارى نداشته باشم ، در اختيار من نيست كه از حق خداوند صرف نظر نمايم . اين كه هر چه در اختيار داريد ، در دستتان باقى بگذارم ، بايد بگويم كه هرچه از آنِ خدا و مسلمانان باشد ، حكم عادلانه شامل آن خواهد شد . و اما درباره قاتلان عثمان ، اگر امروز كشتن ايشان بر من لازم باشد ، فردا نيز نبرد با آنان بر من لازم خواهد گشت . اما حق شما اين است كه شما را بر پايه كتاب خدا و سنت پيامبرش به پيش ببرم . كسى كه از پذيرش حق در تنگنا باشد ، از پذيرش باطل ، بيشتر در تنگنا خواهد بود . اگر هم مي‌خواهيد ، به كسى بپيونديد كه به شما پيوندد . » مروان گفت : « ما با تو بيعت مي‌كنيم و كنارت مي‌مانيم تا در آينده چه بينى و چه بينيم ! »
امام علي ( عليه السلام ) تصميم گرفت كه سندهاى مالكيت زمين‌هاى بخشيده شده از سوى عثمان را لغو نمايد و آن‌ها را به بيت‌المال بازگرداند . فرمود : « آگاه باشيد كه هر زمينى كه عثمان بخشيده و هر مالى كه از اموال خداوند به اين و آن داده ، به بيت‌المال بازمي‌گردد ؛ زيرا هيچ چيز نمي‌تواند حق قديم را باطل سازد . » اين سخن به عمرو بن عاص رسيد
--------------------------- 32 ---------------------------
كه در سرزمين ايله در شام به سر مي‌برد و هنگام قيام مردم بر ضد عثمان به آن جا رفته بود . به معاويه نوشت : « هر چه مي‌خواهى بكني ، اكنون بكن ؛ كه فرزند ابوطالب هر مالى را كه در دست داري ، از تو خواهد ستاند ، همان سان كه پوست روى عصا را بكنند . »
( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 270 )
اموال عمرو بن عاص در مصر و فلسطين و شام و حجاز ، به اندازه بودجه عمومى حكومت بود !
علي ( عليه السلام ) اشعث بن قيس را كه كارگزار عثمان در آذربايجان بود ، فراخواند . وى صدهزار درهم به دست آورده بود و برخى مي‌گفتند كه اين مال را عثمان به وى بخشيده و بعضى نيز بر آن بودند كه خود وى در مدت كارگزاري‌اش اين مال را به دست آورده است . علي ( عليه السلام ) فرمان داد كه آن مال را بياورد . او خوددارى نمود و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! من اين مال را هنگامى كه كارگزار تو بوده‌ام ، به دست نياورده‌ام . » على فرمود : « به خدا سوگند ! اگر آن را نياورى و به بيت‌المال مسلمانان بازنگرداني ، با همين شمشيرم تو را ضربت خواهم زد تا به هر جاى تو كه خواهد ، اصابت كند ! » سپس وى آن مال را آورد و على آن را از او گرفت و در بيت‌المال مسلمانان قرار داد . نيز ديگر كارگزاران عثمان را دنبال نمود و هر چه را كه در دست داشتند و در آن دوران به چنگ آورده بودند ، از آنان بازستاند و براى هر چه تلف كرده بودند ، از ايشان ضمانت گرفت . ( دعائم الاسلام ، 1 / 396 )

عايشه براى گردآوردن دشمنان علي ( عليه السلام ) براى شوريدن بر وي ، تلاش نمود

1 . هنگامى كه خبر قتل عثمان به عايشه رسيد ، گفت : « خداوند دورش سازد . گناهش او را كشت و خدا او را به خاطر كارهايش قصاص نمود . اى گروه قريش ! نبايد قتل عثمان مايه ملالت شما شود ، آن سان كه پى كننده ناقه صالح ، قوم ثمود را ملول ساخت . همانا سزاوارترين فرد براى خلافت ، طلحه است . » و آن‌گاه كه خبر بيعت مردم با على به وى رسيد ، گفت : « هلاكتان باد ، هلاكتان باد ! خلافت را هرگز به قبيله تيم واگذار نمي‌كنند . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 6 / 216 )
--------------------------- 33 ---------------------------
2 . طبرى گزارش نموده است : آن‌گاه كه عايشه در راه بازگشت به مكه ، به سَرف رسيد ، عبد بن ام‌كلاب با وى ديدار نمود . وى فرزند ابوسلمه بود كه به مادرش نسبت داده مي‌شد . عايشه به او گفت : « وضع و حالتان چگونه است ؟ » پاسخ داد : « عثمان را كشتند و هشت روز صبر كردند . » پرسيد : « سپس چه كردند ؟ » گفت : « مردم مدينه خلافت را به جمع وانهادند و بهترين تصميم را گرفتند . همه گرداگرد على بن ابي‌طالب جمع گشتند . » عايشه گفت : « به خدا سوگند ! كاش آسمان بر زمين فرود آيد ، اگر كار خلافت مولايت
[ على بن ابي‌طالب ] تمام شده باشد ! مرا بازگردانيد ؛ مرا بازگردانيد ! » سپس به مكه بازگشت ، در حالى كه مي‌گفت : « به خدا سوگند ! عثمان مظلومانه كشته شد . به خدا سوگند ! انتقام خونش را خواهم گرفت . » ابن ام‌كلاب به وى گفت : « چرا ؟ به خدا سوگند ! نخستين كسى كه مايه تضعيف او شد ، خود تو بودي . تو بودى كه گفتي : اين دراز ريش را كه كافر شده است ، بكشيد ! » عايشه گفت : « آنان وى را توبه دادند و سپس به قتل رساندند . من سخنى گفتم و آنان نيز سخنى گفتند . سخن اخير من از سخن نخستم بهتر است . » ابن ام‌كلاب به وى گفت :
خودت آغاز كردى و خودت نظرت را تغيير دادي . خودت همچون باد بودى و بعد باران شدي .
تو بودى كه به قتل پيشوا فرمان دادى و به ما گفتى كه وى كافر شده است .
گيرم كه ما در كشتن وى از تو اطاعت كرديم . در نظر ما ، كسى او را كشته كه به اين كار فرمان داده است .
اكنون نيز آسمان از فراز سر ما فرونيفتاده و خورشيد و ماه تيره نگشته است .
مردم با انسانى عزتمند بيعت كرده‌اند كه آتش‌افروزي‌ها را از ميان مي‌برد و كجي‌ها را راست مي‌كند .
او براى نبرد ، جامه رزم مي‌پوشد . هرگز كسى كه وفا پيشه كرده ، مانند كسى نيست كه خيانت كرده است .
پس عايشه به مكه بازگشت و بر كناره در مسجد فرود آمد و به سوى حِجر روان گشت و پرده‌اى آويخت و مردم نزد وى گرد آمدند . آن‌گاه گفت : « اى مردم ! همانا عثمان مظلومانه
--------------------------- 34 ---------------------------
كشته شده و به خدا سوگند ! من خون‌خواه وى هستم . » ( تاريخ طبري ، 3 / 477 )
3 . قاضى مغربى از امام باقر ( عليه السلام ) روايت آورده است : سعيد بن عبدالملك بن مروان مرا فراخواند و من نزد وى رفتم و او به سؤال كردن از من پرداخت . او را مردى يافتم كه با عالمان نشست و برخاست و گفتگو كرده است . درباره عثمان تنها چيزى كه در دست داشت ، اين بود كه عايشه براى خون‌خواهى وى حركت كرد . به وى گفتم : « در نظر شما مروان بن حكم چگونه مردى بود ؟ » گفت : « سرور و برتر ما بود . » گفتم : « على بن حسين را چگونه مي‌يابيد ؟ » گفت : « انسانى راستگو و پسنديده . » گفتم : « من گواهى مي‌دهم كه على بن حسين ( عليه السلام ) به من فرمود كه از مروان بن حكم شنيده است : هنگام محاصره عثمان ، من و عبدالرحمن بن عوف نزد عايشه رفتيم كه قصد حج داشت . به وى گفتم : “ مي‌بينى كه اين مرد در محاصره گرفتار شده است . خوب است كه برخيزى و در كار وى نظر كنى و احوالش را اصلاح نمايي . ” عايشه پاسخ داد : “ من جوال‌هايم را بسته‌ام و نزديك است كه بارهايم را روانه سازم و حج را بر خود واجب مي‌بينم . پس اين امكان برايم نيست كه برخيزم . ” تلاش بسيار كرديم ؛ اما وى نپذيرفت . من از نزد وى برخاستم ، در حالى كه مي‌گفتم : - بيت شعر مورد استشهاد وى را نقل نمود - عايشه گفت : “ اى مردى كه به شعر استشهاد مي‌جويي ، بازگرد ! ” بازگشتم و او گفت : “ شايد گمان كردى كه من اين سخن را از اين جهت گفتم كه درباره عثمان ترديدى دارم . به خدا سوگند ! دوست مي‌دارم كه او را در همين جوال‌هايم بپيچند و خودم آن را در دريا بيندازم . ” سپس حركت نمود تا كنار آبگاهى به نام صلصل فرود آمد . در آن هنگام كه عثمان در محاصره بود ،
عبدالله بن عباس امير حاجيان شده بود . او نيز آمد تا به همان آبگاه رسيد . به عايشه خبر دادند : “ اين ابن‌عباس است كه امسال امير حاجيان شده است . ” عايشه او را فراخواند و به وى گفت : “ اى ابن‌عباس ! خداوند به تو سخنورى و دانش عطا فرموده است . مبادا مردم را از كشتن اين عثمان سركش بازداري ! ” سپس به سوى مكه حركت نمود .
هنگامى كه مناسك حج را ادا كرد و موسم حج سپرى شد ، به وى خبر دادند كه عثمان كشته شده است و مردم با طلحة بن عبيدالله بيعت نموده‌اند . گفت : “ طلحه براى اين كار
--------------------------- 35 ---------------------------
كفايت مي‌كند . ” بعد كه به او خبر دادند كه مردم با على بيعت كرده‌اند ، گفت : “ آرزو دارم كه آسمان بر زمين فرود آيد ! ” » ( شرح الاخبار ، 1 / 342 )
4 . هنگامى كه مردم با على بيعت كردند ، وى به معاويه نوشت : « اما بعد ؛ مردم عثمان را كشتند ، بى آن كه با من مشورت كنند . سپس با من بيعت نمودند ، در حالى كه خودشان مشورت كردند و گرد آمدند . هرگاه اين نامه من به دستت رسيد ، بيعت كن و بزرگان شام را كه پيرامونت هستند ، نزد من روانه نما ! » چون آن پيك نزد معاويه آمد و او نامه على را خواند ، مردى از بني‌عميس را همراه با نامه‌اى به سوى زبير بن عوام فرستاد و در آن نوشت : « بسم الله الرحمن الرحيم . به بنده خدا ، زبير اميرالمؤمنين ، از معاوية بن ابي‌سفيان . سلام بر تو ! اما بعد ؛ من براى تو از شاميان بيعت گرفتم و آنان پذيرفتند و همگى همانند شتران گَر گرد آمدند . اكنون به كوفه و بصره بپرداز و مبادا كه على بن ابي‌طالب بر تو در اين كار پيشى جويد ! همانا كه اين دو سرزمين از همه جا مهم‌ترند . پس از تو ، براى طلحة بن عبيدالله نيز بيعت ستاندم كه خون‌خواهى عثمان را آشكار نموده است . من نيز مردم را به همين فرامي‌خوانم . بر شما دو تن باد كه دامن همت و جديت به كمر زنيد ! خداوند شما را پيروز و دشمنتان را خوار گرداند ! »
چون اين نامه به زبير رسيد ، از آن شادمان گشت و طلحه را نيز آگاه ساخت و نامه را برايش خواند . آن دو شك نكردند كه معاويه براى هر دو ايشان ، قصد خيرخواهى كرده است . در اين هنگام ، هر دو بر آن شدند كه با علي ( عليه السلام ) مخالفت نمايند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 230 )
5 . طلحه و زبير بر آن شدند كه از عايشه بهره‌بردارى كنند . به او كه در مكه بود ، نامه نوشتند : « مردم را از بيعت با على منصرف كن و خون‌خواهى عثمان را آشكار نما ! » آن دو ، اين نامه را از طريق خواهرزاده عايشه ، عبدالله بن زبير ، فرستادند . هنگامى كه عايشه اين نامه را خواند ، پرده كنار زد و خون‌خواهى عثمان را آشكار نمود . در آن سال ، ام سلمه كه در مكه بود ، با ديدن اين رفتار عايشه ، به مقابله با وى برخاست و هوادارى و يارى علي ( عليه السلام ) را اعلان نمود . ( شرح نهج‌البلاغه ، 6 / 216 )
--------------------------- 36 ---------------------------
عايشه به خيزش بر ضد علي ( عليه السلام ) پرداخت ؛ اما از نقش پيرو زبير و طلحه درآمد و نقش پيشواى آنان را يافت ؛ چنان كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « در حالى كه آن دو او را راهبرى مي‌كردند ، وى به راهبرى آن دو پرداخت ! »
6 . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « در ميان شما ، نخست طلحه و زبير به دلخواه خودشان با من بيعت كردند . پس از چندي ، از من اجازه خواستند كه در عمره شركت كنند و خدا مي‌داند كه قصدشان خيانت بود . من به آن دو يادآورى كردم كه عهد بسته‌اند تا از من فرمان ببرند و در ميان امت آشوب به راه نيندازند . آن دو با من عهد بستند ؛ اما به آن وفا نكردند و بيعتم را شكستند و عهدم را زير پا نهادند . شگفتا از آن دو كه از ابوبكر و عمر اطاعت نمودند ؛ اما با من به مخالفت برخاستند ، در حالى كه من كم‌تر از آن دو نيستم و اگر مي‌خواستم حقايقى را مي‌گفتم ! خداوندا ! به سبب آن چه با من كردند و فرمانم را كوچك شمردند ، درباره آن دو حكم فرما و مرا بر آن دو پيروز گردان ! » ( الارشاد ، 1 / 245 )
طلحه و زبير از علي ( عليه السلام ) خواستند كه حكمرانى بصره و كوفه را به آن دو بسپارد . وى فرمود : « در اين موضوع تأمل خواهم نمود . » سپس با مغيرة بن شعبه مشورت نمود . او گفت : « به نظر من ، آن دو را حكومت بخش تا حكمرانى بر مردم برايت هموار گردد . » سپس با ابن‌عباس خلوت نمود و فرمود : « رأى تو چيست ؟ » گفت : « اى اميرالمؤمنين ! كوفه و بصره ، چشم خلافت است و گنجينه‌هاى مردان در آن دو جاى دارد . جايگاه طلحه و زبير در جامعه اسلامى را نيز خودت مي‌داني . من بيم دارم كه اگر آن دو را بر اين دو سرزمين حاكم سازي ، اتفاقى را رقم زنند . » و على به رأى ابن‌عباس عمل نمود . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 77 )
البته به باور من ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نيازمند رأى ابن‌عباس و ديگران نبود .
7 . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « ما خاندان نبوت و شايسته‌ترين مردم در نزديكى به رسول خدا و معدن كرامتى هستيم كه خداوند به اين امت عطا نموده است . اما طلحه و زبير از خاندان نبوت و ذريه رسول خدا نيستند . هنگامى كه ديدند خدا حق ما را بعد از دوره‌اى به ما بازگردانده ، حتى يك سال يا يك ماه صبر نكردند و به همان شيوه گذشتگان
--------------------------- 37 ---------------------------
روى آوردند تا حق مرا بگيرند و جامعه اسلامى را از گرد من پراكنده سازند . » سپس آن دو را نفرين نمود . ( الارشاد ، 1 / 249 )
نيز علي ( عليه السلام ) فرمود : « معاويه از شام نامه‌اى فريبگرانه براى آن دو نوشت و آن دو اين نامه را از من پنهان نمودند و شورش نمودند و افراد پست را به اين توهم افكندند كه خون‌خواه عثمان هستند . به خدا سوگند ! هيچ يك از كارهاى مرا ناپسند نيافتند و ميان خودشان و من انصاف نورزيدند . همانا كه خون عثمان بر عهده خود آن دو است و بايد از آن دو طلب شود . چه حقير و پست است اين ادعاى آنان و اجابت خواسته‌شان ! » ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 309 )
8 . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در وصف عايشه و طلحه و زبير فرمود : مردم را به بيعت با خود فراخواند . هر كس با خواست خود ، با من بيعت نمود ، از او پذيرفتم و هر كه خوددارى ورزيد ، رهايش نمودم . نخستين كسانى كه با من بيعت كردند ، طلحه و زبير بودند كه گفتند : « با تو بيعت مي‌كنيم با اين شرط كه در حكومت با تو شريك باشيم . » گفتم : « نه ؛ اما شما شريكان من در توانمندى حكومت و ياورانم در هنگام ناتوانى خواهيد بود . »
آن دو به همين شرط با من بيعت كردند . اگر از اين كار خوددارى مي‌كردند ، مجبورشان نمي‌ساختم ؛ همچنان كه ديگران را مجبور نساختم . طلحه حكومت يمن را مي‌خواست و زبير حكومت عراق را . هنگامى كه دانستند من حكومت اين دو سرزمين را به آن دو نمي‌سپارم ، از من براى عمره اجازه خواستند و نزد عايشه درآمدند و او را با هرچه بر ضد من در دل داشت ، به انحراف واداشتند . عبدالله بن عامر ، آن دو را به بصره كشاند و تهيه بودجه و سپاهيان را برايشان تضمين نمود . در اين حال ، آن دو عايشه را راهبرى مي‌كردند ؛ اما در حقيقت ، او آن دو را راهبرى كرد . آن دو ، عايشه را به منزله يك گروه قرار دادند كه برايش نبرد مي‌كردند . پس چه گناهى بزرگ‌تر از كارى كه آن دو كردند ؟ همسر رسول خدا را از خانه‌اش بيرون كشاندند و حجابى را كه خداوند بر وى پوشانده بود ، كنار زدند ، در حالى كه همسران خود را در خانه‌هاشان نگاه داشتند . بدين سان ، در حق خدا و رسولش از سوى خود انصاف نورزيدند . من به اينان دچار شدم : كسى كه مردم بيش از همه از وى
--------------------------- 38 ---------------------------
فرمان مي‌بردند ، يعنى عايشه دختر ابوبكر ؛ شجاع‌ترين فرد يعنى زبير ؛ و دشمن‌ترين فرد با من يعنى طلحة بن عبيدالله . يعلى بن منيه نيز با دينارهاى فراوان ، اينان را بر ضد من يارى نمود . به خدا سوگند ! اگر كارم استوار گردد ، دارايى او را در زمره اموال عمومى مسلمانان قرار خواهم داد .
سپس به بصره درآمدند كه مردمش بر بيعت و اطاعت من گرد آمده بودند و شيعيانم كه مال خدا و بيت‌المال مسلمانان را نگاهدارى مي‌كردند ، در آن به سر مي‌بردند . آنان مردم را به سركشى از من و شكستن بيعت و اطاعتم فراخواندند . هر كه از آنان پيروى كرد ، او را به نافرمانى كشاندند و هر كه از آنان اطاعت ننمود ، وى را كشتند . حكيم بن جبله به رويارويى با آنان پرداخت و او را همراه با هفتاد مرد از عابدان و فروتنان بصره كشتند ؛ همانان كه با نام پينه‌بستگان خوانده مي‌شدند و كف دستشان همانند زانوى شتران ، پينه بسته بود . نيز يزيد بن حارث يشكرى از بيعت با آنان سر باززد و گفت : « تقواى خدا را پيشه كنيد ؛ كه نخستينِ شما ما را به سوى بهشت رهنمون گشت و مبادا آخرينتان ما را به سوى دوزخ بكشاند . ما را ناچار نكنيد كه سخن مدعى را درست بشماريم و درباره كسى كه اين جا نيست ، حكم دهيم . من پيشتر با دست راستم با على بن ابي‌طالب بيعت نموده‌ام . اكنون دست چپ من آماده است ؛ اگر خواهيد ، با آن با شما بيعت كنم ! » پس راه تنفس وى را بستند تا جان داد . همچنين عبدالله بن حكيم تميمى برخاست و گفت : « اى طلحه ! آيا اين نامه را مي‌شناسي ؟ » پاسخ داد : « آري ؛ اين نامه من است به تو . » گفت : « مي‌دانى در آن چه نوشته‌اي ؟ » گفت : « آن را برايم بخوان . » خواند و ديد كه در آن عثمان را نكوهش نموده و مردم را به قتل وى فراخوانده است . پس او را از بصره تبعيد نمودند .
همچنين با خيانتگري ، كارگزار من در بصره ، عثمان بن حنيف انصاري ، را دستگير نمودند و وى را مثله كردند و همه موهاى سر و صورتش را كندند . آنان گروهى از شيعيان مرا در حبس و شمارى را فريبگرانه و عده‌اى را با قطع كردن اندام‌هايشان كشتند ، تا به ديدار خدا رفتند . به خدا سوگند ! اگر از اينان حتى يك تن را نكشته بودند ، باز هم خون
--------------------------- 39 ---------------------------
آنان و نيز خون آن سپاه به سبب خشنودي‌شان از اين كشتارها ، بر من حلال بود . از اين گذشته ، آنان بيش از جمعيتى كه به بصره آورده بودند ، از آن مردم كشتند . خداوند قدرت آنان را ستاند و دورند سمتگران از رحمت خدا ! طلحه با تيرى كه مروان به سوى وى انداخت ، كشته شد و زبير [ نيز در نبرد جمل كشته شد ، در حالى كه ] به او يادآورى كردم كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به وى فرموده بود : « تو با على خواهى جنگيد ، در حالى كه به وى ستم مي‌راني . » عايشه نيز كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) او را از اين حركت نهى نموده بود ، بعدا براى اين كار ، انگشت ندامت گزيد .
طلحه هنگامى كه به منطقه ذي‌قار رسيد ، به خطابه برخاست و گفت : « اى مردم ! ما
درباره عثمان خطايى كرديم كه جبرانش جز خون‌خواهى او نيست . على قاتل عثمان است و خونش بر عهده وى قرار دارد . » وقتى از اين سخن وى و نيز گفتار زشت زبير خبردار شدم ، پيكى نزد آن دو فرستادم و پيام دادم : « شما را به حق محمد و خاندانش قسم مي‌دهم ! آيا هنگامى كه مصريان عثمان را محاصره كرده بودند ، شما دو تن نزد من نيامديد و نگفتيد : “ با ما به سوى اين مرد بيا ؛ كه تنها با همراهى تو مي‌توانيم او را بكشيم . مي‌دانى كه وى ابوذر را تبعيد نمود و عمار را آن چنان زد كه به فتق مبتلا شد و به حكم بن ابي‌عاص پناه داد ، در حالى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و ابوبكر و عمر ، وى را رانده بودند و وليد بن عقبه را كه بنا بر كتاب خدا ، فاسق است ، حكومت بخشيد و خالد بن عرفطه عذرى را بر كتاب خدا چيره گرداند تا آن را پاره كند و بسوزاند . ” من گفتم : “ همه اين‌ها را مي‌دانم ؛ اما امروز كشتنش را صلاح نمي‌دانم و به زودى دوغ در مشك ، كره خود را بيرون مي‌آورد ! ” و شما سخن مرا درست شمرديد . اما اين كه مي‌گوييد خون‌خواه عثمان هستيد ، اجازه دهيد پسرانش عمرو و سعيد ، به خون‌خواهى وى پردازند . هنگامى كه بني‌اسد و بني‌تميم هواداران بني‌اميه هستند ، شما از اين كار كناره گيريد ! »
پس عمران بن حصين خزاعي ، صحابى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ، برخاست و گفت : « اى شما دو تن ! با بيعت خود ، ما را از اطاعت على بيرون نياوريد و ما را به شكستن بيعت وى
--------------------------- 40 ---------------------------
وانداريد ؛ كه اين بيعت مورد خشنودى خداست . آيا خانه‌هايتان آن قدر براى شما وسيع نبود كه به سراغ ام‌المؤمنين رفتيد ؟ شگفتا از وى كه با شما اختلاف داشت و اكنون با شما همراه شده است ! پس دست از سر ما برداريد و از همان راه كه آمده‌ايد ، بازگرديد ؛ كه ما بنده كسى كه چيره گردد ، نيستيم و در اين كار پيشدستى نمي‌كنيم . » پس قصد قتل وى را كردند ؛ اما سپس از او دست كشيدند .
عايشه در حركت خود دچار ترديد شد و اين جنگ در نظرش خطايى بزرگ به نظر آمد . پس كاتب خود ، عبيدالله بن كعب نميري ، را فراخواند و گفت تا بنويسد : « از عايشه دختر ابوبكر ، به على بن ابي‌طالب . » كاتب گفت : « اين چيزى است كه بر قلم جارى نمي‌شود ! » عايشه گفت : « چرا ؟ » پاسخ داد : « زيرا على بن ابي‌طالب نخستين كسى است كه اسلام آورد و در نوشتن نيز بايد نام او در آغاز آيد . » عايشه گفت : « بنويس : به على بن ابي‌طالب ، از عايشه دختر ابوبكر . اما بعد ؛ من مي‌دانم كه تو خويشاوند نزديك رسول خدايى و در اسلام پيشگام بوده‌اى و هرگز از پيامبر خدا جدا نگشته‌اي . تنها نيت من از اين حركت ، اصلاحگرى ميان فرزندانم بوده است . اگر از اين دو مرد دست بكشي ، من قصد نبرد با تو را ندارم . » و البته اين نامه وى دراز است . ( كشف المحجه ، 173 )

از سخنان اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درباره شخصيت طلحه و زبير

پس از بيعت مردم با علي ( عليه السلام ) براى خلافت ، طلحه و زبير از وى رنجيدند كه چرا با آنان مشورت نمي‌كند و در كارها از آن دو يارى نمي‌جويد . امام به آنان فرمود :
براى چيزى اندك خشم گرفتيد و فراوان را واگذاشتيد . به من نمىگوييد كه در چه زمينه‌اى حق داشتيد كه شما را از آن بازداشتم يا در بهره‌بردارى از كدام سهم و بهره ، خود را بر شما پيش انداختم و يا كدام دادخواهى را مسلمانى نزد من آورده كه در حل آن ناتوان بودم يا حكمش را نمىدانستم يا در شيوه قضاوتش - به خطا رفتم ؟ به خدا سوگند !
به خلافت رغبتى نداشتم و مرا در حكومت نيازى نبود . شما دو تن ، مرا به آن فراخوانديد و بار آن را بر دوشم نهاديد . پس هنگامى كه حكومت به من رسيد ، به كتاب خدا و روشى
--------------------------- 41 ---------------------------
كه براى ما برنهاده و ما را به حكومت بر اساس آن فرمان داده و نيز به آن چه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) سنّت قرار داده ، نظر افكندم و از آن پيروى نمودم . پس در اين زمينه ، به رأى شما دو تن و ديگران نيازمند نبودم و به هيچ حكمى جهالت نداشتم تا با شما و برادران مسلمانم مشورت نمايم ؛ و اگر چنين بود ، از شما و ديگران يارى مي‌گرفتم .
و اما اين يادكردتان كه چرا در تقسيم بيت المال به شيوه برابر عمل كرده‌ام ، حكمى است كه در آن به رأى خود عمل نكردم و بر اساس خواسته خويش پيش نرفتم ؛ بلكه من و شما دريافته‌ايم كه اين شيوه را رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در پيش گرفت . پس در آن چه خداوند براى تقسيم بيت المال فرمان داده و حكمش را در آن جارى ساخته ، نيازمند رأى شما نبوده‌ام . به خدا سوگند ! شما و ديگران در اين زمينه ، حق اعتراض به من را نداريد . خداوند دل‌هاى ما و شما را به حق متمايل گرداند و به ما و شما صبر عنايت فرمايد !
آن‌گاه فرمود : خداوند رحمت كند كسى را كه چون حقّى را ديد ، آن را يارى كند و چون ستمى را نگريست ، از آن مانع شود و يار حق باشد تا آن را به صاحبش برساند . ( نهج‌البلاغه ، 2 / 184 )
نيز درباره طلحه و زبير فرمود :
به خدا سوگند ! نتوانستند گناهى را به من نسبت دهند و ميان من و خودشان انصاف ندادند . حقى را مىخواهند كه خود ترك كردند و خونى را مىطلبند كه خود ريختند .
اگر در ريختن آن خون همدستشان بودم ، آنان نيز نصيب داشتند و اگر اين كار را بدون من انجام دادند ، پس بايد از خودشان خون‌خواهى كنند . نخستين حكم عادلانه آنان اين است كه به زيان خود حكم كنند . همانا مرا در كار خود ، بصيرت است . چيزى را بر كسى مشتبه نكردم و هيچ چيز نيز بر من مشتبه نشده است . اينان همان گروه ستمكارند كه در ميانشان لجن و زهر عقرب و شبهه تاريك است . هرآينه حق ، روشن است و باطل از ريشه كنده شده و زبانش از تحريك بريده گشته است . به خدا سوگند ! براى آنان حوضى را لبريز خواهم كرد كه آب آن را خودم خواهم كشيد و آنان از آن سيراب بيرون نشوند و جاى ديگر هم آب نخواهند نوشيد . ( نهج‌البلاغه ، 2 / 19 )
--------------------------- 42 ---------------------------
شيخ محمد عبده در توضيح واژگان اين سخن گفته است : مقصود از « طلبه » خونى است كه خواسته شود . « حما » و « حمة » كنايه از زبير و عايشه است . رسول خدا به على خبر داده بود كه به زودى گروهى بر وى ستم خواهند راند كه برخى از بستگان او و يكى از همسرانش در آن شركت دارند . مقصود از جمله آخر نيز اين است : حوض مرگ را براى آنان لبريز خواهم نمود و از آن به ايشان خواهم نوشاند و از آن پس ديگر آب گوارا نخواهند نوشيد .
همچنين امام درباره طلحة بن عبيدالله گفته است :
تا بوده‌ام ، به جنگ تهديد نشده و از شمشير ترسانده نشده‌ام . من به آنچه خداوندم براى ياري ، به من وعده داده ، اعتماد دارم . به خدا سوگند ! وى به خون‌خواهى عثمان با سعى و تلاش شتاب نورزيده ، جز به اين دليل كه بيم دارد خون عثمان را از خود او بخواهند ؛ زيرا به اين قتل متهم است و در ميان مردم كسى بيش از او خواهان كشتن عثمان نبود . او با اين لشكركشى خواست كه مردم را به اشتباه اندازد تا واقعيت به صورت ديگر جلوه كند و شك ايجاد نمايد . به خدا سوگند ! آن چه درباره عثمان انجام شده ، از سه حال بيرون نيست : اگر پسر عفّان چنان كه طلحه ادعا مي‌نمود ، ستمگر بود ، مىبايد قاتلان او را يارى مىداد و يارانش را مىراند . اگر عثمان مظلوم بود ، مىبايست از كشته شدنش مانع مىشد و براى كارهايش عذر اقامه مىكرد . اگر در ظالم يا مظلوم بودنش ترديد داشت ، مىبايست از او كناره گرفته ، به گوشه‌اى مىخزيد و مردم را با او وامىنهاد . ولى او هيچ يك از اين سه كار را نكرد و دست به كارى زد كه راهش شناخته نيست و عذرهايى كه براى انجام آن مي‌آورد ، درست نيست . ( نهج‌البلاغه ، 2 / 88 )
ابن‌قتيبه گويد : على گفت : « آن دو تن در حجاز با من بيعت نمودند و سپس در عراق با من به مخالفت برخاستند و من به خاطر مخالفتشان با آنان نبرد كردم . اگر آن دو اين كار را با ابوبكر و عمر انجام مي‌دادند ، آن‌ها نيز با اين دو نبرد مي‌نمودند . » ( الامامة و السياسه ، 1 / 73 )
بني‌اميه براى اعلان قيام بر ضد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) شتاب نمودند
طبرى گويد : روز پنجشنبه ، پنج روز پس از كشته شدن عثمان مردم مدينه گرد آمدند
--------------------------- 43 ---------------------------
و ديدند كه سعد و زبير به بيرون از شهر رفته‌اند و طلحه در مزرعه خويش است و نيز از بني‌اميه هر كس كه توان گريختن داشته ، گريخته است . وليد و سعيد در شمار نخستين بيرون روندگان ، به سوى مكه گريختند و مروان نيز در پى آنان رفت و عده‌اى ديگر نيز چنين كردند . هنگامى كه مردم مدينه گرد آمدند ، مصريان به آنان گفتند : « شما اهل شورا هستيد و پيوند امامت را برقرار مي‌كنيد و فرمانتان بر اين امت روا است . پس مردى را براى خلافت برگزينيد و ما نيز از شما پيروى مي‌كنيم . » همه گفتند : « على بن ابي‌طالب . ما به او رضايت داريم . » ( تاريخ طبري ، 3 / 455 )
از اين جا برمي‌آيد كه بني‌اميه بعد از كشته شدن عثمان ، پنهان گشتند و پس از آن كه بر جان خود اطمينان يافتند ، بازآمدند و با علي ( عليه السلام ) به گفتگو برخاستند . تاريخ‌نگاران گزارش كرده‌اند :
پس از نماز صبح ، مردم در مسجد بودند كه طلحه و زبير نمايان شدند و در گوشه‌اى با فاصله از علي ( عليه السلام ) نشستند . سپس مروان و سعيد و عبدالله بن زبير نيز پيدا شدند و كنار آن دو قرار گرفتند . آن‌گاه مردانى از قريش آمدند و به آنان پيوستند . مدتى با هم نجوا نمودند و سپس وليد بن عقبة بن ابي‌معيط برخاست و نزد على آمد و گفت : « اى ابوالحسن ! ما همگى به گردن تو خون‌هايى داريم . پدر مرا در نبرد بدر در حالى كه محبوس بود ، كشتي . ديروز در جريان محاصره خانه عثمان ، برادرم را خوار ساختي . پدر سعيد را كه قهرمان قريش بود ، در نبرد بدر كشتي . پدر مروان را هنگامى كه عثمان وى را به خود نزديك ساخت ، سبك‌مغز شمردي . اين در حالى است كه ما برادران و همانندان تو از خاندان عبدمناف هستيم . امروز با تو به اين شرط بيعت مي‌كنيم كه هر مالى كه در روزگار عثمان به دست آورده‌ايم ، در اختيار ما باقى بگذارى و قاتلان وى را بكشي . اگر از تو بيم ورزيم ، رهايت مي‌كنيم و به شام مي‌پيونديم . »
علي ( عليه السلام ) فرمود : « اين كه گفتيد خونى از شما بر عهده من است ، آن خون به حق بوده است . اما اين كه هر چه در دست داريد ، در اختيارتان باقى بگذارم ، من نمي‌توانم حق
--------------------------- 44 ---------------------------
خدا را خواه به شما و خواه ديگران وانهم . و اما اين كه قاتلان عثمان را بكشم ، اگر امروز كشتن ايشان بر من لازم است ، همان ديروز آنان را مي‌كشتم . حق شما بر من اين است كه اگر از من بيم ورزيديد ، امانتان بخشم و اگر من از شما بيم ورزيدم ، تبعيدتان كنم . » وليد برخاست و نزد يارانش رفت و با آنان سخن گفت . سپس ايشان با اظهار دشمنى و مخالفت‌پراكني ، از آن جمع جدا شدند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 7 / 38 ؛ تاريخ يعقوبي ، 2 / 167 )
از آن پس ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به كارگزارش در مدينه ، سهل بن حنيف ، نوشت كه مانع حركت كسانى كه مي‌خواهند به سوى معاويه بگريزند ، نشود :
به من خبر رسيده كه مردانى از پيرامون تو پنهانى به سوى معاويه رهسپار مي‌شوند .
از اين كه تعداد ايشان از ياران تو كم مي‌شود و يارى آنان از تو سلب مي‌گردد ، اندوه مخور ! در گمراهى آنان و شفاى خاطر تو ، همين بس كه ايشان از هدايت و حق گريختند و به سوى كوردلى و نادانى شتافتند . آنان اهل دنيا هستند و به آن روى آورده ، به دنبالش روانند . عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و دريافتند و دانستند كه مردم در پيشگاه ما ، در حق ، برابرند . پس گريختند تا خود را به ويژه‌خواهى برسانند . از رحمت خدا دور باشند و لعنت بر آنان باد ! به خدا سوگند ! آنان از ستم نگريخته و به عدالت نپيوسته‌اند . اميدواريم خداوند در اين كار ، دشوارش را بر ما آسان و ناهموارش را بر ما هموار نمايد ؛ ان شاء اللّه . ( نهج‌البلاغه ، 3 / 132 )
اين از ويژگي‌هاى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) است كه بر خلاف ديگران ، به مخالفان خود آزادى مي‌بخشد .

از عبدالله بن عمر خواستند كه همراه آنان حركت كند ؛ اما وى نپذيرفت

ابن‌اعثم گويد : طلحه و زبير نزد عبدالله بن عمر آمدند كه آن هنگام در مكه اقامت داشت . به وى گفتند : « اى ابوعبدالرحمن ! عايشه در اين ماجرا بيمناك گشته و تصميم دارد به سوى بصره حركت كند . پس تو نيز با ما حركت كن و ما نيز به تو اقتدا مي‌كنيم ؛ زيرا براى اين كار سزاوارتري . » زبير به وى گفت : « اى ابوعبدالرحمن ! به آغاز كار ما درباره عثمان و بيعت ما با علي ، ننگر ؛ بلكه به پايان كار ما نظر كن ! ما در اين حركت ، تنها
--------------------------- 45 ---------------------------
در پى درمان درد امت هستيم و عايشه نيز به اين كار شتافته است و تو از راه و روش او دور نيستي . » عبدالله بن عمر گفت : « اى دو مرد ! مي‌خواهيد مرا بفريبيد تا از خانه‌ام بيرونم كشيد - چنان كه خرگوش را از لانه‌اش بيرون مي‌كشند - و سپس مرا طعمه
على بن ابي‌طالب سازيد ؟ دست نگه داريد ، اى دو تن ! مردم با ستايش و وصال زيبارويان و دينار و درهم فريفته مي‌شوند ؛ اما من از ايشان نيستم . من در همان حال كه به خلافت دعوت مي‌شدم ، آشكارا آن را رها كردم . پس مرا واگذاريد و براى كار خود ، به سراغ ديگرى رويد ! » زبير گفت : « خداوند از تو بي‌نياز است . » ( الفتوح ، 2 / 452 )
ابن‌حبان ( الثقات ، 2 / 279 ) و ابوحاتم ( اخبار الخلفاء ، 2 / 532 ) گزارش كرده‌اند كه در اين ماجرا ، طلحه گفت : « براى آن كه مردم را به سوى خود بكشانيم ، هيچ كارى مؤثرتر از آن نيست كه ابن‌عمر را با خود روانه سازيم . » پس طلحه نزد وى آمد و گفت : « اى ابوعبدالرحمن ! عايشه قصد اصلاحگرى ميان مردم را دارد . پس با ما روانه شو ؛ كه تو الگوى مايي . » ابن‌عمر گفت : « آيا مرا فريب مي‌دهيد تا از خانه بيرونم كشيد ، چنان كه خرگوش را از لانه‌اش بيرون مي‌كشند . . . ؟ »

حفصه مي‌خواست همراه آنان حركت نمايد ؛ اما برادرش او را منع نمود

آنان با حفصه بنت عمران [ دختر عمر ] نيز گفتگو نمودند تا همراهشان حركت كند . وى گفت : « رأى من تابع رأى عايشه است . » اما عبدالله بن عمر نزد وى آمد و به خدا سوگندش داد كه مبادا حركت نمايد . وى نيز در خانه نشست و به عايشه پيام داد كه برادرش او را از اين كار بازداشته است . عايشه گفت : « خداوند ابن‌عمر را بيامرزد ! » ( الثقات ، ابن‌حبان ، 2 / 280 ؛ تاريخ طبري ، 3 / 470 ؛ نهاية الارب ، 20 / 26 )
--------------------------- 46 ---------------------------

وصف اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از شورش آنان بر ضد وي

امام علي ( عليه السلام ) فرموده است :
بيرون شدند و همسر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را با خود به اين سو و آن سو كشاندند ، چنان كه كنيزكى را به هنگام فروش آن ، مي‌كشانند . او را با خود به بصره بردند ، در حالى كه زنان خويش را در خانه نشاندند . آن را كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در خانه نگاه داشته و از آن دو و ديگران پنهان كرده بود ، به اين و آن نماياندند ، در ميان لشكرى كه يك تن از آنان نبود كه به من اعلان اطاعت نكرده و به دلخواه ، در گردنش بيعت من نباشد . سپس بر كارگزار من در بصره و خزانه‌داران بيت‌المال مسلمانان و ديگر مردم بصره تاختند . بعضى را در حبس كشتند و برخى را به نيرنگ به قتل رساندند . به خدا سوگند ! اگر از مسلمانان جز يك تن را از روى عمد و بى آن كه او را جرمى باشد ، نكشته بودند ، قتل همه آن لشكر بر من روا بود ؛ زيرا حضور داشتند و مخالفت ننمودند و با زبان و دست از اين كار جلوگيرى نكردند .
از اين گذشته ، شمارى از مسلمانان را به اندازه همان تعداد كه به بصره برده بودند ،
به قتل رساندند . ( نهج‌البلاغه ، 2 / 85 )
ابن‌ابي‌الحديد گويد : برخى گفته‌اند : « آيا قتل كسى كه با عمل منكر مخالفت نكند ، در حالى كه امكان اين كار را دارد ، جايز است ؟ » در پاسخ بايد گفت : قتل چنين كسانى جايز است ؛ زيرا آنان اعتقاد داشتند كه آن قتل مباح بوده و بدين سان ، به مباح بودن كارى كه خدا حرام نموده ، باور داشتند . پس همانند كسى هستند كه معتقد باشد زنا يا شراب‌نوشى مباح است . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 308 )
قطب راوندى گفته است : « مقصود وى اين است كه چنين كسانى مشمول عموميت اين سخن خداوند هستند : جز اين نيست كه كيفر كسانى كه با خدا و رسولش نبرد كنند و در زمين براى فسادگرى بكوشند ، آن است كه كشته شوند يا بر دار روند . ( مائده : 33 ) »
البته مي‌توان گفت : ابن‌ابي‌الحديد علت مباح بودن قتل آنان را مخالفت نكردن با عمل منكر دانسته و به عموميت اين آيه استناد نكرده است .
--------------------------- 47 ---------------------------
و اما اين سخن امام : « از اين گذشته ، شمارى از مسلمانان را به اندازه همان تعداد كه به بصره برده بودند ، به قتل رساندند . » معنايش اين است : اگر آنان فقط يك نفر را مي‌كشتند ، بر من روا بود كه همه آنان را بكشم ؛ چه رسد به اين كه به همان تعداد كه با خود به بصره آوردند ، از مسلمانان كشتند ! و او راست فرمود ؛ زيرا آن‌ها شمارى انبوه از هواداران علي ( عليه السلام ) و نگاهبانان بيت‌المال را يا با نيرنگ و يا در حبس ، در بصره به قتل رساندند .

درگيرى طلحه و زبير و عايشه بر سر خلافت

1 . هنگامى كه آنان عبدالله بن عمر را فراخواندند تا همراهشان بر علي ( عليه السلام ) شورش كند ، نپذيرفت ؛ زيرا مي‌دانست كه نام وى را طرح مي‌كنند ، اما كانديداى ديگرى براى خلافت دارند . زبير اعتقاد داشت كه هم داماد ابوبكر است و هم سن و شجاعت و سابقه حضورش در نبرد همراه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) بيش از طلحه است . اما عايشه ، طلحه را شايسته خلافت مي‌دانست ؛ زيرا از قبيله خودش ، تيم ، بود و اصرار داشت كه خلافت بايد به بني‌تيم بازگردد ، يعنى نخست به طلحه و سپس به برادر خود عايشه ، عبدالرحمن ؛ و اگر براى او ممكن نشد ، به محمد يا موسي ، فرزندان طلحه ، برسد . حتى آنان ادعا داشتند كه اين موسي ، همان مهدى موعود است . و باز اگر براى اينان ممكن نشد ، به خواهرزاده عايشه ، عبدالله بن زبير ، برسد كه عايشه او را دوست مي‌داشت و از طلحه و زبير ، برترش مي‌دانست . به هر حال ، عايشه باور داشت كه خلافت تنها از آنِ بني‌تيم است .
2 . سخن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نشان مي‌دهد كه تعيين خليفه به دست عايشه بود و طلحه و زبير به خاطر نزديكي‌شان به وي ، در آرزوى خلافت بودند . وى فرموده است :
عايشه حركت نمود و طلحه و زبير مدعى خلافت براى خود بودند . دليل ادعاى طلحه براى خلافت ، فقط اين بود كه پسرعموى عايشه است . زبير نيز تنها به اين دليل ادعاى خلافت داشت كه داماد پدر عايشه است . به خدا سوگند ! اگر آن دو به قدرت مي‌رسيدند ، زبير گردن طلحه را مي‌زد و طلحه گردن زبير را و بر سر حكمرانى به نبرد مي‌پرداختند . ( الكافئه ، 19 )
--------------------------- 48 ---------------------------
ابوجعفر اسكافى گويد : اين سخن علي : « اگر آن دو به قدرت مي‌رسيدند ، گردن يكديگر را مي‌زدند » مقصودش طلحه و زبير است و نزاع آن دو بر سر پيشنماز شدن ، نشانه تحقق همين سخن اوست . ( المعيار و الموازنه ، 56 )
3 . بي‌پروايى عايشه به آن جا رسيد كه قبيله خود بني‌تيم را بركشيد و درباره آنان ادعاى وصيت براى خلافت نمود و وانمود كرد كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به خلافت ابوبكر و پسرش عبدالرحمن وصيت نموده است . اين در حالى است كه ابوبكر و عمر مي‌گفتند كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به هيچ كس براى خلافت وصيت نكرده است . اما عايشه اصرار داشت كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به وى فرموده است : « تصميم گرفتم - يا خواستم - كه ابوبكر و پسرش را فراخوانم و به خلافتشان وصيت نمايم تا ديگران سخنى نگويند و تمنايى نكنند . سپس با خود گفتم : خدا اجازه نمي‌دهد [ كه فردى جز اين دو ، ادعاى خلافت كند ] و مؤمنان هم [ ادعاى ديگران را ] نمي‌پذيرند . » ( صحيح بخاري ، 7 / 8 ؛ 8 / 126 )
نيز مسلم از وى روايت نموده است : رسول خدا در بيماري‌اش به من فرمود : « پدرت ابوبكر و برادرت را نزد من بخوان تا نامه‌اى بنگارم ؛ زيرا بيم دارم كه هر كس تمناى خلافت كند و بگويد كه براى اين كار سزاوارتر است ؛ در حالى كه خداوند و مؤمنان ، خلافت كسى جز ابوبكر را برنمي‌تابند . » ( صحيح مسلم ، 7 / 110 )
ابن‌حجر گويد : دانشوران اختلاف دارند كه مقصود از نامه چيست . برخى گفته‌اند : پيامبر مي‌خواست نامه‌اى بنگارد و به احكام اسلام تصريح نمايد تا اختلاف رخت بربندد . گروهى برآنند كه مي‌خواست نام خلفاى پس از خود را به صراحت بيان نمايد تا اختلاف ميان مسلمانان پيش نيايد . اين سخن را سفيان بن عيينه گفته و تأييدگر سخن وي ، گفتار رسول خداست كه در آغاز بيماري‌اش كه نزد عايشه بود ، فرمود : « پدرت و برادرت را نزد من فراخوان تا نامه‌اى بنگارم ؛ زيرا بيم دارم كه آرزومندى تمنايى كند و گوينده‌اى سخنى گويد . البته خداوند و مؤمنان ، خلافت كسى جز ابوبكر را برنمي‌تابند . » اين حديث را مسلم روايت نموده است . ( فتح الباري ، 1 / 186 )
--------------------------- 49 ---------------------------
همو گويد : در اين روايت ، مقصود پيامبر اين است : خليفه پس از خود را مشخص نمايم . اين برداشت بخارى است و روايت را به همين معنا توضيح داده است ؛ اگر چه كلمه « اعهد » كه در اين جا آمده ، معنايى عام‌تر دارد . البته در روايت عروه از عايشه آمده است : « پدرت و برادرت را نزد من بخوان تا نامه‌اى بنگارم . » در روايت بزار آمده است : « پناه بر خدا كه مردم در خلافت ابوبكر اختلاف نمايند ! » اين نشان مي‌دهد كه مقصود ، خلافت است . مهلب راه افراط پيموده و گفته است : « اين دليلى است قاطع بر خلافت ابوبكر . »
و شگفتا كه خود او سپس گفته كه ثابت شده پيامبر پس از خود ، خليفه‌اى را تعيين نكرد ! ( فتح الباري ، 13 / 177 )
من برآنم كه مهلب در تفسير حديث عايشه راه افراط نپيموده كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به خلافت ابوبكر و پسرش وصيت نمود ؛ بلكه بعدا دريافته كه اين دروغ صريح است و از آن بازگشته و اصل وصيت را نفى نموده است . اگر پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به خلافت ابوبكر و پسرش وصيت نموده بود ، پس ابوبكر با سخن ايشان مخالفت كرد كه خلافت را از پسر خود و قبيله‌اش بيرون نمود و به بني‌عدى انتقال داد و عايشه نيز در آن روز ناچار شد به رغم ميل خود ، سكوت نمايد ! اگر راست باشد كه مؤمنان كسى جز ابوبكر را براى خلافت برنمي‌تابند ، پس آنان كه با وى مخالفت نمودند و او را نپذيرفتند ، مؤمن نبودند . اين در حالى است كه هفتاد صحابى در ميان اينان حضور داشتند . پس چگونه آن‌ها را مؤمنان « عادل » مي‌شمارند ؟ چگونه اين ادعاى عايشه را درست مي‌دانند ؛ اما سخن پدرش را نيز راست مي‌پندارند كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) براى خلافت ، وصيت ننمود ؟ چگونه سخن عمر درباره بيعت ابوبكر را نيز درست مي‌دانند كه آن را كارى شتابزده و اشتباه شمرد كه اگر كسى ديگربار چنين كارى كند ، كشتنش واجب است ؟ البته اينان گروهى هستند با سخنان و رفتارهاى متناقض . لاحول و لاقوة الا بالله !
آيا آن عهد را كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) مي‌خواسته بنگارد ، اما آنان اجازه اين كار را ندادند ، به عهد خلافت ابوبكر تفسير نموده‌اند ؟ اگر چنين بود ، پس چرا نگذاشتند كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) آن را
--------------------------- 50 ---------------------------
بنگارد ؟ اگر خلافت ابوبكر ، امت وى را تا روز قيامت از گمراهى و ناتوانى دور مي‌داشت ، چرا امت دچار اختلاف شدند و به تكفير يكديگر پرداختند و خون صدهاهزار تن ريخته شد ؟
4 . مايه شگفتى است كه عموم عالمان دستگاه سلطه ، سخن عايشه را نادرست نشمرده و او را دچار خطا ندانسته‌اند ؛ بلكه سخن وى در تصريح به خلافت بني‌تيم را پذيرفته‌اند ! در كتاب ارشاد السارى آمده است : « معناى آن روايت اين است : به خلافت ابوبكر وصيت مي‌كنم ؛ زيرا نمي‌خواهم ديگران سخنى گويند يا تمناگران تمنايى كنند . » ( ارشاد السارى بشرح البخاري ، 10 / 270 ) ديگر شارحانشان نيز اين سخن را همين گونه تفسير كرده‌اند . حال بايد ديد كدام راست مي‌گويد : عايشه يا پدرش !
5 . اما امويان برآنند كه حاكميت قريش از آنِ بني‌عبدمناف يا بني‌هاشم است .
طبرى گويد : سعيد بن عاص با مروان بن حكم در منطقه ذات عرق ديدار نمود و گفت : « كجا مي‌رويد ، حال آن كه كشته‌ى شما بر تنه‌هاى شتران جاى دارد ؟ قاتلان وى را بكشيد و سپس به خانه‌هاتان بازگرديد و خودتان را به دست خودتان نكشيد ! » گفتند : « نه ؛ ما حركت مي‌كنيم تا بلكه همه قاتلان عثمان را بكشيم . » سپس سعيد با طلحه و زبير ديدار كرد و گفت : « به من راست بگوييد ! اگر شما دو تن پيروز گرديد ، كدامتان حكومت را در دست خواهد گرفت ؟ » پاسخ دادند : « هر كدام از ما كه مردم او را انتخاب كنند . » سعيد گفت : « پس خون‌خواهى عثمان را به فرزندان وى واگذاريد ؛ زيرا شما [ مدعى هستيد كه ] براى خون‌خواهى وى حركت نموده‌ايد ! » گفتند : « بزرگان مهاجران را واگذاريم و اين كار را به فرزندانشان وانهيم ؟ » سعيد گفت : « من بر اين عقيده نيستم كه براى بيرون بردن خلافت از بني‌عبدمناف كارى كنم . » پس بازگشت و آن قوم روان شدند كه ابان و وليد ، فرزندان عثمان ، نيز با آنان همراه بودند . در ميان راه دچار اختلاف گشتند و گفتند : « چه كسى را براى حكومت فراخوانيم ؟ » ( تاريخ طبري ، 3 / 472 )
در نهاية الارب آمده است : آن‌گاه كه عايشه از مكه حركت نمود ، مروان بن حكم اذان درداد و آمد تا نزد طلحه و زبير رسيد و گفت : « به كدام يك از شما به نام حاكم سلام دهم
--------------------------- 51 ---------------------------
و براى نماز بانگ زنم ؟ » عبدالله بن زبير گفت : « به ابوعبدالله . » يعنى پدر خودش . محمد بن طلحه گفت : « به ابومحمد . » يعنى پدر خودش . عايشه مروان را فراخواند و گفت : « آيا مي‌خواهى ميان ما تفرقه اندازي ؟ خواهرزاده‌ام عبدالله بن زبير امام جماعت خواهد بود . » برخى نيز گفته‌اند كه عبدالرحمن بن عتاب امام جماعت آنان بود تا هنگامى كه كشته شد .
( نهاية الارب ، 20 / 26 )
6 . آدمى در شگفت مي‌شود از اين كه طلحه و زبير و عايشه به اين شدت به يكديگر حسد مي‌ورزيدند ! طلحه و زبير براى پيشنمازى اختلاف داشتند و كنار محراب ، در برابر مردم ، با دست يكديگر را كنار زدند تا جايى كه مردم بانگ زدند : « نزديك است كه آفتاب طلوع نمايد و وقت نماز بگذرد ! » سپس عايشه فرمان داد كه خواهرزاده‌اش به امامت بايستد . آن‌گاه بر سر بيت‌المال بصره به اختلاف و نزاع پرداختند و هر يك مي‌خواست تا خودش بر بيت‌المال قفل زند و كليد آن را بگيرد . در اين ميان ، عايشه پادرميانى كرد ؛ اما دخالتش سودى نداد و آن را سه قفل زدند و كليد سوم را به عبدالله بن زبير به نيابت از عايشه سپردند ! زبير عايشه را تهديد نمود كه او را رها كرده ، به معاويه خواهد پيوست ؛ زيرا وى را امير مردم نساخته است . هنگامى كه بر بيت‌المال چيره گشتند ، زبير به مردم گفت : « بياييد و پاداش‌هاى خود را دريافت كنيد ! » هنگامى كه به خانه رفت ، پسرش عبدالله گفت : « به مردم فرمان دادى كه پاداش‌هاى خود را دريافت كنند تا پيش از آمدن
على بن ابي‌طالب ، با اموال پراكنده گردند و ضعيف شوي ؟ اين انديشه نادرستى بود كه به نظرت رسيد ! » زبير به وى گفت : « واى بر تو ؛ ساكت شو ! آن چه گذشت ، جز آن چيزى بود كه گفتي . » طلحه گفت : « عبدالله درست مي‌گويد . روا نيست كه اين مال به افراد داده شود تا زمانى كه على به ما نزديك گردد و همراه با كسانى كه ياري‌مان مي‌كنند ، او را در جاى خود بنشانيم . » زبير خشم گرفت و گفت : « به خدا سوگند ! حتى اگر فقط يك درهم باقى بماند ، آن را پاداش مي‌دهم . » عايشه نيز او را در اين ماجرا سرزنش نمود و نظر آن دو مرد را تأييد كرد . زبير گفت : « به خدا سوگند ! يا رهايم مي‌كنيد و يا به معاويه خواهم پيوست ؛ زيرا در شام ، مردم با من بيعت كرده‌اند . » بدين سان ، از او دست برداشتند . ( الجمل ، مفيد ، 155 )
--------------------------- 52 ---------------------------
7 . معاويه به زبير پيام داد كه در شام حضور يابد . او مي‌خواست زبير را براى نبرد با علي ( عليه السلام ) برانگيزد . نقشه وى آن بود كه پس از حضور زبير در شام ، از او بهره‌بردارى نمايد و سپس به قتلش رسانده ، خود را خليفه بعد از او معرفى كند .
ابن‌ابي‌الحديد آورده است : معاويه مردى از بني‌عميس را همراه با نامه‌اى نزد زبير بن عوام فرستاد . در اين نامه نوشته بود : « بسم الله الرحمن الرحيم . به عبدالله بن زبير ، اميرالمؤمنين ، از معاوية بن ابي‌سفيان . سلام بر تو . اما بعد ؛ من براى تو از شاميان بيعت گرفتم و آنان پذيرفتند و همگى همانند شتران گَر گرد آمدند . اكنون به كوفه و بصره بپرداز و مبادا كه على بن ابي‌طالب بر تو در اين كار پيشى جويد ! همانا كه اين دو سرزمين از همه جا مهم‌ترند . پس از تو ، براى طلحة بن عبيدالله نيز بيعت ستاندم كه خون‌خواهى عثمان را آشكار نموده است . من نيز مردم را به همين فرامي‌خوانم . بر شما دو تن باد كه دامن همت و جديت به كمر زنيد ! خداوند شما را پيروز و دشمنتان را خوار گرداند ! »
چون اين نامه به زبير رسيد ، از آن شادمان گشت و طلحه را نيز آگاه ساخت و نامه را برايش خواند . آن دو شك نكردند كه معاويه براى هر دو ايشان ، قصد خيرخواهى كرده است . در اين هنگام ، هر دو بر آن شدند كه با علي ( عليه السلام ) مخالفت نمايند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 230 )
همانند اين گزارش در البدء و التاريخ ( 5 / 211 ) نيز آمده است . طبرى در كامل البهائى ( 2 / 215 ) گويد : عايشه گفت : « كاش اين نامه را براى طلحه مي‌نوشت . » و اين نشان مي‌دهد كه عايشه به سود بني‌تيم عمل مي‌كرد .
بلاذرى نوشته است : معاويه به زبير نوشت : « نزد من روانه شو تا خودم و همه كسانى كه پيرامون من هستند با تو بيعت كنيم . » وى اين خبر را از طلحه و عايشه پنهان داشت . سپس اين ماجرا به گوش عايشه رسيد و بر وى گران آمد . عايشه اين خبر را به فرزند زبير رساند و او به پدرش گفت : « آيا مي‌خواهى به معاويه بپيوندي ؟ » پاسخ داد : « آري . چرا چنين نكنم ، در حالى كه طلحه در حكومت با من مي‌ستيزد ؟ » سپس در اين موضوع فكرى به سرش افتاد و چنين در ذهنش گذشت كه پيمانى بسته و بايد حتما به آن وفادار
--------------------------- 53 ---------------------------
باشد . پس غلام خود را فراخواند و او را آزاد نمود و به نبرد بازگشت . ( انساب الاشراف ، 2 / 257 )
البته وى از تهديد كردن آنان دست نكشيد تا آن كه با وى به عنوان امير لشكر بيعت كردند . عايشه به مردم مدينه نوشت : « خداوند مردم بصره را همصدا نموده و آن‌ها زبير بن عوام را امير لشكر خود ساخته‌اند و همگى بر شنوايى و فرمانبردارى از او گرد آمده‌اند . اكنون كه مؤمنان با مشورت و حضور گروهى از ايشان درباره اميرانشان همصدا شده‌اند ، ما نيز در كار پسنديده‌اى كه آنان در آن داخل شده‌اند ، راه مي‌يابيم . پس هر گاه اين نامه من به شما رسيد ، گوش فرادهيد و فرمانبردار باشيد ! » ( الجمل ، مفيد ، 160 )
عايشه گفت : « با زبير براى خلافت بيعت نكنيد ؛ بلكه با او به عنوان امير ميدان نبرد بيعت كنيد ؛ كه اگر پيروز شويد ، آن‌گاه براى انتخاب خليفه رايزنى كنيد . » عبدالله بن زبير [ به پدرش ] گفت : « عايشه مي‌خواهد دشوارى كار مردم را به عهده تو اندازد و آساني‌اش را براى پسرعمويش مي‌خواهد . » و مدتى بعد ، عايشه گفت : « مرا به طلحه و زبير و بيعت با خليفه و نبرد با ديگران ، چه كار ؟ اى كاش در خانه‌ام مي‌ماندم ! اما اين بلايى بود كه مدت زماني ، پيش آمد . » ( انساب الاشراف ، بلاذري ، 2 / 229 ، 262 )
اين ، خود ، شدت درگيرى طلحه و زبير را نشان مي‌دهد . گزارش شده كه پس از اين رويداد ، عايشه با طلحه نيز به عنوان فرمانده نبرد ، بيعت نمود . بايستى چنين بوده باشد كه طلحه اعتراض و خشم ورزيده و عايشه با او نيز هم‌رديف زبير ، به عنوان فرمانده بيعت كرده است ! بلاذرى گويد : « طلحه و زبير براى پيشنماز شدن يكديگر را كنار مي‌زدند و پيش از آن ، به عنوان دو فرمانده ، نه دو خليفه ، با آنان بيعت شده بود . » ( انساب الاشراف ، 2 / 227 )
8 . ابوالاسود دؤلى گويد : هنگامى كه عثمان بن حنيف از بصره بازگشت و طلحه و زبير به بيت‌المال دست يافتند ، درباره زر و سيمى كه در آن بود ، به انديشه پرداختند . گفتند : « اين همان غنيمت‌هايى است كه خداوند ما را به آن مژده داده و آگاهمان ساخته كه به زودى آن را نصيب ما خواهد ساخت . » من اين را از آن دو شنيدم . از آن پس ، على را هم ديدم كه بر بيت‌المال بصره درآمد و هنگامى كه موجودى آن را ديد ، فرمود : « اى زر ؛ اى
--------------------------- 54 ---------------------------
سيم ! كسى جز مرا بفريبيد . مال ، پناهگاه ظالمان است ؛ و من پناهگاه مؤمنانم . » به خدا سوگند ! وى به آن اموال توجه نكرد و به آن چه ديد ، نينديشيد و آن را نزد وى جز خاكى پست نيافتم . از رفتار آن گروه و علي ( عليه السلام ) در شگفت شدم و گفتم : « آنان از كسانى بودند كه دنيا را مي‌خواهند و اين از كسانى است كه آخرت را مي‌جويند . » و بصيرتم را درباره وى افزودم . ( الجمل ، مفيد ، 154 )

به مشورت پرداختند كه در مدينه يا شام يا بصره بر على شورش كنند

عايشه ، طلحه ، زبير و فرزندش عبدالله ، مروان ، وليد بن عقبه ، سعيد بن عاص ، عبدالله بن كريز ، يعلى بن منيه ، مغيرة بن شعبه ، خاندان ابومعيط و شمارى ديگر به مشاوره پرداختند كه شورش بر علي ( عليه السلام ) را از كجا آغاز كنند .
ابن‌قتيبه گويد : هنگامى كه همگى به مكه آمدند ، درباره هدف خود از خون‌خواهى عثمان به مشاوره پرداختند و بر آن شدند كه به شام روند ؛ زيرا جايگاه معاويه بود .
عبدالله بن عامر آنان را از اين كار بازداشت و نظرشان را به بصره گردانيد . پس به سوى بصره روى آوردند و كارگزار على در آن جا ، عثمان بن حنيف ، را دستگير و حبس نمودند و پنجاه مرد همراه وى در نگاهبانى بيت‌المال و ديگر مناصب را كشتند . ( المعارف ، 208 )
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) گويد : عبدالله بن عامر ، آن دو را به بصره كشاند و تهيه بودجه و سپاهيان را برايشان تضمين نمود . در اين حال ، آن دو عايشه را راهبرى مي‌كردند ؛ اما در حقيقت ، او آن دو را راهبرى كرد . آن دو ، عايشه را به منزله يك گروه قرار دادند كه برايش نبرد مي‌كردند .
كوچك‌ترين اين گروه ، عبدالله بن كريز ، پسردايى عثمان بود كه 25 سال داشت و عثمان او را حاكم بصره ساخته بود . ( تاريخ طبري ، 3 / 319 ) و سپس علي ( عليه السلام ) وى را بر كنار نمود و
آن‌گاه معاويه وى را حكومت بخشيد و به او افتخار مي‌نمود . ( الطبقات ، 5 / 48 )
مسعودى گويد : طلحه و زبير به مكه درآمدند و پيشتر از على براى عمره اجازه خواسته بودند . على به آن دو گفت : « شايد مي‌خواهيد به بصره يا شام رويد ! » آن دو سوگند خوردند
--------------------------- 55 ---------------------------
كه فقط به سوى مكه روان هستند . پيشتر عايشه نيز به مكه رفته بود . عبدالله بن عامر ، كارگزار عثمان در بصره ، نيز از بصره گريخته [ و به مكه آمده ] بود ، آن‌گاه كه حارثة بن قدام سعدي ، براى على از مردم بيعت گرفت و عثمان بن حنيف انصارى از سوى على به عنوان كارگزار خراج به آن جا روان شد . نيز كارگزار عثمان در يمن ، يعلى بن منيه ، به مكه درآمد و در آن جا با عايشه و طلحه و زبير و مروان بن حكم و ديگر افراد بني‌اميه ديدار نمود . همو بود كه آنان را به خون‌خواهى عثمان برانگيخت و به عايشه و طلحه و زبير چهارصدهزار درهم و مَركب و سلاح داد و شترى به نام « عسكر » را كه در يمن به دويست دينار خريده بود ، براى عايشه فرستاد . سپس اينان قصد شام نمودند ؛ اما ابن‌عامر از اين كار بازشان داشت و گفت : « در شام معاويه به سر مي‌برد كه از شما سخن‌شنوى و اطاعت نخواهد داشت .
اما در بصره ، من نمك‌پروردگان و افرادى دارم . » سپس آنان را با يك ميليون درهم و صد شتر و ديگر تجهيزات ، آماده نمود . بدين سان ، ايشان با ششصد سوار به سوى بصره حركت نمودند . ( مروج الذهب ، 2 / 357 )
شريف رضى گويد : هنگامى كه عبدالله بن عامر بن كريز به مدينه درآمد ، با طلحه و زبير ديدار نمود و به آن دو گفت : « با على بن ابي‌طالب بيعت نموديد ! آگاه باشيد به خدا سوگند ! آنان براى خلافت حتى به انتظار زنان باردار بني‌هاشم خواهند ماند و ديگر چه هنگام خلافت به شما خواهد رسيد ؟ آگاه باشيد به خدا سوگند ! من از آن پس به سراغ شما آمدم كه با چهارهزار تن از بصريان هم‌پيمان شدم كه همگى خواهان خون‌خواهى عثمان هستند . پس اين كار را در دست گيريد و از بيعت على دست برداريد . » سپس آن دو نزد على آمدند و براى عمره اجازه خواستند . او فرمود : « به خدا سوگندتان مي‌دهم ! آيا در پى عمره هستيد ، نه شكستن بيعت و جدا شدن از امت خود ؟ اين در حالى است كه تعهد شما به اين بيعت ، سخت‌تر از عهدى است كه خدا از پيامبران گرفته بود . » آن دو گفتند : « خدا گواه است كه قصدمان عمره است . » على فرمود : « خدايا ! تو شاهد باش . پس برويد و روان شويد . اما به خدا سوگند ! جز اين نمي‌بينم كه شما در سپاهى جاى خواهيد گرفت كه با من نبرد مي‌كنند ! » معناى سخن ابن‌كريز كه خلافت از بني‌هاشم
--------------------------- 56 ---------------------------
بيرون نخواهد رفت ، اين بود كه خلافت در نسل علي ( عليه السلام ) خواهد ماند . ( خصائص الائمه ، 61 )
ابن‌اعثم گفته است : طلحه و زبير به سوى مكه حركت نمودند و عبدالله بن عامر بن كريز ، پسردايى عثمان ، نيز با آنان حركت نمود و به آن دو گفت : « مژده باد شما را كه به آن چه مي‌خواستيد ، رسيديد . به خدا سوگند ! من با صدهزار نيروى رزمنده به شما يارى خواهم داد . » سپس به مكه درآمدند كه آن هنگام عايشه نيز آن جا بود و او را به خون‌خواهى عثمان تشويق نمودند . گروهى از بني‌اميه نيز با عايشه همراه بودند . هنگامى كه خبر آمدن طلحه و زبير را شنيدند ، شادمان و خوشحال شدند و تصميم گرفتند آن چه را در دل داشتند ، عملى سازند . نطقشان باز شد و هنگام ديدار طلحه و زبير با عايشه ، سر برافراشتند و او را همواره به خون‌خواهى عثمان برانگيختند . وليد بن عقبة بن ابي‌معيط براى كسانى از بني‌هاشم كه در مدينه بودند ، سروده‌اى فرستاد كه آغازش چنين بود :
اى بني‌هاشم ! سلاح خواهرزاده خود را بازگردانيد و آن را غارت نكنيد كه غارت كردنش جايز نيست .
در پاسخ وي ، فضل بن عباس اشعارى با اين مطلع ، سرود :
از مصريان درباره سلاح خواهرزاده خود بپرسيد ؛ كه آنان شمشير و نيزه‌هاى وى را ربودند .
يعلى بن منيه كه پيشتر كارگزار عثمان در يمن بود ، نيز با چهارصد شتر آمد و مردم را به حمل بارهايش فراخواند . زبير به او گفت : « شترانت را نمي‌خواهيم . از اموالت مقدارى به ما وام بده تا براى انجام كارمان از آن استفاده كنيم . » وى شصت هزار دينار به آنان وام داد . زبير آن را ميان كسانى از همراهانش كه دوست مي‌داشت ، تقسيم نمود . سپس درباره مسير حركت به مشورت پرداختند . زبير گفت : « بايد به شام برويد كه مردان و اموال در آن جاست و معاويه كه دشمن على است ، در آن سرزمين حكومت دارد . » وليد بن عقبه گفت : « نه به خدا سوگند ! از شام نه اندك و نه بسيار ، در دست شما نخواهد بود ؛ زيرا هنگامى كه عثمان در محاصره افتاد و از معاويه يارى خواست ، وى هيچ كارى نكرد و آن قدر درنگ نمود تا او كشته شد . به اين سان ، حكومت شام يكسره از آنِ وى شد . آيا انتظار
--------------------------- 57 ---------------------------
دارى كه آن را به شما واگذار كند ؟ از شام نام نبريد و به سرزمين‌هاى ديگر بينديشيد . » سپس از آنان كناره گرفت ، در حالى كه ابياتى مي‌خواند كه آغازش چنين بود :
به طلحه و زبير بگو : خطا كرديد كه عثمان را به قتل رسانديد كه بهترين كشته شده بود .
به معاويه خبر رسيد كه طلحه و زبير و عايشه براى شورش بر على هم‌پيمان گشته‌اند و گروهى از مردم بر اين كار گرد آمده‌اند و قصد شام دارند . به نظر مي‌رسيد كه از اين خبر اندوهناك شده است . شعرى براى آنان فرستاد كه نه از زبان خودش بود و نه ديگري ، با اين مطلع :
به زبير كه پيشتر اعتراض داشت و نيز به طلحه ، سخنى راست و استوار بگو !
هنگامى كه اين ابيات به طلحه و زبير رسيد و در آن نگريستند ، زبير گفت : « به خدا سوگند ! اين فقط سخن خود معاويه است ؛ اما آن را بر زبان ديگرى قرار داده است . » ( الفتوح ، 2 / 451 )
به باور من ، موضع معاويه با بني‌اميه سازگار است كه خلافت يا از آنِ ايشان است يا بني‌هاشم و به طلحه كه از بني‌تيم است و زبير كه از بني‌اسد عبدالعزى است ، نمي‌رسد .
بدين روي ، عايشه بر آن شد كه قصد بصره كند و به ام سلمه گفت : « پسرم و برادرزاده‌ام به من خبر داده‌اند كه عثمان مظلومانه كشته شده است . در بصره صدهزار رزمنده از ما اطاعت خواهند كرد . آيا موافقى كه من و تو با هم حركت كنيم ، باشد كه خداوند ميان اين دو گروه درگير ، صلح برقرار نمايد ؟ » ام سلمه پاسخ داد : « اى دختر ابوبكر ! آيا خون‌خواه عثمان هستي ؟ خود تو مردم را بر ضد وى تحريك مي‌نمودي ! » ( الاختصاص ، 166 )
طبرى گويد : در خانه عايشه گردآمدند و رايزنى كردند و گفتند : « به سوى على روان مي‌شويم و با وى نبرد مي‌كنيم . » برخى گفتند : « شما را در ميان مردم مدينه ،
نيرويى نيست . پس به سوى بصره و كوفه مي‌رويم . طلحه در كوفه ، و زبير در بصره ، هواداران و ياورانى دارند . » پس بر آن شدند كه به سوى بصره و كوفه حركت كنند . عبدالله بن عامر اموالى فراوان و شترانى به آنان داد و با هفتصد سپاهى از مردم مدينه و مكه حركت كردند و سپس ديگران به آنان پيوستند تا به سه‌هزار تن رسيدند . ( تاريخ طبري ، 3 / 471 )
--------------------------- 58 ---------------------------

حذيفه اعلان نمود كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) امتش را از عايشه پرهيز داده است

حاكم از خيثمة بن عبدالله روايت نموده است : نزد حذيفه بوديم . يكى از ما گفت : « اى ابوعبدالله ! براى ما بگو كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) چه شنيدي . » پاسخ داد : « اگر بگويم ، مرا سنگسار مي‌كنيد . » گفتيم : « سبحان الله ! آيا ما چنين كنيم ؟ » گفت : « آيا اگر به شما بگويم كه يكى از مادرانتان [ ام‌المؤمنين ] با سپاهى انبوه و نيرومند به سوى شما مي‌آيد ، سخنم را راست مي‌شماريد ؟ » گفتند : « سبحان الله ! چه كسى چنين سخنى را راست مي‌شمارد ؟ » حذيفه گفت : « حميراء [ عايشه ] با سپاهى به سوى شما خواهد آمد و مردانى ستبراندام [ هودج ] او را خواهند كشيد . در آن حال ، وضع شما نابسامان خواهد شد . » سپس برخاست و به پستوى خانه رفت .
اين حديث بنا بر شرط مسلم و بخاري ، صحيح است ؛ اما آن را در كتاب‌هاى « صحيح » خود روايت نكرده‌اند . ( المستدرك ، 4 / 471 )
مسلم و بخارى اين حديث را روايت نكرده‌اند ؛ زيرا از سنت پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) هرچه را با دستگاه سلطه سازگار باشد ، برمي‌گزينند ، در حالى كه اين حديث ، عايشه را از آيين رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بيرون مي‌سازد . اما حاكم جرأت ورزيده و آن را روايت كرده است .
شيخ مفيد آورده است : اعمش از حبه عرنى براى ما حديث گفته است : يك سال پيش از قتل عثمان بن عفان ، از حذيفة بن يمان شنيدم : « گويا مي‌بينم كه مادرتان حميراء حركت نموده و او را بر شترى حمل مي‌كنند و شما هم پيرامون و دنباله آن شتر را گرفته‌ايد . همراه وى مردم قبيله ازد روان هستند كه خدا به دوزخشان بَرَد ! ياران او بني‌ضبه هستند كه خداوند قدم‌هاشان را بشكند ! »
چون روز جنگ جمل فرارسيد و مردم در برابر يكديگر صف آراستند ، جارچى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بانگ برآورد : « هيچ يك از شما شروع به جنگ نكند تا به شما فرمان دهم . »
دشمن به سوى ما تيراندازى كرد . ما گفتيم : « اى امير مؤمنان ! ما را هدف تير ساخته‌اند . » فرمود : « دست نگه داريد ! » دوباره به ما تيراندازى كردند و تنى چند از ما را كشتند . گفتيم :
--------------------------- 59 ---------------------------
« اى امير مؤمنان ! ما را كشتند . » فرمود : « با پشتيبانى و بركت خدا ، حمله كنيد ! » ما دست به حمله زديم و نيزه‌ها را در بدن يكديگر فرومىبرديم تا جايى كه اگر كسى راه مىرفت ، بر روى نيزه پا مىگذاشت . سپس جارچى علي ( عليه السلام ) صدا زد : « با شمشير حمله كنيد ! » ما چنان با شمشير بر كلاهخودشان مي‌كوفتيم كه شمشيرمان كُند مي‌گشت . سپس جارچى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بانگ برآورد : « پاهايشان را بزنيد و قدم‌هايشان را بشكنيد ! »
در هيچ نبردى نديده بوديم كه به اين اندازه ، ساق‌هاى پا قطع شده باشد و من ياد سخن حذيفه افتادم كه گفت : « ياران او بنىضبّه‌اند كه خدا قدم‌هايشان را بشكند ! » و دانستم كه دعايش مستجاب شده است . ( الامالي ، 58 )

ام سلمه ( عليها السلام ) در برابر عايشه دليل مي‌آورَد

1 . موضع ام سلمه ( عليها السلام ) در برابر عايشه ، موضعى تاريخى بود . وى عايشه را اندرز و هشدار داد و تلاش نمود تا او را از سفر به بصره بازدارد ؛ اما تلاش وى ثمر نداشت .
شريف مرتضى گويد : از گزارش‌هاى جالب ، خبرى است كه نصر بن مزاحم از عبدالرحمن بن مسعود عبدى روايت نموده است : در مكه همراه عبدالله بن زبير بودم . در آن هنگام ، طلحه و زبير در مكه به سر مي‌بردند . آن دو ، عبدالله بن زبير را فراخواندند و من نيز همراه وى بودم . به او گفتند : « عثمان مظلومانه كشته شد و ما نگرانيم كه امت محمد ( صلى الله عليه وآله ) دچار پراكندگى گردد . اگر عايشه صلاح مي‌داند ، با ما همراه شود . شايد خداوند به سبب او ، نابساماني‌ها را اصلاح كند و شكاف‌ها را از ميان بردارد . » پس بيرون آمديم و قدم‌زنان نزد وى رفتيم . عبدالله بن زبير به مجلس شبانه وى درون شد و من كنار در نشستم . عبدالله پيامى را كه به وى داده بودند ، به عايشه رساند . عايشه گفت : « سبحان الله ! من امر به بيرون رفتن ندارم .
از همسران پيامبر كسى جز ام سلمه با من نيست . اگر او بيرون آيد ، من نيز با او بيرون مي‌آيم . » عبدالله نزد طلحه و زبير بازگشت و سخن عايشه را به آن دو رساند . به وى گفت : « نزد عايشه بازگرد . او بايد ام سلمه را همراه سازد ؛ زيرا بيش از ما بر وى نفوذ دارد . » عبدالله نزد عايشه بازگشت و اين پيام را به او داد .
--------------------------- 60 ---------------------------
عايشه روان شد تا نزد ام سلمه رفت . ام سلمه گفت : « درود بر تو اى عايشه ! به خدا سوگند ! پيشتر به ديدار ما نمي‌آمدي . برايت چه پيش آمده است ؟ » عايشه گفت : « طلحه و زبير آمده و گفته‌اند كه اميرالمؤمنين عثمان مظلومانه كشته شده است . » عبدالله گويد : ام سلمه چنان فريادى كشيد كه من از بيرون خانه شنيدم و گفت : « اى عايشه ! تو ديروز شهادت مي‌دادى كه عثمان كافر است و امروز وى اميرالمؤمنين شده و مظلومانه به قتل رسيده است ! چه مي‌خواهي ؟ » عايشه گفت : « با من حركت نما تا شايد خداوند با حركت ما ، كار امت محمد ( صلى الله عليه وآله ) را اصلاح نمايد . » ام سلمه گفت : « آيا حركت كنم ، حال آن كه از رسول خدا شنيده‌ام آن چه را كه شنيده‌ام ؟ اى عايشه ! به خدايى كه اگر راست بگويي ، راستگويي‌ات را گواه است ، سوگندت مي‌دهم ! آيا به ياد دارى روزى را كه همراه پيامبر بودى و من در خانه‌ام حلوا پختم و براى او آوردم و وى فرمود : “ به خدا سوگند ! بي‌شك پس از گذشت شبان و روزان ، سگ‌هاى آبگاهى به نام حوأب در عراق بر يكى از زنان من كه در سپاه ستمگر سركش حضور دارد ، بانگ خواهند زد . ” ظرف از دست من افتاد و او سرش را بالا آورد و فرمود : “ تو را چه شده است اى ام سلمه ؟ ” گفتم : “ اى رسول خدا ! آيا ظرف از دستم نيفتد ، در حالى كه اين سخن را مي‌فرمايي ؟ بيم دارم كه من آن زن باشم . ” و تو خنديدى و او به سوى تو روى نمود و فرمود : “ به چه مي‌خندى اى سرخ‌ساق ! مي‌دانم كه تو همان زن خواهى بود . ” اى عايشه ! تو را به خدا سوگند مي‌دهم ! آيا به ياد دارى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ما را از فلان مكان عبور داد ، در حالى كه ميان من و على بن ابي‌طالب بود و با ما سخن مي‌گفت . تو شتر خود را به ميان آوردى و بين پيامبر و على فاصله افتاد . پيامبر بالشى را كه همراه داشت ، بالا آورد و بر صورت شترت زد و فرمود : “ آگاه باش به خدا سوگند ! تو فقط يك روز با وى ماجرا نخواهى داشت و بلاى تو براى او يكى نخواهد بود . آگاه باش كه فقط منافق يا دروغگو با او دشمنى خواهد كرد . ” اى عايشه ! آيا به ياد دارى كه در بيمارى مرگ پيامبر ، پدرت همراه عمر به عيادت وى آمدند و على بن ابي‌طالب كه معمولا وارسى و مرتب ساختن لباس و كفش و پاپوش وى را بر عهده داشت ، پيشتر آمده و پشت اتاق در حال پينه زدن كفش حضرمى او بود ؟ آن دو اجازه ورود خواستند و
--------------------------- 61 ---------------------------
پيامبر اجازه فرمود . آن دو گفتند : « اى رسول خدا ! در چه حالي ؟ » فرمود : « در حال سپاس و ستايش خداى بزرگ . » گفتند : « آيا از مرگ گريزى نيست ؟ » فرمود : « گريزى نيست . » گفتند : « اى رسول خدا ! آيا كسى را جانشين خود ساخته‌اي ؟ » فرمود : « خليفه من در ميان شما كسى جز همين فرد پينه زننده كفش نيست . » آن دو بيرون آمدند و على را ديدند كه مشغول پينه زدن كفش است .
اى عايشه ! تو همه اين‌ها را مي‌دانى و گواهي ؛ زيرا خودت از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيده‌اي . آيا پس از همه اين‌ها كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيده‌ام ، بر على شورش كنم ؟ »
عايشه به خانه خود بازگشت و گفت : « اى ابن‌زبير ! به طلحه و زبير بگو كه پس از اين سخنان كه از ام سلمه شنيدم ، حركت نخواهم كرد . » عبدالله بن زبير آمد و اين خبر را به آن دو رساند . اما هنوز شب به نيمه نرسيده بود كه بانگ شتر عايشه را شنيديم كه در حال حركت بود و با آن دو همراه شد .
شگفتا كه مانند اين گزارش كه تصريح ترديدناپذير به خلافت و هر فضيلت شگفت را در خود دارد ، [ استثنائا ] در كتاب‌هاى اهل سنت به چشم مي‌خورد و خودشان آن را صحيح مي‌شمارند و آن را در كتب سيره خود مي‌آورند ، اما از آن پيروى نمي‌كنند ! اينان [ ادعا دارند كه ] هر چه را شنيده‌اند ، روايت نموده و آن چه را حفظ و نقل شده ، در كتب خود گزارش كرده‌اند و با معيار سازگارى يا ناسازگارى با مذهبشان ، به گزينش و تبيين آن دست نزده‌اند و البته انسان آزاد حق‌پذير بايد چنين باشد ! ( الرسائل ، 4 / 66 )
اين گزارش در اين منابع نيز آمده است : شرح نهج‌البلاغه ، 2 / 78 ؛ العقد الفريد ، 3 / 96 ؛ البدء و التاريخ ، 2 / 109 ؛ الفائق ، 1 / 190 )
2 . همين گزارش را شيخ مفيد با شرح بيشتر آورده است : ابوعباس ثعلب احمد بن يحيى نحوى براى ما از ابوكيسه و يزيد بن رومان حديث نموده است : هنگامى كه عايشه عزم حركت به بصره نمود ، نزد ام سلمه ( عليها السلام ) آمد كه آن هنگام در مكه بود . به وى گفت : « اى دختر ابواميه ! تو بزرگ‌ترين همسر پيامبر و مادران مؤمنان هستى و رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در خانه
--------------------------- 62 ---------------------------
تو غذا مي‌خورد و سهم‌هاى ما را قسمت مي‌كرد و وحى بر وى نازل مي‌شد . » ام سلمه گفت : « اى دختر ابوبكر ! به ديدار من آمده‌اي ، حال آن كه پيشتر چنين نمي‌كردي . حتما كارى داري . بگو كارت چيست . » عايشه گفت : « پسرم و برادرزاده‌ام به من خبر داده‌اند كه عثمان مظلومانه كشته شده و در بصره صدهزار رزمنده گوش به فرمانند . آيا صلاح مي‌دانى كه من و تو حركت نماييم ؛ شايد خداوند ميان دو گروه درگير صلح برقرار نمايد ؟ » ام سلمه گفت : « اى دختر ابوبكر ! آيا تو خون‌خواه عثمان شده‌اي ، حال آن كه بيش از همه با وى دشمن بودي ، هرچند ادعا مي‌كردى كه از وى كناره گرفته‌اي . آيا فرمان پسر ابوطالب را مي‌شكنى كه مهاجران و انصار با وى بيعت كرده‌اند ؟ رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ميان تو و امتش سدّى قرار داد و بر حريمت حجابى افكند . قرآن ، دامن تو را گرد آورده [ و فرمانت داده كه در خانه بنشيني ] ؛ پس در برابر آن ، ريا و كبر پيشه نكن . در خانه خود بنشين و خودت را آفتابى مكن ؛ كه خداوند ، خود ، پشتيبان اين امت است . رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) جايگاه تو را مي‌شناخت و اگر مي‌خواست ، تو را به اين كار سفارش مي‌نمود . وى تو را نهى نمود از اين كه در سرزمين‌ها پرسه بزني . اگر ستون اسلام رخنه بردارد ، با زنان پُر نمىشود و اگر شكاف بردارد ، به دست آن‌ها ترميم نمىگردد . كار ستوده براى زنان ، چشم فروبستن [ از نگاه حرام ] و رعايت عفت و حيا است . اگر رسول خدا در يكى از اين بيابان‌ها با تو برخورد كند ، در حالى كه شترت را از اين آبشخور به آبشخورى ديگر مىرانى ، چه پاسخى خواهى داشت ؟ هر جا كه فرود آيي ، در نظر خداست و بر رسول خدا وارد خواهى شد . پرده حرمتش را كنار زده‌اى و سفارش وى را رها كرده‌اى !
به خدا سوگند ! اگر در همين مسير تو گام نهم و پس از آن به من گفته شود : به بهشت داخل شو ، شرم مىكنم كه محمد ( صلى الله عليه وآله ) را ديدار كنم ، در حالى كه حجابى را كه براى من افراشته ، دريده‌ام ! پس خانه‌ات را پناهگاه خود و قبرت را اندرونى خانه‌ات قرار ده تا هنگامى كه به ديدار وى مي‌روي ، در حالى باشى كه فرمان وى را بيش از همه رعايت نموده‌اي . »
--------------------------- 63 ---------------------------
سپس ام سلمه گفت : « اگر پنج ويژگى را درباره على از زبان رسول خدا برايت يادآورى كنم ، همانند مار زهرآگين خال‌دار رنگارنگ دندان‌دار ، مرا نيش مي‌زني !
آيا به ياد دارى كه رسول خدا هر گاه قصد سفر مىكرد ، ميان زنانش قرعه مىانداخت [ كه كدام را با خود همراه سازد ] . يك بار كه قرعه انداخت ، به نام من و تو درآمد . با وى همراه بوديم كه در منزلگاه قُدَيد فرود آمد و على با او بود و گفتگو مىكرد . تو رفتى كه يكباره بر او وارد شوى و من به تو گفتم : “ همراه رسول خدا پسر عمويش هست . شايد با او كارى دارد . ” تو به سخنم گوش نسپردى و رفتى و گريان بازگشتى . هنگامى كه پرسيدم ، پاسخ دادي : يكباره بر آن دو وارد شدم و گفتم : “ اى على ! يك روز از نُه روز رسول خدا از آنِ من است و تو در اين روز او را به خودت مشغول كرده‌اى . ” رسول خدا به من فرمود : “ آيا از او كينه به دل دارى ؟ كسى از خاندان من و امّتم كينه او را به دل نمىگيرد ، مگر آن كه از ايمان خارج شده باشد . ” آيا اين را به ياد داري ، اى عايشه ؟ » - عايشه پاسخ مثبت داد . -
آيا به ياد دارى روزى را كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) قصد سفر داشت و من برايش بلغور گندم آماده مىكردم . فرمود : “ كاش مىدانستم كدام يك از شما صاحب شتر پر مو است كه سگ‌هاى سرزمين حوأب بر او پارس مىكنند ! ” من دست از بلغور برداشتم و گفتم : “ به خدا پناه مىبرم از اين كه من آن زن باشم ! ” پيامبر فرمود : “ به خدا سوگند ! بدون شك آن زن ، يكى از شما دو تن است . اى حميراء ! از خدا بترس كه آن زن ، تو باشى ! ” آيا اين را به ياد دارى ، اى عايشه ؟ » - عايشه پاسخ مثبت داد . -
آيا به ياد دارى روزى را كه براى شاد كردن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خويشتندارى را كنار نهاديم . تو لباس مرا بر تن كردى و من لباس تو را پوشيدم . پيامبر كنار تو نشست و فرمود : “ اى حميراء ! آيا گمان مىكنى كه تو را نمىشناسم ؟ آگاه باش كه امّت من از تو روز سخت و خونينى خواهد داشت ! ” آيا اين را به ياد مي‌آوري ، اى عايشه ؟ » - عايشه پاسخ مثبت داد . -
آيا به ياد دارى روزى را كه من و تو با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بوديم و پدرت و رفيقش آمدند و اجازه ورود گرفتند و من پشت پرده رفتم . آن دو گفتند : “ اى رسول خدا ! نمىدانيم چه
--------------------------- 64 ---------------------------
مدت ميان ما خواهى بود . كاش كسى را براى ما تعيين كنى كه بعد از تو به او روى آوريم . ” فرمود : “ آگاه باشيد من جاى او را مي‌دانم و مكان او را مي‌شناسم ؛ اما اگر شما را از وى آگاه سازم ، از گرد او پراكنده مىشويد ، همان سان كه بنىاسرائيل از گرد عيسى بن مريم ( عليه السلام ) پراكنده شدند . ” وقتى آن دو بيرون رفتند ، من و تو نزد پيامبر رفتيم . تو كه بر وى جرأت داشتي ، گفتي : “ چه كسى را خليفه خود براى آنان ساخته‌اي ؟ ” فرمود : “ كسى كه كفش پينه مىكند . ” و على بن ابي‌طالب كسى بود كه كفش رسول خدا را هر گاه پاره مي‌شد ، پينه مىكرد و لباسش را هر گاه كثيف مىشد ، مىشست . تو گفتى : “ به نظرم ، چنين كسى فقط على است . ” فرمود : “ او همان است . ” اى عايشه ! آيا اين را به ياد دارى ؟ - عايشه پاسخ مثبت داد . -
آيا به ياد دارى روزى را كه پيامبر ما را در خانه ميمونه جمع كرد و فرمود : “ اى همسران من ! تقواى الهى پيشه كنيد و كسى حجابتان را برنگيرد ! ” آيا اين را به ياد دارى ، اى عايشه ؟ »
عايشه گفت : « آري ؛ به اندرز تو و شنيدن سخنانت مشتاقم ! اگر حركت كنم ، كارى است كه انجامش ضرورت ندارد و اگر در خانه بنشينم ، ايرادى در آن نيست . »
سپس بيرون آمد و پيام‌رسانش در ميان مردم ندا داد : « هر كس قصد رفتن دارد ، برود ؛ كه امّ المؤمنين حركت نخواهد كرد . » عبدالله بن زبير نزد او آمد و در گوشش دميد و در نهايت ، تصميمش را برگرداند . - سپس پيام‌رسانش بيرون آمد و ندا داد : « امّ المؤمنين حركت مي‌كند . هر كس قصد رفتن دارد ، راهى شود . »
بعدا هنگامى كه وى پشيمان شد ، ام سلمه گفت :
اگر كسى از لغزش در امان مي‌ماند ، مردم از عايشه خشنود مي‌بودند !
چه بسيار سنت‌هاى رسول خدا را كه وى وانهاد و آيات قرآن را كه به دست فراموشى سپرد .
گاهى خدا عقل‌هاى مردم را از آنان مي‌گيرد تا بر ايشان حكم جارى سازد !
خداوند ام‌المؤمنين را رحمت كند كه همدمى را به تنهايى تبديل نمود !
ابوالعباس ثعلب در توضيح واژگان اين متن گفته است :
--------------------------- 65 ---------------------------
يقمؤ فى بيتك : در خانه تو مي‌خورْد و مي‌آشاميد .
بذخ : باد غرور و ريا و تكبر .
سكنى عقيراك : در جاى خود بمان ! عقار را نيز از همين رو به اين اسم خوانده‌اند ؛ زيرا مكانى ثابت دارد . عقر الدار يعنى اصل آن .
فلاتضحى بها : خداوند فرمايد : « انك لاتظمؤ فيها و لاتضحي : در آن جا نه تشنه مي‌گردى و نه آفتاب‌زده . » [ طه : 119 ] مقصود اين است كه پيش چشم همگان قرار مگير و خودت را در معرض آنان قرار مده . پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) به مردى مُحرم فرمود : به خاطر خدايى كه برايش احرام نموده‌اي ، « اضح » يعني : به مكان روباز برو و از جايى كه سقف و پوشش دارد ، خارج شو !
فراطة فى البلاد : حركت و رفت و آمد .
لاترأبه النساء : زنان آن را جمع نمي‌سازند و ترميم نمي‌كنند .
حمادى النساء : كار ستوده از زنان .
غض بالاطراف : در سخن گفتن ، كناره‌هاى دهان خود را باز نكردن .
قصر الوهاده : ( ج : وهد و وهاد ) . وهاد ، جاى پست و فرورفته است .
ناصة قلوصا : نص يعنى با شدّت كشيدن . از همين باب است ، آن حديث : رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هنگامى كه فراخى و گشايشى مي‌يافت ، « نص » يعنى شتاب مي‌كرد . نيز از همين باب است : « نص الحديث » يعنى خبر را به اهلش به سرعت رساند .
منهل : آبشخورگاه .
مهواك : جايى كه در آن فرود مي‌آيى و قرار مي‌گيري . خداوند فرمايد : « والنجم اذا هوي : سوگند به اختر چون فرود مي‌آيد . » [ نجم : 1 ]
سدافته : از سدفه است به معناى شدّت تاريكي .
قاعة الستر : قاعة الدار يعنى صحن خانه .
سدة : در . ( الاختصاص ، مفيد ، 116 )
--------------------------- 66 ---------------------------
شيخ صدوق پاره‌اى از اين گفتگو را آورده و گفته است : « اين نامه‌اى است كه ام سلمه ( عليها السلام ) براى عايشه نوشت . به نظر مي‌رسد كه نخست با وى گفتگو كرده و سپس آن را به نگارش درآورده است . »
سپس شيخ صدوق [ در توضيح برخى واژه‌ها ] گويد : تو « سدّه » ميان رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و امتش هستي ، به اين معناست كه درى هستى ميان وى و امتش در حريم و قلمرو وي . اگر اين در گشوده شود ، آن چه در حريم وى در پناه بوده ، براى ديگران مباح خواهد شد و به آن دست خواهند انداخت ! با اين شورش كه بر تو واجب نيست ، كارى نكن كه تو سبب اين مباح شدن ، گردى و مردم را ناگزير سازى كه چنين كارى كنند .
« لاتندحيه » يعني : آن را باز نكن ؛ زيرا با اين حركت و شورش ، اين در را باز خواهى كرد و آن حريم را گسترش خواهى داد . « ندحت الشيء » يعني : آن را وسعت داد . از همين باب است : « أنا فى مندوحة عن كذا » يعني : در گشايش و فراخى هستم .
« قد جمع القرآن ذيلك » اشاره به اين سخن خداوند است : « وَقَرْنَ فِى بُيوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيةِ الاولَى : و در خانه‌هايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليتِ قديم زينت‌هاى خود را آشكار مكنيد . » [ احزاب : 33 ]
« وسكنى عُقيراك » از واژه « عقر الدار » است كه به معناى اصل خانه است . حجازيان عين را در اين كلمه ضمه مي‌دهند و نجديان آن را به فتحه مي‌خوانند . عُقير نيز اسم تصغير همين واژه است و همانند آن در تصغير ، اين واژه‌هاست : « ثُريا » و « حُميا » يعنى شدّت اثر شراب . در جاى ديگر ، جز همين حديث ، كلمه « عُقيرا » شنيده نشده است .
« فلاتصحريها » يعنى آن را آشكار نساز و دور نگردان و در صحرا قرار نده . « أصحرنا » يعني : به صحرا درآمديم ؛ همچنان كه گويند : « أنجدنا » يعني : به زمين بلند درآمديم .
« عِلتِ » يعني : به باطل گراييدي . « عول » يعني : انحراف و ستم . خداوند فرموده است : « ذَلِكَ أَدْنَى أَلا تَعُولُوا : اين نزديك‌تر است تا به ستم گراييد . » [ نساء : 3 ] « عال يعول » يعني : عبور نمود و از حد گذشت .
--------------------------- 67 ---------------------------
در اين سخن : « « بل قد نهاك عن الفرطة فى البلاد » ، « فرطه فى البلاد » يعني : پاى پيش نهادن و پيشى جستن در سرزمين‌ها . فرطه مانند غرفه ، به معناى حركت كردن و پا پيش نهادن است . « فى فلان فرطه » يعني : داراى پيشقدمى است . « فرَطْته فى المال » يعني : بر او پيشى گرفتم .
« ان عمود الاسلام لن يثاب بالنساء إن مال » يعني : اگر ستون اسلام كج شود ، به دست زنان راست نمي‌گردد . « ثُبْتُ الى كذا » يعني : به آن بازگشتم .
« لن يرأب بهن إن صدع » يعني : اگر شكاف بردارد ، به دست زنان بسته و ترميم نشود . « رأبت الصدع و لأمته فانضم » يعني : شكاف را بستم و به هم آوردم ؛ پس ترميم شد .
« حماديات النساء » جمع حمادى است . گويند : « قصاراك أن تفعل كذا و حماداك » يعني : كار ستوده و نهايى كه مي‌كني ، اين است . نيز گويند : « حمدك و غايتك . »
« غض الابصار » معنايى شناخته شده دارد .
در « خفر الأعراض » اعراض جمع عرض است به معناى پيكر . خفر يعني : حيا . مقصودش اين است : كار ستوده زنان در فروبستن چشمان و پرده داشتن ، همان حياست .
« قصر الوهازه » يعني : كم گام برداشتن . « وهازه » به معناى گام است .
« ناصة قلوصا من منهل الى آخر » يعني : شتر را براى حركت ، كشاندن و بلند كردن . نص ، حركتى است همراه كشاندن و بلند كردن . « نصصتُ الحديث الى فلان » يعنى سخن را به او كشاندم و رساندم . به همين معناست اين حديث : « يسير العَنَق فإذا وجد فجوة نَصَّ : رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) گام‌هاى فراخ برمي‌داشت و هر گاه به جاى گشاد مي‌رسيد ، شتاب مي‌نمود . »
« به عين الله مهواك » يعني : مقصود تو از خداوند پوشيده نيست .
« على رسول الله تردين فتخجلى من فعلك و قد وجهت سدافته » يعني : پرده را دريدي . « سدافه » حجاب و پوشش است . « أسدف الليل » يعني : شب با ظلمتش پرده انداخت .
--------------------------- 68 ---------------------------
نيز مي‌توان گفت كه مقصود وى اين بوده است : « آن پوشش را از جايى كه به آن فرمان داشتي ، درآوردى و در برابرت قرار دادي . »
« تركت عهيده » اشاره به عهد و پيمانى دارد كه بسته بود . اين سخن وى بر همين مطلب دلالت دارد : « اگر به من گفته شود كه به بهشت درآيم ، حيا مي‌ورزم از اين كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را در حالى ديدار نمايم كه حجابى را كه بر من نهاده بود ، دريده باشم . »
در اين سخن : « اجعلى حصنك بيتك و رباعة الستر قبرك » ربع به معناى منزل است . رباعة الستر يعني : چيزى كه آن سوى پرده است . مقصودش اين است : منزلى را كه آن سوى پرده قرار دارد ، قبر خود گردان . قتيبى اين سخن را بدين گونه روايت كرده است : « و وقاعة الستر قبرك » يعني : جايى از زمين كه در آن روان شوي .
در روايت قتيبى آمده است : « لو ذكرت قولا تعرفينه نهشتنى نهش الرقشاء المطرق . » قتيبى گفته است : « رقشاء را از اين جهت اين گونه ناميده‌اند كه بر پشتش خال دارد . » ديگران گفته‌اند : « مار رقشاء آن است كه رنگش به تيرگى بگرايد . » نيز « مطرق » يعنى آن كه پلك‌هايش را پايين اندازد . ( معانى الاخبار ، 375 )
مي‌بينيم كه شيخ صدوق در توضيح واژگان اين گزارش ، از ثعلب كه دانشمندى لغت‌شناس بوده ، دقيق‌تر عمل كرده است . اين دقت را در اين موارد مي‌توان ديد : تفسير معناى سدافه ، تصحيح وهاده به وهازه به معناى گام . همچنين در اين گزارش ، مي‌توان عقلانيت عالى در گفتار ام سلمه ( عليها السلام ) را ديد كه با توانمندى بر عايشه دليل مي‌آورد و عايشه در استدلال دچار ضعف مي‌شود و تنها ميل نفسانى وي ، توجيه‌گر شورش او در برابر خليفه مشروع است !
3 . ابن‌اعثم گزارش نموده كه عايشه به ام سلمه گفت : « آيا صلاح مي‌دانى كه به بصره حركت كنيم ؛ شايد خداوند به دست ما اين كار را اصلاح نمايد ؟ » ام سلمه به وى گفت : « اى دختر ابوبكر ! آيا خون عثمان را طلب مي‌كني ؟ به خدا سوگند ! تو بيش از همه با وى دشمنى مي‌كردى - و او را جز با لقب درازريش نمي‌خواندي . تو را با خون عثمان چه
--------------------------- 69 ---------------------------
كار ؟ او مردى است از عبدمناف و تو زنى هستى از بني‌تيم بن مره ! واى بر تو اى عايشه !
آيا بر على پسرعموى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شورش مي‌كني ؛ همو كه مهاجران و انصار با وى بيعت نموده‌اند ؟ »
سپس ام سلمه فضيلت‌هاى علي ( عليه السلام ) را براى عايشه يادآورى نمود . عبدالله بن زبير كنار در ايستاده بود و همه اين سخنان را مي‌شنيد . بر سر ام سلمه فرياد زد و گفت : « اى دختر ابي‌اميه ! ما ميزان دشمنى تو با خاندان زبير را مي‌دانيم ! » ام سلمه گفت : « به خدا سوگند ! تو - نه پدرت - عايشه را [ به كام خطر ] مي‌برى و از آن بيرون نمي‌آوري . آيا طمع دارى كه مهاجران و انصار با پدرت زبير و رفيقش طلحه بيعت كنند ، حال آن كه على بن ابي‌طالب كه بر هر مرد و زن مؤمن ولايت دارد ، زنده است ؟ » عبدالله بن زبير گفت : « ما اين را هرگز از رسول خدا در هيچ لحظه‌اى نشنيديم . » ام سلمه گفت : « اگر تو نشنيده‌اي ، خاله‌ات عايشه شنيده است . اكنون او اين جاست . از او بپرس ! من از رسول خدا شنيدم كه فرمود : “ على خليفه من ميان شما در زمان زندگي‌ام و پس از وفات من است . پس هر كس از وى نافرمانى كند ، به راستى از من نافرمانى كرده است . ” اى عايشه ! آيا اين را به ياد دارى يانه ؟ » عايشه گفت : « البته ، آري . » ام سلمه گفت : « پس اى عايشه ! از خداوند بر خويشتن بترس و از آن چه خدا و رسولش تو را برحذر داشته‌اند ، برحذر باش و همراه سگان حوأب نشو . مبادا طلحه و زبير تو را بفريبند ؛ كه آن دو تو را هيچ از خدا بي‌نياز نمي‌سازند ! »
عايشه با خشم بر ام سلمه ، از نزد وى بيرون آمد . سپس پيام‌رسانى نزد حفصه فرستاد و از او خواست كه همراه او به بصره حركت كند . حفصه دعوت او را پذيرفت . در اين هنگام ، مؤذن طلحه و زبير براى حركت به سوى بصره بانگ اذان برداشت و مردم براى آماده شدن و برداشتن وسايل سفر و سلاح ، برخاستند و عايشه نيز چنين كرد ، در حالى كه مي‌گفت : « خداوندا ! تنها قصد من اصلاحگرى ميان مسلمانان است . پس ميان ما اصلاح برقرار نما ؛ كه تو بر هر چيز توانايي . »
ام سلمه به على بن ابي‌طالب نوشت : « به بنده خدا اميرالمؤمنين ، از ام سلمه دختر
--------------------------- 70 ---------------------------
ابي‌اميه . سلام و رحمت و بركت‌هاى خدا نثار تو باد ! اما بعد ؛ طلحه و زبير و عايشه و فرزندانش كه بدفرزندانى هستند و پيروان گمراهي‌اند ، همراه با قصاب‌زاده ، عبدالله بن عامر ، به سوى بصره حركت كرده‌اند و ادعا دارند كه عثمان بن عفان مظلومانه كشته شده و آنان خون‌خواه وى هستند . خداوند تو را كفايت مي‌كند و بدِ روزگار از آنِ ايشان است ، ان‌شاءالله تعالي ! به خدا سوگند ! اگر خداوند از خارج شدن زنان از خانه‌هاشان نهى نفرموده و همين را رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هنگام وفاتش وصيت ننموده بود ، بي‌ترديد همراه تو حركت مي‌كردم . اما محبوب‌ترين فرد نزد پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و تو ، يعنى پسرم عمر بن ابي‌سلمه ، را به سوى تو روان مي‌سازم . والسلام . »
هنگامى كه على اين را شنيد ، محمد بن ابي‌بكر را فراخواند و به او گفت : « آيا نمي‌بينى كه خواهرت عايشه چگونه از خانه‌اش كه خداوند فرمان ماندن در آن را به وى داده ، خارج گشته و طلحه و زبير نيز همراه وى بيرون شده‌اند و براى شكاف در كار من و جدا گشتن از من ، به سوى بصره حركت نموده‌اند ؟ » محمد گفت : « اى اميرالمؤمنين ! تو را غم مباد ؛
كه خداوند با توست و هرگز ياري‌ات را فرونمي‌گذارد . از اين پس ، مردم تو را يارى خواهند كرد و خدا تو را در برابر اين كار آنان ، كفايت خواهد نمود ، ان‌شاءالله ! » ( الفتوح ، 2 / 454 )
كاملا روشن است كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و علي ( عليه السلام ) عمر بن ابي‌سلمه را دوست مي‌داشتند ؛ اما افراد ديگرى بودند كه بيش از وى نزد پيامبر و على محبوبيت داشتند . پس اين سخن ام سلمه ، آن بزرگوار راستگو و فصيح‌گفتار ، نشان مي‌دهد كه برترى نِسبى و نه مطلق ، مقصودش بوده است ؛ يعنى محبوب‌ترين مردم نزد آن دو ، نسبت به نوع خودش .
4 . آن‌گاه كه عايشه بر فتنه‌گرى اصرار ورزيد ، ام سلمه به جان خود سوگند خورد كه ديگر تا پايان عمرش با وى سخن نگويد . عايشه در پى بازگشت از نبرد جمل ، نزد ام سلمه آمد ، حال آن كه ام سلمه سوگند خورده بود به خاطر شورش وى بر على بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) هرگز با او سخن نگويد . عايشه گفت : « سلام بر تو اى ام‌المؤمنين ! » ام سلمه گفت : « اى ديوار ! آيا تو را نهى نكردم ؟ آيا با تو سخن‌ها نگفتم ؟ » عايشه گفت : « از خدا آمرزش مي‌خواهم و
--------------------------- 71 ---------------------------
نزد وى توبه مي‌كنم . اى ام‌المؤمنين ! با من سخن بگو . » ام سلمه گفت : « اى ديوار ! آيا با تو سخن‌ها نگفتم ؟ آيا تو را نهى نكردم ؟ » و با او سخن نگفت تا هنگامى كه زنده بود . عايشه گريان برخاست و گفت : « افسوس و اندوه بر آن زياده‌روى كه از من سرزد ! » ( المحاسن ، بيهقي ، 181 و چاپ ديگر : 221 ؛ مواقف الشيعه ، 1 / 93 )
بنگريد به : سيره ام سلمه در مجموعه « سيره نبوى نزد اهل‌بيت » از صاحب همين قلم .

نامه‌هاى عايشه و طلحه و زبير به سركردگان مسلمانان

1 . پيشتر نامه طلحه و زبير خطاب به عايشه را هنگامى كه وى در مكه بود ، ياد كرديم . آن دو در آن نامه از وى خواستند كه علي ( عليه السلام ) را واگذارد و اعلان خون‌خواهى عثمان نمايد . نيز ياد كرديم كه علي ( عليه السلام ) فرمود : « نقش عايشه از پيرو به پيشوا تبديل شد و در حالى كه آن دو مي‌خواستند او را در پى خود كشند ، وى آن دو را در پى خود كشيد . »
2 . عايشه پيش از حركت از مكه و نيز هنگام نزديك شدن به بصره و پس از چيره شدن بر بيت‌المال آن شهر ، نامه‌هايى به سركردگان مسلمانان و بزرگان مناطق نوشت . به مردم مدينه اطمينان داد ؛ مردم يمامه را مژده بخشيد ؛ از كوفيان خواست تا علي ( عليه السلام ) را يارى نكنند ؛ و حفصه را به نزديك بودن پيروزى بشارت داد . در اين نامه‌ها ، وى نام خود را پيش از نام مخاطب ، با عنوان « عايشه دختر ابوبكر ام‌المؤمنين » نگاشت و خود را محبوب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خواند و خويشتن را ستود تا ياران ، پيرامونش را فراگيرند .
3 . عايشه به زيد بن صوحان ، از بزرگان عبدقيس در كوفه ، نوشت : « از عايشه ام‌المؤمنين ، محبوب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به فرزند خالصش زيد بن صوحان ! اما بعد ؛ هرگاه اين نامه من به تو رسد ، به يارى ما بشتاب و اگر چنين نمي‌كني ، از مردم بخواه كه على را يارى نكنند . » ( الكامل ، 2 / 32 )
زيد در پاسخ وى نوشت : « اما بعد ؛ من فرزند خالص تو خواهم بود ، بدين شرط كه از اين كار كناره گيرى و به خانه‌ات بازگردي ؛ و گرنه من نخستين كسى خواهم بود كه با تو رويارو
--------------------------- 72 ---------------------------
مي‌شوم . » ( تاريخ طبري ، 3 / 492 )
زيد بن صوحان بعدا گفت : « خدا ام‌المؤمنين را رحمت كند ! به او امر شده بود كه در خانه‌اش بماند و به ما امر شده بود كه بجنگيم . او به آن چه امر شده بود و ما را به آن امر كرد [ در خانه ماندن ] ، عمل نكرد ؛ و من آن چه را به آن امر شده بوديم و وى ما را از آن نهى كرد [ جنگيدن ] عمل كردم . »
ابن‌ابي‌الحديد پاسخ زيد را چنين گزارش كرده است : « نامه تو به من رسيد . از من خواسته‌اى كه بر خلاف فرمان خداوند رفتار كنم . من برآنم كه تو به آن چه خدايت فرمان داده عمل كنى و من نيز به آن چه خدايم فرمان داده ، عمل نمايم . پس فرمان تو براى من پذيرفتنى نيست و دعوتِ نامه‌ات را اجابت نمي‌كنم . والسلام . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 6 / 227 )
4 . شيخ مفيد واپسين نامه ام سلمه به عايشه را چنين گزارش نموده است : سپس ام سلمه به عايشه نامه فرستاد و گفت : « تو را اندرز دادم و نشنيدي . من رأى تو را درباره عثمان مي‌دانستم . او اگر از تو يك جرعه آب مي‌خواست ، به وى نمي‌دادي ؛
اما امروز مي‌گويى وى مظلومانه كشته شده و مي‌خواهى مردم را به نبرد با كسى برانگيزى كه از گذشته تا امروز سزاوارترين فرد براى حكومت است . پس چنان كه شايسته است ، تقواى خدا را پيشه كن و خود را در معرض خشم او قرار نده ! »
عايشه به وى پيام داد : « اما آن رأى من درباره عثمان كه مي‌دانستي ، همان بوده و اكنون براى جبران آن ، راهى جز خون‌خواهى وى ندارم . و اما على را فرامي‌خوانم كه موضوع خلافت را به شوراى مردمى واگذارد . اگر نپذيرد ، با شمشير با وى روبرو خواهم شد تا خداوند حكم خويش را جارى فرمايد . »
ام سلمه برايش پاسخ فرستاد : « از اين پس ، ديگر تو را اندرز نخواهم داد و توش و توان خود را در اين زمينه به كار نخواهم بست . به خدا سوگند ! من بر تو از هلاك و سپس دوزخ بيم دارم . خداوند تو را ناكام خواهد نهاد و فرزند ابوطالب را بر ضد تجاوزگران سمتگر يارى خواهد نمود و به زودى سرانجامى را كه مي‌گويم ، خواهى ديد . والسلام . » ( الجمل ، مفيد ، 128 )
--------------------------- 73 ---------------------------
از اين جا برمي‌آيد كه ام سلمه از پيروز علي ( عليه السلام ) بر عايشه و سپاهش خبر داشته است .
5 . عايشه به صعصعه نيز نامه نوشت و او اين گونه پاسخش داد : « از صعصعة بن سوهان ، صحابى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به ام‌المؤمنين عايشه . اما بعد ؛ اى مادر ! نامه‌ات به من رسيد كه در آن ، مرا به كارى فرمان مي‌دهى كه خداوند به خود تو فرمان داده ، يعنى در خانه ماندن و جهاد را وانهادن ، آن جا كه فرموده است : “ يا نِسَاءَ النَّبِى لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيتُنَّ . . . وَقَرْنَ فِى بُيوتِكُنَّ : اى همسران پيامبر ، شما مانند هيچ يك از زنان [ ديگر ] نيستيد ، اگر سَرِ پروا داريد . . . و در خانه‌هايتان قرار گيريد . ” [ احزاب : 32 و 33 ] تو آن كارى را مي‌كنى كه خداوند بر من واجب نموده ، يعنى جهاد ؛ و اين عجيب است ؛ زيرا اگر به من گفته شود كه عاقل‌ترينِ مردم كيست ، تو را از قلم نمي‌اندازم ! پس اى مادر ! تقواى خدا را پيشه كن و به خانه‌ات بازگرد كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) تو را به ماندن در آن فرمان داده است . من در پى نگارش اين نامه ، براى يارى علي ( عليه السلام ) حركت مي‌كنم ؛ زيرا بيعت او در گردن من است . سلام بر هر كه از هدايت پيروى كند . » ( العقد النضيد ، 136 )
6 . عايشه دو بار براى احنف بن قيس پيام فرستاد كه نزد وى رود و او نپذيرفت . وى به احنف پيام داد : « اى احنف ! بهانه تو براى جهاد نكردن با قاتلان اميرالمؤمنين چيست ؟ آيا به سبب تعداد كم است يا از اين جهت است كه خاندانت از تو پيروى نمي‌كنند ؟ »
احنف در پاسخ وى نوشت : « به خدا سوگند ! هنوز زمان زيادى نگذشته و خوب به خاطر دارم كه در سال نخست ، تو مردم را تحريك مي‌نمودى كه با او جهاد كنند و اين جهاد را برتر از جهاد با سپاه ايران و روم مي‌دانستي . »
در گزارشى نيز آمده كه عايشه نوشت : « واى بر تو اى احنف ! مردم عثمان را همچون ماليدن ظرف ، ماليدند و سپس وى را كشتند . » احنف به وى نوشت : « اگر رأى تو را بپذيرم ، در حالى كه راضى هستي ، برايم دوست‌داشتني‌تر از آن است كه رأيت را بپذيرم ، در حالى كه خشم گرفته‌اي . » ( شرح الاخبار ، 1 / 381 ) مقصودش اين است : اكنون تو خشم گرفته‌اى و رأيت از روى خشم است .
--------------------------- 74 ---------------------------
از حسن بصرى نقل شده كه احنف به عايشه گفت : « اى ام‌المؤمنين ! آيا رسول خدا به تو سفارش نموده كه اين حركت را در پيش گيري ؟ » گفت : « البته ، خير . » احنف پرسيد : « آيا اين را در آيه‌اى از كتاب خدا يافته‌اي ؟ » عايشه پاسخ داد : « ما كتابى جز كتاب شما را نمي‌خوانيم . » احنف گفت : « پس آيا ديده‌اى كه رسول خدا هنگامى كه يارانش كم‌شمار و مشركان پرشمار مي‌شدند ، از هيچ همسر خود يارى گرفته باشد ؟ » عايشه گفت : « البته ، خير . » احنف گفت : « در اين صورت ، گناه ما چيست ؟ »
در گزارش ديگر آمده كه احنف به وى گفت : « آيا از رسول خدا به تو سخنى رسيده كه از خطا در امان هستي ؟ » گفت : « نه . » احنف گفت : « راست مي‌گويي . خداوند مي‌پسندد كه تو در مدينه بماني ؛ اما تو فقط حركت به بصره را مي‌پسندي ! خدا به تو فرمان داده كه در خانه پيامبرش قرار گيرى و تو در خانه يكى از بني‌ضبه قرار گرفته‌اي ! اى ام‌المؤمنين ! آيا آگاهم نمي‌كنى كه براى جنگ پا پيش نهاده‌اى يا صلح ؟ » عايشه با اندوه جواب داد : « البته براى صلح . » احنف به وى گفت : « به خدا سوگند ! اگر در حالى مي‌آمدى كه فقط با كفش به يكديگر مي‌زدند و سنگريزه به سوى هم پرتاب مي‌كردند ، باز هم با تو به صلح نمي‌رسيدند ؛ چه رسد اكنون كه شمشيرهاى خود را بر دوش دارند ! » عايشه گفت : « ناخرسندى خود از فرزندانم را نزد خداوند شِكوه خواهم برد . » ( النص و الاجتهاد ، 439 به نقل از :
المحاسن ، بيهقي ، 1 / 35 )
طبرى گزارش داده كه عايشه به مردانى از بصريان ، از جمله احنف بن قيس و صبرة بن شيمان و برخى بزرگان از اين قبيل ، نامه نوشت . ( تاريخ طبري ، 3 / 479 )
طلحه و زبير قاصدى نزد احنف بن قيس فرستادند و او نزد آن دو آمد . به او گفتند : « از على جدا شو و با ما بيعت كن ! » گفت : « از على جدا نمي‌شوم و با شما دو تن بيعت نمي‌كنم . مگر همين شما نبوديد كه نزدتان آمدم و درباره عثمان از شما پرسيدم و ادعا كرديد كه خداوند او را به خاطر گناهش كشته و به سبب عملش قصاص نموده است ؟ نيز مگر از شما درباره على نپرسيدم و گفتيد : با او بيعت كن ؛ زيرا هم امروز و هم
--------------------------- 75 ---------------------------
در گذشته سزاوارترين فرد براى بيعت است ؟ من و مهاجران و انصار اينك با او بيعت كرده‌ايم . » آن دو گفتند : « آري ؛ چنين بود . » احنف گفت : « شير ديگر به پستان بازنگردد ! »
( الدر النظيم ، 1 / 339 )
7 . يكى از نامه‌هاى عايشه به حفصه آن است كه بكرى گزارش نموده است : « فرزند ابوطالب در دقاقه كه مكانى است در بصره ، فرود آمده و پسرخوانده ناشايست خود را نزد عبدالله بن قيس روانه ساخته تا با سپاهش او را يارى كند . » مقصود وى از پسرخوانده ، محمد بن ابوبكر ، برادر خود عايشه است . ( معجم ما استعجم ، 2 / 554 )
عبدالله بن قيس همان ابوموسى اشعرى است كه در آن زمان ، حاكم كوفه بود .
نيز از نامه‌هاى عايشه به حفصه ، آن است كه شيخ مفيد گزارش نموده است : چون به عايشه خبر رسيد كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ذي‌قار فرود آمده ، به حفصه دختر عمر نوشت : « اما بعد ؛ ما در بصره فرود آمديم و على در ذي‌قار . به خدا سوگند ! گردنش چنان شكسته شده كه گويى تخم مرغى را به كوه صفا كوبيده باشند . او در ذي‌قار همانند شترى بور است كه اگر گامى پيش نهد ، دشنه به گلويش فروبرند و اگر قدمى پس رود ، پاهايش را قطع مىكنند . » حفصه از اين سخن شادمان گشت و كودكان بني‌تيم و عدى را فراخواند و به كنيزانش دف داد و گفت تا دف بزنند و اين ترانه را بخوانند :
خبر چيست ؟ خبر چيست ؟ [ على در سفر است . ] على همچون شترى است بور كه اگر گامى پيش نهد ، دشنه به گلويش فروبرند و اگر قدمى پس رود ، پاهايش را قطع مىكنند .
به ام سلمه خبر رسيد كه اين زنان براى دشنام اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و شادمانى از نامه عايشه گرد آمده‌اند . گريست و گفت : « جامه‌ام را بدهيد تا نزد آنان روم و به جانشان افتم . » ام‌كلثوم دختر اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) گفت : « من به جاى تو مي‌روم ؛ زيرا به اين كار آگاه‌ترم . » پس جامه‌اش را پوشيد و روبند و نقاب انداخت و كنيزانش را نيز با روبند همراه خود نمود و همچون تماشاچيان به جمع آنان درآمد . هنگامى كه رفتار بيهوده و جاهلانه آنان را ديد ، نقاب از چهره گشود و خود را به آنان نشان داد و به حفصه گفت : « اگر امروز تو و خواهرت
--------------------------- 76 ---------------------------
[ عايشه ] بر ضد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) همدست شده‌ايد ، همانان هستيد كه ديروز بر ضد برادرش رسول خدا همدست گشتيد و خداوند آن آيات را درباره شما نازل فرمود . اكنون نيز خدا با شما نبرد مي‌كند . » حفصه در هم شكست و اظهار شرمسارى كرد و گفت : « اينان از روى نادانى اين كار را كردند . » سپس بي‌درنگ آنان را ترك گفت و آن‌ها نيز از آن مكان دور شدند . ( الكافئه ، 16 )
البته حفصه بايد بر رنجى كه براى سرودن آن ترانه بر ضد علي ( عليه السلام ) برده بود ، اندوه مي‌خورد و نيز براى هزينه‌اى كه كرده بود تا آن كودكان و كنيزان ترانه بخوانند !
ابن‌ابي‌الحديد گزارش نموده كه سهل بن حنيف گفت :
مردان را در نبرد با مردان ، معذور مي‌شماريم . اما زنان و گيسوداران را به اين ماجرا چه كار ؟
براى ما همين بس كه به اين كار پرداخته‌ايم . تو را بهتر كه اين كار را وانهى و پرده خود را نشكافي .
آن روز ، از خانه درآمد و عوعوى سگان [ حوأب ] گناهكاري‌اش را نشانش داد .
و امروز نامه‌اى شوم و بس زشت ، از وى به ما رسيده است . ( شرح نهج‌البلاغه ، 14 / 13 )
8 . عايشه به صبرة بن شيمان ، سركرده ازد ، نامه نوشت و او نيز دعوتش را پذيرفت . طبرى گزارش كرده است : عايشه از خانه‌اى كه در آن به سر مي‌برد ، به مسجد حدان در ازد آمد . ازديان در آن نبرد مشاركت داشتند و سركرده آنان در آن هنگام ، صبرة بن شيمان بود . كعب بن سور به وى پيشنهاد كرد كه در اين ماجرا بيطرفى پيشه كند . صبره گفت : « آيا مرا فرامي‌خوانى كه اصلاحگرى ميان مردم را كنار نهم و از يارى ام‌المؤمنين و طلحه و زبير - اگر با آنان صلح نشود - دست كشم و خون‌خواهى عثمان را كنار بگذارم ؟ نه به خدا سوگند ! هرگز چنين نكنم ، در حالى كه يمنيان براى حضور در اين نبرد اجماع كرده‌اند ! » ( تاريخ طبري ، 3 / 515 )
نيز طبرى گزارش نموده كه صبرة بن شيمان گفت : « اى طلحه ! اى زبير ! اين مرد را به من واگذاريد ؛ زيرا در نبرد ، هوشمندى بهتر از دليرى است . » آن دو گفتند : « اى صبره ! هم ما و هم آنان مسلمانيم و اين ماجرايى است كه پيش از اين سابقه نداشته است تا
--------------------------- 77 ---------------------------
آيه‌اى از قرآن درباره آن نازل گشته يا سنتى از رسول خدا در زمينه آن موجود باشد [ و نوبت به هوشمندى رسد ] . اين يك رخداد تازه است . گروهى كه على و همراهان وى هستند ، برآنند كه نبايد اين ماجرا [ خون‌خواهى عثمان ] را دامن زد ؛ اما ما باور داريم كه نبايد اين كار را از امروز به فردا بيندازيم ؛ و آن را به تأخير نخواهيم افكند . » ( تاريخ طبري ، 3 / 508 )
گزارش بعد نشان مي‌دهد كه نفوذ كعب بن سور در ميان ازديان به اندازه صبرة بن شيمان بوده و آنان تا زمانى كه كعب حركت نكرد ، به حركت درنيامدند .
9 . ضامن بن شدقم گزارش نموده است : بزرگان بصره سه تن بودند كه مردم از هر سه سخن‌شنوى داشتند : كعب بن سور در اهل يمن ، منذر بن ربيعه ، احنف بن قيس . طلحه و زبير به كعب بن سور نوشتند : « اما بعد ؛ تو قاضى عمر بن خطاب و بزرگ مردم بصره و سرور يمنيان هستى كه بر آزارى كه مردم به عثمان رساندند ، خشم گرفتي . اكنون از قتل وى در خشم بيا ! » كعب در پاسخ آنان نوشت : « اگر عثمان ظالم بود و كشته شد ،
شما را با او چه كار ؟ و اگر مظلومانه كشته شد ، كسانى غير از شما دو تن براى خون‌خواهى او سزاوارترند . هنگامى كه تشخيص راه درست براى حاضران در آن ماجرا مشكل بود ، براى كسى [ مانند من ] كه غايب بوده ، مشكل‌تر است . »
نيز عايشه به كعب بن سور ، قاضى بصره و سركرده قبيله ازد ، نامه نوشت و او در پاسخ گفت كه در اين ماجرا بيطرف است و نمي‌خواهد در اين فتنه وارد شود . سپس طلحه و زبير نزد وى رفتند و او از ديدار با آن دو عذرخواهى نمود . ( وقعة الجمل ، 37 )
شيخ مفيد گزارش كرده است : ازديان به اين حركت نپيوستند ؛ زيرا كعب بن سور كه بزرگِ ازد و يمنيان در بصره بود ، با طلحه و زبير همراهى نكرد . آن دو ، قاصد خود را نزد وى فرستادند و خواهان يارى و همراهى براى نبرد شدند ؛ اما وى از پذيرش خواسته آنان سر باززد و گفت : « من از هر دو طرف كناره مي‌جويم . » آن دو گفتند : « اگر كعب از ما كناره گيرد ، همه ازديان از يارى ما دست مي‌شويند و ما از آنان بي‌نياز نيستيم . » پس به سوى وى حركت كردند و از او اجازه ديدار خواستند . وى اجازه نداد و با آن دو ديدار نكرد . آن دو نزد
--------------------------- 78 ---------------------------
عايشه رفتند و اين ماجرا را با وى در ميان نهادند و از او خواستند كه نزد كعب رود . عايشه از اين كار خوددارى كرد و قاصدى به سوى وى فرستاد تا نزد او آيد ؛ اما كعب نپذيرفت . طلحه و زبير گفتند : « اى مادر ! اگر كعب از يارى ما فروبنشيند ، همه ازديان چنين خواهند كرد ، حال آن كه ازد ، بخش عظيم بصره است . پس سوار شو و نزد وى برو ؛ كه اگر چنين كني ، او با تو مخالفت نخواهد كرد و سخنت را خواهد پذيرفت . » عايشه در ميان تعدادى از بصريان ، بر استرى سوار شد و به سوى كعب بن سور رفت و از او اجازه ورود خواست . كعب به وى اجازه داد و خوشامدش گفت . عايشه گفت : « پسرم ! نزد تو قاصد فرستادم تا خدا را يارى كني . چرا از پذيرش سخنم خوددارى نمودي ؟ » كعب پاسخ داد : « اى مادر ! مرا نيازى نيست كه درون اين فتنه فروشوم . » عايشه گفت : « پسرم ! همراه من حركت كن و مهار شترم را در دست گير ؛ كه من اميدوارم تو را به خاطر من ، به بهشت نزديك كند . » سپس اشكش سرازير شد . كعب بن سور به حال وى دل سوزاند و دعوتش را پاسخ گفت و قرآن به گردن آويخت و همراه او حركت نمود . ( الجمل ، مفيد ، 172 )
ابن‌حجر آورده است : كعب بن سور در نبرد جمل همراه عايشه بود . هنگامى كه سپاهيان گرد آمدند ، با قرآنى در دست ، از صف بيرون آمد و آن را نزد هر دو لشكر گشود و مردم را به آن سوگند داد كه نبرد را كنار بگذارند . پس تيرى ناشناس بيامد و او را كشت . » ( الاصابه ، 5 / 481 )
عبدالرزاق روايت نموده كه كعب به كنيسه‌هاى مسيحيان مي‌رفت و جامه درآورده ، لباس كشيشان مي‌پوشيد و در قربانگاه تحليفشان مي‌داد . گزارش وى چنين است : « كعب بن سور اهل كتاب را تحليف مي‌داد . بر سرش انجيل مي‌نهاد و به قربانگاه مي‌رفت و به نام الله ، آنان را تحليف مي‌داد . » ( المصنف ، 6 / 130 ) اين است پيرمردى مسلمان كه همزمان كشيشى مسيحى نيز هست !
شيخ مفيد گويد : سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اندكى پياده راه رفت و بر [ جنازه ] كعب بن سور برگذشت و فرمود : « اين همان است كه با قرآن آويخته به گردن ، بر ما شورش نمود و
--------------------------- 79 ---------------------------
ادعا داشت كه ياور مادر خويش [ عايشه ] است و مردم را به مفاد قرآن دعوت مي‌كند ، در حالى كه نمي‌دانست مفاد قرآن چيست . سپس از خدا طلب پيروزى كرد ؛ اما [ سنت خدا اين است كه ] هر سركش عنادپيشه‌اى نوميد گردد . آگاه باشيد كه او از خدا خواست تا مرا بكشد ؛ اما خداوند خودش را كشت . اكنون كعب بن سور را بنشانيد ! » او را نشاندند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « اى كعب ! همانا آن چه را خداوندم به من وعده داده بود ،
حق يافتم . آيا تو نيز آن چه را خداوندت به تو وعده داده بود ، حق يافتي ؟ » سپس فرمود : « كعب را بخوابانيد ! » ( الارشاد ، 1 / 256 )
10 . عايشه به ابوبكره قاصد فرستاد و او در پاسخ گفت : « تو مادر [ مؤمنان ] هستى و حقى عظيم داري ؛ اما من سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را شنيده‌ام كه فرمود : مردمى كه يك زن بر آنان حكم براند ، هرگز رستگار نشوند . »
طلحه و زبير به احنف نوشتند : « اما بعد ؛ تو نماينده عمر بوده‌اى و بزرگ قبيله مضر و داناى عراقيان هستى و از ماجراى مصيبت عثمان خبر داري . ما به سوى تو در حركتيم و آن چه آشكارا مي‌بيني ، برايت سودمندتر است از آن چه به تو خبر داده‌اند . » احنف به آن دو پاسخ نوشت : « اما بعد ؛ از سوى شما تنها خبرى كه به ما رسيده و در آن شك نداريم ، قتل عثمان است . شما به سوى ما در حركتيد . اگر در آن چه آشكارا رخ مي‌دهد ، فضيلتى باشد ، ما و شما در آن نظر مي‌كنيم ؛ و اگر نباشد ، در دست ما و شما دليلى موثق نيست . والسلام . »
نيز طلحه و زبير به منذر نوشتند : « اما بعد ؛ پدرت در روزگار جاهليت ، بزرگ قبيله بود و در دوره اسلام هم سرور مردم به شمار مي‌رفت . جايگاه تو نسبت به پدرت ، همانند اسبِ پس از اسب برنده در مسابقه است كه گويند : بسيار به آن نزديك است يا به او رسيده است . عثمان را كسانى كشته‌اند كه تو بهتر از آنان هستى و افرادى براى خون‌خواهى وى به خشم آمده‌اند كه از تو بهترند . والسلام . » وى در پاسخ آن دو نوشت : « عثمان امروز همان حقى را دارد كه ديروز داشت . ديروز او نزد شما بود و تنهايش گذاشتيد . پس چه هنگام به اين باور امروزين رسيديد و اين رأى براى شما رخ نمود ؟ » ( فتح الباري ، 13 / 47 )
--------------------------- 80 ---------------------------
11 . ضامن بن شدقم گويد : اَشتر از مدينه ، به عايشه در مكه نوشت : « اما بعد ؛ تو همسر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هستى كه فرمانت داد تا در خانه‌ات بماني . اگر اين كار را انجام دهي ،
به سود توست ؛ و اگر انجام ندهى و بخواهى بادِ در رفته‌ات را بگيرى و حجابت را بيندازى و موهايت را براى مردم آشكار سازى ، پس با تو مىجنگم تا هنگامى كه تو را به خانه‌ات و مكانى كه خدايت برايت پسنديده ، برگردانم . » عايشه در پاسخ وى نوشت : « اما بعد ؛ تو نخستين عربى هستى كه اين فتنه را برانگيخت و مردم را به اختلاف فراخواند و با پيشوايان امت مخالفت نمود و آتش قتل خليفه را برافروخت . تو مي‌دانى كه - هرگز نمىتوانى خداوند را بازدارى از اين كه تو را به بلايى گرفتار سازد كه با آن ، انتقام خليفه مظلوم از تو ستانده شود . نامه‌ات به من رسيد و مفادش را دريافتم . خداوند ما را از شر تو و هر كه مانند تو در گمراهى و سرگشتگى است ، كفايت خواهد نمود . » ( وقعة الجمل ، 29 )
12 . عايشه نسبت به حاكم بصره ، عثمان بن حنيف انصاري ، خيانت ورزيد و قصد قتل وى را نمود و او را تهديد نمود كه با انصار مدينه بر وى خواهد تاخت و ضربتى سخت بر او زد و مويش را كند و ادعا نمود كه خود عثمان بن حنيف ، به عايشه خيانت نموده و او در حقش گذشت و منت ، روا داشته است . سپس به مردم مدينه نوشت : « از ام‌المؤمنين عايشه همسر پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و دختر ابوبكر صديق ، به مردم مدينه . اما بعد ؛ خداوند حق را آشكار نمود و حق‌جويان را يارى كرد . همو فرموده است : “ بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ : بلكه حق را بر باطل فرو مىافكنيم . پس آن را در هم مىشكند و ناگاه آن نابود مىگردد . ” [ انبياء : 18 ] پس اى بندگان خدا ! از خدا پروا كنيد و بشنويد و اطاعت نماييد و همگى به ريسمان خدا و دستاويز حق چنگ زنيد و راهى به زيان خودتان نگشاييد . اكنون خداوند بصريان را هم‌رأى نموده و آنان زبير بن عوام را به عنوان فرمانده لشكر برگزيده‌اند و همگان از او سخن مي‌شنوند و فرمان مي‌برند . هرگاه همه مؤمنان به صورت آشكار و با مشورت ، بر انتخاب اميران خود هم‌رأى شوند ، ما نيز در مصلحت كار آنان وارد مي‌شويم . پس آن‌گاه كه اين نامه من به شما رسد ، بشنويد و فرمان بريد و ياور امر خدا باشيد كه آن را شنيده‌ايد . نگارنده : عبيدالله بن كعب ، شب پنجم ربيع الاول سال 36 قمري . » ( الجمل ، 160 )
--------------------------- 81 ---------------------------
13 . عايشه به مردم يمامه نوشت : « اما بعد ؛ من نعمت خدا را به ياد شما مي‌آورم كه اسلام را بر شما واجب ساخت . خداوند فرمايد : “ مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِى الأَرْضِ وَلا فِى أَنْفُسِكُمْ إِلا فِى كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى الَّله يسِيرٌ : هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسْ‌هاى شما [ به شما ] نرسد ، مگر آن كه پيش از پديد آوردنش ، در كتابى است . اين بر خدا آسان است . ” [ حديد : 22 ]
پس اى بندگان خدا ! به ريسمان وى چنگ زنيد و همراه كتاب او باشيد . مادرتان شما را نصيحت مي‌كند كه به خاطر خدا خشم گيريد و جهاد كنيد با كسى كه خليفه داراى جان محترم را كشت و امور مسلمانان را به زور و ستم در دست گرفت و اكنون خداوند ديگران را بر وى چيره ساخته است . عثمان بن حنيف ، آن فرد گمراه و مايه گمراهي ، در بصره مسلمانان را به راه دوزخ فرامي‌خواند و ما به اين سرزمين روانه شديم و مسلمانان را به كتاب خدا دعوت نموديم و خواستيم تا آن را ميان خود مايه خشنودى و همصدايى سازند و اين همان چيزى است كه خداوند بر مسلمانان واجب ساخته تا از آن اطاعت كنند . با همين اطاعت است كه يا به خواسته خود دست مي‌يابيم و يا به عذرى [ خداپسند ] مي‌رسيم . هنگامى كه به بصره نزديك شديم ، عثمان بن حنيف كه خبر آمدن ما را شنيده بود ، سپاهيان را در برابر ما گرد آورد و به آنان فرمان داد تا با سلاح به رويارويى ما برخيزند و ما را بكشند و دور سازند . ايشان به كفر ما گواهى دادند و سخنان ناشايست درباره ما گفتند . اما مسلمانان سخن آنان را نادرست شمردند و رفتارشان را باطل دانستند و به عثمان بن حنيف
گفتند : “ واى بر تو ! جز اين نيست كه ما از همسر پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) ام‌المؤمنين و اصحاب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) پيروى كرده‌ايم . ” اما وى در گمراهى خود باقى ماند و به رفتار خود ادامه داد . مسلمانان هنگامى كه ديدند وى از سخنشان سرپيچى مي‌كند و خواسته آنان را رد مي‌نمايد ، به خاطر خداوند و ام‌المؤمنين به خشم آمدند . سپس از وى خبر نداشتيم تا با سه هزار نفر از نادانان و فرومايگان عرب به سوى ما آمد و آنان را پيرامون مسجد به صورت مسلح به صف نمود . ما به اصرار از ايشان خواستيم كه بر حق بيعت كنند و ميان ما و مسجد فاصله نيندازند . وى هيچ يك از خواسته‌هاى ما را نپذيرفت تا آن كه روز جمعه فرارسيد و مردم پس از نماز ، از پيرامون او پراكنده شدند و طلحه و زبير همراه مسلمانان به
--------------------------- 82 ---------------------------
مسجد درآمدند و آن را بدون درگيرى فتح نمودند و عبدالله بن زبير را پيشنماز ساختند .
ما بيم داشتيم كه عثمان بن حنيف و يارانش ناگهان بر ما بتازند و غافلگيرمان كنند . چون مسلمانان ديدند كه آن‌ها دور نمىشوند ، به دفاع از جان خود پرداختند . ابن حنيف و همراهانش به خود جرأت داده ، بر ما هجوم آوردند تا به در خانه من رسيدند و كسى همراهشان بود كه آن‌ها را راهنمايى مىكرد تا خون مرا بريزند . اما كسانى را بر در خانه‌ام يافتند كه آنان را دور ساختند . چند تن از قريش و ازديان كه اطراف من بودند ، مرا از هجوم آنان در امان داشتند . پس تعدادى كشته دادند و شكست خوردند و ما به باقي‌ماندگان تعرض نكرديم . نيز بر ابن‌حنيف منت گذاشتيم و رهايش كرديم و او به سوى دوستش روانه شد . اى بندگان خدا ! شما را از اين امور آگاه كرديم تا بر نيت خود در يارى دين خدا و خشم گرفتن به خاطر خليفه مظلوم ، باقى بمانيد . » ( الجمل ، ابن‌شدقم ، 35 )
14 . ابن‌حبان نامه عايشه به كوفيان را چنين گزارش نموده است : زيد بن صوحان با دو نامه از عايشه خطاب به ابوموسى حاكم كوفه ، از نزد وى بيرون آمد . در يكى از آن دو نوشته شده بود : « بسم الله الرحمن الرحيم . از عايشه ام‌المؤمنين ، به عبدالله بن قيس اشعري . سلام بر تو باد ! سپاس و ستايش خداوند را به يادت مي‌آورم كه معبودى جز او نيست . اما بعد ؛ ماجراى قتل عثمان به گونه‌اى رخ داد كه مي‌دانى و من اكنون براى اصلاح ميان مردم بيرون آمده‌ام . به نيروهاى پيرامون خودت دستور بده كه در خانه‌هاشان آرام گيرند و به عافيت خشنود باشند تا هنگامى كه مصلحت كار مسلمانان كه آن را دوست مي‌دارند ، برايشان فرارسد . قاتلان عثمان از جماعت مسلمانان جدا شده و خود را در نابودى افكنده‌اند . »
هنگامى كه آن دو نامه خوانده شد ، عمار بن ياسر برخاست و گفت : « عايشه دستورى داشت و ما نيز دستورى ديگر داريم . او دستور داشت كه در خانه‌اش بماند و ما دستور داريم كه بجنگيم تا فتنه‌اى باقى نماند . اكنون او به ما همان را دستور مي‌دهد كه خودش بايد انجام مي‌داد و در عوض ، همان كارى را كرده كه ما دستور داريم . » سپس گفت : « اين پسرعموى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است ؛ به سوى وى حركت كنيد و حق را در نظر گيريد ؛ كه حق با اوست . »
--------------------------- 83 ---------------------------
آن‌گاه ، حسن بن علي ( عليه السلام ) برخاست و فرمود : « اى مردم ! دعوت امير خود را اجابت نماييد و به سوى برادرانتان حركت كنيد ؛ باشد كه خداوند ميانتان را اصلاح فرمايد . »
سپس هند بن عمرو بجلى برخاست و گفت : « اميرالمؤمنين ما را فراخوانده و فرزندش را به عنوان قاصد نزد ما فرستاده است . پس از سخنش پيروى كنيد و فرمانش را بپذيريد ! »
آن‌گاه ، حجر بن عدى كندى برخاست و گفت : « اى مردم ! دعوت اميرالمؤمنين را بپذيريد و سبكبار و گرانبار با مال‌ها و جان‌هاتان بسيج شويد . »
سپس حسن ( عليه السلام ) فرمود : « اى مردم ! من حركت مي‌كنم . هر كه خواهد ، پشت سر من حركت نمايد و هر كه خواهد ، از طريق آب بيايد . » آنان دعوت وى را اجابت نمودند و
نُه هزار تن ، برخى از طريق خشكى و برخى از طريق آب ، با وى حركت كردند و به مسير خود ادامه دادند تا به ذي‌قار رسيدند . علي ( عليه السلام ) نيز با ششصد رزمنده از مدينه حركت نمود و سهل بن حنيف را به جاى خود در آن جا نهاد . سپس با فرزندش حسن و كوفيان همراه وي ، در ذي‌قار ديدار نمود و همگى به سوى بصره در راه شدند . علي ( عليه السلام ) به كوفه درنيامد و به سهل بن حنيف نوشت تا خود به كوفه رود و ابوالحسن مازنى را در مدينه جانشين خود سازد .
علي ( عليه السلام ) در پنجم جمادى الآخر در جلحاء كه دو فرسنگ با بصره فاصله داشت ، با طلحه و زبير و عايشه برخورد نمود . او فراوان مي‌گفت : « بسيار عجب ، از جمادى و رجب ! » و همين نيز رخ داد . ابن‌جرموز ، زبير را كشت و خبر قتلش را براى علي ( عليه السلام ) آورد . وى فرمود : « از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيدم كه قاتل ابن‌صفيه [ زبير ] در آتش جاى دارد . » ابن‌جرموز گفت : « اگر همراه شما بجنگيم ، در آتش جاى داريم و اگر بر ضد شما بجنگيم ، باز هم در آتشيم ! » سپس با شمشيرش شكم خويش را دريد و خود را كشت .
طلحه را نيز مروان بن حكم با تيرى كه از پشت به وى افكند ، كشت و جنازه‌اش را به بصره برد و او همان جا مدفون است . زبير نيز در وادى السباع كشته شد . ( الثقات ، 2 / 282 )
در اين جا ، نامه دوم عايشه به كوفيان را ياد مي‌كنيم . پس از آن كه وى به حاكم بصره
--------------------------- 84 ---------------------------
خيانت نمود و عهد خود با او را شكست ، مسلمانان اين عهدشكنى را گناهى بزرگ شمردند . در اين حال ، عايشه به كوفيان نامه نوشت و واقعيت را به گونه ديگر وانمود كرد تا خود را تبرئه سازد . سيف بن عمر گويد :
عايشه همراه با قاصد كوفيان ، نامه‌اى براى آنان نوشت : « اما بعد ؛ خدا و اسلام را به يادتان مي‌آورم . كتاب خدا را با اجراى آن چه در آن است ، برپا داريد . از خدا پروا كنيد و به ريسمانش چنگ زنيد و با كتابش همراه باشيد . ما به بصره رفتيم و آنان را به برپايى كتاب خدا از طريق رعايت حدود آن ، فراخوانديم . بصريان صالح دعوت ما را پذيرفتند ؛ اما كسانى كه خيرى در ايشان نيست ، با سلاح به رويارويى با ما آمدند و گفتند : “ عثمان بايد در تعقيب شما باشد [ و خون وى بر گردن خود شماست ] . ” آنان مي‌خواستند حدود خدا [ قصاص خون عثمان ] جارى نگردد . پس به كفر ما گواهى دادند و درباره ما سخنان زشت گفتند . ما بر آنان اين آيه را خوانديم : “ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يدْعَوْنَ إِلَى كِتَابِ الله لِيحْكُمَ بَينَهُمْ . . . : آيا داستان كسانى را كه بهره‌اى از كتاب [ تورات ] يافته‌اند ، ندانسته‌اى كه [ چون ] به سوى كتاب خدا فراخوانده مىشوند تا ميانشان حكم كند ، آن‌گاه گروهى از آنان به حال اعراض ، روى برمىتابند ؟ ” [ آل عمران : 23 ] برخى از آنان سخن مرا درست شمردند و ميان خود دچار اختلاف شدند و ما آنان را در اين حال وانهاديم . اما بعضى از آنان همچنان بر انديشه نخست خود يعنى سلاح كشيدن به روى ياران من ، باقى ماندند و عثمان بن حنيف آنان را تشويق كرد كه مرا بكشند . خداوند به دست صالحان ، مرا از اين تصميم آنان نجات داد و نيرنگشان را به خودشان بازگرداند . پس بيست و شش شب در آن جا مانديم و به كتاب خدا و برپايى حدود آن ، دعوتشان نموديم كه همانا پرهيز از ريختن خون محترم است . اما آن‌ها از پذيرش اين دعوت سر باززدند و چيزهايى را دستاويز ساختند و ما با آن‌ها بر سر همان چيزها صلح نموديم . اما باز خيانت و نيرنگ ورزيدند . پس خداوند ، خود ، انتقام خون عثمان را از آنان ستاند و قصاصشان كرد و تنها يك تن از آنان [ حرقوص بن زهير ] نجات يافت . خدا ما را يارى فرمود و به دست كسانى چون عمير بن مرثد و مرثد بن قيس و شمارى از قبايل بني‌قيس و رباب و ازد ، ما را از آن‌ها رهانيد . پس از همه درگذريد ، مگر از قاتلان عثمان بن
--------------------------- 85 ---------------------------
عفان ، تا خداوند حقش را بگيرد . با خائنان وارد گفتگو نشويد و آنان را حمايت نكنيد و در حق كسانى كه حدود خدا به گردن آن‌هاست ، رضايت ندهيد تا از ظالمان نباشيد . »
نيز عايشه براى كسانى با ذكر نام ، نوشت : « مردم را از حمايت و يارى اين گروه بازداريد و در خانه‌هاتان بنشينيد [ و آنان را يارى نكنيد ] ؛ زيرا اينان با عثمان بن عفان آن رفتار را كردند و ميان امت شكاف پديد آوردند و با كتاب و سنت مخالفت نمودند و به اين نيز بسنده نكردند و در حالى كه از آنان خواستيم و تشويقشان نموديم تا كتاب خدا و حدود آن را جارى سازند ، به كفر ما گواهى دادند و درباره ما سخنان زشت گفتند .
اما افراد صالح ، اين رفتار ايشان را نپسنديدند و سخنشان را گناهى بزرگ شمردند و به آنان گفتند : “ تنها به قتل پيشوايتان [ عثمان ] رضايت نداديد ؛ بلكه اكنون بر همسر پيامبرتان كه شما را به حق فراخوانده ، شورش نموده‌ايد تا او و اصحاب رسول خدا و پيشوايان مسلمانان را بكشيد ! ” سپس افراد جاهل و فرومايه و كسانى از قوم‌هاى زط و سبابجه ، همراه با عثمان بن حنيف حركت نمودند و - گروهى از ياران ، ما را در برابر آن‌ها حمايت كردند . اين شيوه بيست و شش روز به درازا انجاميد . ما آنان را به حق فرامي‌خوانديم و مي‌خواستيم ما را از اجراى حق بازندارند . اما آنان نيرنگ و خيانت ورزيدند و ما با ايشان مانند خودشان رفتار نكرديم . دليل آن‌ها اين بود كه طلحه و زبير پيشتر با على بيعت كرده‌اند . پس قاصدى [ براى تحقيق درباره اين موضوع ، به مدينه ] فرستادند و آن قاصد پاسخ مستدل ما را به آنان رساند ؛ اما حق را نشناختند و به آن تن ندادند و در هواى گرگ و ميش سحرگاهان به من يورش آوردند تا مرا و ديگر افراد مقابل خود را بكشند . آن‌ها به حركت خود ادامه دادند تا به در خانه من رسيدند و كسى نيز همراهشان بود كه راهنمايي‌شان مي‌كرد تا به من دست يابند . پس گروهى را بر در خانه من يافتند ، از جمله عمير بن مرثد و شمارى از قبيله قيس و رباب و ازد . پس آسياب بر ضد آنان چرخيد و مسلمانان آن‌ها را در محاصره گرفتند و به قتلشان رساندند و خداوند بصريان را با طلحه و زبير همراه نمود . پس اين كه آنان را كشتيم ، پاسخ آن نيرنگ بود و ما كه خون‌خواه عثمان بوديم ، اين حق را داشتيم . »
( الجمل ، سيف بن عمر ، 133 )
--------------------------- 86 ---------------------------
مقصود وى از اين جمله كه قاصدى فرستادند و برايشان دليل آورد ، اين است : آن‌ها ادعا داشتند كه طلحه و زبير به اكراه ، با على بيعت كرده‌اند . پس با عثمان بن حنيف توافق نمودند كه كعب بن سور را بفرستند تا از مردم مدينه بپرسد كه آيا طلحه و زبير به بيعت واداشته شده‌اند يا نه . اين است مقصود عايشه از آن سخن ؛ اما كعب به نتيجه‌اى نرسيد و نگفت كه آن دو به بيعت واداشته شده‌اند . پس اين سخن او كه قاصد دليل آورد ، درست نيست و صحت ادعاى او گزارش نشده است .
عايشه در نامه خود ، اين مطلب را در خفا نهاده كه او و عثمان بن حنيف توافق نمودند كه سراى حاكم و مسجد و بيت‌المال در دست عثمان بماند تا علي ( عليه السلام ) برسد . اما عايشه پس از دو روز ، اين پيمان را نقض نمود و خيانت ورزيد و به دستور وي ، پس از نماز صبح به سراى حاكم و بيت‌المال هجوم آوردند و نگاهبانان آن را كه از سبابجه بودند ، كشتند و بر بيت‌المال چيره گشتند و سپس بر سر قفل زدن و كليد داشتنش اختلاف يافتند و سرانجام بر آن سه قفل نهادند !
طبرى اين نامه را شبيه همان كه ياد كرديم ، آورده است . ( تاريخ طبري ، 3 / 489 ) مهم‌ترين نكته اين نامه آن است كه خيانت را مشروع شمرده و گفته است : « پس اين كه آنان را كشتيم ، پاسخ آن نيرنگ بود و ما كه خون‌خواه عثمان بوديم ، اين حق را داشتيم . » معناى اين سخن آن است كه ما چون خون‌خواه عثمان بوديم ، حق داشتيم كه به عثمان بن حنيف خيانت كنيم و در هواى گرگ و ميش سحر به مسجد وى هجوم بريم ، در حالى كه او و افرادى در حال آرامش و اطمينان از پيمان صلح ما با آنان ، در حال نماز خواندن بودند !
از اين گذشته ، عثمان بن حنيف از قاتلان عثمان نبود و پيش از نامه عايشه ، كسى او را به اين كار متهم نكرده بود .
ابن‌منظور گويد : « سبابجه » افرادى دلير از سند و هند بودند كه با فرمانده كشتي ، همراه شده ، از كشتى نگهبانى مي‌كردند . در جمع آن ، حرف هاء افزوده مي‌گردد ؛ زيرا هم عجمى و هم براى نسبت است ؛ همچنان كه گويند : « برابرة » . گاهى نيز آن را « سابج » گفته‌اند .
--------------------------- 87 ---------------------------
همچنين « زط » قومى همانند سبابجه هستند كه گاه به همان نام خوانده مي‌شوند .
( لسان العرب ، 2 / 294 )
15 . طبرى گزارش كرده است : طلحه و زبير از هر كه مي‌خواستند ، انتقام گرفتند ، جز حرقوص [ بن زهير ] كه جان سالم به در برد . آنان براى شاميان نوشتند كه چه كرده‌اند و قصدشان از اين حركت چه بوده است : « ما براى فرونشاندن جنگ و برپا ساختن كتاب خدا از طريق جارى كردن حدود آن درباره همه كس ، خواه اشراف و خواه فرورتبگان ، و در همه چيز ، خواه بسيار و خواه اندك ، حركت كرديم تا آن‌گاه كه خداوند ما را [ با وصول به اهدافمان ] از اين كار بازدارد . مردم خوب و اصيل بصره با ما پيمان بستند و بدان و غريبگانشان با ما مخالفت كردند و به روى ما سلاح كشيدند و از جمله سخنانشان اين بود كه اگر ام‌المؤمنين آنان را به حق فرمان دهد و به آن برانگيزدشان ، او را گروگان خواهند گرفت . خداوند سنت مسلمانان را نوبت به نوبت به آنان رساند تا ديگر عذر و بهانه‌اى برايشان باقى نماند . سپس قاتلان اميرالمؤمنين [ عثمان ] خود را در معرض مرگ نهادند و به گورهاشان رفتند و از آنان هيچ تن زنده نماند ، جز حرقوص بن زهير كه خداوند او را در بند خواهد نمود ، ان‌شاءالله !
ما شما را نيز به خداوند سوگند مي‌دهيم كه به شيوه ما قيام كنيد تا خدا را در حالى ديدار نماييم كه معذور بوده ، فرمان او را به جا آورده باشيم . »
همانند همين نامه را نيز همراه قاصدى از بني‌عمرو بن اسد به نام مظفر بن معرض ، براى كوفيان فرستادند . همچنين نامه‌اى به حارث سدوسى دادند تا به مردم يمامه برساند كه سبرة بن عمرو عنبرى اميرشان بود . نيز نامه‌اى براى مردم مدينه نگاشتند و به ابن‌قدامه قشيرى سپردند كه وى آن را از مردم مدينه پنهان داشت . ( تاريخ طبري ، 3 / 488 )
ابن‌مسكويه گزارش كرده است : شرح كارهاى خود را با طول و تفصيل براى شاميان نوشتند و ياد كردند كه حد خدا را جارى نموده و در كار خويش عذر شرعى داشته و فرمان خدا را به جاى آورده‌اند و آنان را به خداوند سوگند دادند تا همانند ايشان به پا خيزند . ( تجارب الامم ، 1 / 481 )
--------------------------- 88 ---------------------------

گزيده‌اى از خطبه‌ها و نامه‌هاى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در نبرد جمل

1 . هنگامى كه علي ( عليه السلام ) اطمينان يافت طلحه و زبير به سوى بصره رفته و بيعت شكسته و از اطاعت وى درآمده‌اند ، به كارگزار خود در بصره ، عثمان بن حنيف انصاري ، نوشت : « بسم الله الرحمن الرحيم . از بنده خدا ، على اميرالمؤمنين ، به عثمان بن حنيف . اما بعد ؛ پيمان‌شكنان پس از بيعت بستن ، پيمان خود را شكستند و به سوى ديار تو روانه شدند . هدايتگر آنان شيطان است و در پى چيزى هستند كه خدا به آن راضى نيست و همو سخت‌ترين عذاب و مجازات را [ برايشان ] دارد . پس اگر به ديار تو آيند ، آنان را به حق فرابخوان و بخواه تا به عهد خدا و پيمانى كه بر آن بيعت كرده‌اند ، ديگربار وفا كنند . اگر چنين كردند ، با آنان به نيكى همجوارى كن و از ايشان بخواه تا به جايى كه از آن حركت كرده‌اند ، بازگردند . اما اگر نپذيرفتند و به ريسمان پيمان‌شكنى چنگ زدند ، با آنان نبرد كن تا خدا ميان تو و ايشان حكم نمايد . » ( المعيار و الموازنه ، 60 )
2 . ابن‌ابي‌الحديد گزارش كرده است : هنگامى كه به على خبر دادند آن گروه به بصره نزديك شده‌اند ، همانند همان نامه نخست را به عثمان بن حنيف نوشت و در آن چنين آورد : « اگر دعوتت را پذيرفتند ، تا هنگامى كه نزد تو هستند ، با ايشان به نيكى همجوارى كن . اما اگر تنها خواستند كه به ريسمان پيمان‌شكنى و سركشى چنگ زنند ، با آنان به نبرد برخيز تا خدا كه بهترين حكم كننده است ، ميان تو و آنان حكم نمايد . من اين نامه را از ربذه برايت نوشتم و ان‌شاءالله با شتاب به سوى تو در حركت هستم . نگارنده : عبيدالله بن ابي‌رافع در سال سى و شش . »
3 . هنگامى كه نامه علي ( عليه السلام ) به عثمان بن حنيف رسيد ، وى ابوالاسود دؤلى و عمران بن حصين را فراخواند و به آن دو دستور داد تا حركت كنند و از سپاه جمل و دليل آمدنشان ، خبر آورند . آن دو حركت نمودند تا به حفر ابوموسى رسيدند كه اردوى سپاه در آن جا برپا شده بود . نزد عايشه رفتند و با او به گفتگو پرداختند و نصيحتش نمودند و به يادكردش پرداختند و به خدا سوگندش دادند . عايشه به آن دو گفت : « به ديدار طلحه و زبير برويد ! »
--------------------------- 89 ---------------------------
آن دو از نزد وى برخاستند و به ديدار زبير رفتند و با او سخن گفتند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 312 )
4 . هنگامى كه به اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) خبر دادند كه عايشه و طلحه و زبير از مكه به سوى بصره حركت نموده‌اند ، پس از سپاس و ستايش خداوند ، فرمود : « عايشه و طلحه و زبير حركت نموده‌اند و هم طلحه ادعاى خلافت دارد و هم زبير . . . و هر دو بر سر حكمرانى با هم در ستيزند . به خدا سوگند ! مي‌دانم آن زن كه بر شتر سوار است ، هيچ گرهى نمي‌گشايد و هيچ گردنه‌اى را پشت سر نمي‌گذارد و در هيچ منزلى فرود نمي‌آيد ، مگر آن كه خدا را نافرمانى مي‌كند تا آن‌گاه كه خودش و همراهانش را به اين سرانجام دچار سازد كه يك‌سومشان كشته شوند ، يك‌سومشان با شكست بگريزند ، و يك‌سومشان بازگردند . به خدا سوگند ! طلحه و زبير مي‌دانند كه در خطا به سر مي‌برند و از اين نكته جاهل نيستند . بسا عالمى كه جهلش او را مي‌كشد و علمش به حال او سودى ندارد ! به خدا سوگند ! سگان حوأب بر آن زن پارس خواهند كرد . آيا كسى هست كه عبرت گيرد و در آن بينديشد ؟ اكنون گروه سركش شورش كرده‌اند . كجايند نيك‌رفتاران ؟ چه كنم با قريش ؟ آگاه باشيد به خدا سوگند ! از ايشان ، كافرانشان را كشتم و اكنون فريفتگانشان را مي‌كشم . ديروز هم من با آنان به نبرد پرداختم و ما را هيچ گناهى در اين كار نيست ، جز اين كه براى اين كار برگزيده شده‌ايم تا آنان را به راه خير خود درآوريم . آگاه باشيد به خدا سوگند ! باطل را رها نخواهم كرد تا آن‌گاه كه حق را از پهلوى خود بيرون سازد ، ان‌شاءالله ! پس جا دارد كه قريش از دست من ، در شكوه و فرياد باشد ! » ( الكافئه ، 19 )
5 . هنگامى كه اصحاب جمل به سوى بصره در حركت شدند ، علي ( عليه السلام ) به خطبه پرداخت و فرمود : « خداوند پيامبرى راهنما با كتابى گويا و دينى استوار برانگيخت كه فقط كسى كه از آن رويگردان شود و اهل هلاك گردد ، هلاك مي‌شود . عوامل هلاك كننده ، بدعتهاى شبهه‌افكن است ، مگر اين كه خداوند انسان را از آن‌ها حفظ كند . پيروى از حجّت خداوند ، حافظ دين شماست . پس از حجّت خدا اطاعت كنيد ، بدون اين كه سرزنش شويد و به آن ناچار گرديد . به خدا سوگند ! بايد پيروى كنيد ؛ و گر نه خداوند
--------------------------- 90 ---------------------------
حكومت اسلام را از شما خواهد گرفت و آن را تا به ديگرى منتقل نكند ، به دست شما نخواهد داد . اينان بر اثر ناخشنودى از حكومت من ، گرد هم آمده‌اند و من تا هنگامى كه از گسستن اتحاد شما بيم نورزم ، صبر پيشه مىكنم ؛ زيرا اگر اينان بخواهند رأى خود را عملى سازند ، سررشته نظام مسلمانان گسسته خواهد گشت . اينان به سبب حسدورزى بر كسى كه خداوند حكومت را در اختيار او نهاده ، به طلب دنيا برخاسته‌اند و مىخواهند وضع را به حالت گذشته برگردانند . حق شما بر ما ، عمل به كتاب خدا و سنت رسول خدا ( صلى الله عليه وآله )
و استوار داشتن حقّ او و برپا داشتن سنّت وى است . » ( نهج‌البلاغه ، 2 / 81 )
6 . هنگامى كه علي ( عليه السلام ) به سوى بصره حركت نمود ، به كوفيان نوشت : « از بنده خدا على اميرالمؤمنين به كوفيان ، ياران والامقام و سروران عرب . اما بعد ؛ شما را از وضع عثمان آگاه مىكنم ، چنان كه شنيدنش همانند ديدنش باشد : مردم از او عيب‌جويى كردند و من يكى از مهاجران بودم كه بيشتر از او مىخواستم تا خشنودى مردم را جلب كند و كمتر در پى سرزنش وى بودم . سبك‌ترين رفتار طلحه و زبير درباره او تندروى ، و نرم‌ترين كارشان فشار آوردن به او بود . عايشه هم ناگهان بر او خشم گرفت و آن‌گاه گروهى براى كشتن وى مهيا شدند و او را كشتند و مردم بدون ناخرسندى و اجبار ، بلكه به دلخواه و اختيار ، با من بيعت كردند . بدانيد مدينه اهلش را بركند و اهلش هم از آن كنده شدند و چون جوشش ديگ به جوش آمد و فتنه برپا گشت . پس به سوى امير خود بشتابيد و براى جهاد با دشمنتان پيشدستى كنيد ، ان‌شاءالله ! » ( نهج‌البلاغه ، 3 / 2 )
7 . شيخ مفيد گويد : علي ( عليه السلام ) هاشم بن عتبه مرقال را فراخواند و نامه‌اى خطاب به ابوموسى اشعري ، حاكم كوفه از جانب عثمان ، به وى سپرد تا به او برساند . در اين نامه ، از وى خواست تا مردم را براى جهاد همراه او بسيج نمايد : « بسم الله الرحمن الرحيم .
از على اميرالمؤمنين به عبدالله بن قيس . اما بعد ؛ من هاشم بن عتبه مرقال را نزد تو فرستادم تا مسلمانانى را كه پيرامون تو هستند ، همراه او گسيل دارى كه به نبرد با افرادى بروند كه بيعت مرا شكسته و شيعيان مرا كشته و ميان اين امت بدعتى بزرگ پديد آورده‌اند .
--------------------------- 91 ---------------------------
هنگامى كه وى با اين نامه نزد تو رسيد ، مردم را همراه او به سوى من روانه كن و او را معطل مگذار ! تنها دليل آن كه تو را به عنوان حاكم شهرى كه در آن هستى ، باقى گذارده‌ام ، اين است كه از ياران و مددكاران من در اين كار باشى . و السلام » .
هاشم آن نامه را براى ابوموسى اشعرى برد و خواند و گفت : « چه مىكنى ؟ » ابوالسائب به ابوموسى گفت : « از آن چه در اين نامه براى تو نوشته شده است ، پيروى كن ! » ابوموسى نپذيرفت و آن نامه را دريد و از ميان برد و هاشم بن عتبه را پيام فرستاد و بيم داد و به حبس تهديد نمود . سائب بن مالك گويد : من نزد هاشم مرقال رفتم و پيام ابوموسى را به او دادم . وى براى اميرالمؤمنين چنين نوشت : « اما بعد ؛ اى اميرالمؤمنين ! من نامه‌ات را براى مردى ستيزه‌جو و سر از فرمان كشيده كه از خويشاوندى دور و نيرنگ و ستيز از او آشكار است ، آوردم . اكنون اين نامه را همراه مُحِل بن خليفه طايى كه از پيروان و ياران توست ، برايت مي‌فرستم . او از آن چه اين جا مىگذرد ، آگاه است . هر چه مىخواهى ، از او بپرس و رأى خويش را برايم بنويس تا از آن پيروى كنم . و السلام . »
چون اين نامه به علي ( عليه السلام ) رسيد و آن را خواند ، پسر خود حسن ، عمار بن ياسر و قيس بن سعد را فراخواند و آنان را با نامه‌اى ديگر نزد ابوموسى روانه ساخت : « از بنده خدا اميرالمؤمنين ، به عبد اللّه بن قيس . اما بعد ؛ اى پسر شخص فرومايه ! به خدا سوگند ! مي‌دانستم از اين كار كه خدا تو را شايسته آن قرار نداده و بهره‌اى براى تو در آن نگذاشته ، دورى مىكنى . اكنون حسن و عمار و قيس را فرستادم . شهر را به آنان بسپار و از كارگزارى ما با خفت و سرشكستگي ، كناره گير . اگر چنين نكني ، فرمانشان داده‌ام كه به تو اعلان جنگ دهند ؛ كه خداوند خيانت‌پيشگان را دوست نمىدارد . و اگر بر تو چيره شوند ، تو را پاره پاره كنند . والسلام . » ( الجمل ، 130 )
8 . مسعودى گزارش كرده است : على از ربذه نامه‌اى براى ابوموسى اشعرى فرستاد و از او خواست تا مردم را بسيج نمايد . ابوموسى آنان را از اين كار بازداشت و اين حركت را فتنه خواند . اين خبر به على رسيد و او قرظة بن كعب انصارى را بر كوفه حاكم ساخت و به
--------------------------- 92 ---------------------------
ابوموسى نوشت : « اى فرزند شخص فرومايه ! از كارگزارى ما با خفت و سرشكستگي ، كناره گير ؛ كه اين نخستين ابتلاى ما به تو نيست و از دست تو دردسرهاى فراوان كشيده‌ايم . » ( مروج الذهب ، 2 / 359 )
در نهج‌البلاغه آمده كه علي ( عليه السلام ) به ابوموسى اشعري ، كارگزار خود در كوفه ، پيام داد كه مردم را براى نبرد با سپاه جمل بسيج نمايد و او آنان را از اين كار بازداشت . امام به وى نوشت : « از بنده خدا اميرالمؤمنين ، به عبدالله بن قيس . اما بعد ؛ از سوى تو سخنى به من رسيده كه هم به سود توست و هم به زيانت . هنگامى كه فرستاده‌ام نزدت آمد ، دامن به كمر زن و كمربندت را محكم ببند و از لانه‌ات بيرون بيا و كسانى را كه با تو هستند ، به سوى ما بسيج كن ! پس اگر حق را يافتى ، روانه شو ؛ و اگر سستى ورزيدي ، از كوفه دور شو ! به خدا سوگند ! هر جا باشى ، به سراغت آيند و رهايت نكنند تا گوشت و استخوان و تر و خشكت به هم آميخته شود ، چندان كه فرصت نشستن نيابى و از روبرويت همانند پشت سرت وحشت كنى . اين فتنه چنان كه مىپندارى ، آسان نيست ؛ بلكه مصيبت بزرگ دهشت‌زايى است كه بايد بر مركبش سوار شد و دشوارش را آسان و سختش را هموار ساخت . پس عقلت را به كار انداز و كارت را در اختيار گير و نصيب و بهره‌ات را بياب ! اگر اين كار خوشايند تو نيست ، دور شو و به جايى رو كه فراخى و نجاتى در آن نيست . سزاوار ، اين است كه اين كار را ديگران انجام دهند و تو در خواب باشى ، چندان كه حتى نگويند فلانى كجاست ! به خدا سوگند ! اين مبارزه حق است و به دست كسى كه بر حق است ، انجام مىگيرد و ما از آن چه ملحدان انجام دهند ، باكى نداريم . والسّلام . » ( نهج‌البلاغه ، 3 / 121 )
9 . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) حسن و عمار را به كوفه فرستاد و نوشت : « از بنده خدا و ولى او اميرالمؤمنين ، به كوفيان ، ياران والامقام و سروران عرب . . . . » سپس ماجراى قتل عثمان و رفتار طلحه و زبير و عايشه را بيان نمود و فرمود : « مدينه اهلش را بركند و اهلش هم از آن كنده شدند و همانند جوشش ديگ به جوش آمد و فتنه برپا گشت . پس به سوى امير خود بشتابيد و براى جهاد با دشمنتان پيشدستى كنيد . »
--------------------------- 93 ---------------------------
هنگامى كه حسن و عمار به كوفه رسيدند ، ابوموسى اشعرى گفت : « اى كوفيان ! تقواى خدا را پيشه كنيد . وَلا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا . وَمَنْ يفْعَلْ ذَلِكَ عُدْوَانًا وَظُلْمًا فَسَوْفَ نُصْلِيهِ نَارًا وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يسِيرًا : خودتان را نكشيد ؛ كه خدا به شما مهرورز است . و هر كس از روى تجاوز و ستم چنين كند ، به زودى وى را در آتشى درآوريم و اين كار بر خدا آسان است . » [ نساء : 29 و 30 ] عمار وى را به سكوت فراخواند . ابوموسى گفت : « اين است نامه عايشه كه مرا فراخوانده تا كوفيان را به حال خود واگذارم كه نه به سود سپاه جمل كارى كنند و نه به زيان آنان ، تا هنگامى كه صلاح كارشان فرارسد . » عمار گفت : « خداوند به عايشه فرمان داده كه در خانه بنشيند و او قيام نموده است . خدا از ما خواسته كه قيام كنيم تا فتنه را فرونشانيم و اكنون ما در جاى خود بنشينيم ؟ »
سپس زيد بن صوحان و مالك اَشتر در حلقه ياران خود برخاستند و ابوموسى را تهديد نمودند . صبحگاهان زيد بن صوحان برخاست و گفت : « ألم أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يتْرَكُوا أَنْ يقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يفْتَنُونَ . وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ : آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم ، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند ؟ و به يقين ، كسانى را كه پيش از اينان بودند ، آزموديم تا خدا آنان را كه راست گفته‌اند ، معلوم دارد و دروغگويان را [ نيز ] معلوم دارد . [ عنكبوت : 2 و 3 ] اى مردم ! به سوى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) روان شويد و همگى بسيج گرديد تا راه‌يافتگانى باشيد كه به حق دست يافته‌ايد . »
سپس عمار گفت : « اين پسرعموى رسول خدا است كه شما را به بسيج فرامي‌خواند . پس از وى اطاعت نماييد . » نيز حسن بن علي ( عليه السلام ) فرمود : « دعوت ما را پاسخ گوييد و در اين بلا كه بدان گرفتار شده‌ايم ، يار ما باشيد ! »
على با همراهانش حركت نمودند تا در ذي‌قار فرود آمدند . او پسرش حسن و عمار بن ياسر
را به كوفه فرستاد تا مردم را بسيج نمايند . آن دو با هفت هزار تن از كوفيان - برخى گفته‌اند : شش‌هزار و پانصد و شصت تن - از كوفه حركت كردند . ( مروج الذهب ، 2 / 359 )
10 . علي ( عليه السلام ) به طلحه و زبير نوشت : « اما بعد ، شما آگاهيد - گر چه پنهان مىداريد -
--------------------------- 94 ---------------------------
كه من در پى مردم نرفتم تا هنگامى كه مردم در پى من آمدند و با آنان بيعت نكردم تا زمانى كه ايشان با من بيعت نمودند . شما دو نفر از كسانى بوديد كه پى من آمديد و بيعت كرديد . عموم مردم با من به خاطر سلطنت و قدرت يا متاع دنيا بيعت ننمودند . پس اگر شما به دلخواه با من بيعت كرديد ، تا زود است برگرديد و نزد خداوند توبه كنيد . اگر نيز با ناخشنودى بيعت كرده‌ايد ، با اظهار طاعت و پنهان داشتن گناه پيمان‌شكنى ، راه بازخواست از خودتان را به روى من گشوده‌ايد . به جان خودم سوگند ! شما از ديگر مهاجران [ كه مجبور به بيعت نبودند ] به تقيه و پوشاندن عقيده سزاوارتر نبوديد و زير بار بيعت من نرفتن ، پيش از آن كه در آن وارد شويد ، از بيعت‌شكنى پس از اقرار به آن براى شما آسان‌تر بود . ادعا كرديد كه عثمان را من كشتم . بياييد ميان من و شما ، آن عده از مردم مدينه كه نه حامى من هستند و نه حامى شما ، داورى كنند و سپس هر كس به اندازه گناهش مسئول شناخته شود . اى دو مرد سالخورده ! از رأى خود بازگرديد ؛ كه اكنون بزرگ‌ترين چيزى كه گريبانتان را بگيرد ، ننگ است . چنين كنيد پيش از آن كه هم ننگ و هم آتش دوزخ دامنتان را بگيرد . والسّلام . » ( نهج‌البلاغه ، 3 / 111 )
11 . اربلى گويد : علي ( عليه السلام ) به عايشه نوشت : « اما بعد ؛ تو از خانه خود بيرون آمدي ، در حالى كه فرمان خدا و رسولش را زير پا نهادى و چيزى را مي‌خواهى كه از تو برداشته شده است . سپس ادعا دارى كه مي‌خواهى ميان مردم اصلاحگرى نمايي . اكنون به من بگو : زنان را با حركت دادن سپاه چه كار ؟ تو ادعا كرده‌اى كه خون‌خواه عثمان هستي . عثمان مردى است از بني‌اميه ؛ و تو زنى هستى از بني‌تيم بن مره ! به هستي‌ام سوگند ! آن كه تو را به اين بلا افكنده و بر معصيت واداشته ، گناهش از گناه قتل عثمان بزرگ‌تر است . من به خشم درنيامدم تا آن‌گاه كه تو آمدي ؛ و برانگيخته نشدم تا آن زمان كه تو شدي . پس اى عايشه ! از خدا بترس و به خانه‌ات بازگرد و پشت پرده‌ات قرار گير ! والسلام . »
طلحه و زبير به او پاسخ دادند : « تو در راهى پا نهاده‌اى كه سرانجام خود را دارد . تو از اين راه بازنمي‌گردي ، در حالى كه تو را به آن نياز است . پس كار خود را در پيش گير . تو فقط
--------------------------- 95 ---------------------------
به اين خشنود مي‌شوى كه ما در اطاعت تو درآييم و ما نيز هرگز چنين نخواهيم كرد . پس بكن آن چه خواهى كني ! » عايشه نيز به او چنين پاسخ داد : « اى فرزند ابوطالب ! كار از سرزنش گذشته و ما هرگز در اطاعت تو درنمي‌آييم . پس هر چه خواهي ، كن ! والسلام . »
( كشف الغمة في معرفة الائمه ، 1 / 240 )
سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ابن‌عباس را فراخواند و به او فرمود : « به سوى آنان رو و سوگندشان ده و پيمانى را كه از من در عهده دارند ، به يادشان آور . » ابن‌عباس نزد آنان رفت و سخن گفتن را با طلحه آغاز نمود . ميانشان سخنى طولانى درگرفت و طلحه جز به برانگيختن فتنه رضايت نداد . ابن‌عباس گويد : نزد علي ( عليه السلام ) رفتم كه به خانه‌هاى بصره درآمده بود . فرمود : « چه كردي ؟ » شرح ماجرا را برايش گفتم . فرمود : « بارخدايا ! ميان ما و قوم ما به حق گشايش ايجاد كن ؛ كه تو بهترين گشايندگاني . »
12 . پيش از نبرد جمل ، علي ( عليه السلام ) ابن‌عباس را نزد زبير فرستاد تا وى را به اطاعت از او فراخواند و به او فرمود : « با طلحه ملاقات مكن ؛ زيرا او را همچون گاوى بينى كه شاخش را روى گوشش كج كرده ، بر مركب چموش سوار مىشود و مىگويد رام است . با زبير ديدار كن ؛ زيرا طبيعتى نرم دارد و به او بگو : پسر دايىات مىگويد : در حجاز مرا شناختى و در عراق انكارم كردى ! اكنون براى بيعتى كه با من داشتى ، چه مانعى پيش آمده است ؟ » [ من ، شريف رضي ] مىگويم : وى نخستين كسى است كه اين جمله « فما عدا ممّا بدا » از او شنيده شده است . ( نهج‌البلاغه ، 1 / 77 )
13 . طبرى گويد : على پس از پيروزي ، به كارگزارش در كوفه نوشت : « از بنده خدا على اميرالمؤمنين . اما بعد ؛ ما در نيمه جمادى الثانى در خريبه ، از مناطق بصره ، با يكديگر رويارو شديم . خداوند به آنان سنت مسلمانان را نشان داد . از ما و ايشان بسيارى كشته شدند . از جمله كشته شدگان ما اينان بودند : ثمامة بن مثني ، هند بن عمرو ، علباء بن هيثم ، سيحان بن صوحان ، زيد بن صوحان ، و [ ابن ] محدوج . » ( تاريخ طبري ، 3 / 544 )
اين نامه را عبدالله بن رافع نگاشت و قاصد آن ، زفر بن قيس بود كه اين بشارت را در
--------------------------- 96 ---------------------------
جمادى الثانى به كوفه رساند .
14 . شيخ مفيد ، يكى از نامه‌هاى علي ( عليه السلام ) پس از پيروزى بر سپاه جمل را چنين گزارش نموده است : به خيمه خود بازگشت و عبدالله بن رافع را فراخواند و به او دستور داد كه به مردم مدينه بنويسد : « بسم الله الرحمن الرحيم . از بنده خدا على بن ابي‌طالب . سلام بر شما ! من نزد شما خداوند را سپاس و ستايش مي‌گويم كه معبودى جز او نيست . خداوند با بخشش و فضل و ابتلاى نيكوى خود ، در نظر من و شما فرمانرواى عادل است و در كتاب و گفتار حق خود ، فرموده است : إِنَّ اللَّهَ لا يغَيرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يغَيرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ : همانا كه خداوند حال هيچ قومى را دگرگون نمىسازد تا زمانى كه خود حال خويش را دگرگون سازند و هرگاه خداوند اراده كند كه قومى را به بدى كردارشان عقاب كند ، هيچ بازدارنده‌اى براى آن نيست و براى آنان جز خداوند كسى نيست كه آن بلا را برگرداند . [ رعد : 11 ] اكنون از سرانجام كار خود و كسانى از مردم بصره و قريش و ديگران كه همراه طلحه و زبير شده بودند و ما به سوى آنان رفتيم ، خبرتان مىدهم . همان گونه كه آگاهيد ، آن دو بيعت مرا كه به دلخواه بسته بودند ، شكستند . من از نزد شما همراه با آنان كه به بيعت با من و حق پايدار بودند ، حركت كردم و در ذي‌قار فرود آمدم . گروهى از مردم كوفه هم با من همراه شدند ، طلحه و زبير پيش از ما به بصره رفتند و با كارگزار من ، عثمان بن حنيف ، آن چنان رفتار كردند . من فرستادگانى پيش آنان فرستادم و همه گونه دليل ارائه دادم و حجت را تمام نمودم . چون كنار بصره رسيدم ، باز آنان را به حق فراخواندم و اتمام حجت كردم و گفتم كه از هر خطا و لغزشى درمي‌گذرم و بيعت‌شكنى و نقض عهد آنان و همراهانشان را ناديده مي‌گيرم . آنان چيزى جز جنگ با من و همراهانم و پافشارى در گمراهى را نپذيرفتند . پس چاره‌اى جز جهاد با ايشان نداشتم . خداوند گروهى از آن پيمان‌گسلان را كشت و گروهى هم پشت به جنگ كردند و گريختند . من شمشير از ايشان برداشتم و همگان را عفو كردم و در مورد آنان حق و سنت را اجرا كردم و عبد الله بن عباس را به كارگزارى آن ديار برگزيدم . اكنون به خواست خداوند ، به كوفه مىروم . نگارنده نامه : عبدالله بن ابىرافع در ماه جمادى الاولى از سال سى و شش هجرى . » ( الجمل ، مفيد ، 211 )
--------------------------- 97 ---------------------------
15 . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به ام هانى دختر ابوطالب نوشت : « سلام بر تو ! خداوند را سپاس و ستايش مي‌گويم كه معبودى جز او نيست . اما بعد ؛ ما با تجاوزگران و ستمكاران در بصره نبرد كرديم و خداوند با قدرت و نيروى خود ، پيروزى بر ايشان را به ما عطا فرمود و سنت خود درباره ظالمان را در حق آنان جارى ساخت . طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عتاب و گروهى بي‌شمار كشته شدند و از ما نيز بنومخدوع و دو فرزند صوحان و علبا و هند و ثمامه در شمار كشتگان مسلمانان بودند كه خدايشان رحمت كند ! والسلام . » [ مأخذ پيشين ]
16 . هنگامى كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به پيروزى رسيد ، در ميان مردم به خطابه ايستاد و پس از سپاس و ستايش خداوند و درود بر محمد و خاندانش ، فرمود : « اما بعد ؛ خداوند ، آمرزشگر و مهرورز و عزيز و انتقام‌كش است . گذشت و آمرزش خود را براى اطاعتگرانش و عذاب و كيفرش را براى سركشان و مخالفان فرمانش و بدعت‌گزاران در دينش قرار داده است . صالحان به رحمت او دست مي‌يابند . اى بصريان ! خداوند مرا بر شما چيره ساخت و شما را به سبب كارهايتان تسليم ساخت . پس مبادا ديگربار به آن كارها بازگرديد ؛ كه شما آغاز كننده نبرد و دشمنى و وانهادن حق و انصاف بوديد . » [ مأخذ پيشين ]
17 . واقدى گزارش كرده است : آن‌گاه كه علي ( عليه السلام ) از تقسيم اموال فراغت يافت ، به خطبه ايستاد و پس از سپاس و ستايش خداوند فرمود : « اى مردم ! خدا را براى نعمت‌هايش سپاس مي‌گويم . طلحه و زبير كشته شدند و عايشه گريخت . به خدا سوگند ! اگر عايشه واقعا در پى حق و فرونهادن باطل بود ، در خانه‌اش مأوا مي‌گزيد ، در حالى كه خداوند جهاد را بر وى واجب نكرده است . نخستين خطاى او ، پذيرش خواهش نفسش بود .
به خدا سوگند ! او براى اين مردم ، شوم‌تر از آهوبچه صخره [ در ماجراى قوم ثمود ] بود . دشمن شما از اين سنتى كه خداوند جارى ساخت ، كينه شما را بيشتر به دل گرفت و شيطان بر سركشى آنان افزود . آنان بر باطل پيش آمدند و بر ستم بازگشتند . برادران مؤمن شما در راه خدا جهاد كردند و ايمان آوردند و به اميد آمرزش خداوند هستند . ما بر حق هستيم و ايشان بر باطل ؛ و خداوند ما و آنان را روز قيامت يك جا گرد مي‌آورد . براى خودم و
--------------------------- 98 ---------------------------
شما از خدا آمرزش مي‌جويم . »
عامر اسدى گزارش كرده كه علي ( عليه السلام ) پس از فتح بصره ، اين نامه را همراه عمر بن سلمه ارحبى براى مردم كوفه فرستاد : « از بنده خدا على بن ابي‌طالب به قرظة بن كعب و مسلمانان پيرامون وي . سلام بر شما ! من نزد شما خدايى را سپاس و ستايش مي‌گويم كه معبودى جز او نيست . اما بعد ؛ ما با گروهى كه بيعت ما را شكستند و اتحاد ما را گسستند و از امت ما بودند و بر ما متجاوزانه شورش نمودند ، روبرو شديم و بر ايشان حجت آورديم كه به سوى خدا بازگردند و خداوند ما را بر آنان پيروز ساخت و طلحه و زبير را كشت . من پيشتر به آن دو هشدار دادم و صالحان امت را بر آنان گواه آوردم و به آنان امكان دادم كه [ ديگربار ] بيعت كنند ؛ اما نه از راهنمايان اطاعت كردند و نه دعوت اندرزگويان را اجابت نمودند . تجاوزگران به عايشه پناه بردند و پيرامون او شمارى انبوه كشته شدند كه شمارشان را تنها خداوند مي‌داند . سپس خدا ديگر بازماندگانشان را نيز خوار ساخت و پا به فرار نهادند . حتى آهوبچه برآمده از دل سنگ نيز براى مردم آن ديار ، به شومى عايشه نبود ، با اين گناه بزرگ كه در سركشى از فرمان خداوند و پيامبرش نمود و جنگ را برپا ساخت و فريفتگان را فريفت و ميان مؤمنان تفرقه انداخت و خون‌هاى مسلمانان را ريخت ، بى آن كه هيچ دليل و عذر و حجتى داشته باشد . هنگامى كه خدا آنان را شكست داد ، دستور دادم كه هيچ گريزنده‌اى كشته نشود و بر هيچ زخمى حمله نكنند و هيچ پرده‌اى دريده نشود و به هيچ خانه‌اى جز با اجازه اهلش وارد نگردند و بدين سان ، مردم در امن و امان قرار گرفتند . از ما نيز مردانى صالح به شهادت رسيدند كه خداوند پاداش نيكوى آنان را دوچندان نمود و بر مراتب ايشان افزود و پاداش صابران را به آن‌ها عطا فرمود و از جانب مردم اين سرزمين و اهل‌بيت پيامبرشان ، بهترين پاداش را كه به اطاعتگران و شاكران نعمت دهند ، به ايشان بخشيد . شما شنيديد و فرمان برديد ؛ فراخوانده شديد و اجابت نموديد ؛ پس نيكو برادران و ياورانى براى حق هستيد . سلام خدا و رحمت و بركت‌هاى وى از آنِ شما باد ! نگارنده : عبدالله بن ابي‌رافع در ماه رجب سال سى و شش . » ( الجمل ، 215 )
--------------------------- 99 ---------------------------

فصل 53 حركت عايشه براى نبرد با علي ( عليه السلام )

حركت عايشه از مكه به بصره

مسعودى گزارش كرده است : سپاهيان [ جمل ] با ششصد سوار به سوى بصره حركت كردند و شبانگاهان به آبگاه بني‌كلاب به نام حوأب رسيدند كه گروهى از بني‌كلاب بر آن جمع بودند . سگانشان بر مركب‌ها پارس كردند و عايشه گفت : « نام اين مكان چيست ؟ » ساربانش گفت : « حوأب . » گفت : « انا لله و انا اليه راجعون » و آن چه را به وى در اين مورد گفته شده بود ، به خاطر آورد و گفت : « مرا به حرم رسول خدا بازگردانيد ؛ كه به اين كار نيازم نيست . » زبير گفت : « به خدا سوگند ! اين جا حوأب نيست . به تو خبر نادرست داده‌اند . » طلحه نيز كه در ميان مردم بود ، به وى پيوست و به خدا سوگند خورد كه آن جا حوأب نيست و با آن دو ، پنجاه مرد همراهشان نيز همين سوگند را خوردند . اين نخستين گواهى دروغينى بود كه در اسلام انجام گشت .
سپس به بصره رفتند و عثمان بن حنيف در برابرشان ايستاد و مانع ايشان شد و ميانشان نبرد درگرفت . سپس توافق نمودند كه تا رسيدن علي ، دست از نبرد بردارند . آن‌گاه يك
--------------------------- 100 ---------------------------
شب به عثمان بن حنيف يورش بردند و او را به اسارت گرفتند و زدند و موى ريش وى را كندند . سپس پشيمان گشتند و بر بازماندگان خود در مدينه ، از انتقام برادرش سهل بن حنيف و ديگر انصار ، بيم ورزيدند و او را رها كردند .
از آن پس ، به سوى بيت‌المال رفتند و خزانه‌داران و نگاهبانان كه از سبابجه بودند ، مانع ورودشان شدند . از آنان هفتاد تن كشته و شمارى مجروح شدند . از آن هفتاد تن ، پنجاه تن كسانى بودند كه اسير شدند و دست‌بسته ، سرشان جدا شد . در تاريخ اسلام ، اينان نخستين كشته شدگان به ستم در اسارت بودند . آن‌ها حكيم بن جبله عبدى را كشتند كه از بزرگان عبدقيس و زاهدان و عابدان ربيعه بود .
طلحه و زبير بر سر پيشنمازى مردم ، دچار اختلاف شدند و سپس بر آن شدند كه يك روز عبدالله بن زبير پيشنماز باشد و يك روز محمد بن طلحه . اين در جريان مشاجره‌اى دراز ميان طلحه و زبير بود تا بر آن چه گفتيم ، اتفاق نظر يافتند . ( مروج الذهب ، 2 / 357 )

اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) تصميم داشت تا در حجاز از حركت آنان جلوگيرى نمايد

1 . طبرى گويد : خبر تصميم طلحه و زبير و ام‌المؤمنين به على رسيد . وى تمام بن عباس را به جاى خود در مدينه نهاد و قثم بن عباس را به مكه فرستاد و حركت كرد تا آنان را در راه گرفته ، مانع ادامه حركتشان شود . در ربذه برايش آشكار شد كه دسترسى به آنان در مسير برايش ممكن نيست . اين خبر را عطاء بن رئاب مولى حارث بن حزن ، به وى داد .
( تاريخ طبري ، 3 / 473 )
2 . ابن‌اعثم گزارش كرده است : ام‌فضل دختر حارث ، به على نوشت : « بسم الله الرحمن الرحيم . به بنده خدا على اميرالمؤمنين ، از ام‌فضل دختر حارث . اما بعد ؛ طلحه و زبير و عايشه از مكه حركت كرده ، قصد بصره دارند و مردم را براى نبرد با تو بسيج نموده‌اند . فقط كسانى كه قلبشان بيمار است ، با آنان همراه شده‌اند و دست خدا بر فراز دست ايشان است . والسلام . » ام‌فضل اين نامه را به مردى عاقل و سخنور از جهينه به نام ظفر سپرد و گفت : « اين نامه را بگير و آن قدر با سرعت برو كه در هر مرحله از راه ، شترى تلف شود و
--------------------------- 101 ---------------------------
هزينه آن با من است . اين صد دينار را برايت كنار نهاده‌ام . شتابان در حركت شو تا به على بن ابي‌طالب رسى و اين نامه مرا به وى برساني . »
آن مرد جهينه‌اى شتابان به حركت درآمد تا به ياران على كه پشت كاروان در راه بودند ، رسيد . هنگامى كه وى را ديدند ، از هر سو بر وى بانگ زدند : « اى سوار ! چه داري ؟ » مرد جهينه‌اى با صداى بلند شعرى خواند كه حركت عايشه و طلحه و زبير را دلالت مي‌كرد . هنگامى كه على اين خبر را شنيد ، محمد بن ابي‌بكر را فراخواند و به وى فرمود : « آيا نمي‌بينى كه خواهرت عايشه چگونه از خانه‌اى كه خداوند به ماندن در آن فرمانش داده ، بيرون گشته و طلحه و زبير را نيز با خود بيرون آورده و مي‌خواهند بصره را به ستيز با من و گسستن از بيعتم وادارند ؟ » محمد به وى گفت : « اى اميرالمؤمنين ! بيمت مباد كه خداوند با توست و هرگز تنهايت نمي‌گذارد و مردم نيز از اين پس ياورت خواهند بود و خدا تو را در كار ايشان كفايت خواهد فرمود ، ان‌شاءالله ! »
در اين حال ، على در ميان يارانش ندا داد و آنان را گرد آورد و فرمود : « اى مردم ! خداوند كتابى روشن فرستاد كه هيچ كس با وجود آن هلاك نگردد ، مگر كسى كه اهل هلاك است . آن چه هلاك و نابودى پديد مي‌آورد ، بدعت‌هاى شبهه‌زا است ، مگر آن كس كه خدا نگاهش دارد . پاسداشت دين شما در پيروى از خداست ؛ پس او را اطاعت كنيد . آگاه باشيد و براى نبرد با گروهى كه مي‌خواهند اتحاد شما را بگسلند ، آماده شويد ؛ باشد كه خداوند آن چه را مايه تباهى ستيزگران شد ، در ميان شما اصلاح فرمايد . آگاه باشيد كه طلحه و زبير با خشم از حكومتم ، بر ضد من همدست شده و مردم را به مخالفت با من فراخوانده‌اند . اكنون براى نبرد با آنان به سويشان در حركتم تا خداوند ميان من و آنان حكم نمايد . والسلام . » مردم دعوت وى را اجابت نمودند . ( الفتوح ، 2 / 456 )
3 . سپس از مسجد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نداى نماز جماعت داده شد . مردم بيرون آمدند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نيز بيرون آمد و پس از سپاس و ستايش خدا فرمود : « اما بعد ؛ آن‌گاه كه خداوند جان پيامبرش ( صلى الله عليه وآله ) را ستاند ، گفتيم : ما اهل‌بيت و خانواده و وارثان و اوليا و
--------------------------- 102 ---------------------------
سزاوارترين آفريدگان به او هستيم و در حق وى و قدرتش نزاع نمي‌كنيم . در همين حال بوديم كه منافقان به حركت درآمدند و قدرت پيامبرش را از ما ستاندند و آن را به ديگران سپردند . به خدا سوگند ! از اين كار ، چشمان و قلب‌هاى همه ما گريست و سينه‌ها به درد آمد و جان‌هاى ما بيتاب گشت . به خدا سوگند ! اگر بيم نداشتم كه ميان مسلمانان شكاف افتد و بيشترشان به كفر بازگردند و دين تنها بماند ، به اندازه توان خود آن وضع را تغيير مي‌داديم . اكنون با من بيعت كرده‌ايد و اين دو مرد ، طلحه و زبير ، نيز به دلخواه خودشان و شما و انتخاب خود با من بيعت نموده‌اند . اينك برخاسته و در هواى بصره برآمده‌اند تا ميانتان شكاف اندازند و دچار گرفتاري‌تان كنند . بارخدايا ! آن دو را به خاطر خيانتشان به اين امت و رعايت نكردن مصالح جامعه ، مؤاخذه فرما . » سپس فرمود : « حركت كنيد - خدايتان رحمت فرمايد - و در جستجوى اين دو پيمان‌شكن ستمگر برآييد ، پيش از آن كه جبران جنايتشان امكان‌ناپذير گردد . » ( الكافئة فى رد توبة الخاطئه ، 18 )
4 . مسعودى گويد : على با هفتصد سوار از مدينه حركت كرد . از اين ميان ، چهارصد تن از مهاجران و انصار بودند . هفتاد تن از رزمندگان بدر به شمار مي‌رفتند و ديگران از صحابه بودند . به جاى خود ، سهل بن حنيف انصارى را در مدينه نهاد و به سوى ربذه در ميان راه كوفه و مكه رفت . او در جستجوى طلحه و يارانش بود تا راه را بر آنان ببندد ؛ اما آن‌ها از چنگش گريخته بودند . به اين سبب ، در جستجوى آنان به عراق بازگشت .
( مروج الذهب ، 2 / 358 )
5 . عينى گزارش كرده است : در پايان ماه ربيع الثانى به سال سى و شش ، با نهصد رزمنده - برخى گفته‌اند : . . . - از مدينه حركت نمود . چهارصد تن از اينان همان كسانى بودند كه زير درخت با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) پيمان بسته بودند . هشتصد تن نيز از انصار بودند . پرچمدار وى فرزندش محمد بن حنفيه بود . فرمانده جناح راست ، حسن بن علي ؛ فرمانده جناح چپ ، حسين بن علي ؛ فرمانده سواران ، عمار بن ياسر ؛ فرمانده پياده‌نظام ، محمد بن ابوبكر صديق ؛ و جلودار سپاه ، عبدالله بن عباس بودند . سپس همگى كنار قصر عبيدالله
--------------------------- 103 ---------------------------
بن زياد گرد آمدند و افراد در همه سو فرود آمدند و همراه على بيست هزار تن اجتماع نمودند . در مجموع ، حدود سى هزار تن به سوى سپاه عايشه و همراهانش روى آوردند .
( عمدة القارى بشرح البخاري ، 15 / 49 )
6 . مسعودى گويد : على پس از چهار ماه - برخى نيز سخنان ديگر گفته‌اند - همراه هفتصد سوار از مدينه حركت نمود . چهارصد تن از اين افراد ، از مهاجران و انصار بودند و هفتاد تن از رزمندگان بدر و ديگران از صحابه . وى به جاى خود ، سهل بن حنيف انصارى را در مدينه نهاد و به ربذه در مسير ميان كوفه و مدينه حركت رفت . اما طلحه و زبير كه على در جستجوى آنان بود ، رخت بربسته بودند . على در جستجوى آنان به عراق بازگشت و شمارى از انصار ، از جمله خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين ، از مدينه همراه وى شدند . نيز ششصد سوار از قبيله طيئ به وى پيوستند . على از ربذه نامه‌اى براى ابوموسى اشعرى فرستاد تا مردم را بسيج نمايد ؛ اما ابوموسى آنان را از اين كار بازداشت و اين ماجرا را فتنه خواند . اين خبر به علي ( عليه السلام ) رسيد . او قرظة بن كعب انصارى را بر كوفه گماشت و به ابوموسى نوشت : « اى فرزند شخص فرومايه ! با خفت و سرشكستگي ، از كارگزارى ما كناره گير . اين نخستين بلاى ما از تو نيست و پيشتر هم از تو گرفتاري‌هايى داشته‌ايم . »
على با همراهانش حركت نمود تا در ذي‌قار فرود آمد و پسرش حسن و عمار بن ياسر را به كوفه فرستاد تا مردم را بسيج نمايند . آنان با حدود هفت هزار تن از كوفيان ، از اين شهر حركت كردند . برخى اين تعداد را شش‌هزار و پانصد و شصت تن ذكر كرده‌اند .
( مروج الذهب ، 2 / 358 )
7 . عايشه و طلحه و زبير بيم داشتند كه علي ( عليه السلام ) به آنان برسد . از اين رو ، در حركت شتاب كردند و چون سگان حوأب بر آنان پارس نمودند ، عايشه يقين يافت كه خودش همان همسر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است كه وى پيشتر هشدارش داده بود . پس از شترش فرود آمد و گفت : « مرا بازگردانيد ! مرا بازگردانيد ! » و دو روز از حركت خوددارى مي‌نمود .
عينى گويد : عايشه گفت : « به خدا سوگند ! من همان زن هستم كه پيامبر فرمود سگان حوأب
--------------------------- 104 ---------------------------
بر او پارس مي‌كنند . مرا بازگردانيد ! مرا بازگردانيد ! » وى همچنان اين سخنان را مي‌گفت . افراد گردش را گرفتند و او از حركت خوددارى مي‌نمود . فرداى آن روز عبدالله بن زبير آمد و بانگ برآورد : « خود را نجات دهيد ! خود را نجات دهيد ! على بن ابي‌طالب به شما رسيده است . » بدين ترتيب ، حركت كردند . ( عمدة القارى بشرح البخاري ، 15 / 49 )
اين بدان معناست كه با عايشه حيله به كار بستند . ابن‌زبير شتابان آمد و به او گفت : « اى خاله ! حركت كن كه على به ما رسيده است . » بدين سان ، به سبب ترس حركت نمودند و از راهى جز مسير معمولى رفتند . طبرى گويد : پس حركت نمودند تا به كوه‌هاى اوطاس رسيدند و به سمت راست پيچيدند و به سوى بصره در حركت شدند و راه بصره از سمت چپ را رها كردند . ( تاريخ طبري ، 3 / 477 )

چه بسيارند سگان حوأب و چه سخت است پارس كردن آن‌ها !

1 . ابن‌اعثم در الفتوح ، ماوردى در اعلام النبوه ، شيرويه در الفردوس ، ابويعلى در المسند ، ابن‌مردويه در فضائل اميرالمؤمنين ، الموفق در الاربعين ، شعبه و شعبى و سالم بن ابي‌جعد در كتب حديث خود ، و بلاذرى و طبرى در كتب تاريخ خويش ياد كرده‌اند : عايشه آن‌گاه كه صداى پارس كردن سگان حوأب را شنيد ، گفت : « نام اين آبگاه چيست ؟ » گفتند : « حوأب . » گفت : « انا لله و انا اليه راجعون . من همان زن هستم كه پيامبر فرمود . يك روز كه همسران وى نيز حضور داشتند ، از او شنيدم : “ كاش مي‌دانستم سگان حوأب بر كدام يك از شما پارس خواهند كرد ! ” » در گزارش ماوردى چنين است : « كدام يك از شما صاحب شتر پرمو است و حركت مي‌كند و سگان حوأب بر وى پارس مي‌كنند [ در حالى كه در سپاه سركش متجاوز است ] و از راست و چپش كشتگان بسيار فرومي‌افتند و او پس از آن كه در آستانه كشته شدن است ، نجات مي‌يابد . » ( مناقب آل ابي‌طالب ، 2 / 336 )
2 . ذهبى گواهى نموده كه حديث حوأب صحيح است و آن را معجزه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) دانسته است . او گويد : « كدام يك از شما صاحب شتر پرمو است كه پيرامونش افراد بسيارى كشته مي‌شوند و خودش وقتى در آستانه كشته شدن است ، نجات مي‌يابد . »
--------------------------- 105 ---------------------------
ابن عبدالبر گفته است : « اين حديث از نشانه‌هاى نبوت به شمار مي‌آيد و عصام
[ بن قدامه بجلي ] ثقه است . » ( السيره ، 2 / 198 )
البانى گويد : « كدام يك از شماست كه سگان حوأب بر وى پارس كنند . » اين حديث را اين كسان روايت كرده‌اند : احمد ( 6 / 52 ) از يحيى بن سعيد ؛ همو ( 6 / 97 ) از شعبه ؛ ابواسحق حربى ( غريب الحديث ، 5 / 78 / 1 ) از عبده ؛ ابن‌حبان ( الصحيح ، 1831 و موارد ديگر ) از وكيع و على بن مسهر ؛ ابن‌عدى ( الكامل ، ق 223 / 2 ) از ابوفضيل ؛ حاكم ( 3 / 120 ) از يعلى بن عبيد ؛ همه اينان از اسماعيل بن ابي‌خالد ، از قيس بن ابي‌حازم روايت نموده‌اند : عايشه آن‌گاه كه به حوأب رسيد ، صداى پارس سگان را شنيد و گفت : « گمان دارم كه بايد بازگردم . اين همان چيزى است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به ما گفت . . . . » سپس حديث را آورده است . عبارت يحيى چنين است : هنگامى كه عايشه پيش آمد ، شبانگاه به آبگاه بني‌عامر رسيد . در اين حال ، سگان پارس كردند و او گفت : « اين كدام آبگاه است ؟ » گفتند : « آبگاه حوأب . » گفت : « گمان دارم كه بايد بازگردم . » برخى از همراهانش گفتند : « البته بايد به حركت ادامه دهى تا مسلمانان تو را ببينند و خداوند ميانشان اصلاح برقرار نمايد . » گفت : « رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) روزى به من فرمود : چگونه خواهد بود يكى از شما در هنگامى كه بر او
پارس كنند . . . ؟ »
سند اين روايت كاملا صحيح است و راويانش همه ثقه و قابل اعتمادند و از راويان احاديث هر شش محدث بزرگ ، مسلم و بخارى و چهار تن ديگر ، هستند . اين حديث را هفت تن از افراد ثقه ، از اسماعيل بن ابي‌خالد ، روايت كرده‌اند كه فردى ثقه و قابل اعتماد است ؛ چنان كه در التقريب آمده است . ( السلسلة الصحيحه ، 1 / 767 )
سپس البانى سخن كسانى كه اين حديث را ضعيف شمرده‌اند ، رد نموده و گفته است : بر اين اساس ، اين حديث از صحيح‌ترين احاديث است و به همين دليل ، پيشوايان از ديرباز تا كنون ، پياپى به صحيح بودن آن گواهى داده‌اند . [ دلايل صحت اين حديث ، از اين قرار است : ]
--------------------------- 106 ---------------------------
يك . ابن‌حبان در كتاب صحيح خود ، آن را روايت نموده ، چنان كه پيشتر گذشت .
دو . حاكم در المستدرك ، آن را روايت نموده ، چنان كه ياد شد . البته در نسخه چاپ شده كتاب ، تصريح به صحيح بودن حديث ، نه از خود وى و نه از ذهبي ، نيامده كه به نظر مي‌رسد افتادگى از چاپ كننده يا نسخه‌بردار باشد . حافظ در الفتح ( 13 / 45 ) ياد كرده كه حاكم اين حديث را صحيح دانسته و البته اين روايت به سبب وضوح صحتش ، لايق اين نيز هست .
سه . ذهبى در شرح حال بانو عايشه در كتاب سترگش سير النبلاء گفته است : « اين حديث داراى سند صحيح است و آن را در كتب صحاح نياورده‌اند . »
چهار . حافظ ابن‌كثير در البدايه ، همچون ذهبي ، آن را به احمد در المسند نسبت داده و گفته است : « سند اين حديث بر اساس شرط مسلم و بخاري ، صحيح است و آن را در كتب صحاح نياورده‌اند . »
پنج . حافظ ابن‌حجر در الفتح ، آن را به احمد و ابويعلى و بزار نسبت داده و گفته است : « ابن‌حبان و حاكم آن را صحيح شمرده‌اند و سندش بنا بر شرط صحت احاديث ،
صحيح است . »
اين پنج تن از بزرگان پيشوايان حديث ، به صحت اين روايت تصريح نموده‌اند و همين است آن چه نقد علمى حديثى بر آن دلالت مي‌كند ؛ چنان كه پيشتر گفتيم . ( مأخذ پيشين )
سپس البانى از يحيى بن سعيد قطان كه اين روايت را ضعيف دانسته و نيز از ابن‌عربى در القواصم و محب‌الدين خطيب كه اين حديث را نادرست شمرده‌اند ، انتقاد كرده است .
3 . ابن‌ابي‌الحديد گويد : سگان بر وى پارس زدند ، چندان كه حتى شتران چموش وى نيز گريختند [ در حالى كه شتر چموش اصولا از پارس سگ نمي‌گريزد ] . يكى از يارانش گفت : « نمي‌بينيد كه سگان حوأب چه بسيارند و چه سخت پارس مي‌كنند ؟ » عايشه مهار شترش را گرفت و گفت : « اين‌ها سگان حوأب هستند . مرا بازگردانيد ! مرا بازگردانيد !
--------------------------- 107 ---------------------------
زيرا از رسول خدا شنيدم : . . . . » زبير به او گفت : « درنگ كن - خدايت رحمت نمايد - كه ما فرسنگ‌هاى فراوان از آبگاه حوأب گذر كرده‌ايم . » عايشه گفت : « آيا نزد تو كسانى هستند كه گواهى دهند اين سگان پارس كننده ، سگان آبگاه حوأب نيستد ؟ » طلحه و زبير پنجاه اعرابى را پيش وى آوردند و به شكل ساختگى سوگند خوردند و گواهى دادند كه آن آبگاه ، حوأب نيست . اين نخستين گواهى دروغين در اسلام بود . ( شرح نهج‌البلاغه ، 6 / 225 ؛ 9 / 310 )
در گزارش‌هاى ابوالفداء ( 1 / 173 ) و نهاية الارب ( 20 / 31 ) و عمدة القارى ( 15 / 49 ) آمده است : عايشه با بلندترين صدا بانگ برآورد و « انا لله . . . » خواند و گفت : « من همان زن هستم [ كه پيامبر فرمود ] . » سپس بر پشت شترش نواخت و آن را بر زمين نشاند و گفت : « مرا بازگردانيد ! به خدا سوگند ! من همان زن آبگاه حوأب هستم . » پس يك شبانه‌روز پيرامون آن آب ماندند . سپس عبدالله بن زبير به وى گفت : « دروغ گفته‌اند . اين جا آبگاه حوأب نيست . » اما عايشه همچنان از حركت خوددارى مي‌نمود تا آن‌گاه كه عبدالله بن زبير به او گفت : « خود را برهانيد ! خود را برهانيد ! على بن ابي‌طالب به شما رسيده است . » و در اين حال ، حركت نمودند .
در فتح البارى ( 13 / 45 ) آمده است : « در سمت راست و چپش كشتگان بسيارى خواهند افتاد و خودش نيز در آستانه كشته شدن ، نجات خواهد يافت . راويان اين حديث ،
ثقه هستند . »
آري ؛ از قتل نجات يافت ؛ اما در آخرت اهل نجات نيست .
ابن‌قتيبه گويد : محمد بن طلحه به عايشه گفت : « حركت كن - خدايت رحمت كند -
و اين سخن را فروبگذار . » ( الامامة و السياسه ، 1 / 60 )
معناى سخن وى اين است : به هشدار رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اعتنا نكن ! مي‌گويند كه محمد بن طلحه ، مردى عابد بوده است . اين چه عابدى است كه به عايشه مي‌گويد : به سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اعتنا نكن و حركت نما !
--------------------------- 108 ---------------------------
4 . ابوجعفر اسكافى گويد : على در مدينه گفت : « به زودى سگان حوأب بر عايشه پارس خواهند كرد . » خود عايشه هنگامى كه سگان حوأب بر وى پارس كردند ، گفت : « از پيامبر شنيدم : “ گويا مي‌بينم كه سگان آبگاهى به نام حوأب بر يكى از زنان من پارس مي‌كند ، در حالى كه وى در سپاه ستمگر سركش است . ” سپس فرمود : “ اى حميراء ! شايد تو همان زن باشي . ” سپس على را فراخواند و سخنانى كه خواست ، با او به نجوا گفت . » آيا بيانى روشن‌تر از اين مي‌توان يافت كه نشان دهد على در آن نبرد هر چه كرده ، از حركت و پيش رفتن و سخن گفتن و سكوت كردن ، همه به فرمان رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بوده است ؟ پس هر كه داراى زندگى است ، از آن عبرت گيرد و هر كه داراى قلب است ، توجه يابد . آگاه باشيد كه رواياتى از اين دست ، ساختگى نيستند . ( المعيار و الموازنه ، 56 )
5 . حركت عايشه پس از گذشت بيست و پنج سال از خبر دادن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بود . در آن مسير ، سگان مكان‌هاى ديگر بر وى پارس نكردند . پس معلوم مي‌شود كه وى همان زن حوأب است كه پيامبر هشدار داده بود . آيا واقعيت و سخن پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و تاريخ‌نگاران و محدثان را دروغ مي‌شماريم تا سخن طلحه و زبير و شاهدان اجرت گرفته آنان را راست بدانيم ؟ چگونه مي‌توان به آن صحابى اعتماد كرد كه براى گواهى دروغ ، اجرت مي‌گيرد ؟ با اين حال ، اينان از دوستى عايشه و طلحه و زبير و هركه با علي ( عليه السلام ) دشمنى كند ، لبريز گشته‌اند !
6 . شتران معمولا از پارس كردن سگان نمي‌گريزند ، مگر در موارد استثنايي . اصولا شتر چموش كم‌تر از پارس سگان تأثير مي‌پذيرد ؛ اما شتران چموش عايشه از فراوانى پارس سگان حوأب و شدت پارس و هجوم آن‌ها ، رم كردند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 6 / 225 ) گويا اين سگان جن‌هايى بودند كه خداوند گرد آورده بود تا نشانه‌اى را كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اعلان نموده بود ، تحقق بخشند . شتران عايشه ششصد نفر بودند و اين بدان معناست كه از هر سو گريختند و سپاهيان با دشوارى توانستند بر آن‌ها مسلط گردند .
7 . شيخ صدوق گويد : امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « نخستين گواهى دروغين در اسلام ، گواهى آن هفتاد مرد بود كه چون به آبگاه حوأب رسيدند ، سگان بر آنان پارس نمودند و
--------------------------- 109 ---------------------------
پيشقراولشان تصميم به بازگشت گرفت و گفت : “ از رسول خدا شنيدم كه به همسرانش فرمود : سگان حوأب بر يكى از شما در حال حركت براى نبرد با وصى من على بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) پارس خواهند كرد . ” در اين حال ، آن هفتاد مرد گواهى دادند كه آن جا آبگاه حوأب نيست . اين نخستين گواهى دروغين در اسلام بود . » ( من لا يحضره الفقيه ، 3 / 75 )
سيد مرتضى گويد : به اين گواهى دهندگان جامه پوشاندند و درهم بخشيدند .
( الرسائل ، 4 / 64 )
معناى سخن آنان كه اين نخستين گواهى دروغين در اسلام بوده ، آن است كه نخستين قسامه با هفتاد يا پنجاه مرد به شمار مي‌رود ؛ و گرنه گواهى دروغين پيش از حوأب نيز بوده ، چنان كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « آگاه باشيد كه نخستين گواهى دروغين در اسلام ، گواهى آنان بود كه گفتند دوستشان جانشين رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است . اما هنگامى كه سعد بن عباده چنان كرد ، از سخنشان بازگشتند و گفتند : رسول خدا در حالى درگذشت كه خليفه‌اى بر جاى ننهاده بود . پس رسول پاك و مبارك خدا ، نخستين كسى است در اسلام كه با گواهى دروغين ، چيزى به وى نسبت داده شد . » ( الكافي ، 8 / 29 )
8 . در نقل شيخ صدوق آمده كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به عايشه فرمود : « سگان حوأب بر آن زن پارس مي‌كنند ، در حالى كه به سوى نبرد با وصى من على بن ابي‌طالب حركت مي‌كند . » در نقل اسكافي ، اين عبارت نيز هست : « آن زن در ميان گروه تجاوزگر ستم‌پيشه است . »
راويان دستگاه سلطه ، اين دو بخش را از حديث حذف نموده‌اند تا صفت تجاوزگرى ستم‌پيشگانه را از نبرد كنندگان با علي ( عليه السلام ) دور سازند !
9 . خليل ( 3 / 310 ) حوأب را در لغت ، مكان گود فراخ دانسته و گفته است : « نام مكانى است و آن همان جاست كه سگان بر عايشه هنگامى كه به سوى بصره در حركت بود ، پارس كردند . »
ابن‌فارس ( 2 / 145 ) گويد : « حوأب سرزمين داراى پهناى گسترده است . حاء در آن زايد و اصلش وأب است ، به معناى هر چيز فراخ گود . »
--------------------------- 110 ---------------------------
10 . از تناقض‌هاى اينان آن است كه اصل روايت حوأب را پذيرفته و سپس در تطبيق آن بر عايشه ترديد روا داشته‌اند . اما نه حوأب جز آن مكان است و نه زنى كه آن سگان بر وى پارس كردند ، كسى جز عايشه است .
11 . در مناقب آل ابي‌طالب آمده است : شعبه ، شعبي ، اعثم ، ابن‌مردويه ، و خطيب خوارزمى در كتاب‌هاى خود ، با ذكر سند از ابن‌عباس ، ابن‌مسعود ، حذيفه ، قتاده ، قيس بن حازم ، ام سلمه ، ميمونه ، و سالم بن ابي‌جعد اين حديث را روايت كرده‌اند كه
رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) از حركت يكى از همسرانش ياد نمود و عايشه خنديد و پيامبر فرمود : « اى حميراء ! مراقب باش كه تو آن زن نباشي . » سپس به على روى نمود و فرمود : « اى ابوالحسن ! اگر بر عايشه تسلط يافتي ، با او مدارا كن . » زاهى گويد :
چه بسيار كه از نشان دادن خود نهى شد ، اما سركشى نمود و در اين مخالفت كردن ، مورد تبعيت نيز قرار گرفت !
پيامبر به وى فرمود : « در خانه بمان ! » و آن پاكدامن پرهيزگار ، با وى مخالفت نمود ! !
سوسى گفته است :
زنان را به نبرد با مردان چه كار ؟ آيا تا كنون هرگز زنى بر مردى پيروز شده است ؟
اگر وى در خانه‌اش مي‌مانْد و نخ مي‌ريسيد ، زيانى به وى نمي‌رسيد .
حميرى سروده است :
همراه با آن دو مرد تيره‌دل ، در كجاوه‌اى حركت نمود و سپاهش را به سوى بصره كشاند .
گويا در اين كار همانند گربه‌اى بود كه مي‌خواست فرزندان خود را بخورد !
احنف بن قيس گفته است :
حجاب تو پوشاند آن چه را پنهان مي‌داري ؛ و سينه‌ات دريافت آن چه را مي‌گويم .
پس در اين راه ناهموار دشوار قدم مگذار كه دامنش از ناز و تبختر همگان ، غبارآلود است . ( مناقب آل ابي‌طالب ، 2 / 335 )
--------------------------- 111 ---------------------------

شباهت ميان عايشه و صفوره همسر موسي ( عليه السلام )

1 . روايات فراوان در دست است كه صفيراء [ يا صفوره يا صفراء ] همسر موسي ، با وصى او يوشع ( عليه السلام ) نبرد نمود . طبرى گزارش نموده است : از عبدالرزاق ، از پدرش ، از مينا مولى عبدالرحمن بن عوف ، از عبدالله بن مسعود روايت شده است : به پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) گفتم : « اى رسول خدا ! هرگاه درگذري ، چه كسى تو را غسل خواهد داد ؟ » فرمود : « هر پيامبرى را وصى او غسل مي‌دهد . » گفتم : « اى رسول خدا ! وصى تو كيست ؟ » فرمود : « على بن ابي‌طالب . » گفتم : « اى رسول خدا ! او پس از تو چه اندازه خواهد زيست ؟ » فرمود : « سى سال . يوشع بن نون وصى موسى نيز پس از وى سى سال زيست و صفوراء دختر شعيب كه همسر موسى بود ، بر او شوريد و گفت : “ من براى اين كار سزاوار از تو هستم . ” پس يوشع با وى نبرد نمود و رزمندگانش كشته شدند و خودش به اسارت درآمد و يوشع با او به نيكى رفتار نمود . دختر ابوبكر نيز با چندهزار تن از امتم بر على خواهد شوريد و على با او نبرد خواهد نمود و همراهانش را خواهد كشت و او را به اسارت خواهد گرفت ؛ اما با وى رفتارى نيكو خواهد داشت . خداوند فرموده است : وَقَرْنَ فِى بُيوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الجَاهِلِيةِ الْأُولَى : در خانه‌هاى خود بمانيد و همچون روزگار جاهليت قديم ، زينت‌هاى خود را آشكار مكنيد . [ احزاب : 33 ] مقصود از جاهليت قديم ، همان ماجراى صفوراء دختر شعيب است . » ( بشارة المصطفي ، 428 )

شمعون صفا ، وصى عيسي ( عليه السلام ) ، نيز پس از وى سى سال زيست .

2 . شيخ صدوق آورده است : ندادهنده‌اى از آسمان بانگ زد : موسى كليم الله درگذشت و كدام فرد است كه نميرد ؟
[ سپس به نقل اين روايت پرداخته است : ] پدرم از جدم از پدرش ( عليه السلام ) روايت نموده كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) پرسيدند : « قبر موسى كجاست ؟ » فرمود : « بر كنار راه بزرگى در جوار تلّ سرخ است . پس از موسي ( عليه السلام ) يوشع بن نون خليفه او گشت و بر آزار و اذيت و رنج‌هاى سخت طاغوت‌ها صبورى نمود تا اين كه سه تن از آن طاغوت‌ها درگذشتند و از آن پس يوشع قدرت يافت . سپس دو مرد از منافقان قوم موسي ، صفراء دختر شعيب و همسر موسى
--------------------------- 112 ---------------------------
را همراه صدهزار تن به شورش درآوردند و با يوشع بن نون ( عليه السلام ) به نبرد برخاستند و او نيز با آن‌ها جنگيد و شمار بسيارى از ايشان را كشت و بقيه نيز گريختند ، با اذن خداى بزرگ . صفراء دختر شعيب نيز به اسارت درآمد . يوشع به او گفت : « در اين دنيا از تو درمي‌گذرم تا آن‌گاه كه پيامبر خدا موسي ( عليه السلام ) را ملاقات نمايم و درباره آن چه از تو و دار و دسته‌ات ديدم ، نزد وى شكايت كنم . » صفراء گفت : « اى واي ! به خدا سوگند ! اگر بهشت بر من روا گردد ، شرم دارم كه آن جا رسول خدا را ببينم ، در حالى كه حريمش را دريده و پس از وى بر وصى او شوريده‌ام ! »
پس از يوشع بن نون ، تا زمان داود ( عليه السلام ) پيشوايان كه يازده تن بودند ، چهارصد سال پنهانى زيستند و قوم هر يك از ايشان نزد وى مي‌رفت و نشان‌هاى دين خود را از او فرامي‌گرفت تا نوبت به واپسين ايشان رسيد و از آنان پنهان گشت . سپس بر آنان نمايان شد و آمدن داود ( عليه السلام ) را به ايشان بشارت داد . ( كمال الدين ، 154 )
3 . شيخ مفيد گويد : در هجدهم ذي‌الحجه ، موسي ، يوشع بن نون را به وصايت برگزيد و نزد همگان از فضيلت وى سخن گفت . در همين روز ، عيسى بن مريم ، وصى خود شمعون صفا را آشكارا معرفى نمود . همچنين در اين روز ، سليمان بن داود افراد زير نظرش را گواه گرفت كه آصف بن برخيا را وصى خود ساخته است و با نشانه‌ها و برهان‌ها ، فضيلت وى را نشان داد . اين روزى است بزرگ و داراى بركت‌هاى فراوان . ( مسار الشيعه ، 41 )
[ در روايتى آمده است : ] پرسيد : « وصى موسى كه بود ؟ » فرمود : « يوشع بن نون . » پرسيد : « وصى عيسى كه بود ؟ » فرمود : « شمعون بن حمون صفا ، پسر عموى [ پسر عمه ] مريم ( عليها السلام ) . » ( البصائر ، 119 )
در مجمع الزوائد آمده است : از ابن‌عباس ، از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) روايت شده است : « سبقت‌گيرندگان سه تن بودند : سبقت‌گيرنده به سوى موسي ، يوشع بن نون بود ؛ سبقت‌گيرنده به سوى عيسي ، صاحب ياسين بود ؛ و سبقت‌گيرنده به سوى محمد ، على بن ابي‌طالب است . » اين حديث را طبرانى روايت نموده كه در راويانش حسين بن حسن
--------------------------- 113 ---------------------------
اشقر است كه ابن‌حبان وى را ثقه شمرده و بيشتر محدثان تضعيفش نموده‌اند . ديگر راويان اين حديث ، كسانى هستند كه حديثشان يا حسن و يا صحيح است . ( مجمع الزوائد ، 9 / 102 )
در اين كه به دليل وجود حسين اشقر ، اين حديث را ضعيف دانسته‌اند ، عذرى ندارند ؛ زيرا حاكم حسكانى ( 2 / 294 ) آن را از ابن ابي‌السرى روايت نموده و گفته است : آن را براى حسين اشقر ياد نمودم . گفت : « آن را از ابن‌عيينه شنيديم . »
4 . انصارى حلبى گويد : كفرمنده قريه‌اى است - و گفته‌اند كه شهرى است - در شرق كوه سينا . در اين آبادي ، قبر صفوراء دختر شعيب و همسر موسى است و در آن همان چاهى قرار دارد كه موسى صخره را از روى آن برداشت و گوسفندان شعيب را از آبش سيراب نمود . آن صخره هنوز هم در آن جا هست . در آن جا مزار دو تن از فرزندان يعقوب نيز جاى دارد : اشير و نفتالي . » ( الاعلاق الخطيره ، 1 / 111 )
حِطّين ، قريه‌اى است در غرب طبريه كه گويند قبر شعيب ( عليه السلام ) و دخترش صفوراء همسر موسي ( عليه السلام ) در آن قرار دارد . ( النجوم الظاهره ، 5 / 109 )

نكته‌هاى درخور تأمل

1 . اين احاديث نشان مي‌دهند كه برنامه الهى موسى و عيسى و محمد ( عليهم السلام ) براى تعيين وصي ، يكسان و در يك روز بوده و همه آن اوصيا نيز پس از پيامبرانشان به يك اندازه زيسته‌اند . همه در هجدهم ذي‌الحجه تعيين شده و همه سى سال پس از پيامبرشان زيست نموده‌اند .
2 . ميان بني‌اسرائيل و مسلمانان شباهت فراوان ديده مي‌شود ؛ همان سان كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : « شما سنت‌هاى مردم پيشين را وجب به وجب و مو به مو دنبال مي‌كنيد و حتى اگر به لانه سوسمارى خزيده باشند ، شما نيز مي‌خزيد . » گفتيم : « اى رسول خدا ! مقصودت يهوديان و مسيحيان هستند ؟ » فرمود : « پس چه كسى ممكن است مقصودم باشد ؟ » ( صحيح بخاري ، 4 / 144 )
--------------------------- 114 ---------------------------
يهوديان وصى موسي ، يوشع بن نون ( عليه السلام ) را بر كنار نمودند و خودشان يكى از قاضيان را جايگزين وى كردند . نظام قاضيان كه آنان بدعت نهادند ، درست همان نظام خلافت در امت ماست ! يوشع ( عليه السلام ) همچنان بر كنار بود تا اين كه سه تن از قاضيان آمدند و رفتند ؛ همچنان كه علي ( عليه السلام ) بر كنار ماند تا آن كه سه خليفه قريش بيايند و بروند . هنگامى كه بني‌اسرائيل ناچار شدند با يوشع بيعت نمايند ، صفوره - يا : صفراء يا صفيراء - همسر موسي ( عليه السلام ) بر وى شوريد . به همين سان ، هنگامى كه مردم ناچار شدند با علي ( عليه السلام ) بيعت نمايند ، عايشه بر وى شورش كرد . اين‌ها وجب به وجب و مو به مو يكسانند !
3 . هيچ يك از پيروان دستگاه سلطه قريشى را نمي‌يابى كه از معجزه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در پيشگويي‌هاى غيبى براى اين امت ، اندرز گيرد ؛ بلكه مي‌بينى كه همه در فروبستن چشمان خود و نيز فروپوشاندن چشمان مردم از اين خبرها ، سبقت مي‌جويند و رويدادهاى پس از پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را توجيه مي‌كنند و مخالفان عترت او و حتى قاتلانشان را مي‌ستايند !
4 . نيز شباهتى مو به مو ميان محدثان مسلمان پيرو دستگاه سلطه خلفاى قريش با محدثان يهود پيرو دستگاه سلطه قاضيان بني‌اسرائيل مي‌يابيم . كتب صحاح حديث ، همانند نصوص تلمود ، به توجيه حاكمان و پوشاندن حقايق و تعارض‌ها مي‌پردازند !
به اين نص بنگريد كه چگونه درباره نظام قاضيان و پيوند آنان با پيامبر و وصى سخن مي‌گويد : « رهبران مردم بعد از موسى كه از قهرمانان غيرتمند براى خدا و مردم بودند ، برخاستند . لقب آنان قضات بود ؛ زيرا براى مردم قضاوت مي‌كردند ؛ اما واپسين بازگشتگاهشان خدا بود . فرمانروا همان قاضى بزرگ بود و بزرگان شهر زير نظر او به قضاوت مي‌پرداختند . او به فرودست‌ترين افراد نيز اجازه مي‌داد تا به سراى وى آمده ، دادخواست ارائه دهند و اقامه دعوا كنند . آنان از ديگر سبط‌ها به سراغ داود مي‌آمدند ( 2 صم 2 : 15 ) و فرمانروا يا قاضى حاكم وظيفه داشت كه براى مشورت به سراغ پيامبر يا كاهن بزرگ برود ( عد 21 : 27 و 1 صم 15 : 22 ) . » ( قاموس الكتاب المقدس ، 735 )
پس سران مردم بعد از موسي ( عليه السلام ) برپا خاستند و خود را حاكمان مردم ساختند و از آن
--------------------------- 115 ---------------------------
جا كه علم نداشتند ، با پيامبر و كاهن بزرگ ، همچون يوشع ، مشورت مي‌نمودند . خلفاى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نيز چنين مي‌كردند .
در همان مأخذ آمده است : « صموئيل نامى است عبرى به معناى “ اسم خدا ” يا “ اسمش ايل است ” و ايل يعنى خدا . او نخستين پيامبر عبرانى پس از موسى و واپسين تن از قضات بود . پدرش قانه لاويا بود كه به صوفاى يا صوف نسب مي‌رساند ( 1 صم 1 : 1 و 1 اخبار 6 : 26 و 35 ) . » ( قاموس الكتاب المقدس ، 552 )
صموئيل همان ابوبكر است كه پس از موسي ( عليه السلام ) آمد . صفوره نيز همان كسى است كه شورش وى بر يوشع ( عليه السلام ) را پنهان داشتند . در همان مأخذ مي‌خوانيم : « صفوره نامى است مديانى به معناى گنجشك . او دختر يثرون كاهن مديانى بود كه همسر موسى گشت و برايش دو پسر آورد ( خر 21 : 2 و 22 ) . شايد وى در همان زمان با فرزندانش نزد پدرش رفت ؛ اما به نظر مي‌رسد كه همراه موسى به مصر آمد و پس از شورش ، در حالى كه پيشواى بني‌اسرائيل به كوه سينا نزديك مي‌شد ، قاصدى نزد يثرون فرستاد تا وى را از آن چه خداوند براى موسى و بني‌اسرائيل پيش آورده بود ، آگاه سازد و خبرش دهد كه چگونه خداوند او را از مصر خارج ساخته است ( خر 18 : 1 ) و يثرون نيز با آنان به رفيديم بازگشت ( خر 2 : 18 - 6 ) . » ( قاموس الكتاب المقدس ، 544 )
--------------------------- 116 ---------------------------
.
--------------------------- 117 ---------------------------

فصل 54 رسيدن عايشه به بصره و تسلط بر آن

عايشه در حفر ابوموسى نزديك بصره اردو زد

ابن‌ابي‌الحديد گويد : از ابن‌عباس روايت شده كه طلحه و زبير ، عايشه را شتابان بردند تا به حفر ابوموسى در نزديكى بصره - به فاصله چهار ميل يا حدود شش كيلومتر با بصره ( معجم البلدان ، 2 / 277 ) - رسيدند و به عثمان بن حنيف انصاري ، كارگزار على در بصره ، نوشتند : « سراى حاكم را به ما واگذار كن ! » هنگامى كه نامه آن دو به وى رسيد ، احنف بن قيس را خواست و به او گفت : « اينان به سوى ما آمده‌اند و همسر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نيز با ايشان است و مردم به سوى او در شتابند . نظرت چيست ؟ » احنف پاسخ داد : « آنان براى خون‌خواهى عثمان به سراغ تو آمده‌اند ، حال اين كه خودشان مردم را بر عثمان شوراندند و خون او را ريختند . به خدا سوگند ! مي‌بينم كه همچنان به كار خود ادامه دهند تا ميان ما دشمنى افكنند و خون‌هاى ما را بريزند . به خدا سوگند ! گمان دارم كه به زودى به سوى تو خواهند راند و اگر پيشتر خود را همراه ياورانت از مردم بصره ، آماده نبرد با آنان نكني ، نمي‌توانى از پس ايشان برآيي . تو امروز امير اين مردمى و از تو فرمان مي‌برند . پس با مردم به
--------------------------- 118 ---------------------------
سوى آنان حركت كن و پيش از اين كه در اين شهر با تو رويارو شوند ، با آنان به نبرد برخيز ؛ زيرا در آن صورت ، مردم از ايشان بيش از تو سخن‌شنوى خواهند داشت . » عثمان گفت : « با رأى تو موافقم ؛ اما از شر بيزارم و نمي‌خواهم آن را آغاز كنم . من خواستار عافيت و سلامت هستم ؛ پس صبر مي‌كنم تا نامه و رأى اميرالمؤمنين به من رسد و همان را عمل كنم . »
پس از احنف ، حكيم بن جبله عبدى از بني‌عمرو بن وديعه ، نزد عثمان آمد و نامه طلحه و زبير را بر او خواند و همانند سخن احنف را گفت و عثمان نيز همان جواب را كه به احنف داده بود ، به وى نيز داد . حكيم به او گفت : « پس به من اجازه ده تا با افراد به سوى آنان روم . اگر در اطاعت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درنيايند ، با آنان به مبارزه برخيزم . » عثمان گفت : « اگر رأيم اين بود ، خود به نبرد با آنان مي‌رفتم . » حكيم گفت : « آگاه باش به خدا سوگند ! اگر آن‌ها در اين شهر بر تو درآيند ، دل‌هاى بسيارى از مردم به سوى آنان مي‌گرايد و تو را از اين جايگاه بيرون مي‌كشند و اين را خود بهتر مي‌داني . » اما عثمان از پذيرش پيشنهاد وى خوددارى كرد .
هنگامى كه به علي ( عليه السلام ) خبر دادند كه سپاه جمل به بصره نزديك شده است ، به عثمان بن حنيف نوشت : « از بنده خدا على اميرالمؤمنين به عثمان بن حنيف . اما بعد ؛ سركشان متجاوز با خدا عهد بستند و سپس آن را شكستند و به سرزمين تو روى نمودند . شيطان آنان را براى مقصودى كه خدا به آن راضى نيست ، به حركت درآورده و خداوند سخت‌ترين عذاب و شديدترين كيفر را دارد . هنگامى كه به تو رسند ، آنان را به فرمانبرى و بازگشت به وفا به عهد و پيمانى كه از ما گسستند ، دعوت كن . اگر پذيرفتند ، تا هنگامى كه نزد تو هستند ، به نيكى با آنان همجوارى كن ؛ و اگر چيزى جز درآويختن به ريسمان پيمان‌شكنى و اختلاف را نپذيرفتند ، با آنان نبرد كن تا خداوند ميان تو و آنان حكم نمايد كه او بهترين حكم كننده است . اين نامه را از ربذه برايت نوشتم و شتابان به سوى تو در حركت هستم ، ان‌شاءالله ! نگارنده : عبيدالله بن ابي‌رافع در سال سى و شش . »
هنگامى كه نامه علي ( عليه السلام ) به عثمان رسيد ، ابوالاسود دؤلى و عمران بن حصين خزاعى
--------------------------- 119 ---------------------------
را فراخواند و به آنان دستور داد كه حركت كنند و از آن سپاه و هدفشان از اين حركت ، خبر بياورند . آن دو روان شدند تا به حفر ابوموسى رسيدند كه اردوگاه آن سپاه بود . نزد عايشه رفتند و با او به گفتگو پرداختند و نصيحتش نمودند و تذكرش دادند و به خدا سوگندش دادند . عايشه به آن دو گفت : « به ديدار طلحه و زبير برويد ! » آن دو از نزد وى برخاستند و به ديدار زبير رفتند و او به آن دو گفت : « ما براى خون‌خواهى عثمان آمده‌ايم و مردم را دعوت مي‌كنيم كه كار خلافت را به شورا واگذارند تا مردم خودشان خليفه را انتخاب كنند . » آن دو به او گفتند : « عثمان در بصره كشته نشده تا انتقام خونش در اين جا گرفته شود . تو مي‌دانى كه قاتلان عثمان كيستند و كجا هستند . تو و دوستت و عايشه بيش از همگان با عثمان دشمن بوديد و ديگران را به كشتن وى تحريك مي‌كرديد . پس از خودتان خون‌خواهى كنيد ! و اما بازگشت كار خلافت به شورا ، چگونه ممكن است ، در حالى كه به دلخواه خود با على بيعت كرده‌ايد ؟ اى ابوعبدالله ! دور نيست روزى كه پيامبر درگذشت و تو شمشيرت را برافراشتى و از على حمايت نمودى و گفتي : “ هيچ كس براى خلافت از او سزاوارتر و شايسته‌تر نيست . ” تو بودى كه به همين دليل ، از بيعت با ابوبكر خوددارى نمودي . اين رفتار تو با آن گفتارت چگونه سازگار است ؟ » زبير به آن دو گفت : « برويد و با طلحه ديدار نماييد ! » آن دو نزد طلحه رفتند و او را خشك و بي‌انعطاف يافتند و ديدند وى عزمى استوار براى برانگيختن فتنه و برافروختن آتش نبرد دارد . پس نزد عثمان بن حنيف بازگشتند و او را از ماجرا آگاه ساختند . ابوالاسود گفت :
اى فرزند حنيف ! آن سپاه به سوى تو آمده ؛ پس حركت كن و به آنان نيزه بزن و دلير و پايدار باش و زره پوشيده ، به مبارزه با آنان برو و دامن همت بر كمر بزن !
عثمان بن حنيف گفت : « آري ؛ به خداى دو حرم [ مكه و مدينه ] سوگند ! حتما چنين كنم . » پس جارچى خود را فرمان داد كه در ميان مردم ندا دهد : « سلاح برگيريد ! سلاح برگيريد ! » مردم گرد او جمع شدند و ابوالاسود گفت :
نزد زبير رفتيم و سخنمان به يكديگر نزديك شد . سپس نزد طلحه رفتيم كه فاصله‌اش به اندازه ستاره [ تا زمين ] يا بيشتر بود .
--------------------------- 120 ---------------------------
با اين حال ، بهترين سخن آن دو نيز سنگين و دشوار بود ، چنان كه از آن ، كار به دشوارى و تنگنا دچار مي‌شود .
ما را سخت بيم دادند و تهديد نمودند ؛ اما تهديدهاى آنان براى ما هيچ ارزشى ندارد .
به آنان گفتيم : شما براى دويدن گام برداشتيد ، اما حتى هروله نيز نكرديد . شما پيش از آن كه وارد آبگاه شويد ، از آن خارج گشتيد .
اگر به جنگ ميان مردان پاى نهيد ، بدانيد كه اين نبرد به سخت‌ترين حد خود خواهد رسيد .
على شجاعت را به شما نشان خواهد داد . هلا كه او شيرِ شيران است .
او سومين پرستنده خدا در مكه بود و جز الله هيچ معبودى را نپرستيد .
پس قلاده را سست بگيريد و شتاب نكنيد ؛ كه فردا موعد شما فراخواهد رسيد .
( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 311 )
احنف بن قيس ، سركرده بني‌تميم ؛ و حكيم بن جبله ، سركرده بني‌عبدالقيس بودند - خداى هر دو را رحمت كند - . رأى آن دو اين بود كه حاكم بصره در حركت پيشگام گردد و سپاهش را به سوى عايشه و لشكرش در حفر ابوموسى كه چند كيلومتر تا بصره فاصله داشت ، گسيل دارد و آنان را به اطاعت از اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و پايبندى به بيعتشان فرابخواند و اگر نپذيرفتند ، با آنان نبرد كند . رأى او نيز چنين شد ؛ اما اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به وى دستور داد تا هنگامى كه آن سپاه بيرون از بصره هستند ، آنان را رها كند . از اين رو ، هنگامى كه خواستند وارد بصره شوند ، وى منعشان نمود و با آنان نبرد كرد .
امام در نامه خود به وى نوشت : « هنگامى كه به تو رسند ، آنان را به فرمانبرى و بازگشت به وفا به عهد و پيمانى كه از ما گسستند ، دعوت كن . اگر پذيرفتند ، تا هنگامى كه نزد تو هستند ، به نيكى با آنان همجوارى كن ؛ و اگر چيزى جز درآويختن به ريسمان پيمان‌شكنى و اختلاف را نپذيرفتند ، با آنان نبرد كن ! »
نيز در نامه ديگر به وى نوشت : « اگر به شهر تو آمدند ، آنان را به حق و بازگشت به وفا به عهد خدا و پيمانى كه بر آن بيعت نموده‌اند ، فراخوان . اگر دعوتت را پذيرفتند ، با ايشان
--------------------------- 121 ---------------------------
به نيكى همجوارى كن و دستورشان ده كه به جايى كه از آن آمده‌اند ، بازگردند . اما اگر نپذيرفتند و به ريسمان پيمان‌شكنى چنگ زدند ، با آنان به نبرد برخيز تا خدا كه بهترين حكم كننده است ، ميان تو و آنان حكم نمايد . »
عثمان بن حنيف از اين نامه‌هاى علي ( عليه السلام ) چنين برداشت نمود كه تا هنگامى كه سپاه جمل در بيرون بصره ، يعنى در حفر ابوموسى يا خريبه هستند ، با آنان نجنگد ؛ و حتى آن‌گاه كه به بازار فروش شتران بصره ( مربد ) كه مكانى چسبيده به شهر است ، رسيدند ، با آنان نبرد نكند ، مگر آن زمان كه ايشان هجوم بياورند و قصد اشغال شهر را داشته باشند .
اين با سياست اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درباره خوارج نيز هماهنگ بود كه آنان را رها نمود ، حتى هنگامى كه يارانشان را بر ضد وى گرد مي‌آوردند . از اين گذشته ، كسانى را كه مي‌خواستند به آنان بپيوندند ، نيز به حال خود رها كرد .
عايشه اين سياست را مي‌دانست . از اين رو ، به مردم فرصت داد تا در مربد بصره ، همايشى بزرگ فراهم سازند ، به اين بهانه كه مي‌خواهند همسر پيامبرشان را ببينند و سخنش را بشنوند . احنف و حكيم اين را خطاى عثمان بن حنيف دانستند ، بويژه آن كه عايشه با خطابه‌اش اتحاد مردم را گسست و بسيارى از هواداران حاكم بصره را به سپاه و لشكر خود جذب نمود . اما فهم عثمان بن حنيف از سياست اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درست‌تر بود . امام با همين سياست ، به سهل بن حنيف ، حاكم مدينه ، نيز چنين نوشت : « به من خبر رسيده كه مردانى از پيرامون تو پنهانى به سوى معاويه رهسپار مي‌شوند . از اين كه تعداد ايشان از ياران تو كم مي‌شود و يارى آنان از تو سلب مي‌گردد ، اندوه مخور ! در گمراهى آنان و شفاى خاطر تو ، همين بس كه ايشان از هدايت و حق گريختند و به سوى كوردلى و نادانى شتافتند . آنان اهل دنيا هستند و به آن روى آورده ، به دنبالش روانند . عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و دريافتند و دانستند كه مردم در پيشگاه ما ، در حق ، برابرند . پس گريختند تا خود را به ويژه‌خواهى برسانند . از رحمت خدا دور باشند و لعنت بر آنان باد ! »
عثمان بن حنيف سياست اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) را با دقت اجرا نمود و به عايشه آزادى داد
--------------------------- 122 ---------------------------
و سپاه خود را بعد از مربد ، در ورودي‌ها و گذرگاه‌هاى بصره مستقر نمود تا راه را بر ايشان ببندد . اين سياست اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) همان قاعده‌اى بود كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به آن عمل نمود و فرمود : « بگذاريد تا تقدير الهى جارى گردد ! » يعني : صبور باشيد تا آن چه در سر دارند ، در عمل انجام دهند تا مردم آنان را بشناسند .

چرا عثمان بن حنيف پيش از وارد شدن آنان به بصره ، با ايشان نجنگيد ؟

برخى گويند : لازم بود كه عثمان بن حنيف به تدبير احنف بن قيس و حكيم بن جبله و ابوالاسود دؤلى و ديگران عمل نمايد و پيش از آن كه سپاه عايشه و گروه وى به بصره درآيند ، به سوى آنان هجوم آورد و به آنان بگويد يا به بيعت با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) وفا كنند و يا وارد جنگ شوند ؛ و اجازه ندهد وارد بصره گردند و مردم را بفريبند و به سوى سپاه خود بكشانند . احنف به وى گفت : « آنان براى خون‌خواهى عثمان به سراغ تو آمده‌اند ، حال اين كه خودشان مردم را بر عثمان شوراندند و خون او را ريختند . به خدا سوگند ! مي‌بينم كه همچنان به كار خود ادامه دهند تا ميان ما دشمنى افكنند و خون‌هاى ما را بريزند .
به خدا سوگند ! گمان دارم كه به زودى به سوى تو خواهند تاخت و اگر پيشتر خود را همراه ياورانت از مردم بصره ، آماده نبرد با آنان نكني ، نمي‌توانى از پس ايشان برآيي . تو امروز امير اين مردمى و از تو فرمان مي‌برند . پس با مردم به سوى آنان حركت كن و پيش از اين كه در اين شهر با تو رويارو شوند ، با آنان به نبرد برخيز ؛ زيرا در آن صورت ، مردم از ايشان بيش از تو سخن‌شنوى خواهند داشت . »
عثمان گفت : « با رأى تو موافقم ؛ اما از شر بيزارم و نمي‌خواهم آن را آغاز كنم . من خواستار عافيت و سلامت هستم ؛ پس صبر مي‌كنم تا نامه و رأى اميرالمؤمنين به من رسد و همان را عمل كنم . » حكيم به او گفت : « پس به من اجازه ده تا با افرادم به سوى آنان روم .
اگر در اطاعت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درنيايند ، با آنان به مبارزه برخيزم . » عثمان گفت : « اگر رأيم اين بود ، خود به نبرد با آنان مي‌رفتم . »
پس عثمان بن حنيف نه خود ، به رويارويى با سپاه جمل رفت و نه به حكيم بن جبله
--------------------------- 123 ---------------------------
اجازه داد تا چنين كند ، در حالى كه در شجاعت ، حكيم بن جبله از زبير كم‌تر نبود . عثمان از سخن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) دريافته بود كه نبايد با آنان نبرد كند ، مگر آن‌گاه كه به سراى حاكم حمله نمايند .
نيز برخى گفته‌اند : پس چرا خود اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) تصميم داشت در سرزمين حجاز به سپاه جمل هجوم آورده ، با آنان بجنگد ؟ پاسخ اين است : آن جا حجاز بود و طرفشان خود علي ( عليه السلام ) كه پيمانش را شكسته بودند . اگر با آنان رويارو مي‌شد ، در برابرشان حجتى داشت كه عثمان بن حنيف آن حجت را نداشت .
نيز گفته شده است : تفاوت ميان آنان با مردم خَرَبْتا در مصر چه بود كه با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بيعت نكردند و او به كارگزار خود قيس بن سعد دستور داد تا با آنان نبرد كند و وى نپذيرفت و امام او را عزل نمود ؟
ثقفى گويد : مسلمة بن مخلد بن صامت انصارى قيام نمود و خبر مرگ عثمان را اعلان كرد و خواستار خون‌خواهى وى شد . قيس به وى پيام داد : « واى بر تو ! آيا بر ضد من قيام مي‌كني ؟ » مسلمه به وى پيام فرستاد : « تا هنگامى كه تو حاكم مصر هستي ، با تو كارى ندارم . »
( الغارات ، 1 / 206 )
طبرى گويد : هنگامى كه اين خبر به على رسيد ، قيس را متهم شمرد و در نامه‌اى به وي ، فرمانش داد كه با مردم خربتا كه ده‌هزار تن بودند ، نبرد كند . قيس بن سعد از نبرد با آنان خوددارى نمود و به على نوشت : « مرا به كار خودم واگذار ؛ زيرا بهتر مي‌دانم كه چگونه با آنان مدارا كنم . » على نپذيرفت و فرمان داد كه با آنان بجنگد و قيس از اين كار خوددارى نمود و به على نوشت : « اگر مرا در اين مورد متهم مي‌شماري ، از كارگزاري‌ات عزلم كن و ديگرى را به جاى من بگمار ! » آن‌گاه ، علي ، اَشتر را به عنوان امير مصر روانه نمود . ( تاريخ طبري ، 3 / 553 )
در پاسخ بايد گفت : اگر عثمان بن حنيف بيرون از بصره بر آنان مي‌تاخت و پيروز مي‌شد و شمارى را مي‌كشت و اسير مي‌نمود و بقيه مي‌گريختند ، مردم او را متجاوز ؛ و عايشه و سپاهش را مظلومانى مي‌شمردند كه اجازه ورود به بصره نيافتند و كشته شدند ،
--------------------------- 124 ---------------------------
در حالى كه هدفشان جنگ و تجاوز نبود ! اما صبورى علي ( عليه السلام ) چهره واقعى آنان را نشان داد و ثابت كرد كه ايشان تجاوزگر و قاتلند و مي‌خواهند بر بصره چيره و بر مردمش مسلط شوند و مخالفان خود را به قتل رسانند . كشتن هزار تن به دست سپاه عايشه در نبرد جمل صغرى و رفتار وحشيانه وى با عثمان بن حنيف و ديگر مخالفان ، سند مظلوميت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بود كه نبرد وى با آنان را در نظر مردم موجه نمود . اما مردم خربتا سپاهيانى بودند كه به معاويه مي‌پيوستند و در حكم خوارج مسلح جنگجو به شمار مي‌رفتند ؛ چنان كه در كتاب « مصر و أهل البيت » تبيين نموده‌ايم .

نبردهاى جمل صغرى و كبري

نبرد جمل دو مرحله داشت كه نخست ، جمل صغرى بود . در اين مرحله ، چهار روز ميان عايشه و يارانش با عثمان بن حنيف ، حاكم بصره از جانب اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درگيرى رخ داد .
عايشه در مربد بصره به خطابه ايستاد و مردم را گرد آورد و به سراى حاكم درون شهر هجوم نمود و دو روز با مدافعان شهر در گذرگاه‌ها جنگيد . هنگامى كه كشتگان دو طرف فراوان شدند و عايشه پيروز نگشت ، توافق نمودند كه صلح كنند و سراى حاكم و بيت‌المال و حكومت شهر در دست عثمان بن حنيف بماند و عايشه و يارانش آزادانه در بصره بگردند و مردم را گرد خود آورند . پس از اندكي ، به عثمان بن حنيف خيانت ورزيدند و هنگام سپيده‌دم ، به مسجد هجوم آوردند و آن را اشغال كردند و عثمان را اسير نمودند و بيت‌المال را تصرف كردند . اين روز سوم آن نبرد صغرى بود .
پس از چند روز ، حكيم بن جبله با سيصد تن از بني‌عبدقيس حركت نمود و با عايشه و يارانش به نبرد پرداخت . آن‌ها وى را شكست دادند و به قتل رساندند و تسلط خود بر بصره را كامل ساختند . اين روز چهارم از نبرد صغرى بود . شمار كشتگان در اين چهار روز ، به هزار تن رسيد .
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « به خدا سوگند ! اگر از اينان حتى يك تن را نكشته بودند ، باز هم
--------------------------- 125 ---------------------------
خون آنان و نيز خون آن سپاه به سبب خشنودي‌شان از اين كشتارها ، بر من حلال بود . از اين گذشته ، آنان بيش از جمعيتى كه به بصره آورده بودند ، از آن مردم كشتند . »
آنان با ششصد - و برخى گفته‌اند : هفتصد - رزمنده وارد بصره شدند .
نبرد جمل كبرى با ورود اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به بصره آغاز گشت . وى سه روز به آنان مهلت داد و نامه‌ها و قاصدانى نزد عايشه و طلحه و زبير فرستاد و از طلحه و زبير خواست تا ميان دو صف حضور يابند و گفتگو كنند . آن دو آمدند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با آنان گفتگو نمود . زبير قانع گشت كه ظالم است و از نبرد كنار كشيد . طلحه نيز به انديشه كنار كشيدن افتاد ؛ اما مروان بن حكم او را غافلگيرانه [ با پرتاب تيرى از پشت ] كشت .
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ابن‌عباس را نزد آنان فرستاد - و او با ايشان به گفتگو پرداخت . سپس جوانى را فرستاد تا آنان را به كتاب خدا فرابخواند . وى قرآن را گشود و آنان را به كتاب خدا دعوت نمود . عايشه گفت : « به سوى وى نيزه بيندازيد ؛ كه خدايش رسوا كند ! » پس او را كشتند . آن‌گاه ، به سوى سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) تير افكندند و برخى از جمله فرزند
بديل بن ورقاء خزاعى را به قتل رساندند . اين جا بود كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اجازه فرمود تا با آنان نبرد نمايند .
ابن‌قتيبه گزارش نموده كه نبرد جمل هفت روز به درازا انجاميد . اين سخن صحيح است . در روز هفتم ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پرچم رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را گسترد و خداوند پيروزى را بر وى فروفرستاد و جمل فروافتاد و عايشه گريخت .
ابن‌ابي‌شيبه روايت نموده كه آن نبرد بعد از ظهر پنجشنبه رخ داد و در نيم‌روز تمام شد . اين سخن صحيح نيست ؛ زيرا رويدادها و كشتار آن جنگ در نيم روز نمي‌گنجد و نيز گزارش‌ها تصريح دارند كه شمارى از آن رويدادها در روزهاى دوم و سوم و چهارم رخ داده است .
پيروان دستگاه سلطه ، مي‌خواهند آن نبرد را كوچك جلوه دهند و حتى آن را از بيخ و بن نفى كرده‌اند تا عايشه و طلحه و زبير را تبرئه نمايند . اينان ادعا مي‌كنند كه آن گروه قصد جنگيدن نداشتند ؛ اما سبئيه يعنى پيروان عبدالله بن سبأ و تازه‌سالان و فرومايگان
--------------------------- 126 ---------------------------
آتش نبرد را برافروختند و عايشه ناچار شد از خود دفاع كند و طلحه و زبير نيز به دفاع ناچار گشتند و علي ( عليه السلام ) هم مجبور شد دفاع نمايد !

عايشه در مربد خطابه خواند و سپس به سراى حاكم حمله نمود

آبى گويد : روايت كرده‌اند كه چون روز جمل فرارسيد ، عايشه برخاست و به سخن پرداخت و گفت : « اى مردم ! من بر شما حق مادرى و موعظه دارم و تنها كسى مرا متهم مي‌شمارد كه خدايش را نافرمانى كند . رسول خدا ميان چانه و سينه من جان داد و من يكى از همسران وى در بهشت هستم . خدا مرا براى او ذخيره نموده و از ميان چندين زن ، ويژه ساخته و با من ، مؤمنتان را از منافقتان متمايز نموده و به سبب وجود من ، تيمم را براى شما روا ساخته است . پدر من چهارمين مسلمان و نخستين كسى بود كه لقب صديق يافت و رسول خدا در حالى كه از او راضى بود ، درگذشت . او بود كه فتنه مرتدان و يهوديان را خاموش و سركوب نمود ، در حالى كه شما به كرانه‌ها چشم دوخته بوديد و به آواز گوش فرامي‌داديد . او بود كه تباهي‌ها را اصلاح نمود و اسباب تعطيل شدن احكام خدا را برچيد و از چاه عميق سيراب شد و كار را پس از گسسته شدنش استحكام بخشيد . بدين سان ، خداوند جان او را در حالى گرفت كه پا بر سر نفاق نهاده و آتش نبرد با مشركان را برافروخته و در يارى اسلام ، بيدارى ورزيده و از جاهلان با بزرگوارى چشم پوشيده بود . » ( نثر الدرر ، 4 / 9 )
مقصود وى از اين سخنان ، چنين است : فقط كسانى مرا در آبرويم مورد اتهام قرار مي‌دهند كه عصيان‌پيشه باشند . رسول خدا بر سينه من جان داد . خداوند مرا به عنوان همسر وى در دنيا و آخرت برگزيد . پدرم به همه كارها سامان داد و از چاه عميق سيراب شد و او چهارمين فرد مسلمان و با لقب صديق است و همو آتش ارتداد را خاموش نمود ، در حالى كه شما نشسته بوديد و خوش مي‌گذرانديد . اما همه اين‌ها ادعاهاى بي‌دليل است و دليل‌هايى براى عكس اين ادعاها در دست است ؛ همچنان كه در بازخوانى تازه از جنگ با مرتدان تبيين نموده‌ايم . عايشه اين سخن خود را از خطبه حضرت فاطمه ( عليها السلام ) پس از وفات رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) براى احتجاج بر ستايش علي ( عليه السلام ) برگرفته است .
--------------------------- 127 ---------------------------
گزارش شده كه عايشه گفت : « نزد خدا بيزارى مي‌جويم از اين كه گناه فتنه‌گرى را بر عهده گيرم و اتحاد امت را كه رهاورد قرآن است ، گسسته سازم . از من درباره اين حركتم سؤال مي‌كنند . آگاه باشيد كه من از روى گناه ، براى اين كار پرده نيفكنده و فتنه‌اى را فريبگرانه به ميان نكشيده‌ام تا شما در آن گام نهيد . اين سخنم را صادقانه و با عذرآورى و قانع‌سازى بيان مي‌نمايم و از خداوند مي‌خواهم كه بر محمد ، بنده و رسولش ، درود فرستد و برترين خليفه را براى مسلمانان در ميان امتش جانشين سازد . » مردى اين سخن وى را به احنف رساند و احنف اين ابيات را سرود :
اگر آن پوشش‌هايت را نگاه مي‌داشتى و از پرده بيرون نمي‌آمدي ، او نمي‌توانست سخنى با تو بگويد كه مايه آزار تو شود .
سخن وى به عايشه رسيد . او گفت : « هجو احنف درباره من ، عقل او را از ميان برده است . آيا اين همه انبوه نادانى را به سوى من نشانه رفته است ؟ از بي‌مهرى و نافرمانى فرزندانم نزد خدا شكايت مي‌كنم . »
برخى گفته‌اند : عايشه در روز جمل حضور يافت و مردم پيرامون وى گرد آمدند و گفتند : « ما را درباره عثمان آگاه كن ! » وى گفت : « ما سه چيز را از عثمان عيب شمرديم : حاكم ساختن جوانان ، تازيانه زدن ، خاصه‌بخشى به افراد ويژه . هنگامى كه اين امور را بر وى عيب گرفتيم ، او را همچون جامه‌اى كه صابون به آن بمالند ، در هم ماليديد و سپس سه حرمت را درباره او شكستيد : حرمت مسلماني ، حرمت خلافت ، حرمت ماه حرام . به خدا سوگند ! عثمان بيش از همگان تقواى خدا را رعايت مي‌كرد و صله رحم مي‌نمود و پاكدامنى پيشه مي‌كرد . اين سخن را مي‌گويم و براى خودم و شما از خداوند
آمرزش مي‌جويم . »
زمخشرى سخن عايشه را چنين آورده است : « من داراى حق احترام مادرى و همدمى با پيامبر هستم و هيچ كس مرا متهم نمي‌سازد ، مگر آن كه از فرمان خدا سرپيچى كند . رسول خدا ميان چانه و سينه من جان داد و من يكى از همسران وى در بهشت هستم و با
--------------------------- 128 ---------------------------
او ، خداوندم مرا از فرومايگان در امان داشته و با من ، مؤمنتان را از منافقتان تمايز بخشيده است . من حركت كرده‌ام تا خون‌خواه پيشوايى باشم كه چهار حرمت را در حق او شكستند . اگر كسى به حق ما را از اين كار بازدارد ، مي‌پذيريم و اگر كسى به باطل ما را از آن بازدارد ، با او مي‌جنگيم . بسا كه ظالم ، پشتوانه مظلوم باشد ! و فرجام از آنِ تقواپيشگان است . »
احنف را از سخن وى آگاه ساختند . او در اين زمينه ابياتى سرود :
اگر آن پوشش‌هايت را نگاه مي‌داشتى و از پرده بيرون نمي‌آمدي ، او نمي‌توانست سخنى با تو بگويد كه مايه آزار تو شود .
اما تو در سيلگاه‌ها ايستادى و اندك است تعداد كسانى كه به سيلگاه درآيند و از بلا در امان بمانند !
تو به نيرنگ و نكوهش روى آوردى و اين دو مايه هلاك غافلگيرانه تو شد .
هنگامى كه اين ابيات به گوش عايشه رسيد ، گفت : « از بي‌مهرى و نافرمانى فرزندانم نزد خداوند شكايت مي‌كنم . » و سپس اين ابيات را سرود :
فرزندم ! اندرز بگير ؛ كه اندرز گرفتن سهل و آسان است و تو گويا مي‌خواهى راه دشوار و سخت را برگزيني !
براى خدا ، حق مادرى مرا فراموش مكن و تو سزاوارترين فرد براى پرهيز از اين گونه سخنان هستي .
در ميان امت يكتاپرست كه همسر من رسول آن‌ها است ، اين سخنان زشت را درباره من مگو ! ( الفائق ، 2 / 126 )
زمخشرى درباره واژگان اين سخن چنين توضيح داده است : « سحر » يعنى شُش .
در اين جا ، مقصود ، جاى موازى با آن در بدن است . اصمعى گويد : مقصود از آن ، چانه است كه دو طرف ريش به پايين آويخته مي‌شوند . برخى نيز گفته‌اند : مقصود ، در بر گرفتن است و مقصودش اين است كه پيامبر را با دو دستش تا گلوى خود ميان انگشتانش فشرده و در بر گرفته است . « حاقنه » يعنى فرورفتگى ميان استخوان ترقوه با عصب ميان
--------------------------- 129 ---------------------------
كتف و گردن . « ذاقنه » يعنى سر حلقوم . مقصود اين است كه پيامبر در حالى وفات نمود كه عايشه او را در ميان اين بخش‌هاى پيكر خود در بر گرفته بود .
فخرالدين طريحى گويد : هنگامى كه عايشه و طلحه و زبير فرارسيدند ، مردم در بالاى مربد با آنان ديدار نمودند و آن قدر اجتماعشان انبوه بود كه اگر سنگريزه‌اى مي‌افتاد ،
بر سر انسان فرود نمي‌آمد ! طلحه و عايشه به سخن پرداختند و جار و جنجال بالا گرفت و طلحه گفت : « اى مردم ! گوش فرادهيد . » اما آنان همهمه مي‌كردند و گوش فرانمي‌دادند . طلحه گفت : « اُف بر شما ! پروانگان گرد آتش و مگسان طمعكاريد ! » ( جواهر المطالب ، 2 / 7 )
شيخ مفيد گويد : هنگامى كه عايشه از تصميم عثمان بن حنيف براى نبرد خبردار شد ، بر شتر سوار گشت و افراد پيرامونش را فراگرفتند . سپس حركت نمود تا در مربد ايستاد و مردم گرداگرد او انبوه شدند ، به گونه‌اى كه سراسر مربد پوشيده از آنان شد . او در حالى كه بر شتر سوار بود ، گفت : « سكوت ! سكوت ! » مردم ساكت شدند و به سخنش گوش فرادادند . وى پس از سپاس و ستايش خداوند گفت : « اما بعد ؛ عثمان بن عفان تغيير و تبديل در دين پديد آورد و هر بار آن را با توبه شست تا اين كه خودش همچون طلاى خالص گشت . اما مردم بر وى تاختند و او را در خانه‌اش كشتند و افرادى نيز مظلومانه و به ستم ، در خانه وى كشته شدند . سپس على را به جاى وى آوردند و بدون رضايت مردم و شورا و گزينش ، با او بيعت كردند . به خدا سوگند ! او كار مردم را به زور در دست گرفت و بيعت كنندگان با وى مي‌گفتند : “ اى ابوالحسن ! خلافت را براى خودت بگير و بر حذر باش ! ” ما كه براى شما از تازيانه عثمان خشمگين بوديم ، اكنون چگونه در مورد شمشيرهايى كه بر عثمان زده شده ، خشمگين نباشيم ؟ همانا اين كار بسامان نخواهد شد ،
مگر آن كه به همان صورت كه عمر انجام داد ، به شورايى واگذار گردد كه در آن هيچ كس كه خون عثمان را ريخته است ، شركت نداشته باشد . » مقصودش علي ( عليه السلام ) بود .
برخى از مردم گفتند : راست مىگويد . برخى نيز گفتند : دروغ مىگويد . بدين سان ، با هم به كشمكش پرداختند . عايشه آنان را به حال خود وانهاد و حركت كرد تا به محله
--------------------------- 130 ---------------------------
دباغان رسيد . بعضى از مردم با طلحه و زبير و عايشه هماهنگ بودند و برخى بر بيعت با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پايدار و به آن خشنود بودند . عايشه از محله دباغان با همراهان خود به حركت ادامه داد و طلحه و زبير و مروان بن حكم و عبداللّه بن زبير هم از رأى او پيروى كردند و خود را به سراى حاكم رساندند و از عثمان بن حنيف خواستند كه از آن بيرون برود ؛ اما وى نپذيرفت . در اين هنگام ، ياران عثمان بن حنيف و گروهى از مردم بصره جمع شدند و جنگى سخت درگرفت تا نيمروز شد . در آن روز پانصد مرد سالخورده خضاب بسته از قبيله عبدالقيس كه همگى از ياران عثمان بن حنيف و شيعه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) - بودند ، همراه با گروهى ديگر از مردم كشته شدند . شدت جنگ چنان بود كه به سوى گورستان بنىمازن كشيده شدند و سپس از آب‌بند بصره هم گذشتند و به زابوقه [ قريه‌اى كنار بصره ] رسيدند كه سيلوى گندم در آن قرار داشت . آن جا نيز به نبردى سخت پرداختند و از هر دو سپاه ، بسيارى كشته و زخمى شدند . در اين هنگام ، مردم كه شدت گرفتارى را ديدند ، وساطت كردند و هر دو گروه با صلح موافقت نمودند و توافق كردند كه سراى حاكم و مسجد و بيت المال در دست عثمان بن حنيف باقى بماند و طلحه و زبير و عايشه هم در هر جاى ديگر از بصره كه مىخواهند باشند و ستيزه و جدالى نكنند تا اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به بصره برسد . در آن هنگام ، اگر خواستند ، به اطاعت او درآيند و اگر خواستند ، بجنگند . در اين زمينه عهدنامه‌اى نوشتند و آن را تأكيد كردند و گروهى از مردم را بر آن گواه گرفتند و سلاح را كنار گذاشتند و عثمان بن حنيف بر جان خود ايمن شد و مردم از پيرامون او پراكنده شدند . ( الجمل ، مفيد ، 149 )

پس از نبرد روز نخست ، عايشه در سبخه فرود آمد

1 . ابن‌ابي‌الحديد گويد : ابومخنف گزارش نموده كه چون طلحه و زبير به مربد رسيدند ، در پى عثمان بن حنيف برآمدند و ديدند كه او و يارانش گذرگاه‌ها را بسته‌اند . پس رفتند تا به محله دباغان رسيدند و ياران عثمان بن حنيف با آنان رويارو شدند . طلحه و زبير و يارانشان به سوى آنان نيزه افكندند . سپس حكيم بن جبله به آنان هجوم آورد و آن قدر با
--------------------------- 131 ---------------------------
آن‌ها جنگيد تا از گذرگاه‌ها بيرونشان كرد . زنان نيز از بالاى خانه‌ها به آنان سنگ پرتاب مي‌كردند . سپس به گورستان بني‌مازن رفتند و قدرى در آن جا ماندند تا سوارانشان به آنان پيوستند . آن‌گاه ، به آب‌بند بصره رفتند و به زابوقه رسيدند و سرانجام در سبخه كه سيلوى گندم در آن قرار داشت ، فرود آمدند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 318 )
2 . عايشه پس از ناكامى براى تسلط بر سراى حاكم در روز نخست ، يارانش را در سبخه گرد آورد كه همايشى براى تقويت نيرو بود . سپس در روز بعد ، نبرد را از سر گرفت .
ابن‌ابي‌الحديد گويد : هنگامى كه طلحه و زبير در سبخه فرود آمدند ، عبدالله بن حكيم تميمى با نامه‌هايى كه پيشتر آن دو برايش نوشته بودند ، نزدشان آمد و به طلحه گفت : « اى ابومحمد ! آيا اين نامه‌هاى تو براى ما نيست ؟ » پاسخ داد : « آري . » گفت : « ديروز ما را به بر كنار كردن عثمان و قتل وى فرامي‌خواندى و هنگامى كه او را كشتي ، نزد ما آمده‌اى تا خون‌خواه وى باشي ؟ به جانم سوگند ! اين هدف اصلى تو نيست ؛ بلكه فقط در پى قدرت اين دنيا هستي . اگر رأيت چنين بود ، چرا هنگامى كه على بيعتش را به تو عرضه نمود ، آن را به دلخواه و با رضايت پذيرفتى و سپس پيمانت را شكستى و اكنون آمده‌اى تا ما را در فتنه‌ات وارد كني ؟ » گفت : « على هنگامى مرا به بيعتش فراخواند كه مردم با او بيعت كرده بودند و من مي‌دانستم كه اگر بيعتش را نپذيرم ، كارم سامان نمي‌يابد و همراهانش را بر من برمي‌انگيزد . »
( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 318 )
3 . شيخ مفيد در وصف اردوگاه عايشه در سبخه گفته است : واقدى از عبد بن سلام بن حفص ، از منهال بن سلم بصرى روايت نموده است : طلحه در ميان مردم به خطابه ايستاد و خبر قتل عثمان را به ايشان داد و از قاتلانش ياد كرد و ايشان را بسيار نكوهش نمود و دشنام داد و قتل وى را به على بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) و يارانش منسوب كرد و گفت كه علي ( عليه السلام ) مردم را به بيعت با خود مجبور ساخت . در خلال سخنش گفت : « اى جماعت مسلمانان ! خداوند ام‌المؤمنين را به شما موهبت فرمود و حق و جايگاه او نزد رسول خدا را مي‌دانيد و آگاهيد كه پدرش در اسلام چه موقعيتى داشت . همين نشان مي‌دهد كه ما
--------------------------- 132 ---------------------------
در آن چه به شما خبر داديم ، دروغ نگفتيم و در فراخوان خود براى نبرد با فرزند ابوطالب و يارانش ، شما را فريب نداديم و از حق بازنداشتيم و در پى خلافت و حكمرانى نيستيم . ما به شما هشدار مي‌دهيم كه مبادا در كارتان بر شما غلبه كنند و از يارى حق فروگذارى نماييد . اميدواريم كه در مسير اطاعت از خدا و صلاح امت ، ياور ما باشيد ؛ زيرا ما سزاوارترين افراد براى پرداختن به كار و مصلحت مسلمانان هستيم . على اگر در يارى مادر شما به راه راست روى بياورد ، از خلافت كناره مي‌گيرد تا خود امت ، هر كه را خواست ، گزينش نمايد . »
بصريان گفتند : « ام‌المؤمنين را درود و خوشامد باد . خداى را سپاس كه ما را با وجود او گرامى داشت . شما نزد ما از رضايت و اعتماد برخورداريد و جان‌هاى ما به شما تقديم مي‌شود و بر اطاعت و خشنودى شما مي‌ميريم . » سپس بازگشته ، روى به سوى عايشه نهادند و او را سلام دادند و گفتند : « ما مي‌دانيم كه مادرمان به سوى ما نيامده ، مگر با اعتمادى كه به ما دارد و او در پى اصلاح و حفظ جان مسلمانان و فرونشاندن آتش فتنه و ايجاد الفت ميان مسلمانان است . ما در اين ماجرا منتظر فرمان او هستيم . اگر كسى فرمان او را نپذيرد ، با وى نبرد مي‌كنيم تا زمانى كه به حق بگرايد . » ( الجمل ، مفيد ، 162 )
4 . سخن طلحه با بصريان به گوش عبد بن حكيم تميمى رسيد . پس به سوى وى رفت و به او گفت : « اى طلحه ! اين نامه‌هاى تو در نكوهش عثمان بن عفان است كه به دست ما رسيده است . تو ما را بر ضد وى برانگيختى تا هنگامى كه كشته شد . خبر دارم كه بعد از آن ، همراه مردم با على بيعت نمودى و سپس بدون علت ، پيمانش را شكستي .
پس از آن رأيت درباره عثمان كه ما خبر داريم ، اينك براى چه آمده‌اي ؟ » طلحه گفت : « اين كه عثمان را نكوهش نمودم و مردم را بر ضد وى برانگيختم ، آرى چنين بوده است . اكنون از جرمى كه در حق وى كرده‌ايم ، راهى جز توبه و خون‌خواهى او نداريم . اما درباره بيعت خود با علي ، بايد بگويم كه از اين كار بيزار بودم ؛ اما بيم داشتم كه اگر با او بيعت نكنم ، ديگران را بر من بشوراند و همان كسانى را كه براى قتل عثمان تحريك نمود ، بر ضد
--------------------------- 133 ---------------------------
من تحريك كند . » عبدالله بن حكيم به وى گفت : « اين‌ها بهانه‌هايى است كه خداوند باطن آن را مي‌داند و از او درباره فرجام اين بهانه‌ها كه از آن بيم داريم ، يارى مي‌جوييم . » ( همان مأخذ )
5 . عبدالله بن عبيده گويد : هنگامى كه عبد بن حكيم آن سخنان را بيان نمود ، طلحه برخاست و پس از سپاس و ستايش خدا ، گفت : « رسول خدا در حالى وفات نمود كه از ما خشنود بود . سپس ما با ابوبكر همراه گشتيم و او نيز از ما خشنود بود در آن هنگام كه درگذشت . آن‌گاه ، نوبت به عمر بن خطاب رسيد كه از وى سخن شنيديم و اطاعتش كرديم تا او نيز درگذشت ، در حالى كه از ما خشنود بود . او به ما فرمان داد كه در موضوع خلافت پس از وى مشورت نماييم و خود ، شش تن را براى اين كار برگزيد . پس كار ما با يكى از همان شش تن كه او برگزيده بود ، استوار گشت و رأى ما به او تعلق گرفت ، يعنى عثمان كه شايسته خلافت بود . با وى بيعت نموديم و سخنش را شنيديم و از او فرمان برديم . اما وى از آن پس ، كارهايى كرد كه در دوران ابوبكر و عمر انجام نمي‌شد و از اين رو ، مردم آن كارها را بر وى نپسنديدند و ما هم از آن چه كرديم ، چاره‌اى نداشتيم . سپس اين مرد خلافت را بدون مشورت ما بر عهده گرفت و بر آن چيره شد ، در حالى كه ما و او در اين موضوع ، برابر بوديم . آن‌گاه ، ما را نزد وى بردند ، حال آن كه بيش از همه ، از ما بيزار بود . بر گردن ما شمشير نهادند و ما به اجبار با وى بيعت كرديم . اى مردم ! آن چه اكنون از شما مي‌خواهيم ، اين است كه قاتلان عثمان به وارثان وى تحويل گردند ؛ زيرا او مظلومانه كشته شد . نيز بايد على از خلافت كناره گيرد تا مسلمانان درباره انتخاب پيشوا مشورت نمايند ، همان سان كه شيوه عمر بن خطاب بود . پس هرگاه رأى ما و مسلمانان بر انتخاب كسى استوار گشت ، با او بيعت خواهيم نمود . »
هنگامى كه وى از سخن فراغت يافت ، يكى از بزرگان عبدقيس برخاست و پس از سپاس و ستايش خدا گفت : « اى مردم ! على عهده‌دار اين كار شد ، حال آن كه مهاجران و انصار در مدينه پشتوانه او بودند و هيچ يك از مردمان ديگر سرزمين‌ها حق ندارند آن
--------------------------- 134 ---------------------------
تصميم را نقض كنند يا در برابر آن چه آنان نقض كرده‌اند ، تصميم گيرند . هنگامى كه آنان تصميم گرفتند ، رأى خود را به سرزمين‌هاى ديگر نوشتند و مردم از آنان سخن شنيدند و اطاعت كردند . عايشه و طلحه و زبير سخت‌گيرترين افراد بر عثمان بودند تا او كشته شد و مردم با علي ( عليه السلام ) بيعت كردند و طلحه و زبير نيز از همان مردم بودند و خبر بيعت آن دو با على به ما رسيد و ما نيز بيعت كرديم . پس به خدا سوگند ! ما خليفه خود را بر كنار نمي‌كنيم و بيعت خود را نمي‌شكنيم . » در اين هنگام ، طلحه و زبير بر سر او فرياد كشيدند و دستور دادند تا ريش وى را بكنند و چنين كردند تا از ريش وى هيچ نماند . ( همان مأخذ )
6 . مردى از بني‌جشم برخاست و گفت : « اى مردم ! من فلان فرزند فلان هستم .
مرا بشناسيد ! » او نسبت خود را بيان كرد تا بدانند كه خاندانش حاميان او هستند و اگر كسى با سخنش موافق نيست ، بر سر وى نريزد . گفت : « اى مردم ! اينان به سراغ شما آمده‌اند تا به خون‌خواهى عثمان بپردازند . به خدا سوگند ! ما عثمان را نكشتيم . اگر [ ادعا مي‌كنند ] به دليل ترس و بيم به سراغ شما آمده‌اند ، به خدا سوگند ! از جايى آمده‌اند كه حتى پرندگان نيز امنيت دارند . پس فريب آنان را نخوريد و سخن مرا بشنويد و از فرمانم اطاعت كنيد و اينان را به همان جايى بازگردانيد كه از آن آمده‌اند و بر بيعت خود با امامتان باقى بمانيد و از اميرتان فرمان ببريد . » در اين حال ، افرادى از چند سوى مسجد بر سر او فرياد كشيدند و به سويش سنگريزه پراندند . ( همان مأخذ )
7 . سپس مردى ديگر از پيشكسوتان عبدقيس برخاست و گفت : « اى مردم ! گوش فرادهيد تا سخن بگويم . » عبدالله بن زبير به او گفت : « واى بر تو ! تو را به سخن گفتن چه كار ؟ » او گفت : « مرا به سخن گفتن چه كار ؟ به خدا سوگند ! من سزاوار سخن گفتنم و در آن چيره‌ام . » سپس سپاس و ستايش خدا و يادكرد پيامبر را به جاى آورد و بر او درود فرستاد و گفت : « اى مهاجران ! شما نخستين گروندگان به اسلام بوديد . خداوند پيامبرش محمد را ميان شما مبعوث فرمود و او شما را فراخواند و اسلام آورديد و ما هم با اسلام آوردن شما به اسلام گرويديم . پس در اين كار شما پيشواييد و ما پيرو . سپس رسول خدا وفات نمود
--------------------------- 135 ---------------------------
و شما با مردى از خودتان بيعت نموديد و در اين كار از ما اجازه نخواستيد . ما نيز به رأى شما تن داديم . آن‌گاه ، آن مرد نيز درگذشت و عمر بن خطاب به خلافت رسيد . به خدا سوگند ! او با ما در اين كار مشورت نكرد . ما به آن چه شما رضايت داديد ، راضى و تسليم گشتيم . سپس عمر انتخاب خليفه را به شوراى شش نفره وانهاد و شما از آن ميان يك تن را برگزيديد و ما تسليم شديم و از شما پيروى كرديم . آن‌گاه ، آن مرد كارهايى نوپديد انجام داد كه شما از او نپسنديد و وى را محاصره و بر كنار نموديد و به قتل رسانديد و در اين كار نيز با ما مشورت نكرديد . سپس با على بن ابي‌طالب بيعت كرديد و در اين كار هم با ما مشورت ننموديد و ما راضى و تسليم و پيرو شما گشتيم . به خدا سوگند ! نمي‌دانيم چرا پيمان او را شكستيد . آيا مالى را به خود اختصاص داده يا حكمى جز آن چه خدا نازل فرموده ، نموده يا كارى ناپسند را بدعت نهاده است ؟ به ما نيز بگوييد تا با شما همراه شويم . به خدا سوگند ! جز اين نمي‌بينيم كه به سبب مخالفت با وى در گمراهى افتاده‌ايد . » عبدالله بن زبير به او گفت : « تو را به اين ماجرا چه كار ؟ » در اين هنگام ، بصريان خواستند بر وى بتازند ؛ اما خاندانش از او حمايت كردند . ( همان مأخذ )
8 . اسرافيل بن يونس از ابواسحق همدانى روايت نموده است : جليد بن زهير جشمى و عبدالله بن عامر تميمى نزد عايشه آمده ، سلام دادند . گفت : « اين دو مرد كيستند ؟ » به وى گفته شد : « يكى جليد بن زهير [ در متن : زهير بن جليد ] از فرماندهان خراسان است و ديگرى عبدالله بن عامر تميمي . » گفت : « آن دو با ما هستند يا بر ما ؟ » آن دو گفتند : « نه با تو و نه بر تو ، تا هنگامى كه ماجرا براى ما روشن شود . » عايشه گفت : « كناره گرفتن ، براى يارى ما كفايت مي‌كند . » ( همان مأخذ )
9 . عمر بن صباح گزارش نموده است : شمارى از بزرگان بصره نزد طلحه و زبير گرد آمدند و به آن دو گفتند : « صاحبان خون عثمان كسانى جز شما دو تن هستند . پس اجازه دهيد تا همانان خون‌خواه وى باشند . به خدا سوگند ! ما بر اين باوريم كه شما درباره همسر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) انصاف را رعايت نكرديد . او را در معرض باد و آفتاب و جنگ قرار داديد ، در
--------------------------- 136 ---------------------------
حالى كه خدا به او فرمان داده تا در خانه‌اش بماند ؛ اما زنان خود را در نهانگاه‌ها و خانه‌ها نهاده‌ايد . چرا زنان خود را با خويشتن نياورده‌ايد ؟ » طلحه به آنان گفت : « از ما دور شويد ؛ خدايتان زشت گرداند ! » ( همان مأخذ )
10 . عمرو بن حصين نزد عايشه آمد و گفت : « اى عايشه ! تو بايد از ديگر همسران پيامبر عبرت گيري . تو و ديگر مادران مؤمنان ، الگوهاى مردم هستيد . آيا سخن خداوند را نشنيده‌اي : وَقَرْنَ فِى بُيوتِكُنَّ : در خانه‌هاى خود قرار بگيريد . اگر از فرمان خدا پيروى كني ، برايت بهتر است . » عايشه گفت : « اى عمرو ! گذشت آن چه گذشت . آيا ما را يارى مي‌كني ؟ اگر نمي‌كني ، زبانت را از ما نگه دار . » گفت : « از على كناره مي‌گيرم . » عايشه گفت : « به اين كار تو خشنودم . » ( همان مأخذ )
11 . طبرى گويد : عثمان بن حنيف در ميان مردم ندا داد و از آنان خواست كه آماده باشند . ايشان جامه رزم پوشيده ، در مسجد جامع گرد آمدند . عايشه نيز با همراهانش آمد تا به مربد رسيدند و از بالاى آن وارد شدند و سپس ايستادند و توقف كردند . عايشه با صداى رسا و بلند همانند زنى شوكت‌مند به سخن پرداخت و پس از سپاس و ستايش خدا گفت : « مردم گناهان و رفتارهاى ناشايستى را به عثمان و كارگزارانش نسبت مي‌دادند و در مدينه نزد ما آمده ، درباره آن چه به ما خبر مي‌دادند ، مشورت مي‌خواستند و وانمود مي‌كردند كه سخن نيكوى ما را براى صلاح كار خويش در نظر مي‌گيرند . ما در حال او نگريستيم و ديديم وى انسانى پاك و پرهيزگار و وفاپيشه است و آنان بدكارانى دروغگويند كه در پى چيزى جز آن چه نشان مي‌دهند ، هستند . هنگامى كه آنان توانستند نيروى بسيار بر ضد او فراهم سازند ، به خانه‌اش درآمدند و خون و مال و مكان محترم وى را بى دليل و عذر موجه ، حلال شمردند . آگاه باشيد كه آن چه سزاوار شماست و سزاوار ديگران نيست ، دستگيرى قاتلان عثمان و برپا داشتن كتاب خداست كه فرمود : “ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يدْعَوْنَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ لِيحْكُمَ بَينَهُمْ ثُمَّ يتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَهُمْ مُعْرِضُونَ :
آيا داستان كسانى را كه بهره‌اى از كتاب [ تورات ] يافته‌اند ، ندانسته‌اى كه [ چون ] به سوى كتاب خدا
--------------------------- 137 ---------------------------
فراخوانده مىشوند تا ميانشان حكم كند ، آن‌گاه گروهى از آنان به حال اعراض ، روى برمىتابند ؟ ”
[ آل عمران : 23 ] » ياران عثمان بن حنيف دو پاره شدند . برخى گفتند : « به خدا سوگند ! راست مي‌گويد و نيكى مي‌ورزد . به خدا سوگند ! او با شيوه و سخن درست آمده است . » شمارى ديگر گفتند : « به خدا سوگند ! دروغ مي‌گوييد . ما سخن شما را درست نمي‌شماريم . »
بدين سان ، به جار و جنجال و همهمه و بگومگو پرداختند . عايشه هنگامى كه اين وضع را ديد ، حركت نمود و كسانى كه سمت راست بودند ، از عثمان جدا شدند و با عايشه حركت نمودند تا در محله دباغان مربد توقف كردند . ديگر ياران عثمان بر همان حال ماندند تا اين كه آنان نيز دو گروه گشتند . برخى به عايشه گراييدند و بعضى همراه عثمان بر سر گذرگاه باقى ماندند .
جارية بن قدامه سعدى پيش آمد و گفت : « اى ام‌المؤمنين ! به خدا سوگند ! قتل عثمان بن عفان ، ساده‌تر از بيرون آمدن تو از خانه‌ات سوار بر اين شتر ملعون است كه خود را در معرض سلاح قرار داده‌اي . خداوند بر تو حريم و حرمت نهاده بود و تو آن را دريدى و حرمت خود را شكستي . هر كس نبرد با تو را صلاح بداند ، قتلت را نيز روا مي‌شمرد . اگر به اختيار خود نزد ما آمده‌اي ، به خانه‌ات بازگرد و اگر به اجبار آمده‌اي ، از مردم يارى بخواه . »
سپس جوانى از بني‌سعد نزد طلحه و زبير آمد و گفت : « اى زبير ! مگر تو يار نزديك رسول خدا نبودي ؟ اى طلحه ! مگر تو نبودى كه با دستانت نگاهبان رسول خدا بودي ؟ اكنون مادرتان را با شما مي‌بينم . آيا شما زنان خود را نيز آورده‌ايد ؟ » آن دو گفتند : « نه . » جوان گفت : « پس من با شما ميانه‌اى ندارم و كناره مي‌گيرم . » آن جوان بني‌سعدى در اين‌باره سرود :
زنان خود را حراست نموديد ؛ اما مادرتان را همراه آورديد . به خدا سوگند ! اين كم‌انصافى است .
او فرمان داشت كه در خانه بماند و دامن خويش را بر زمين بكشد ؛ اما اكنون با سختى بيابان‌ها را پشت سر نهاده است .
او به آماجى تبديل شده كه فرزندانش با تير و نيزه و شمشير در برابرش مي‌جنگند .
--------------------------- 138 ---------------------------
به دست طلحه و زبير ، پرده خود را دريده است . اين است آن چه از حال آنان خبر مي‌دهد و همين كفايت مي‌كند !
سپس جوانى از جهينه ، به سوى محمد بن طلحه كه مردى عابد بود ، آمد و گفت : « مرا از قاتلان عثمان خبر مي‌دهي ؟ » گفت : « آري . خون وى بر عهده سه تن است . يك سوم بر عهده صاحب اين هودج يعنى عايشه است . يك سوم بر عهده صاحب شتر سرخ يعنى طلحه است و يك سوم نيز بر عهده على بن ابي‌طالب است . » جوان خنديد و گفت : « خود را بر گمراهى نمي‌بينم ! » سپس به على پيوست و در اين باره گفت :
از فرزند طلحه درباره كسى پرسيدم كه درون مدينه هلاك شد و به خاكش نسپردند .
گفت : سه تن قاتل فرزند عفان هستند ؛ پس اشك بريز !
يك‌سوم خونش بر عهده آن زن است كه در هودج پشت پرده است . يك‌سوم بر عهده مردى است كه سوار بر شتر سرخ است .
يك‌سوم نيز بر عهده فرزند ابوطالب است . و ما اكنون در زمينى صاف و لغزان جاى داريم .
گفتم : درباره دو تن اول راست گفتي ؛ اما درباره سومين فرد كه انسانى درخشان است ، به خطا رفته‌اي . ( تاريخ طبري ، 3 / 479 )

عايشه نتوانست سراى حاكم را تصرف كند و ناچار به صلح شد

ابن‌ابي‌الحديد گويد : بامداد فرداى آن روز ، طلحه و زبير براى جنگ صف بستند و عثمان بن حنيف هم با ياران خود براى رويارويى با آنان بيرون آمد . نخست آنان را به خدا و اسلام سوگند داد و بيعت آنان با علي ( عليه السلام ) را به يادشان آورد . گفتند : « ما خون‌خواه عثمان هستيم . » عثمان بن حنيف گفت : « شما را با خون‌خواهى عثمان چه كار است ؟ پسران و پسرعموهاى او كه از شما در اين كار سزاوارترند ، كجايند ؟ به خدا سوگند ! چنين نيست و شما كه اميد به حكومت داشتيد و براى رسيدن به آن كار مي‌كرديد ، همين كه ديديد مردم گرداگرد او جمع شدند ، بر او حسد برديد . مگر كسى بر عثمان ، سخت‌گفتارتر از شما دو تن بوده است ؟ » طلحه و زبير او را دشنام‌هاى ناپسند دادند و از مادرش نام بردند . او به
--------------------------- 139 ---------------------------
زبير گفت : « به خدا سوگند ! اگر حرمت صفيه و جايگاهش نزد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نبود كه تو را به سايه پيامبر نزديك ساخت ، پاسخت را مي‌دادم . اما تو اى [ طلحه ] پسر زن تندخو و سركش ! كار ميان من و تو سخت‌تر از گفتار است . من چيزهايى از كار شما را بازگو كردم كه شما را ناخوش آمد . بارخدايا ! گواه باش كه من حجت را بر اين دو مرد تمام كردم . »
سپس به آنان حمله كرد و افراد جنگى سخت نمودند و آن‌گاه ، از يكديگر دست برداشتند و توافق نمودند كه ميان ايشان پيمانى نوشته شود و چنين نوشته شد : « اين صلحنامه‌اى است ميان عثمان بن حنيف انصارى و مؤمنان همراه او از شيعيان اميرالمؤمنين على بن ابي‌طالب ، با طلحه و زبير و مؤمنان و مسلمانان پيرو ايشان ؛ كه سراى حاكم و ميدان بزرگ و مسجد و بيت‌المال و منبر در اختيار عثمان بن حنيف باشد و براى طلحه و زبير و همراهان آن دو اين حق محفوظ است كه در هر جاى بصره كه خواهند ، فرود آيند و هيچ گروه مزاحم گروه ديگر در راه و بازار و آب‌انبار و آبشخور و مكان‌هاى بهداشتى نگردد تا آن كه اميرالمؤمنين على بن ابي‌طالب برسد و آن‌گاه ، اگر خواستند ، در آن چيزى كه مردم درآمده‌اند ، درآيند و اگر خواستند ، هر گروه به هر كس مي‌خواهد بپيوندد و هر چه مي‌خواهد ، از صلح و جنگ يا بيرون رفتن و اقامت ، انجام دهد . بر هر دو گروه ، بر آن چه نوشته‌اند ، عهد و پيمان خدايى به گونه پيمان هر يك از پيامبران خدا و بلكه استوارتر از آن است . »
چون صلحنامه نوشته و مهر شد ، عثمان بن حنيف برگشت و به سراى حاكم داخل شد و به يارانش گفت : « خدايتان رحمت كناد ! به خانواده خويش بپيونديد و سلاح بر زمين نهيد و زخمي‌هاى خويش را مداوا كنيد . » سپس چند روز بر اين حال درنگ كردند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 318 )

عايشه به خيانت و صلح‌شكنى فتوا داد

ابن‌ابي‌الحديد گويد : سپس طلحه و زبير گفتند : « اگر على فرارسد و ما در اين حال كمبود نيرو و سستى باشيم ، گردن ما را خواهد گرفت ! » پس بر آن شدند كه به سران قبايل نامه
--------------------------- 140 ---------------------------
بنويسند و دل مردم عرب را به دست آورند . بنا بر اين ، به بزرگان مردم و سركردگان و بزرگان پيام دادند و از آنان خواستند كه به خون‌خواهى عثمان و بر كنار ساختن على و بيرون راندن عثمان بن حنيف از بصره برخيزند . قبايل ازد و ضبه و قيس بن عيلان ، جز يكى دو تن از هر قبيله كه از اين كار كناره جستند و از آن‌ها فاصله گرفتند ، با آنان بر اين كار پيمان پيوستند . نيز قاصدى نزد هلال بن وكيع تميمى فرستادند ؛ اما وى نزد آنان نيامد . طلحه و زبير به خانه او رفتند ؛ اما او از آنان فاصله گرفت . مادرش به او گفت : « مانند تو نديده‌ام . دو بزرگ قريش به ديدار تو آمده‌اند و تو از آنان فاصله گرفته‌اي ! » و همچنان در گوش او خواند تا خودش را به آن دو نشان داد و همراه با همه بني‌عمرو بن تميم و بني‌حنظله با آن دو پيمان بست ، مگر بني‌يربوع كه همه از شيعيان على بودند . نيز همه بني‌دارم ، مگر چند تن از دينداران و فضيلت‌مندان بني‌مجاشع ، با آنان پيمان بستند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 319 )
همو گويد : چون كار طلحه و زبير استوار شد ، در شبى تاريك و بارانى و طوفاني ، با يارانشان كه بر ايشان زره پوشانده و روى آن جامه بر تن كرده بودند ، بيرون آمدند و هنگام نماز صبح به مسجد رسيدند . عثمان بن حنيف پيش از ايشان به مسجد رسيده و صف‌هاى نماز برپا شده بود . عثمان پيش رفت تا پيشاپيش مردم نماز بگزارد .
ياران طلحه و زبير او را عقب كشيدند و زبير را براى نماز پيش انداختند . سبابجه كه پاسداران و نگهبانان بيت‌المال بودند ، آمدند و زبير را از محراب بيرون آوردند و عثمان بن حنيف را پيش كشيدند . ياران زبير بر آنان چيره شدند و او را مقدم داشتند و عثمان را عقب زدند و اين كار همچنان ادامه داشت تا نزديك طلوع خورشيد شد و مردمى كه در مسجد حاضر بودند ، بر ايشان بانگ زدند : « اى ياران محمد ! آيا از خدا نمي‌ترسيد ؟ آفتاب در آستانه طلوع است ! » پس زبير چيره شد و پيشاپيش مردم نماز گزارد و چون نمازش تمام شد ، بر سر ياران مسلح خود فرياد زد : « عثمان بن حنيف را دستگير كنيد ! » او را پس از اين كه با مروان بن حكم با شمشير درگير شده بود ، گرفتند و چون گرفتار شد ، وى را تا آستانه مرگ زدند و موهاى ابروان و مژه‌ها و هر موى كه بر سر و چهره‌اش بود ، كندند . آن‌گاه سبابجه را كه هفتاد تن بودند ، گرفتند و همراه با عثمان بن حنيف نزد عايشه بردند . او به ابان بن
--------------------------- 141 ---------------------------
عثمان گفت : « به سوى عثمان بن حنيف برو و گردن او را بزن ؛ كه انصار پدرت را كشتند و بر آن كار يارى دادند . » عثمان بن حنيف گفت : « اى عايشه و طلحه و زبير ! برادرم سهل بن حنيف جانشين على بن ابي‌طالب در مدينه است . به خدا سوگند مي‌خورم كه اگر مرا بكشيد ، او ميان برادران و خويشان و خاندان شما شمشير مي‌نهد و هيچ يك از شما را زنده نمي‌گذارد . » پس از او دست برداشتند و ترسيدند كه سهل بن حنيف به جان خانواده و خويشان ايشان كه در مدينه بودند ، درافتد . از اين رو ، رهايش كردند .
آن‌گاه عايشه به زبير پيام فرستاد : « سبابجه را بكش ؛ زيرا به من خبر رسيده است كه با تو چه كردند . » راوى گويد : به خدا سوگند ! زبير آنان را همان گونه كه گوسپند را مي‌كشند ، سر بريد و اين كار را پسرش عبدالله بر عهده گرفت و آنان هفتاد مرد بودند . گروهى از آنان براى نگهبانى و پاسدارى از بيت‌المال مانده و پايدارى كرده و گفته بودند : « بيت‌المال را به شما نمي‌سپاريم تا اميرالمؤمنين فرارسد . » زبير شبانه با گروهى به سوى آنان حركت نمود و بر آنان حمله برد و پنجاه اسير از آنان گرفت و همگى را دست‌بسته كشت .
ابومخنف گويد : صقعب بن زهير براى ما گزارش كرد كه كشتگان سبابجه در آن روز چهارصد تن بودند . اين مكر و فريب طلحه و زبير در برابر عثمان بن حنيف ، نخستين فريب در تاريخ اسلام بود و سبابجه نخستين گروه از مسلمانان بودند كه دست‌بسته ، گردن زده شدند .
همو گويد : عثمان بن حنيف را براى اين كه بماند يا به على بپيوندد ، آزاد نهادند و او كوچ كردن را برگزيد . پس رهايش كردند و او به علي ( عليه السلام ) پيوست و همين كه او را ديد ، گريست و گفت : « از تو جدا شدم ، در حالى كه پيرمردى بودم و امروز بدون ريش نزد تو برگشتم ! » علي ( عليه السلام ) سه بار فرمود : انا لله و انا اليه راجعون . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 320 ) و آنان را چنين نفرين نمود : « بارخدايا ! تو مي‌دانى كه آنان بر تو گستاخى ورزيدند و آن چه را حرام نموده‌اي ، حلال شمردند . بارخدايا ! به ازاى آن شيعيان من كه كشتند ، آنان را بكش و به خاطر رفتارى كه با كارگزار من كردند ، عذاب شتابان را بر ايشان بفرست ! » ( الجمل ، 152 )
--------------------------- 142 ---------------------------
مسعودى گويد : از آن پس ، توافق نمودند كه تا آمدن علي ، از جنگ دست بردارند . يك شب ، به عثمان بن حنيف شبيخون زدند و او را به اسارت گرفتند و كتك زدند و ريش وى را كندند . سپس پشيمان گشتند و بر بازماندگان خود در مدينه ، از انتقام برادرش سهل بن حنيف و ديگر انصار ، بيم ورزيدند و او را رها كردند .
از آن پس ، به سوى بيت‌المال رفتند و خزانه‌داران و نگاهبانان كه از سبابجه بودند ، مانع ورودشان شدند . از آنان هفتاد تن كشته و شمارى مجروح شدند . از آن هفتاد تن ، پنجاه تن كسانى بودند كه اسير شدند و دست‌بسته ، سرشان جدا شد . در تاريخ اسلام ، اينان نخستين كشته شدگان به ستم در اسارت بودند . آن‌ها حكيم بن جبله عبدى را كشتند كه از بزرگان عبدقيس و زاهدان و عابدان ربيعه بود .
طلحه و زبير بر سر پيشنمازى مردم ، دچار اختلاف شدند و سپس بر آن شدند كه يك روز عبدالله بن زبير پيش‌نماز باشد و يك روز محمد بن طلحه . اين در جريان مشاجره‌اى دراز ميان طلحه و زبير بود تا بر آن چه گفتيم ، اتفاق نظر يافتند . ( مروج الذهب ، 2 / 358 )
شيخ مفيد گويد : طلحه و زبير بازگشتند و به سراى حاكم درآمدند و بر بيت‌المال دست يافتند . سپس عايشه آمد و اموالى از بيت‌المال برداشت تا ميان يارانش تقسيم نمايد . آن‌گاه ، طلحه و زبير با گروهى به بيت‌المال درآمدند و اموال فراوان از آن برداشتند . هنگامى كه بيرون آمدند ، بر درهاى آن قفل‌هايى نهادند و از جانب خود وكيلانى بر آن گماشتند . عايشه فرمان داد كه آن را مهر زنند . طلحه براى اين كار پيش قدم شد ؛ اما زبير او را كنار زد و خواست كه فقط خودش بر آن مهر زند . پس با هم به مقابله برخاستند و چون اين خبر به عايشه رسيد ، گفت : « از جانب من ، خواهرزاده‌ام عبدالله بن زبير مهر بزند . » بدين سان ، آن روز سه مهر بر بيت‌المال زدند !
ابوالاسود دؤلى گويد : از آن پس ، على را هم ديدم كه بر بيت‌المال بصره درآمد و هنگامى كه موجودى آن را ديد ، فرمود : « اى زر ؛ اى سيم ! كسى جز مرا بفريبيد . مال ، پناهگاه ظالمان است ؛ و من پناهگاه مؤمنانم . » به خدا سوگند ! وى به آن اموال توجه نكرد و به آن چه ديد ،
--------------------------- 143 ---------------------------
نينديشيد و آن را نزد وى جز خاكى پست نيافتم . از رفتار آن گروه و علي ( عليه السلام ) در شگفت شدم و گفتم : « آنان از كسانى بودند كه دنيا را مي‌خواهند و اين از كسانى است كه آخرت را مي‌جويند . » و بصيرتم را درباره وى افزودم . ( الجمل ، مفيد ، 152 )
طبرى گزارش كرده است : از سهل بن سعد نقل شده كه چون عثمان بن حنيف را دستگير نمودند ، ابان بن عثمان [ بن عفان ] را نزد عايشه فرستادند تا با وى درباره ابن‌حنيف مشورت كنند . عايشه گفت : « او را بكشيد ! » زنى به وى گفت : « اى ام‌المؤمنين ! تو را به حق اين كه عثمان صحابى رسول خدا است ، سوگند مي‌دهم كه چنين نكني . » عايشه گفت : « ابان را بازگردانيد ! » ابان را [ كه براى كشتن عثمان بن حنيف حركت كرده بود ] بازگرداندند . عايشه گفت : « عثمان بن حنيف را حبس كنيد و نكشيد ! » ابان گفت : « اگر مي‌دانستم كه به اين منظور مرا بازگردانده‌اي ، بازنمي‌گشتم ! » مجاشع بن مسعود به آنان گفت : « عثمان بن حنيف را بزنيد و ريش او را بكنيد ! » سپس او را چهل تازيانه زدند و موى ريش و سر و ابروان و مژگانش را كندند و به حبس افكندند . ( تاريخ طبري ، 3 / 485 )
حكم عايشه براى كشتن عثمان بن حنيف ، حكم دوران جاهليت بود ؛ زيرا دليلش را اين مي‌دانست كه قبيله وى يعنى انصار ، عثمان بن عفان را كشته‌اند !
طبرى گويد : سپس افرادى از اقوام زط و سبابجه [ كه مشغول پاسدارى بودند ] شمشير كشيدند و با آنان درافتادند و در مسجد به جنگى پايدارانه پرداختند . اصحاب جمل آنان را كه چهل تن بودند ، بر زمين افكندند . آن‌گاه ، نگاهبانانى را كه همراه عثمان بن حنيف در سراى حاكم بودند ، بيرون راندند و خود ، در آن درون شدند . ( تاريخ طبري ، 3 / 485 )
مؤلف الدر النظيم گويد : هنگامى كه طلحه و زبير در بصره به پيروزى دست يافتند ، در اين كه چه كسى پيشنماز مردم شود ، اختلاف نمودند . هر يك از آن دو بيم داشت كه اگر به آن يك اقتدا كند ، بعدا همين حجتى بر ضد خودش گردد . عايشه ميان آنان چنين صلح برقرار نمود كه يك نوبت ، محمد بن طلحه و نوبت ديگر ، عبدالله بن زبير پيشنماز گردند . عوام بن مالك ازدى گفت : « به خدا سوگند ! همانند امروز را نديده بودم كه دو سالخورده
--------------------------- 144 ---------------------------
به دو جوان اقتدا كنند . » سپس از آن دو جدا شد و به علي ( عليه السلام ) پيوست و چنين سرود :
آن دو جوان به هنگام نماز با هم به رقابت پرداختند و از چهره‌هاشان پيدا بود كه بر حكومت بخل مي‌ورزند .
فرزند طلحه و فرزند زبير به سوى بند كفش پاره ، هجوم آوردند و قدر و قيمتشان همين بود .
طلحه و زبير به فرزندان خود رضايت دادند ، در حالى كه آن دو شايسته اين كار نبودند .
پس هم اين امام شد و هم آن ؛ و يعلى بن منيه هم آن دو را رهنمون گشت !
يعلى بن منيه همان كسى بود كه شتر عايشه را كه زشت بود و به سبب خشونتش « عسكر » لقب داشت ، برايش خريد . يكى از زنان بني‌ضبه كه همسرش در نبرد جمل كشته شد ، سروده است :
شاهد جنگ‌هايى بوده‌ام كه مرا پير كرده‌اند ؛ اما هيچ جنگى را همچون جمل نديدم .
سخت‌ترين فتنه براى مؤمنان بود و شجاعان قهرمان را به كشتن داد .
كاش آن زن در خانه‌اش مي‌ماند و كاش عسكر به حركت درنمي‌آمد !
شاعرى نيز سروده است :
اى مردم ! هلا ، خبرى دارم : برادرتان زبير خيانت ورزيد .
طلحه نيز راه او را پيمود و يعلى بن منيه هم در زمره دستور دهندگان بود . ( الدر النظيم ، 1 / 338 )

حكيم بن جبله ، خون‌خواه عثمان بن حنيف مي‌شود

1 . ابن‌ابي‌الحديد گزارش كرده است : ابومخنف مي‌گويد : چون به حكيم بن جبله خبر رسيد كه آنان با عثمان بن حنيف چه كردند ، برآشفت و همراه سيصد تن از عبدقيس براى مخالفت و جنگ با ايشان بيرون آمد . طلحه و زبير و يارانشان نيز به جنگ او بيرون آمدند و عايشه را هم بر شتر نشاندند . اين نبرد را جمل اصغر و نبرد على را جمل اكبر خوانده‌اند .
--------------------------- 145 ---------------------------
دو گروه با شمشير به جنگ پرداختند . مردى از قبيله ازد از لشكر عايشه ، بر حكيم بن جبله تاخت و شمشيرى بر پايش زد و آن را قطع كرد و آن مرد ازدى از اسب خود فروافتاد . حكيم بر يك پاى زانو بر زمين نهاد و پاى بريده خود را برداشت و آن را بر مرد ازدى كوبيد و او را بر زمين افكند . سپس خود را به سوى او كشاند بر او تكيه زد و گلويش را فشرد تا جان داد . در آن هنگام كه حكيم در حال جان دادن بود ، كسى از كنارش گذشت و گفت : « چه كسى با تو چنين كرد ؟ » پاسخ داد : « همين كس كه متكاى من است . » آن فرد چون نگريست ، آن مرد ازدى را زير او ديد . حكيم شجاعى نام‌آور بود .
گويد : همراه حكيم سه برادرش و همه همراهانش يعنى سيصد مرد از قبيله عبدقيس و اندكى از قبيله بكر بن وائل كشته شدند .
بصره پس از كشته شدن حكيم و يارانش و راندن عثمان بن حنيف ، براى طلحه و زبير خالى ماند و آن دو در اين كه كدام‌يك پيشنماز باشد ، اختلاف پيدا كردند و هر يك مي‌خواست خودش پيشنماز گردد و بيم داشت كه اگر پشت سر ديگرى نماز بگزارد ، دليل تسليم شدن به او و رضايت به تقدمش گردد . عايشه ميان آن دو چنين صلح برقرار نمود كه مقرر نمود يك روز عبدالله بن زبير پيشنماز باشد و يك روز محمد بن طلحه .
ابومخنف گويد : طلحه و زبير به بيت‌المال بصره درآمدند و چون اموال فراوانى را كه در آن بود ، ديدند زبير گفت : « وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ : و خدا به شما غنيمت‌هاى فراوان وعده داده كه به زودى آن‌ها را خواهيد گرفت و اين [ پيروزى ] را براى شما پيش انداخت . [ فتح : 20 ] ما به اين اموال از مردم بصره سزاوارتريم . » سپس همه آن اموال را گرفتند . هنگامى كه علي ( عليه السلام ) پيروز شد ، همه آن اموال را به بيت‌المال برگرداند و ميان مسلمانان تقسيم كرد . ( شرح نهج‌البلاغه ، 9 / 321 )
شيخ مفيد گفته است : مردم اطراف حكيم بن جبله را گرفتند . به آنان گفت : « آيا نمي‌بينيد كه با برادرم عثمان بن حنيف چه كردند ؟ اگر به ياري‌اش نروم ، برادرش نيستم ! » سپس دستانش را به سوى آسمان گرفت و گفت : « بارخدايا ! طلحه و زبير از كارى كه
--------------------------- 146 ---------------------------
كردند ، قصد تقرب به سوى تو را نداشتند و تنها هدفشان دنياست . بارخدايا ! به انتقام كسانى كه آن دو كشتند ، آن دو را بكش و نگذار تا به آرزويشان برسن . » سپس بر اسبش سوار گشت و نيزه در دست گرفت و يارانش نيز در پى او روان شدند . از آن سو نيز طلحه و زبير و يارانشان به حركت درآمدند كه جمعى انبوه بودند و مردم به آنان ملحق شدند . پس به نبردى سخت پرداختند و زخميان و كشتگان فراوان دادند . مردى از آن سپاه به سوى حكيم بن جبله يورش آورد و او را با شمشير زد و پايش را قطع كرد . حكيم پايش را در دست گرفت و آن را به وى زد و بر زمينش افكند . آن‌گاه ، برادرش معروف به اشرف ، به سوى وى رفت و گفت : « چه كسى تو را ضربت زد ؟ » حكيم به كسى كه بر وى ضربت زده بود ، اشاره نمود . اشرف به او رسيد و با شمشير بر وى زد تا به قتلش رساند . در اين حال ، انبوهى از آن افراد بر وى و برادرش هجوم آوردند و آن دو را كشتند . ( الجمل ، مفيد ، 152 )
3 . طبرى گزارش كرده است : حكيم در برابر طلحه بود ؛ ذريح در برابر زبير ؛ ابن‌محرش در برابر عبدالرحمن بن عتاب ؛ و حرقوص بن زهير در برابر عبدالرحمن بن حارث بن هشام . طلحه به حكيم كه با سيصد تن همراه بود ، يورش آورد . ذريح و يارانش كشته شدند . حرقوص بن زهير با تنى چند از يارانش گريختند و به قوم خود پناهنده شدند . جارچى طلحه و زبير در بصره ندا داد : « هركس از قبايل شما هست كه در جنگ مدينه شركت كرده [ در آن گروه كه از بصره به سوى عثمان بن عفان در مدينه رفته بودند ] بايد نزد ما آورده شود . سپس آنان را همچون سگانى كه آورده مي‌شوند ، آوردند و آنان را كشتند . بدين سان ، هيچ كس از بصريان شركت كننده در آن ماجرا جان سالم به در نبرد ، مگر حرقوص بن زهير كه بني‌سعد از او حمايت كردند . اما در اين ماجرا كار بر ايشان سخت شد و مهلتى به آنان دادند تا حرقوص را تحويل دهند . آن قدر سينه‌هاى بني‌سعد را به رنج و فشار دچار كردند كه با وجود تمايلشان به عثمان بن عفان ، گفتند : « از جنگ كناره مي‌گيريم . »
( تاريخ طبري ، 3 / 487 )
اين سخن بدين معناست كه همه گروهى كه از بصره به مدينه رفته ، از عثمان بن
--------------------------- 147 ---------------------------
عفان خواسته بودند كه حاكم بصره را تغيير دهد ، كشته شدند و تنها حرقوص باقى ماند كه گرچه در زمره محاصره كنندگان عثمان بن عفان بود ، به دليل حمايت بني‌سعد زنده ماند . كار به جايى رسيد كه مردم بني‌سعد گفتند : « اگر بر تسليم نمودن حرقوص اصرار ورزيد ، عايشه را در جنگ همراهى نخواهيم كرد . »
4 . ابن‌عبدالبر گفته است : پس از امضاى توافقنامه ميان عثمان بن حنيف با طلحه و زبير ، عبدالله بن زبير به عثمان بن حنيف خيانت نمود و شبانه در سراى حاكم به وى يورش برد و حدود چهل تن از قوم زط را كه بر در سراى حاكم نگاهبانى مي‌كردند ، كشت و بيت‌المال را تصرف نمود و عثمان بن حنيف را دستگير كرد و با وى آن رفتارى را نمود كه پيشتر ياد كردم . اين پيش از آمدن على بود . خبر رفتار وى با عثمان بن حنيف ، به گوش حكيم بن جبله رسيد . وى با هفتصد تن از ربيعه حركت نمود و با آنان جنگيد تا از سراى حاكم بيرونشان كرد . آن‌گاه ، آنان بر وى يورش آوردند و حكيم با ايشان به نبرد پرداخت تا پايش قطع شد . سپس با همان پاى قطع شده ، به نبرد ادامه داد تا سحيم حدانى گردنش را با شمشير قطع نمود و سرش در پوست گردنش چرخيد تا از پشت بر زمين افتاد . ابوعبيده گويد : در نبرد جمل ، پاى حكيم بن جبله قطع شد و خود ، آن را برداشت و به سوى كسى كه آن را قطع كرده بود ، حمله نمود و با همان پا آن قدر به وى ضربت زد تا به قتلش رساند و گفت :
اى نفس من ! نگران نباش ؛ كه بهترين مراقب به تو توجه مي‌كند .
اگر ساق پاى من قطع شد ، باكى نيست ؛ كه دستانم با من هست .
ابوعبيده گويد : در دوران جاهليت و اسلام ، كسى كه مانند اين كار او را انجام داده باشد ، شناسايى نشده است . ( الاستيعاب ، 1 / 367 )
5 . در اسد الغابه [ درباره حكيم ] آمده است : مردى صالح و ديندار بود كه قومش از او حرف‌شنوى داشتند . عثمان او را به سند فرستاد و وى چندى آن جا بود . سپس نزد عثمان بازآمد . عثمان از وى درباره سند پرسيد . او پاسخ داد : « آب آن ، بسيار است و
--------------------------- 148 ---------------------------
دزدانش دلاور و دشتش كوهستان . اگر سپاه فراوان به آن جا رود ، به گرسنگى افتد و اگر سپاه اندك رود ، تباه گردد . » بدين روي ، عثمان تا وقتى كشته شد ، سپاهى به آن ديار نفرستاد . گفته‌اند كه چون طلحه و زبير به بصره درآمدند ، ميان آنان و عثمان بن حنيف توافق شد كه از نبرد دست كشند تا على فرارسد . سپس عبدالله بن زبير به عثمان بن حنيف شبيخون زد و او را از سراى حاكم بيرون راند . حكيم باخبر شد و با هفتصد تن از ربيعه حركت نمود و با آنان جنگيد تا از سراى حاكم بيرونشان كرد و همچنان با آنان نبرد نمود تا پايش قطع شد و آن را با دستش گرفت و بر كسى زد كه ضربتش زده بود و بدين سان ، او را كشت . با همان پاى قطع شده ، به نبرد ادامه داد و مي‌گفت :
اى ساق پاى من ! نگران نباش ؛ كه دستانم با من هست .
سرانجام خون زيادى از وى رفت و بر همان مردى كه پايش را قطع كرده و اكنون كشته شده بود ، تكيه زد . كسى از وى پرسيد : « چه كسى با تو چنين كرد ؟ » پاسخ داد : « همين كه به او تكيه كرده‌ام . » كسى را شجاع‌تر از وى گزارش نكرده‌اند . ( اسد الغابه ، 2 / 40 )
حكيم بن جبله همان كسى بود كه مكران [ بلوچستان ] را فتح نمود . ( معجم البلدان ، 5 / 179 )
6 . مقريزى گويد : به يارانش گفت : « من در نبرد با اين گروه ، ترديدى ندارم . هر كس دچار شك است ، بازگردد . سپس پيش رفت و با آنان به نبرد پرداخت و درگير جنگى سخت شدند . حكيم با همراهانش چهار فرمانده بودند . حكيم در برابر طلحه ، ذريح در برابر زبير ، ابن‌محترش در برابر عبدالرحمن بن عتاب ، و حرقوص بن زهير در برابر عبدالرحمن بن حارث بن هشام قرار داشتند . هنگامى كه حكيم كشته شد ، در صدد قتل عثمان بن حنيف برآمدند . عثمان به آنان گفت : « آگاه باشيد كه سهل [ برادرم ] در مدينه است . اگر مرا بكشيد ، به دادخواهى برمي‌خيزد . » پس وى را رها نمودند و او به سوى على رفت . عايشه به كوفيان نوشت كه بر آنان چه گذشته و فرمانشان داد كه مردم را از يارى على بازدارند و آنان را به خون‌خواهى عثمان تشويق نمود . نيز به مردم يمامه و مدينه شرح ماجرا
--------------------------- 149 ---------------------------
را نوشت و آن نامه‌ها را راهى مقصد نمود . اين رويداد در پنج شب مانده به انتهاى ماه ربيع الثانى سال سى و شش رخ داد . ( امتاع الاسماع ، 13 / 236 )
7 . شابشتى گفته است : حكيم در بصره شهيد گشت و همو بود كه در برابر عايشه و طلحه و زبير ايستاد تا به بصره وارد نشوند و تا پاى جان با آنان نبرد نمود . از جمله اخبار و رويدادهاى مقتل او آن است كه چون طلحه و زبير به بصره دست يافتند ، نگاهبانان بيت‌المال را كه هفتاد تن بودند ، بى هيچ گناه و علت كشتند و عثمان بن حنيف انصاري ، كارگزار على بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) را دستگير نمودند و ريش وى را كندند و در پى قتلش برآمدند . حكيم در ميان مردم خود به خطابه ايستاد و به آنان گفت : « اى قوم من ! جان عثمان بن حنيف ، بايد حفظ گردد و حفظ جان او امانتى است كه بايد ادا شود . به خدا سوگند ! حتى اگر وى امير ما نيز نبود ، به سبب حق هم‌جوارى و جايگاه وى نزد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) از او حمايت مي‌كرديم ؛ چه رسد به اين كه بر ما حق و ولايت دارد ! آگاه باشيد كه زندگان مي‌ميرند و مردگان بازخواست مي‌شوند . بهتر آن است كه با كرامت بميريد و آزاده زندگى كنيد . » قوم وى دعوت او را اجابت كردند و ابواميه اصم كه تكسوار آن قوم بود ، سرود :
اى جماع عبدقيس ! بر همان عهدى بميريد كه على را شادمان سازد و از ننگ خيانت بر حذر باشيد .
در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنشگرى نهراسيد و با كرامت بميريد كه بهترين يادكرد است .
سپس حكيم با سيصد مرد از يارانش به سوى دشمن ، عايشه [ و سپاهش ] تاختند . در اين هنگام ، طلحه و زبير حركت نمودند و عايشه را بر شتر سوار كردند . اين نبرد را جمل اصغر خوانده‌اند . حكيم نبردى سخت نمود و گفت : « شما دو تن در پى بهره‌اى از اين حيات دنيا هستيد . بارخدايا ! به ازاى كسانى كه كشتند ، آنان را بكش و نگذار به خواسته خود برسند و به آرزوى خود دست يابند و هرگز آن‌ها را نيامرز ! » سپس با جمع سيصد نفره يارانش به سپاه دوازده هزار تنى آنان يورش آورد و آن‌ها را عقب راند تا ايشان را به گذرگاه
--------------------------- 150 ---------------------------
راند . مردى از ازد ، حكيم را غافلگير كرد و بر ساق پاى او ضربتى زد و پايش را قطع كرد . حكيم پايش را در دست گرفت و با آن ، مرد ازدى را بر زمين افكند و او را كشت و سرود :
اى نفس من ! نگران نباش . . .
سپس او و سه برادرش كشته شدند . يموت بن مزرع در سوگ فرزندش مهلهل سرود :
اى مهلهل ! كم‌سالي‌ات مرا به اندوه كشاند و سختي‌هايى كه كشيدي ، اشكم را روان نمود .
[ با آنان آن قدر مي‌جنگم كه ] در كناره‌هاى خال‌هاى پيكرشان جان مي‌دهم و بدين سان ، اثر پاى تو محو مي‌شود .
اگر عمر مهلتم دهد ، مقام والاى تو را به آنان نشان خواهم داد .
اندوها بر مردمى كه [ در انتظار تو هستند و ] سفرت به سوى آنان به طول خواهد انجاميد .
هرچند خاندان تو هستند ، اما تنها خدا و نه مردم ، پشتيبان من در غم توست .
شعر وى و فرزندش مهلهل در قالب‌هاى مختلف شعري ، فراوان است . ما تنها به قدر گنجايش اين كتاب و با رعايت نكات فنى مورد نظر در اين اثر ، از آن‌ها ياد كرديم .
( الديارات ، 1 / 51 )
8 . ابن‌مسكويه گويد : آن روز وى به گفتار پرداخت ، در حالى كه بر يك پا ايستاده بود و شمشيرها بي‌امان بر آنان ضربت مي‌زد : « ما اين دو تن را پشت سر انداختيم ، همين دو كه با على بيعت كردند و از او اظهار اطاعت نمودند و سپس با او از در مخالفت درآمدند و خواستار خون‌خواهى عثمان شدند . آن دو دروغ مي‌گويند و تنها در پى ثروت و حكومت هستند . » ( تجارب الامم ، 1 / 480 )
9 . شيخ مفيد گفته است : روايت كرده‌اند كه به علي ( عليه السلام ) در ربذه خبر دادند كه طلحه و زبير ، حكيم بن جبله و شمارى از شيعيان را كشته و عثمان بن حنيف را زده و سبابجه را به قتل رسانده‌اند . با شنيدن اين خبر ، على بر جوال‌ها ايستاد و فرمود : « خبرى بس دردناك و تكان‌دهنده به من رسيده است . طلحه و زبير به بصره وارد شده و بر كارگزار من يورش برده و او را به شدت زده و در حالى رهايش كرده‌اند كه زنده يا مرده بودنش قابل شناسايى
--------------------------- 151 ---------------------------
نبوده است . نيز بنده صالح ، حكيم بن جبله را همراه شمارى از مردان مسلمان صالح كشتند و آنان در حالى به ديدار خدا رفتند كه به بيعت خود وفا نموده ، حق الهى را ادا كرده بودند . نيز سبابجه ، نگاهبانان بيت‌المال مسلمانان را به اسارت گرفتند و در حال اسيري ، به خيانت كشتند . »
مردم سخت گريستند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) دستانش را فراز آورد و چنين نفرين نمود : « بارخدايا ! كيفر ظالمان بدكار و پيمان‌شكنان خيانتكار را به طلحه و زبير نصيب فرما . » ( الكافئه ، 18 )
10 . طبرى گويد : از شعيب ، از سيف ، از محمد و طلحه نقل شده است : هنگامى كه علي ( عليه السلام ) در ثعلبيه فرود آمد ، خبر ماجراى عثمان بن حنيف و پاسدارانش به وى داده شد . پس برخاست و آن خبر را به مردم رساند و گفت : « بارخدايا ! مرا از شر اين بلاى كشتن مسلمانان كه طلحه و زبير به آن دچار شده‌اند ، در امان دار و ما را از همه آنان عافيت بخش . » هنگامى كه به اساد رسيد ، خبر ماجراى حكيم بن جبله و قاتلان عثمان بن عفان به او داده شد . فرمود : « الله اكبر ! اكنون كه طلحه و زبير انتقام خونشان را گرفتند ، چه كسى يا مرا از دست آنان نجات مي‌دهد و يا آنان را خلاص مي‌سازد ؟ » سپس اين آيه را قرائت نمود : « مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِى الأَرْضِ وَلا فِى أَنْفُسِكُمْ إِلا فِى كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا : هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسْ‌هاى شما [ به شما ] نرسد ، مگر اين كه پيش از آن كه آن را پديد آوريم ، در كتابى است . اين [ كار ] بر خدا آسان است . » [ حديد : 22 ] سپس فرمود :

حكيم ، فراخوانى شجاعانه داد و با آن به جايگاه نبرد فرود آمد .

هنگامى كه به ذي‌قار رسيدند ، عثمان بن حنيف كه همه موهاى صورتش را كنده بودند ، نزد وى آمد . على چون وى را ديد ، به يارانش نگريست و فرمود : « او هنگامى كه از نزد ما رفت ، پيرمردى سالخورده بود و اكنون به شكل يك جوان نزد ما بازگشته است ! » وى همچنان در ذي‌قار به انتظار دو محمد [ كه به عنوان قاصد به كوفه فرستاده بود ] ماند و همان جا به او خبر دادند كه چه بر قبيله ربيعه گذشته است و عبدقيس بيرون آمده و
--------------------------- 152 ---------------------------
در مسير فرود آمده‌اند . فرمود : « عبدقيس بهترين تيره از قبيله ربيعه است و همه اين قبيله نيكومردمانى هستند . » سپس گفت :
دريغا از ربيعه ، آن قوم سخن‌شنو فرمانبر ؛
كه آن رخداد ، پيش از من به آنان رسيد . على آنان را دعوتى شنيدنى كرد ؛
كه با آن به جايگاهى بلند دست يافتند . ( تاريخ طبري ، 3 / 496 )
مسعودى گويد : اندوه على به خاطر قتل مردم ربيعه پيش از ورد به بصره ، شديد بود . آنان كسانى از عبدقيس و ديگر تيره‌هاى قبيله ربيعه بودند كه طلحه و زبير ايشان را كشتند . اين اندوه را قتل زيد بن صوحان عبدى نيز تجديد كرد ؛ همو كه در همان نبرد به دست عمرو بن سبره كشته شد . على فراوان مي‌گفت :
دريغا بر ربيعه ، آن مردم سخن‌شنو فرمان‌بردار ! ( مروج الذهب ، 2 / 369 )
11 . بلاذرى گويد : حكيم بن جبله عبدى بر مركب نشست و راند تا به زابوقه رسيد و سيصد تن همراهي‌اش مي‌كردند كه هفتاد تن از قوم خود او از جمله برادرانش اشرف و زعل در ميانشان حضور داشتند . طلحه و زبير به سوى آنان آمدند و گفتند : « اى حكيم ! چه مي‌خواهي ؟ » پاسخ داد : « مي‌خواهم عثمان بن حنيف را رها كنيد و در سراى حاكم باقى بگذاريد و بيت‌المال را به او بسپاريد و بازگرديد تا على فرارسد . » آنان خواست وى را نپذيرفتند و به نبرد پرداختند . حكيم گفت :
آنان را با تيغ شمشير ضربت مي‌زنم ، ضربت جوانى عبوس كه از زندگى دست شسته است .
سپس پايش ضربت خورد و قطع شد . خود را بر زمين كشاند و آن را برداشت و با همان ، به فرد ضربت زننده كوبيد و او را بر زمين افكند و گفت :
اى نفس من ! نگران نباش ؛ كه تو را بهترين مراقب ، نگاهبان است .
اگر ساق پايم قطع شده ، دستم با من هست .
نيز گفت : مرا از مردن ، ننگ نيست . ننگ ، گريختن از ميدان نبرد است . شوكت آن است كه آبروى آدمى بر باد نرود .
--------------------------- 153 ---------------------------
سپس حكيم با هفتاد تن از مردم قومش ، از جمله سه برادرش كشته شدند . ( انساب الاشراف ، 2 / 227 )
12 . حكيم انسانى فصيح بود . عثمان او را به عنوان حاكم سند فرستاد و از وى خواست كه وضع آن سرزمين را بيان نمايد . گفت : « اى اميرالمؤمنين ! آبش اندك است و خرمايش نامرغوب و دزدانش دلير . اگر سپاهى اندك به آن جا رود ، تباه گردد و اگر بسيار رود ، گرسنه بماند . » عثمان گفت : « تو در حال خبر دادنى يا قافيه بافتن ؟ » گفت : « البته در حال خبر دادن . » به همين روي ، عثمان كسى را براى نبرد به آن منطقه نفرستاد . ( الخراج ، قدامة بن جعفر ، 1 / 414 )
ابن‌خلدون گفته است : حكيم بن جبله ، عبدالله بن سبأ را از بصره راند و اين پاسخى است كافى به كسانى كه شيعيان را متهم مي‌نمايند كه به عبدالله بن سبأ اعتماد دارند و نيز پاسخى است به آن چه درباره نقش عبدالله در نبرد جمل به دروغ گفته‌اند .
( العبر ، 2 ق 2 / 142 )
13 . نسب وى چنين است : حكيم بن جبلة بن حصين بن اسود بن كعب بن عامر بن حارث بن بديل بن عمرو بن غنم بن وديعة بن لكيز بن افصى بن عبدالقيس . مردى صالح و دلير بود كه مردمان عبدقيس از او سخن‌شنوى داشتند . از ياران بزرگ اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و در هوادارى و دلسوزى براى وي ، مشهور بود . علي ( عليه السلام ) درباره آنان گويد :
دريغا بر ربيعه ، همان مردم سخن‌شنو فرمان‌بردار !
پيش از من ، آن حادثه برايشان پيش آمد . حكيم دعوتى كرد شنيدنى و به خاطر آن ، در جايگاهى و الا جاى گرفتند . ( انساب الاشراف ، 1 / 234 ؛ اعيان الشيعه ، 6 / 214 )
14 . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بارها او را ستايش نمود . از جمله ، فرمود : « پس حكيم بن جبله با آنان به نبرد پرداخت و او را با هفتاد تن از عابدان و فروتنان بصره كشتند ؛ همان كسان كه ايشان را پينه‌بستگان مي‌گفتند ، چرا كه [ از فرط عبادت ] كف دستشان مانند زانوى شتران ، پينه بسته بود . » ( همان مأخذ )
--------------------------- 154 ---------------------------

دروغ‌نمايى راويان دستگاه سلطه درباره نبرد جمل اصغر

از نمونه‌هاى دروغ‌نمايى ايشان ، گزارش طبرى است : حكيم بن جبله كه حركت كرده بود ، سوار بر اسب پيش آمد و نبرد را آغاز نمود . ياران عايشه نيزه‌هاشان را آماده نمودند و دست نگاه داشتند تا آنان هم دست نگه دارند . اما حكيم از نبرد دست برنداشت و با آنان جنگيد . ياران عايشه از نبرد خوددارى مي‌كردند ، مگر به همان اندازه كه از خود دفاع كنند . حكيم سپاه خود را برانگيخت و به سوى آنان راند و مي‌گفت : « اينان قريش هستند كه ترس و غرورشان نابودشان مي‌كند . » پس بر دهانه گذرگاه جنگيدند و اهل خانه‌ها كه دل در گروه يكى از دو طرف داشتند ، به ديگران سنگ پرتاب مي‌كردند . عايشه به يارانش گفت كه از سمت راست بروند و رفتند تا به گورستان بني‌مازن رسيدند و قدرى آن جا ماندند و در اين حال ، آن افراد به ايشان حمله بردند . سپس شب ميانشان فاصله افكند . عثمان به سراى حاكم بازگشت و مردم نيز به قبايل خود برگشتند .
ابوجرباء يكى از فرزندان عثمان بن مالك بن عمرو بن تميم ، نزد عايشه و طلحه و زبير آمد و به آنان پيشنهاد كرد كه به مكانى بهتر روانه شوند . آنان نصيحت وى را پذيرفتند و از تدبيرش پيروى كردند . پس از گورستان بني‌مازن حركت نمودند و از طرف قبرستان ، از آب‌بند بصره گذشتند تا به زابوقه رسيدند و سپس به گورستان بني‌حصن درآمدند كه به سيلوى گندم مي‌رسيد . شبانگاه خود را آماده نگاه داشتند و همان شب ، افراد مقابل ، به سوى آنان حركت كردند و هنگام صبح در عرصه سيلو ، ايستاده بودند . عثمان بن حنيف پيش آمد و روبروى آنان ايستاد . حكيم بن جبله نيز با نيزه‌اى كه در دست داشت ، پيش آمد و ناسزا گفت . مردى از عبدقيس به وى گفت : « اين دشنام را كه مي‌شنوم ، به كه مي‌گويي ؟ » گفت : « به عايشه . » آن مرد گفت : « اى ناپاك‌زاده ! آيا به
--------------------------- 155 ---------------------------
ام‌المؤمنين چنين مي‌گويي ؟ » در اين حال ، حكيم نيزه را ميان سينه آن مرد فروبرد و او را كشت . سپس بر زنى برگذشت ، در حالى كه همچنان عايشه را دشنام مي‌داد . آن زن گفت : « اين كيست كه تو را به ناسزا گفتن واداشته است ؟ » گفت : « عايشه . » زن گفت : « اى ناپاك‌زاده ! آيا به ام‌المؤمنين چنين مي‌گويي ؟ » در اين هنگام ، حكيم نيزه‌اش را ميان سينه آن زن فروبرد و او را كشت . سپس پيش رفت و چون گرد آمدند ، با هم مقابله كردند و در سيلو جنگى سخت ميانشان درگرفت . اين نبرد از طلوع آفتاب تا نيمروز ادامه داشت . از ياران عثمان بن حنيف بسيارى كشته شدند و هر دو طرف زخميان فراوان دادند . جارچى عايشه آنان را ندا مي‌زد و سوگند مي‌داد كه دست از نبرد بردارند ؛ اما آنان نمي‌پذيرفتند تا هنگامى كه مصيبت بالا گرفت و ياران عايشه را به صلح و آتش‌بس فراخواندند و آن‌ها نيز پذيرفتند و به توافق پرداختند و ميان خود توافقنامه‌اى نگاشتند . ( تاريخ طبري ، 3 / 480 )
در نهاية الارب ( 20 / 36 ) آمده است : اين رويداد پنج روز مانده به پايان ماه ربيع الثانى رخ داد .

نقد و نظر

1 . اين عايشه بود كه به سراى حاكم حمله نمود . با اين حال ، گزارش طبرى چنين وانمود مي‌كند كه عايشه مورد حمله قرار گرفت و مي‌خواست كه از نبرد خوددارى كند . اين گزارش ، حكيم بن جبله را متجاوز و دشنام‌گر به عايشه نشان مي‌دهد كه يك مرد و يك زن را به دليل اعتراضشان به دشنام‌دهى وى به عايشه ، كشته است ! اما حركت عايشه از مربد به سوى ورودي‌ها و گذرگاه‌هاى بصره ، بدين معناست كه او مي‌خواست به زور ، بصره را تصرف كند . پس تجاوزگر ، خود اوست .
2 . برخى از گزارش‌هاى طبرى درباره صلح ، چنين وانمود مي‌سازد كه كعب بن سور ، سركرده ازد ، را به مدينه فرستادند تا دريابد كه آيا علي ( عليه السلام ) طلحه و زبير را به بيعت با خود واداشته و به اين ترتيب ، بيعت آن دو غيرقانونى است و حاكم بصره وظيفه دارد شهر را به آنان تسليم كند ؛ يا آن بيعت اختيارى بوده و اكنون آن دو وظيفه دارند از علي ( عليه السلام ) اطاعت نمايند . او ادعا مي‌كند كه كعب در حالى بازگشت كه ادعاى آنان را تأييد نمود و اسامة بن زيد گواهى داد كه على آن دو را به بيعت واداشته و از اين رو ، به سراى حاكم حمله نمودند .
اين سخن ، دروغى رسوا است ؛ زيرا يورش آنان به سراى حاكم و اسير گرفتن حاكم
--------------------------- 156 ---------------------------
بصره ، فقط چند روز كوتاه پس از صلح بود و در اين فرصت امكان نداشت كه كسى به مدينه برود و بازگردد !
كعب بن سور تصميم گرفت كه از هر دو طرف ، كناره بگيرد و از وى سخنى درباره سفرش به مدينه نقل نكرده‌اند . او اصرار داشت كه همچنان كناره‌گيرى نمايد تا آن‌گاه كه عايشه به خانه وى رفت و نزد او گريست . اگر براى وى ثابت شده بود كه علي ، طلحه و زبير را به بيعت وادار نموده ، كناره نمي‌گرفت . سخن درست اين است كه توافق براى فرستادن كعب صورت نگرفت ؛ بلكه بر اين توافق نمودند كه بصره در اختيار حاكم آن يعنى عثمان بن حنيف باقى بماند تا علي ( عليه السلام ) فرارسد . سپس اين توافق و پيمان را شكستند و شبانه به حاكم خيانت ورزيدند . آن‌گاه ، قصه تحقيق درباره واداشته شدن به بيعت را ساختند !
3 . آنان گواهي‌هاى مكرر علي ( عليه السلام ) و ديگر صحابه را كه طلحه و زبير به اختيار خود بيعت نموده‌اند ، نپذيرفتند و به اين سخن منسوب به اسامة بن زيد كه آن دو به بيعت واداشته شده‌اند ، تمسك نمودند . اگر چنين است ، چرا علي ( عليه السلام ) خود اسامه و ديگران را به بيعت وانداشت و اسامه همچنان با او بيعت نكرد ؟ وانگهى مگر با واداشتن دو نفر به بيعت ، پس از بيعت بزرگان مهاجر و انصار ، خلافت باطل مي‌شود ؟
از اين گذشته ، چرا اين پرونده‌ها را نيز نمي‌گشايند :

  • عمر ، اعضاى شورا را وادار نمود تا با كسى كه عبدالرحمن بن عوف [ شوهر خواهر عثمان ] انتخاب كرده بود ، بيعت نمايند و اين كار را به دست محمد بن مسلمه و ياران مسلحش كه بر آستانه در ايستاده بودند ، به انجام رساند .
  • ابوبكر مسلمانان را به بيعت با عمر وادار ساخت .
  • مسلمانان به بيعت با ابوبكر وادار شدند ، حال آن كه خود عمر بعدا گفت : « اين يك لغزش ناسنجيده بود و هر كه مانند آن را انجام دهد و اتحاد مسلمانان را بگسلد ، وى را بكشيد ! »
    چرا هنگامى كه نوبت به علي ( عليه السلام ) مي‌رسد ، اينان تقواپيشه مي‌شوند و درباره آزادى
    --------------------------- 157 ---------------------------
    انسان و اجبارى يا اختيارى بودن بيعت با وي ، سخن مي‌گويند و بر آن مي‌شوند كه بيعت با او بايد با رضايت و اختيار كامل باشد ، اما ديگران اگر با شمشير و سوزاندن خانه‌ها و تهديد ، بيعت گيرند ، جايز است ؟ خدايت خير دهد اى علي !
    پيشواى اينان عبدالرزاق گويد : هنگامى كه عثمان ( رحمه الله ) كشته شد ، مردم با على بن ابي‌طالب بيعت نمودند . سپس وى به طلحه و زبير پيام داد : « اگر مي‌خواهيد ، با من بيعت نماييد و اگر مايليد ، من با يكى از شما دو تن بيعت مي‌كنم . » آن دو گفتند : « البته ما با تو بيعت مي‌كنيم . » سپس به مكه گريختند كه عايشه همسر پيامبر در آن جا بود و با يكديگر هم‌سخن شدند و عايشه آن دو را در انديشه‌شان يارى نمود و بسيارى از مردم قريش از ايشان اطاعت كردند و براى خون‌خواهى عثمان ، به سوى بصره روان شدند . نيز با آنان ، عبدالرحمن بن ابوبكر ، عبدالرحمن بن عتاب بن اسيد ، عبدالله بن حارث بن هشام ، عبدالله بن زبير ، و مروان بن حكم همراه مردمى از قريش حركت نمودند و با بصريان سخن گفتند و از مظلومانه كشته شدن عثمان به آنان خبر دادند و اعلان كردند كه از افراط خود درباره عثمان توبه ورزيده‌اند . سپس بيشتر بصريان از آنان اطاعت نمودند . ( المصنف ، 5 / 456 )
    4 . تاريخ‌نگاران متن آن صلح‌نامه را آورده و برخى نيز آن را پنهان داشته‌اند ! در استيعاب آمده است : با عثمان بن حنيف صلح‌نامه نوشتند كه از نبرد دست بكشند و او هم در سراى حاكم باقى بماند تا على فرارسد . پس از چند روز ، عبدالله بن زبير در شبى تاريك و طوفانى شبيخون زد و عثمان بن حنيف را در سراى حاكم محاصره و دستگير نمودند و موجودى بيت‌المال را به عايشه سپردند و عايشه گفت : « عثمان بن حنيف را بكشيد ! » ( الاستيعاب ، 1 / 367 )
    مسعودى گويد : سپس توافق كردند كه تا آمدن علي ( عليه السلام ) از نبرد دست بشويند . اما شبانه به عثمان بن حنيف شبيخون زدند و او را دستگير نمودند و زدند و ريش وى را كندند . سپس پشيمان شدند و بر بازماندگان خود در مدينه ، از انتقام برادر عثمان ، سهل بن حنيف ، و ديگر انصار بيمناك گشتند و او را رها ساختند . ( مروج الذهب ، 2 / 358 )
    سپس صلح‌نامه را دريدند و در شبى تاريك و طوفاني ، نيرنگ ورزيدند . ( الفتوح ، ابن‌اعثم ،
    --------------------------- 158 ---------------------------
    2 / 457 )
    ميان خود و او صلح‌نامه نوشتند كه تا فرارسيدن على كارى نكنند و هر طرف ، ديگرى را امان دهد . ( تاريخ يعقوبي ، 2 / 181 )
    5 . بلاذرى تصريح نموده كه صلح‌نامه نوشتند و طلحه و زبير خيانت نمودند . او گويد : براى نبرد آماده شدند و به زابوقه رسيدند . صبحگاهان عثمان بن حنيف روياروى آنان قرار گرفت و با آنان نبردى سخت نمود و بسيارى كشته و زخمى شدند . سپس همگان به صلح فراخواندند و ميان خود صلح‌نامه‌اى نوشتند بر اين اساس كه تا فرارسيدن علي ، در بازار و گذرگاه به يكديگر تعرض ننمايند و عثمان بن حنيف در سراى حاكم بماند و اختيار بيت‌المال و مسجد را داشته باشد و طلحه و زبير و همراهانشان هر جا كه خواستند ، منزل نمايند . آن‌گاه ، مردم بازگشتند و سلاح را بر زمين نهادند .
    سپس طلحه و زبير به گفتگو پرداختند . طلحه گفت : « به خدا سوگند ! اگر على به بصره درآيد ، گردن ما را خواهد گرفت ! » پس بر آن شدند كه عثمان بن حنيف را غافلگير سازند و به او شبيخون زنند و يارانشان نيز بر اين تصميم همداستان شدند . در شبى تاريك و طوفاني ، بر عثمان بن حنيف كه نماز عشا را با مردم مي‌خواند ، هجوم آوردند و دستگيرش كردند و فرمان دادند تا او را سخت بزنند و ريش و سبيلش را كندند . سپس عبدالله بن زبير را با گروهى به سوى بيت‌المال فرستادند كه چهل تن - برخى گفته‌اند : چهارصد تن - از سبابجه از آن نگاهبانى مي‌كردند . آنان از تحويل دادن بيت‌المال تا پيش از رسيدن علي ، خوددارى ورزيدند . پس ايشان و فرماندهشان ابوسلمه زطى را كه بنده‌اى صالح بودند ، كشتند . آن‌گاه ، عثمان بن حنيف و تعدادى از افراد اسير گشتند . سپس طلحه و زبير براى پيشنماز شدن به اختلاف برخوردند ، در حالى كه با هر دو براى فرماندهي ، نه خلافت ، بيعت شده بود و زبير پيشكسوت بود . سرانجام تصميم گرفتند كه يك روز اين پيشنماز باشد و يك روز آن ديگري . ( انساب الاشراف ، بلاذري ، 2 / 226 )
    --------------------------- 159 ---------------------------

فصل 55 حركت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به بصره

ام سلمه به علي ( عليه السلام ) نوشت كه عايشه حركت كرده است

ابن‌اعثم گزارش كرده است : ام سلمه به على بن ابي‌طالب نوشت : « به بنده خدا على اميرالمؤمنين ، از ام سلمه دختر ابواميه . سلام و رحمت و بركت‌هاى خدا براى تو باد ! اما بعد ؛ طلحه و زبير و عايشه و فرزندانش كه بدفرزندانى هستند و پيروان گمراهي‌اند ، همراه با قصاب‌زاده ، عبدالله بن عامر ، به سوى بصره حركت كرده‌اند و ادعا دارند كه عثمان بن عفان مظلومانه كشته شده و آنان خون‌خواه وى هستند . خداوند تو را كفايت مي‌كند و بدِ روزگار از آنِ ايشان است ، ان‌شاءالله تعالي ! به خدا سوگند ! اگر خداوند از خارج شدن زنان از خانه‌هاشان نهى نفرموده و همين را رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هنگام وفاتش وصيت ننموده بود ، بي‌ترديد همراه تو حركت مي‌كردم . اما محبوب‌ترين فرد نزد پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و تو ، يعنى پسرم عمر بن ابي‌سلمه ، را به سوى تو روان مي‌سازم . والسلام . » ( الفتوح ، 2 / 454 )
اين نامه را پيشتر نيز ياد كرديم .
--------------------------- 160 ---------------------------

برخى از ايشان كوشيدند تا علي ( عليه السلام ) را از رويارويى با عايشه بازدارند

1 . شيخ طوسى گويد : علي ( عليه السلام ) شتابزده حركت نمود و به او خبر رسيد كه سعد [ بن ابي‌وقاص ] و اسامة بن زيد و محمد بن مسلمه ، از حركت خوددارى كرده‌اند . سعد گفت : « من شمشير نمي‌كشم تا هنگامى كه مؤمن از كافر بازشناخته شده باشد . » اسامه گفت : « با مردى كه به يگانگى خدا گواهى مي‌دهد ، نمي‌جنگم و با اين حال ، اگر تو در دهان شير باشي ، همراه تو در آن وارد مي‌شوم ! » محمد بن مسلمه نيز گفت : « رسول خدا ( صلى الله عليه وآله )
به من شمشيرى عطا نمود و فرمود : هرگاه مسلمانان دچار اختلاف شدند ، با آن به كوه اُحد بكوب [ و آن را بشكن ] و در خانه‌ات بمان ! » همچنين عبدالله بن زبير از همراهى با على خوددارى نمود . عمار بن ياسر گفت : « اين گروه را رها كن ! عبدالله ، ضعيف است و سعد ، حسود . محمد بن مسلمه نيز گناهى كه در حقش كرده‌اي ، اين است كه قاتل برادرش را كشته‌اي ! درود بر تو ! » سپس عمار به محمد بن مسلمه گفت : « آيا با جنگ‌طلبان نبرد نمي‌كني ؟ به خدا سوگند ! اگر على به سويى بگرايد ، من نيز همراه او مي‌گرايم . »
كعب بن مالك گفت : « اى اميرالمؤمنين ! از ما گروه انصار به تو ياري‌هايى رسيده است كه اگر هر كس ديگر به جاى ما بود ، برايت فراهم نمي‌شد . به خدا سوگند ! همه آن چه ما حلال پنداشته‌ايم ، حلال نيست و نيز همه آن چه حرام دانسته‌ايم ، حرام نيست . در ميان مردم كسانى هستند كه بيش از قاتلان عثمان ، به معذور بودن او علم دارند و تو نيز به حال ما داناتر از خود مايي . اگر او ظالم بوده و كشته شده است ، مي‌پذيريم ؛ و اگر مظلوم بوده ، تو سخن ما را [ براى خون‌خواهى او ] بپذير . اما اگر در اين ماجرا ، ما را به شبهه واگذاري ، شگفتا از يقين ما و شك تو ! تو خود به ما گفتي : نزد من دانشى است كه آن چه را همگان بر آن اتفاق يابند ، نقض مي‌كند و آن چه را درباره آن اختلاف دارند ، حل و فصل مي‌نمايد . »
سپس گفت : سزاوارترين افراد براى آن كه يارى شوند ، على و خاندان عبدمناف هستند .
اين بدان سبب است كه پاسدارى از حرم خدا با اوست و نيز پيوند نزديكى با پيامبر دارد و رابطه‌اش با او سراسر صفاست .
--------------------------- 161 ---------------------------
اين در حالى است كه كعب بن مالك از هواداران عثمان بود !
اَشتر برخاست و به سوى علي ( عليه السلام ) گام برداشت و با او سخنى گفت كه برانگيزاننده وى در برابر بازايستادگان از يارى وى بود . علي ( عليه السلام ) سخن وى را نپسنديد و از وى گله نمود ؛ زيرا صلاحديدش اين بود كه آن گروه را نرنجاند . اَشتر گفت : « اى اميرالمؤمنين ! درست است كه ما از مهاجران و انصار نيستيم ؛ اما در ميان آنان زندگى مي‌كنيم و اين بيعتى همگانى است و هر كه از آن بيرون بماند ، عصيانگر است و كسى كه در آن كندى نمايد ، مقصر است . امروز آنان را با زبان ، ادب مي‌كنيم و فردا با شمشير . كسى كه در همراهى با تو سنگين باشد ، مانند كسى نيست كه سبكبارانه با تو همراه گردد . اينان تو را براى خودشان مي‌خواهند ؛ پس تو آنان را براى خودت بخواه ! » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اى مالك ! مرا واگذار ! » سپس به آنان روى نمود و فرمود : « اگر كسى با ابوبكر يا عمر يا عثمان بيعت كند و سپس بيعتش را بشكند ، آيا نبرد با وى را روا مي‌شمريد ؟ » گفتند : « آري . » فرمود : « پس چگونه از نبرد همراه با من سر بازمي‌زنيد ، در حالى كه با من بيعت كرده‌ايد ؟ » گفتند : « ما ادعا نداريم كه تو خطاكارى و نمي‌گوييم كه نبرد با كسانى كه با تو بيعت كرده و سپس پيمان شكسته‌اند ، برايت روا نيست . با اين حال ، در نبرد با اهل نماز ، ترديد داريم . » اَشتر گفت : « اى اميرالمؤمنين ! به من رخصت بده تا با اينان كه از تو سرپيچى مي‌كنند ، درافتم . » علي ( عليه السلام ) به او فرمود : « از من دست بكش ! » اَشتر با خشم ، بازگشت .
قيس بن سعد ، مالك اَشتر را در ميان شمارى از مهاجران و انصار ديد . به او گفت : « اى مالك ! به محض آن كه سينه‌ات از چيزى به تنگنا افتد ، آن را بيرون مي‌دهى و هرگاه كارى را كند بيابي ، در آن شتاب مي‌ورزي . ادب صبر ، تسليم شدن است و ادب شتاب ، صبوري . بدترين سخن آن است كه شبيه عيب باشد و بدترين انديشه آن است كه شبيه تهمت گردد . هرگاه دچار مي‌شوي ، سؤال كن و هرگاه به تو فرمانى مي‌دهند ، اطاعت نما و پيش از دچار شدن ، سؤال منما و پيش از آن كه كارى وقتش فرارسد ، خود را به تكلف نينداز ! در درون ما نيز همان مي‌گذرد كه در درون توست ؛ پس امام خود را دچار دردسر
--------------------------- 162 ---------------------------
نكن ! » اَشتر خشمگين گشت و سپس انصار به سوى او رفتند و از او خواستند كه از خشم به خرسندى بگرايد و او رضايت داد .
هنگامى كه علي ( عليه السلام ) قصد خيزش نمود ، ابوايوب خالد بن زيد ، صاحبِ خانه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) [ در نخستين ايام هجرت ] گفت : « اى اميرالمؤمنين ! اگر در اين ديار بماني ، اين جا هجرتگاه و مكان قبر و منبر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است . اگر در همين جا مردم عرب در كنار تو گرد آيند ، من نيز با آنان كنار تو هستم ؛ اما اگر بخواهى حركت كني ، من معذورم . »
و علي ( عليه السلام ) عذر او را براى حركت پذيرفت . ( الامالي ، 716 )
2 . به علي ( عليه السلام ) گفتند كه در تعقيب طلحه و زبير برنيايد و در پى نبرد با آن دو نباشد . وى پاسخ داد : « به خدا سوگند ! من مانند كفتار نيستم كه با آهنگ ملايم مىخوابد تا شكارچى دررسد و غافلگيرش نمايد و شكارش كند . هميشه با يارى افراد حق‌جو ، افراد رويگردان از حق را ضربت مىزنم و با كمك شنونده فرمانبر ، سركش بددل را مىكوبم تا روزى كه مرگم فرارسد . به خدا سوگند ! از هنگام وفات رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) تا امروز ، مرا از حقّم كنار نهاده‌اند و آن را كه همسانم نبوده ، بر من مقدّم كرده‌اند . » ( نهج‌البلاغه ، 1 / 41 )
با اين سخن ، امام پاسخ رد به كعب بن مالك انصارى و محمد بن مسلمه مي‌دهد كه هوادار عثمان بودند و نيز سعد بن ابي‌وقاص كه حسود بود ، همان سان كه عمار گفت . ابوايوب و اسامه نيز دچار ساده‌دلى بودند . البته اين در صورتى است كه خوش‌گمان باشيم و نگوييم كه اسامه تحت تأثير هواداران عثمان بود ، همان گونه كه پيشتر تحت تأثير عمر قرار گرفته بود .
اصولا اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با مخالفان خود در مدينه و جاهاى ديگر ، سياستى حكيمانه در پيش گرفت ، بدين گونه كه آنان را به حال خود واگذارد تا با فتنه‌گران و گمراهانى كه بر او شوريده بودند ، جهاد نمايد . مشاوره وى با آنان نيز از اين رو بود كه اصحاب خود را در تصميمات شريك سازد و پرده از چهره برخى مخالفان و كين‌توزان بردارد .
مواضع مخالفان علي ( عليه السلام ) و كسانى كه او را به نبرد نكردن با بيعت‌شكنان دعوت
--------------------------- 163 ---------------------------
مي‌كردند ، نشان داد كه با شورش قريش بر ضد وى همراهند يا در اين ميان ، بيطرفى پيشه كرده‌اند . همين دلالت مي‌كند كه قريش در مدينه ، چه اندازه براى دور كردن مردم از يارى علي ( عليه السلام ) تلاش مي‌نمود .
3 . ابن‌عباس با اسامه به بحث و گفتگو پرداخت . شيخ مفيد گويد : آن قوم همداستان شدند كه با اميرالمؤمنين دشمنى نمايند و براى حركت به بصره آماده شدند . اين خبر به وى رسيد و در نامه‌اى از اين ماجرا آگاه گشت . در اين هنگام ، ابن‌عباس و محمد بن ابي‌بكر و عمار بن ياسر و سهل بن حنيف را فراخواند و اين خبر و تصميم آن گروه براى حركت به بصره را به ايشان اطلاع داد . محمد بن ابي‌بكر گفت : « اى اميرالمؤمنين ! آنان چه مي‌خواهند ؟ » امام تبسم نمود و فرمود : « خون‌خواه عثمان هستند ! » محمد گفت : « به خدا سوگند ! عثمان را كسى جز خود آنان نكشت . »
سپس علي ( عليه السلام ) به آنان فرمود : « با سخنانى كه از شما مي‌شنوم ، در اين زمينه به من مشورت دهيد . » عمار گفت : « رأى من اين است كه به كوفه رويم ؛ زيرا مردم آن جا هواداران ما هستند . اين گروه هم به سوى بصره حركت كرده‌اند . » ابن‌عباس گفت : « اى اميرالمؤمنين ! رأى من اين است كه مردانى را به كوفه بفرستيم تا براى تو پيمان گيرند . نيز به [ ابوموسي ] اشعرى [ حاكم كوفه ] بنويسى تا برايت پيمان گيرد . سپس حركت نماييم و به به كوفه رويم تا پيش از اين كه آن قوم به بصره وارد شوند ، كارشان را بسازيم . نيز به ام سلمه نامه بنويس تا همراهت روان شود ؛ كه او پشتوانه توست . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « من ، خود ، با همراهانم برپا مي‌خيزم و آن گروه را در مسير دنبال مي‌كنم و اگر آنان را در راه بگيرم ، دستگيرشان مي‌نمايم . اما اگر از دست من بگريزند ، به كوفه نامه مي‌نويسم و از همه مناطق طلب نيرو مي‌كنم و سپس به سوى آنان حركت مي‌نمايم . درباره ام سلمه نيز صلاح نمي‌دانم كه از خانه‌اش بيرونش كشانم ، همان گونه كه آن دو مرد ، عايشه را بيرون كشيدند ! »
آنان در حال اين گفتگو بودند كه اسامة بن زيد بر ايشان وارد شد و به اميرالمؤمنين گفت :
--------------------------- 164 ---------------------------
« پدر و مادرم فدايت باد ! خودت حركت نكن ؛ بلكه به ينبع برو و بر مدينه ، مردى را به جاى خود بگمار و در مزرعه خود اقامت كن ؛ زيرا اين مردم عرب جنب و جوشى مي‌كنند و سپس به سويت بازمي‌گردند . » ابن‌عباس به وى گفت : « اى اسامه ! اگر اين سخن را بدون بددلى بيان كرده باشي ، دچار خطاى رأى شده‌اى و اين رأى درست نيست ؛ زيرا اين حال كفتارى است كه خود را در آشيانش پنهان كند . » اسامه گفت : « پس رأى درست چيست ؟ » ابن‌عباس پاسخ داد : « همان كه من گفتم و اميرالمؤمنين ، خود ، انديشه نمود . »
آن‌گاه ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ميان مردم ندا افكند : « براى حركت آماده شويد ؛ زيرا طلحه و زبير بيعت شكستند و پيمان بريدند و عايشه را از خانه خود به همراه خويش بيرون آوردند و قصد بصره دارند تا آشوب برانگيزند و خون اهل قبله را بريزند . » سپس دستانش را به آسمان برافراست و گفت : « بارخدايا ! اين دو مرد بر من متجاوزانه سركشى كردند و پيمانم را شكستند و بيعتم را نقض نمودند و بدون حقى كه مجوز آنان گردد ، با من به ستيز برخاستند . بارخدايا ! به سبب ستمشان آنان را گرفتار ساز و مرا بر آن دو پيروزى و يارى بخش ! » سپس با هفتصد مرد از مهاجران و انصار ، حركت نمود . ( الجمل ، 128 )
4 . هنگامى كه به اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) خبر دادند كه عايشه و طلحه و زبير از مكه به سوى بصره حركت نموده‌اند ، پس از سپاس و ستايش خداوند ، فرمود : « عايشه و طلحه و زبير حركت نموده‌اند و هم طلحه ادعاى خلافت دارد و هم زبير . دليل طلحه آن است كه عموزاده عايشه است و دليل زبير آن است كه داماد پدر اوست ! به خدا سوگند ! اگر به آن چه مي‌خواهند ، دست يابند ، زبير گردن طلحه را خواهد زد و طلحه گردن زبير را ، در حالى كه با هم براى دستيابى به قدرت در ستيزند . به خدا سوگند ! مي‌دانم آن زن كه بر شتر سوار است ، هيچ گرهى نمي‌گشايد و هيچ گردنه‌اى را پشت سر نمي‌گذارد و در هيچ منزلى فرود نمي‌آيد ، مگر اين كه خدا را نافرمانى مي‌كند تا آن‌گاه كه خودش و همراهانش را به اين سرانجام دچار سازد كه يك‌سومشان كشته شوند ، يك‌سومشان با شكست بگريزند ، و يك‌سومشان بازگردند . به خدا سوگند ! طلحه و زبير مي‌دانند كه در خطا به سر مي‌برند و از
--------------------------- 165 ---------------------------
اين نكته جاهل نيستند . بسا عالمى كه جهلش او را مي‌كشد و علمش به حال او سودى ندارد ! به خدا سوگند ! سگان حوأب بر آن زن پارس خواهند كرد . آيا كسى هست كه عبرت گيرد و در آن بينديشد ؟ اكنون گروه سركش شورش كرده‌اند . كجايند نيك‌رفتاران ؟ چه كنم با قريش ؟ آگاه باشيد به خدا سوگند ! از ايشان ، كافرانشان را كشتم و اكنون فريفتگانشان را مي‌كشم . ديروز هم من با آنان به نبرد پرداختم و ما را هيچ گناهى در اين كار نيست ، جز اين كه براى اين كار برگزيده شده‌ايم تا آنان را به راه خير خود درآوريم . آگاه باشيد به خدا سوگند ! باطل را رها نخواهم كرد تا آن‌گاه كه حق را از پهلوى خود بيرون سازد ، ان‌شاءالله ! پس جا دارد كه قريش از دست من ، در شكوه و فرياد باشد ! » ( الكافئه ، 19 )
5 . ابن‌ابي‌الحديد از كلبى گزارش كرده است : هنگامى كه علي ( عليه السلام ) خواست به سوى بصره - حركت نمايد ، به خطابه ايستاد و پس از سپاس و ستايش خدا و درود بر رسولش ، فرمود : « آن‌گاه كه خداوند روح پيامبر خويش را گرفت ، قريش خلافت را از ما ستاندند و ما را از آن چه بيش از همه مردم به آن سزاوار بوديم ، دور ساختند . من ديدم كه صبر ورزيدن بر اين ماجرا ، از گسستن اتحاد مسلمانان و ريختن خون آنان بهتر است ، در حالى كه مردم تازه به اسلام پيوسته بودند و دين همچون مَشك به هم زده مي‌شد و با اندك فروگذاري ، تباه مي‌گشت و كم‌ترين بدعهدي ، آن را وارونه مي‌ساخت . سپس كسانى رشته كار را در دست گرفتند كه در كارشان اجتهادى نكردند و آن‌گاه ، به سراى جزا انتقال يافتند . خداوند است كه بايد گناهانشان را پاك كند و از لغزش‌هايشان درگذرد ! طلحه و زبير را به خون‌خواهى عثمان چه كار ؛ كه آن دو در اين ماجرا هيچ حقى ندارند ! با من به اختيار خود و نه با اجبار ، بيعت كردند ؛ اما نه يك سال و نه يك ماه ، بر بيعت من صبر نكردند تا برخاستند و از پيمانم بيرون شدند و در كارى با من به ستيز برخاستند كه خداوند هيچ راهى براى ايشان در آن قرار نداده است . آن دو از مادرى شير طلب مي‌كنند كه ديگر شير ندارد و بدعتى را تازه مي‌كنند كه مرده است . آيا مدعى خون‌خواهى عثمان هستند ؟ به خدا سوگند ! تبعات خون عثمان فقط بر عهده خود آنان و ميان ايشان است و بزرگ‌ترين دليلشان بر ضد خودشان كارگر مي‌افتد . من خشنودم از حجتى كه خداوند بر آنان اقامه
--------------------------- 166 ---------------------------
نمايد و كارى كه با ايشان بكند . اگر بازگردند و توبه كنند ، نصيب خود را مي‌برند و جان خود را حفظ مي‌كنند ؛ و خود اين غنيمتى بس بزرگ است ! اما اگر سرپيچى كنند ، تيزى شمشير را به آنان هديه مي‌دهم و اين ، خود ، براى يارى حق و درمان باطل ، كفايت كند ! » اين را گفت و سپس نشست . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 309 )
هدف اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از بيان اين خطبه ، محكوم ساختن ماجراى سقيفه قريش و خلفاى آنان بود كه در آن چه سزاوارش نبودند ، طمع نمودند و آن را نصيب خويش ساختند و حق عترت رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را غصب نمودند ؛ حقى كه اكنون به صاحب آن بازگشته بود . البته وى با آن كه ابوبكر و عمر را محكوم نمود ، درباره آن دو به نرمى سخن گفت تا يارانشان را تحريك ننمايد . سپس از دو طمع‌ورز تازه براى غصب حق عترت ، يعنى طلحه و زبير ، ياد نمود و اعلان كرد كه با آنان مدارا نخواهد كرد و به جنگشان خواهد رفت ؛ زيرا رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اين مأموريت را به وى سپرده بود و اكنون وضعيت با دوران حاكمان پيشين تفاوت داشت .
6 . علي ( عليه السلام ) درباره طلحه و زبير فرمود : « طلحه و زبير ، هر يك حكومت را براى خود اميد دارد و آن را به سوى خود ، نه دوست خويش ، مي‌گرداند . آن دو به سوى خدا نه به ريسمان محكمى چنگ مىزنند و نه با وسيله‌اى به او تقرّب مىجويند . هر يك ، از دوستش كينه‌اى در دل دارد و به زودى پرده از اين حقيقت برمي‌دارد . به خدا سوگند ! اگر به آنچه بخواهند ، دست يابند ، اين ، جان آن را مي‌گيرد و آن ، اين را از ميان برمىدارد . گروه تجاوزگر به پا خاسته‌اند . گروهى كه به حساب حق كار مىكنند ، كجايند ، در حالى كه راه‌هاى دين برايشان روشن است و وقوع حادثه را به آنان خبر داده‌اند ؟ براى هر گمراهى سببى است و هر عهدشكن را شبهه‌اى است . سوگند به خدا ! من مانند كسى نيستم كه صداى بر سر و سينه كوبيدن و فرياد خبر دهنده مرگ را بشنود و ديده گريان را بنگرد و از آن عبرت نگيرد . » ( نهج‌البلاغه ، 2 / 32 )
7 . علي ( عليه السلام ) به پيشواى خاخام‌هاى يهود فرمود : « و اما مورد پنجم ؛ اى برادر يهوديان ! كسانى كه با من بيعت كردند ، چون ديدند خواهش‌هاى ايشان از من برآورده نمىشود ،
--------------------------- 167 ---------------------------
زنى را بر من شوراندند ؛ زنى كه من ولىّ امر و وصى او بودم . پس وى را بر شتر نشانده ، به سفر واداشتند و در بيابان‌هاى بيمناك گرداندند ، تا آن جا كه سگان حوأب بر او پارس كردند و نشانه‌هاى پشيماني ، هر دم و هر حال در وى آشكار شد . او با گروهى همراه گشت كه افزون بر بيعت زمان پيامبر ، براى بار دوم نيز با من بيعت كرده بودند . سپس به بصره رفتند ، جايى كه مردم ، دستشان كوتاه و ريش‌شان بلند و خردشان اندك و انديشه‌شان تباه بود و همسايه بيابان‌گردان و ميزبان دريا بودند . اين زن آنان را بيرون آورد و شمشيرهاى خود را به نادانى از نيام كشيدند و تيرهاى خويش را با نافهمى پرتاب نمودند . من در كار ايشان ، ميان دو اشكال افتاده بودم كه هر دو ناپسندم بود : اگر كناره مىگرفتم ، اينان دست از فتنه و آشوب برنمىداشتند و اگر مقابله مىكردم ، بايد به راهى مي‌رفتم كه دوست نمي‌داشتم . از اين رو ، نخست به حجت آوردن و هشدار ايشان برخاستم و از آن زن و گروهى كه او را با خود كشانده بودند ، خواستم كه به بيعت خود با من وفا كنند و از شكستن پيمان الهى با من ، دست بردارند . از جانب خود نيز هر چه در توان داشتم ، به آنان تعهد نمودم و با يكى از ايشان مناظره كردم و او بازگشت و تذكرم را پذيرفت . با ديگران نيز وارد گفتگو شدم ؛ اما فقط به نادانى و گمراهى و اصرار خود افزودند . چون خواستار جنگ بودند ، از همان در بر آن‌ها وارد شدم . پس جنگ بر ايشان چرخيد و شكست خوردند و حسرت بردند و كشته بسيار به جا نهادند . من از روى ناچارى و به سود مخالفان وارد جنگ شدم ؛ زيرا اگر بيش از اين به آن‌ها فرصت مي‌دادم ، كارهايى مي‌كردند كه اين عفو و اغماضى كه پس از پايان جنگ در برابر آن‌ها كردم ، نمي‌توانستم بكنم و اگر از كارهايشان پيشگيرى نمي‌كردم ، در جرم‌هايى كه در سر داشتند ، شريك مي‌شدند . آنان مي‌خواستند تا هر چه بتوانند ، شورش خود را در اطراف گسترش دهند و خون‌ها را بريزند و به كشتار افراد بپردازند و زنان كم‌عقل و كم‌ايمان را در هر حال بر مردم حاكم كنند و همان رسم مردم روم و پادشاهان يمن و ملت‌هاى از ميان رفته قديم را در پيش گيرند . پس به هر حال ، اول و آخر ، به آن چه از آن اكراه داشتم ، كشيده شدم . با اين حال ، آن زن و لشكرش را وانهادم تا ميان دو گروه مردم ، آن چه را گفتم ، انجام دهند . من به هشدارهاى خود ادامه دادم و تنها هنگامى به
--------------------------- 168 ---------------------------
نبرد پرداختم كه كارهاى آغاز و انجام را به جاى آوردم و تأنى ورزيدم و مشورت نمودم و مكاتبه كردم و توضيح حضورى دادم و حجت تمام كردم و هشدار دادم و به آنان هر تعهدى را كه مي‌خواستند ، سپردم و حتى چيزهايى را كه از من نخواسته بودند ، به آنان تعهد سپردم . هنگامى كه هيچ يك را نپذيرفتند ، به نبرد پرداختم و خداوند اراده خود را بر من و آنان حتمى ساخت . حجت‌هاى من بر ضد آنان ، بر آن چه با ايشان كردم ، گواه است . » سپس به يارانش روى نمود و پرسيد : « آيا چنين نيست ؟ » گفتند : « چنين است ؛ اى اميرالمؤمنين ! » ( الخصال ، 377 )

اين است بدرى تازه : يا جنگ يا كفر !

1 . همگان روايت صحيح آورده‌اند كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به قريش خبر داد كه علي ( عليه السلام ) پس از وفات وي ، براى پاسدارى از تأويل قرآن خواهد جنگيد ، همان سان كه خودش براى نزول آن نبرد نمود .
حاكم روايت كرده است : هنگامى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) مكه را فتح نمود ، گروهى از قريش نزد وى آمدند و گفتند : « اى محمد ! ما هم‌پيمانان و از قوم تو هستيم . بردگان ما كه رغبتى به اسلام ندارند و فقط از كار فرار كرده‌اند ، به تو پيوسته‌اند . آنان را به ما بازگردان ! » پيامبر با ابوبكر در اين موضوع مشورت نمود . او گفت : « اى رسول خدا ! راست مي‌گويند . » پيامبر به عمر فرمود : « تو چه نظرى داري ؟ » او نيز همانند سخن ابوبكر را بيان كرد . سپس رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : « اى جماعت قريش ! خداوند مردى از خودتان را بر شما خواهد فرستاد كه قلبش را براى ايمان آزموده و گردن‌هاى شما را براى پاسدارى از دين خواهد زد . » ابوبكر گفت : « اى رسول خدا ! آن مرد ، من هستم ؟ » فرمود : « نه . » عمر گفت : « من هستم ؟ » فرمود : « نه ؛ بلكه آن كسى است كه در مسجد ، كفش پينه مي‌كند . » و پيشتر كفش خود را به على داده بود تا پينه كند .
اين حديث بنا بر شرط صحت نزد مسلم ، صحيح است ؛ اما مسلم و بخارى آن را نياورده‌اند . ( المستدرك ، 2 / 138 )
--------------------------- 169 ---------------------------
ما اين موضوع را در كتاب « آيات الغدير » به پژوهش نهاده و تبيين كرده‌ايم كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) پس از فتح مكه ، حاكمى اموى به نام عتاب بن اسيد را بر آن گماشت . قريش خشم گرفتند و ابوسفيان را از رهبرى خود بر كنار نمودند ؛ زيرا وى با پيامبر نرم بود و متهمش ساختند كه با او در اين زمينه تبانى نموده ؛ چرا كه هر دو از عبدمناف هستند . سپس قريش به جاى وي ، سهيل بن عمر را به عنوان حاكم ، ادعا نمود كه امرش در مكه نفوذ داشت . بدين سان ، حاكم رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را كنار نهادند . سهيل به مدينه آمد تا از پيامبر بخواهد كه فرزندان و غلامانشان را كه با او به مدينه آمده بودند ، بازگرداند . نخست نزد عمر رفت و او همراه ابوبكر خواسته وى را تأييد كردند . پيامبر خشمگين گشت و قريش را تهديد كرد و از رويداد پس از خود و اين كه علي ( عليه السلام ) در پاسدارى از تأويل قرآن با آنان خواهد جنگيد ، به ايشان خبر داد .
2 . از على روايت شده است : « رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به من سفارش كرد كه با عهدشكنان و ستمگران و از دين بيرون‌شدگان بجنگم . » اين را بزار و طبرانى در الاوسط روايت نموده‌اند و راويان يكى از دو طريق بزار ، جز ربيع بن سعيد كه ابن‌حبان او را ثقه شمرده ، راويان حديث صحيح هستند . ( مجمع الزوائد ، 7 / 238 )
بزار از على بن ربيعه روايت نموده است : على بر منبر بود كه مردى نزد وى آمد و شنيدم كه گفت : « اى اميرالمؤمنين ! چرا مي‌بينمت كه خون مردم را روا مي‌شمري ، همان سان كه مردى خون شترش را روا مي‌شمرد ؟ آيا اين را به سفارش رسول خدا يا چيزى كه از او ديده‌اي ، انجام مي‌دهي ؟ » گفت : « به خدا سوگند ! من نه دروغ گفتم و نه دروغى به كسى بستم . نه گمراه شدم و نه كسى به سبب من گمراه گشت . اين سفارشى است كه رسول خدا به من نمود و هر كه افترا زند ، زيانكار است . رسول خدا به من سفارش نمود كه با عهدشكنان و ستم‌پيشگان و از دين بيرون شدگان بجنگم . » ( كنز العمال ، 11 / 327 )
از سليمان بن مهران اعمش روايت شده است : ابراهيم بن علقمه و اسود برايم حديث نمودند : پس از بازگشت ابوايوب انصارى از صفين ، نزد وى رفتيم و گفتيم : « اى ابوايوب !
--------------------------- 170 ---------------------------
خداوند تو را با فرود آمدن محمد گرامى داشت كه شترش به فضل و كرامت خدا در حق تو ، فقط بر در خانه تو نشست . با اين حال ، شمشير بر دوش گرفته ، با اهل توحيد نبرد مي‌كني ؟ » گفت : « فلاني ! پيشرو به قوم خود دروغ نمي‌گويد . رسول خدا به ما فرمان داد كه همراه على با عهدشكنان و ستم‌پيشگان و از دين بيرون شدگان بجنگيم . عهدشكنان همان اهل جمل و طلحه و زبير بودند كه با آنان نبرد نموديم . ستم‌پيشگان همين معاويه و عمرو عاص هستند كه اكنون از نبرد با آنان بازگشته‌ايم . از دين بيرون شدگان نيز اهل طرفاوات و سعيفات و نخيلات و نهروانات هستند كه به خدا سوگند ! نمي‌دانم كجايند ؛ اما از نبرد با آنان گريزى نيست ، ان‌شاءالله ! از رسول خدا شنيدم كه به عمار فرمود : “ اى عمار ! تو را گروه تجاوزپيشه ستمگر خواهد كشت . در آن حال ، تو با حق هستى و حق با توست . اى عمار بن ياسر ! اگر ديدى كه على يك وادى را طى مي‌كند و همه مردم وادى ديگر را ، همراه على روان شو ؛ زيرا او تو را به تباهى نمي‌افكند و از هدايت بيرون نمي‌سازد . اى عمار ! هركس شمشيرى حمايل كند كه با آن ، على را بر ضد دشمنش يارى نمايد ، خداوند در روز قيامت ، دو رشته مرواريد بر دوش وى مي‌اندازد و هركه شمشيرى حمايل نمايد كه با آن ، دشمن على را يارى نمايد ، خداوند در روز قيامت ، رشته‌اى از آتش بر دوش وى مي‌افكند . ” ما گفتيم : “ فلاني ! همين برايت كافى است ؛ خدايت رحمت كند ! همين برايت كافى است ؛ خدايت رحمت كند ! ” » ( تاريخ بغداد ، 13 / 189 )
3 . على گفت : « اى فلاني ! من بينى و چشمان اين فتنه را ضربت زدم [ همه ابعاد آن را بررسى كردم ] . هيچ چاره‌اى جز اين نداشتم كه يا بجنگم و يا به آن چه خداوند بر محمد نازل فرموده ، كفر ورزم ؛ زيرا خدا بر اولياى خود نمي‌پسندد كه در زمين عصيان پيشه شود و آنان سكوت ورزند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند . پس نبرد را ساده‌تر از تحمل زنجيرهاى دوزخ يافتم . » ( الاخبار الطوال ، 188 )
4 . از برخى بزرگان ، از حبيب بن ابي‌ثابت ، از ابن‌عمر روايت شده است : « چيزى مرا آزرده نكرد ، جز اين كه همراه على با گروه تجاوزپيشه ستمگر نجنگيدم . » شعبى گويد : « مسروق
--------------------------- 171 ---------------------------
وفات نكرد ، مگر پس از اين كه به خاطر خوددارى از جنگ همراه علي ، توبه نمود . » اين روايات ، طريق‌هاى صحيح دارد كه در جاى خود ياد كرده‌ايم . در حديث على و ابن‌مسعود و ابوايوب انصارى آمده كه علي ، به نبرد با عهدشكنان و ستم‌پيشگان و از دين بيرون شدگان فرمان داده شده بود . از او روايت شده است : « چاره‌اى نيافتم جز اين كه يا بجنگم و يا به آن چه خداوند نازل فرموده ، كفر ورزم . » ( الاستيعاب ، 3 / 1117 )
5 . از عمرو بن طارق بن شهاب روايت شده كه در ربذه ، آن‌گاه كه على بر مركب خويش سوار مي‌شد كه پالانى پوسيده داشت ، حسن بن على به او گفت : « من بيم دارم كه در اين سرزمين گمگشتگان ، به قتل رسي ! » فرمود : « نگران من نباش ! به خدا سوگند ! من چاره‌اى نداشتم جز آن كه يا با اين افراد بجنگم و يا به دين محمد ( صلى الله عليه وآله ) كفر ورزم . » ( انساب الاشراف ، 2 / 236 )
6 . از يحيى بن عروه مرادى نقل شده است : از على بن ابي‌طالب شنيدم كه گفت : « هنگامى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) درگذشت ، من ديدم كه سزاوارترين مردم براى حكومت هستم ؛ اما مردم پيرامون ابوبكر گرد آمدند و من شنيدم و فرمان بردم . سپس ابوبكر به احتضار افتاد و من ديدم كسى همتراز من براى حكمرانى نيست ؛ اما عمر رشته حكومت را به دست گرفت و من شنيدم و اطاعت كردم . سپس عمر به قتل رسيد و من بر آن بودم كه هيچ كس همتراز من براى عهده‌دار شدن حكومت نيست ؛ اما وى آن را بر عهده شوراى شش‌نفره نهاد كه من نيز از آنان بودم . آن‌گاه ، عثمان به حكومت رسيد و من شنيدم و فرمان بردم . سپس عثمان كشته شد و مردم نزد من آمدند و به اختيار خود و بدون اجبار ، با من بيعت كردند . به خدا سوگند ! من چاره‌اى ندارم جز آن كه يا بجنگم و يا به آن چه بر محمد ( صلى الله عليه وآله ) نازل شده ، كفر ورزم . » ( تاريخ دمشق ، 42 / 439 و 473 )
7 . ابن‌مزاحم منقرى گويد : على گفت : « اين موضوع براى من مهم بود و خواب از چشمم ربود . پس بينى و چشمانش را ضربت زدم [ همه ابعادش را بررسى كردم ] و راهى جز جنگيدن يا كفر ورزيدن به آن چه بر محمد ( صلى الله عليه وآله ) نازل گشته ، نيافتم . خداوند بر اولياى خود نمي‌پسندد كه در زمين عصيان شود و آنان سكوت ورزند و امر به معروف و نهى از منكر
--------------------------- 172 ---------------------------
نكنند . پس جنگيدن را ساده‌تر از تحمل زنجيرهاى دوزخ يافتم . » ( وقعة صفين ، 474 )
8 . فسوى ( م . 277 ) گويد : على گفت : « به خدا سوگند ! من سر و دو چشم اين ماجرا را ضربت زدم [ همه ابعادش را كاويدم ] و چاره‌اى جز اين نديدم كه يا بجنگم و يا به آن چه بر محمد ( صلى الله عليه وآله ) - نازل شده ، كافر گردم . » ( المعرفة ، 2 / 688 )
ده‌ها مأخذ ديگر نيز اين روايت را گزارش كرده‌اند ، همچون : المعيار ، اسكافي ، 145 ؛
اسد الغابه ، 4 / 31 .

نبرد با تجاوزپيشگان ستمگر ، وظيفه‌اى حتمى بوده است

1 . نزد ما احاديث فراوان در دست است كه نشان مي‌دهد نبرد با گروه تجاوزپيشه ستمگر ، سفارشى از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به علي ( عليه السلام ) و وظيفه‌اى حتمى بوده است . قريش اسلام نياوردند ، بلكه تسليم گشتند و پس از پيامبر ، بر عترت وى يورش آوردند و حق حكمرانى آنان را گرفتند و هنگامى كه حكومت به علي ( عليه السلام ) رسيد ، براى بازپس گرفتنش شورش نمودند .
علي ( عليه السلام ) هنگام نبرد ، به يارانش فرمود : « گريزى كه از پى آن ، برگشتن ؛ و گردشى كه به دنبال آن حمله است ، شما را سخت نيايد . حق شمشيرها را ادا كنيد و پهلوى دشمن را به خاك رسانيد . جان‌هاى خود را براى زدن نيزه كارى در قلب و ضربت شديد شمشير برانگيزيد و صداها را خاموش نماييد ؛ كه براى دور كردن شكست ، بسيار مؤثر است . به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را پديد آورد ! اينان اسلام نياوردند ، بلكه تسليم شدند و كفر را در درون خود پنهان داشتند و چون ياورانى براى آن يافتند ، آن را ظاهر نمودند . » ( نهج‌البلاغه ، 3 / 16 )
عمار بن ياسر ندا مي‌داد : « اى مردم ! اينان اسلام نياوردند ، بلكه تسليم گشتند و كفر را پنهان ساختند و چون ياورانى يافتند ، كفرشان را آشكار نمودند . » ( علل الشرائع ، 1 / 222 ؛
شرح الاخبار ، 2 / 157 )
--------------------------- 173 ---------------------------
2 . از ابوصادق روايت شده است : شنيدم كه علي ( عليه السلام ) مردم را در سه جاي ، جمل و صفين و نهروان ، برانگيخت و فرمود : « اى بندگان خدا ! تقواى خداوند را پيشه كنيد و ديدگان را فروپوشيد و صداها را فرود آريد و از سخن گفتن بكاهيد و خويشتن را به زد و خورد و تكاپو و هماوردى و درگيرى تن به تن و زدن و كوفته شدن به آهن عادت دهيد و گام استوار سازيد و خدا را فراوان ياد كنيد ، شايد رستگار شويد ؛ و نزاع نكنيد تا دچار سستى نشويد و مهابت شما از ميان نرود ؛ و صبر پيشه سازيد كه خدا با صابران است . »
( الكافي ، 5 / 38 )
3 . شيخ صدوق گويد : اعتقاد ما درباره كسانى كه با علي ( عليه السلام ) جنگيدند ، همان است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : « هركه با على بجنگد ، با من جنگيده و هركه با او نبرد كند ، با من نبرد نموده ؛ و هركه با من نبرد نمايد ، با خدا نبرد كرده است . » نيز باورمان ، همان سخن اوست با على و فاطمه و حسن و حسين ( عليهم السلام ) : « با هركه با شما ستيز كند ، در ستيزم و با هركه با شما در صلح باشد ، در صلحم . » ( الاعتقادات ، 105 )
4 . از اصبغ بن نباته روايت شده كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در يكى از خطبه‌هايش فرمود : « اى مردم ! سخنم را بشنويد و خوب از من دريافت كنيد ؛ كه زمان جدايى نزديك است . من امام مردمان و وصى بهترين آفريدگان و همسر سرور زنان امت و پدر عترت پاك و پيشوايان راهنما هستم . من برادر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و وصى و ولى و وزير و همراه و برگزيده و محبوب و دوست خالص او هستم . من اميرالمؤمنين و پيشواى سپيدچهرگان و سرور اوصيا هستم . نبرد با من ، نبرد با خدا ؛ و صلح با من ، صلح با خداست . اطاعتم ، اطاعت از خدا ؛ و ولايتم ولايت الهى است . شيعيان من اولياى خدا و ياورانم ياران خدا هستند . سوگند به آن كه مرا در حالى آفريد كه چيزى نبودم ! آن گروه از اصحاب محمد ( صلى الله عليه وآله ) كه نگاهدارندگان اسرارند ، مي‌دانند كه عهدشكنان و ستم‌پيشگان و از دين بيرون شدگان ، در سخن آن پيامبر امّي ، ملعون شمرده شدند . و زيانكار است هر كه دروغ گويد . » ( من لا يحضره الفقيه ، 4 / 419 )
5 . ابن‌ابي‌الحديد گويد : متكلمان درباره حال عايشه و حاضران در رويداد جمل اختلاف
--------------------------- 174 ---------------------------
دارند . اماميه گويند : همه اصحاب جمل ، خواه پيشروان و خواه پيروان ، كافرند . گروهى از حشويه و عامه گويند : آنان اجتهاد نمودند ؛ پس گناهى بر ايشان نيست و ما نه به خطاى آنان حكم مي‌كنيم و نه خطاى علي ( عليه السلام ) و يارانش . برخى از همانان گويند : البته اصحاب جمل را خطاكار مي‌شمريم ؛ اما خطاى آنان آمرزيده است ، همچون خطاى مجتهد در برخى از مسائل فروع دين ، در نظر كسى كه معتقد است حكم اجتهادي ، شبيه‌ترين حكم به حق است . بيشتر اشعريان همين باور را دارند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 14 / 24 )
اما اصحاب جمل در نظر ياران معتزلى ما همگى اهل هلاكند ، مگر عايشه و طلحه و زبير - رحمهم الله - كه توبه كردند . اگر اينان نيز توبه نمي‌كردند ، حكمشان دوزخ بود ؛ زيرا بر تجاوز ستمگرانه اصرار ورزيدند . و اما سپاه شام در صفين ، در نظر ياران معتزلى ما ، همگى اهل هلاكند و حكم هيچ كدام جز دوزخ نيست ؛ زيرا هم پيشروان و هم پيروانشان بر تجاوز ستمگرانه اصرار كردند و بر همين حال مردند . و اما خوارج ، بنا بر روايت نبوى مورد اجماع ، از دين بيرون شدند و ياران معتزلى ما در اين كه آنان اهل دوزخند ، اختلافى ندارند .
خلاصه آن كه ياران معتزلى ما هر فاسفى را كه بر فسق خود بميرد ، اهل دوزخ مي‌دانند و ترديد نيست كه تجاوزگر بر امام حق و شورشگر بر ضد او ، خواه با شبهه و خواه بي‌شبهه ، فاسق است . ياران ما اين حكم را خاص علي ( عليه السلام ) نمي‌دانند . پس اگر گروهى از مسلمانان بر ديگر امامان عادل اسلام شورش كنند ، حكمشان همانند كسى است كه بر على - صلوات الله عليه - شورش نمود . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 9 )
6 . از علي ( عليه السلام ) روايت شده است : « من فرمان يافتم كه با عهدشكنان و ستم‌پيشگان و از دين بيرون شدگان بجنگم و به اين فرمان عمل كردم . » از امام باقر ( عليه السلام ) نقل شده كه از نبرد كنندگان با علي ( عليه السلام ) ياد نمود و فرمود : « آگاه باشيد كه گناه آنان سنگين‌تر از كسانى است كه با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) جنگيدند . » از او پرسيدند : « اى فرزند رسول خدا ! اين چگونه ممكن است ؟ » فرمود : « زيرا آنان در جاهليت زيسته بودند ؛ اما اينان قرآن را خوانده ، فضل اهل فضيلت را شناختند و پس از بصيرت ، چنان كارى كردند . » ( جواهر الكلام ، 21 / 325 )
--------------------------- 175 ---------------------------
7 . نصر بن مزاحم گويد : ما در صفين با على بوديم . عمرو بن عاص تكه پارچه چارگوش سياهى را بر سر نيزه‌اى بست و مردم گفتند : « اين همان پرچمى است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) براى وى بست . » اين سخن همچنان گفته مي‌شد تا به گوش علي ( عليه السلام ) رسيد و فرمود : « مي‌دانيد ماجراى اين پرچم چيست ؟ رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اين پرچم را براى دشمن خدا عمرو عاص بست و فرمود : “ كيست كه آن را با شرطى كه دارد ، دريافت كند ؟ ” عمرو گفت : “ شرطش چيست ؟ ” فرمود : “ اين كه با آن ، با مسلمانى نجنگى و از كافرى نگريزي . ” او آن را گرفت و به خدا سوگند ! همان روز با آن ، از مشركان گريخت و امروز هم با آن ، با مسلمانان مي‌جنگد . سوگند به آن كه دانه را شكافت و آدمى را بيافريد ! اينان اسلام نياوردند ، بلكه فقط تسليم شدند و كفر را پنهان كردند و هنگامى كه يارانى يافتند ، به دشمني‌شان با ما بازگشتند ، با اين تفاوت كه هنوز نماز مي‌خوانند . » ( وقعة صفين ، 215 )
بدين سان ، علي ( عليه السلام ) از جانب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) مأمور بود كه با اينان بجنگد ، همان سان كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) از جانب خدا براى نبرد با آنان مأموريت داشت .
8 . هنگامى كه ماجراى جمل پايان يافت و عايشه از كرده خود پشيمان شد و به مدينه بازگشت و آتش فروخوابيد و علي ( عليه السلام ) به كوفه بازآمد ، ابوبردة بن عوف ازدى برخاست و نزد وى رفت و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! در نظر تو ، كشتگان ماجراى جمل به چه سبب كشته شدند ؟ » علي ( عليه السلام ) فرمود : « كشته شدند ؛ زيرا شيعيان و كارگزاران مرا بدون اين كه در حق ايشان گناهى كرده باشند ، كشتند و سپس به سوى ايشان رفتم و از آنان خواستم كه قاتلان اصحابم را به من تحويل دهند و آنها نپذيرفتند و با من به نبرد برخاستند ، در حالى كه بيعت من و خون نزديك به هزار تن از اصحاب مسلمانم بر گردنشان بود . اى برادر ازد ! آيا در اين ترديدى داري ؟ » او پاسخ داد : « اكنون خطاى ايشان برايم آشكار گشت و دانستم كه تو برحق و به صواب هستي . » ( المعيار و الموازنه ، اسكافي ، 102 ؛ مطالب السؤول ، محمد بن طلحه ، 217 )
9 . هنگامى كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در روز جمل با بصريان رويارو گشت ، زبير به او گفت : « آيا حديث سعيد بن عمرو بن نفيل را نشنيدى كه از رسول خدا شنيد : ده تن از قريش
--------------------------- 176 ---------------------------
در بهشت خواهند بود ؟ » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اين را از عثمان شنيدم كه در زمان خلافتش مي‌گفت . » زبير گفت : « آيا آن را سخنى دروغ مي‌دانى كه به رسول خدا نسبت داده‌اند ؟ » على به وى فرمود : « در اين مورد به تو چيزى نمي‌گويم تا آن‌گاه كه از ايشان نام ببري . » زبير گفت : « ابوبكر ، عمر ، عثمان ، طلحه ، زبير ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد بن ابي‌وقاص ، ابوعبيدة بن جراح ، سعيد بن عمرو بن نفيل . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « نه تن را شمردي . دهمين فرد كيست ؟ » زبير گفت : « تو هستي . » علي ( عليه السلام ) گفت : « اقرار نمودى كه من اهل بهشت هستم . اما آن چه براى خودت و يارانت ياد كردي ، من آن را انكار مي‌كنم و به آن باور ندارم . » زبير گفت : « يعنى آن را سخنى دروغ مي‌دانى كه به رسول خدا نسبت داده‌اند ؟ من آن را دروغ نمي‌شمرم و به خدا سوگند ! اين سخنى است يقيني . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « به خدا سوگند ! برخى از اينان كه نام بردي ، در تابوتى در دره‌اى در چاهى گشاد از زيرين‌ترين طبقه دوزخ جاى دارند كه بر دهانه آن چاه صخره‌اى است و هرگاه خداوند بخواهد دوزخ را برافروزد ، آن صخره را بلند مي‌كند . خودم اين سخن را از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيدم . اگر جز اين باشد ، خداوند تو را بر من پيروز سازد و خون مرا به دست تو بريزد ؛ و گرنه مرا بر تو و يارانت پيروز نمايد و خونتان را به دست من بريزد و جان‌هايتان را شتابان به سوى دوزخ ببرد . » زبير در حالى كه مي‌گريست ، بازگشت . ( الاحتجاج ، 1 / 237 )
بدين سان ، اين نوعى مباهله از سوى علي ( عليه السلام ) بود كه اگر وى بر طلحه و زبير پيروز گردد و آن دو كشته شوند ، از اهل دوزخ خواهند بود و در اين صورت ، حديث عشره مبشره چنان كه وى از آن خبر داد ، خواهد بود .
10 . از امام صادق ( عليه السلام ) نقل شده است كه به ام سلمه خبر رسيد كه يكى از غلامانش از علي ( عليه السلام ) بد مي‌گويد و عيب مي‌جويد . او را فراخواند و هنگامى كه وى به محضرش آمد ، به او گفت : « پسركم ! به من خبر رسيده كه از على بد مي‌گويى و عيب‌جويى مي‌كني . » گفت : « آري ؛ اى مادر ! » ام سلمه گفت : « مادرت به عزايت بنشيند ! بنشين تا برايت حديثى بگويم كه خودم از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيدم . سپس خودت راهت را بياب . » آن‌گاه سخن را
--------------------------- 177 ---------------------------
پى گرفت تا آن جا كه گفت : من به درون وارد شدم ، در حالى كه على مقابل پيامبر دوزانو نشسته بود و مي‌گفت : « اى رسول خدا ! پدر و مادرم فدايت باد ! هنگامى كه چنين و چنان شود ، به من دستور مي‌دهى كه چه كنم ؟ » فرمود : « فرمانت مي‌دهم كه صبر كني . » ديگر بار على همان سخن را گفت و باز پيامبر وى را به صبر فرمان داد . بار سوم آن سخن را بيان نمود و پيامبر به او فرمود : « اى علي ، اى برادرم ! اگر آنان اين رفتار را كردند ، شمشيرت را از نيام بيرون كش و آن را بر دوشت بيفكن و با آن ، پياپى ضربت بزن تا هنگامى كه به ديدار من آيي ، در حالى كه شمشيرت را از نيام بيرون كشيده‌اى و خون ايشان از آن مي‌چكد . »
سپس پيامبر به من روى نمود و فرمود : « اى ام سلمه ! چرا اندوهگين هستي ؟ » گفتم : « به سبب آن كه مرا به حضور نپذيرفتي . » فرمود : « به خدا سوگند ! من تو را با خواست خود رد نكردم و تو نزد خدا و رسولش نيكو به شمار مي‌روي ؛ بلكه هنگامى كه تو آمدي ، جبرئيل سمت راست و على سمت چپ من نشسته بودند و جبرئيل از رويدادهاى پس از من خبرم مي‌داد و مرا فرمان داد كه آن‌ها را به على گوشزد نمايم . اى ام سلمه ! بشنو و گواه باش كه اين على بن ابي‌طالب برادر من در دنيا و آخرت است . اى ام سلمه ! بشنو و گواه باش كه اين على بن ابي‌طالب وزير من در دنيا و آخرت است . اى ام سلمه ! بشنو و گواه باش كه اين على بن ابي‌طالب پرچمدار من در دنيا و آخرت است . اى ام سلمه ! بشنو و گواه باش كه اين على بن ابي‌طالب وصى و جانشين پس از من و به جاى آورنده عهدهاى من و حريم‌دار حوض من است . اى ام سلمه ! بشنو و گواه باش كه اين على بن ابي‌طالب سرور مسلمانان و پيشواى تقواپيشگان و فرمانده سپيدرويان و قاتل عهدشكنان و سمتگران و از دين بيرون رفتگان است . » من گفتم : « اى رسول خدا ! عهدشكنان كيستند ؟ » فرمود : « كسانى كه با وى در مدينه بيعت مي‌كنند و در بصره بيعت مي‌شكنند . » گفتم : « ستمگران كيستند ؟ » فرمود : « معاويه و يارانش از شاميان . » گفتم : « از دين بيرون شدگان ، كيستند ؟ » فرمود : « اصحاب نهروان . » غلام ام سلمه گفت : « مرا رها ساختي ؛ كه خدايت رهايى بخشد ! ديگر هرگز على را دشنام نخواهم داد . » ( الامالي ، صدوق ، 463 )
--------------------------- 178 ---------------------------
11 . علي ( عليه السلام ) پيرامون كشتگان چرخيد و به كعب بن سور ، قاضى بصره ، كه كشته شده بود ، برگذشت و فرمود : « نفرينت باد اى كعب بن سور ! تو صاحب دانش بودى كه كاش سودت مي‌داد ؛ اما شيطان گمراهت نمود و تو را لغزاند و شتابان به سوى دوزخت برد . » سپس به طلحة بن عبيدالله برگذشت و فرمود : « نفرينت باد اى طلحه ! تو پيش قدم بودى كه كاش سودت مي‌داد ؛ اما شيطان گمراهت نمود و تو را لغزاند و شتابان به سوى دوزخت برد . »
( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 248 )
12 . علي ( عليه السلام ) نبرد خود با آنان را جهاد و داراى پاداشى بزرگ شمرده و باور دارد كه با اين نبرد ، چشم فتنه را درآورده است : « من چشم فتنه را درآوردم . اگر من نبودم ، اهل نهروان و جمل كشته نمي‌شدند . اگر بيم نداشتم كه كار و تلاش را رها سازيد ، به شما خبر مي‌دادم كه خداوند بر زبان پيامبر شما ، درباره كسى كه در عين بينا بودن به گمراهى ايشان با آنان نبرد نمايد و شناساى هدايتى باشد كه ما برآنيم ، چه سخنى جارى كرده است . » نيز همو در ماجراى جمل ، اين آيه را قرائت فرمود : « وَإِنْ نَكَثُوا أَيمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِى دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ينْتَهُونَ : و اگر سوگندهاى خود را پس از پيمان خويش شكستند و شما را در دينتان طعن زدند ، پس با پيشوايان كفر بجنگيد ؛ چرا كه آنان را هيچ پيمانى نيست ، باشد كه [ از پيمان‌شكنى ] بازايستند . ( توبه : 12 ) سپس سوگند ياد نمود كه از روز نزول اين آيه تا آن روز ، كسى بر اساس آن نبرد نكرده است . ( كشف الغمه ، 1 / 244 )
13 . از امام صادق ( عليه السلام ) نقل شده است : افرادى از بصريان نزد من آمدند و درباره طلحه و زبير ، از من پرسيدند . به آنان گفتم : آن دو از پيشوايان كفر بودند . علي ( عليه السلام ) در نبرد بصره ، آن‌گاه كه سپاهيان به صف شدند ، به يارانش فرمود : « براى نبرد با اينان شتاب نكنيد تا ميان خود و خدا و آنان عذر موجه داشته باشم . » سپس برخاست و به سوى ايشان رفت و فرمود : « اى بصريان ! آيا شما در حكمرانى ستمى از من ديده‌ايد ؟ » گفتند : « نه . » فرمود :
« آيا سوگندى را شكسته‌ام ؟ » گفتند : « نه . » فرمود : « آيا به مال دنيا رغبت نمودم و آن را از شما بازداشته ، براى خود و خويشاوندانم برداشته‌ام كه بر من خشم گرفته و بيعتم را
--------------------------- 179 ---------------------------
شكسته‌ايد ؟ » گفتند : « نه . » فرمود : « آيا در ميان شما حدود را جارى نمودم و از ديگران حدود را برداشتم ؟ » گفتند : « نه . » فرمود : « پس چرا بيعت مرا شكستيد و بيعت ديگرى را نمي‌شكنيد ؟ من اين ماجرا را از همه ابعاد كاويدم و ديدم كه چاره‌اى از اين ندارم كه يا به كفر تن دهم و يا شمشير كشم . » آن‌گاه ، به همراه خويش روى نمود و فرمود : « خداوند در كتاب خود گويد : وَإِنْ نَكَثُوا أَيمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِى دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ينْتَهُونَ : و اگر سوگندهاى خود را پس از پيمان خويش شكستند و شما را در دينتان طعن زدند ، پس با پيشوايان كفر بجنگيد ؛ چرا كه آنان را هيچ پيمانى نيست ، باشد كه [ از پيمان‌شكنى ] بازايستند . » ( توبه : 12 ) سپس فرمود : « سوگند به آن كه دانه را شكافت و آدمى را آفريد و محمد را به نبوت برگزيد ، ايشان يادشدگان در اين آيه هستند و از زمانى كه اين آيه نازل گشته ، با آنان نبرد نشده است . » ( قرب الاسناد ، حميري ، 96 )
14 . فضل بن شاذان گويد : شما از ابوفضيل ، از يزيد بن ابي‌زياد ، از عبدالله بن حارث روايت كرده‌ايد : از ام هانى دختر ابوطالب شنيدم كه گفت : « همه افراد بالغ از اصحاب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ميدانند كه ياران سپاه جمل ، بر زبان پيامبر امي ، ملعون شمرده شدهاند ؛ و هركه دروغ گويد ، زيانكار است . » نيز شما از ابومعاويه ، از اعمش بن عمرو بن مره ، از ابوالبخترى طائي ، از حذيفة بن يمان روايت نمودهايد كه به وى گفته شد : « اى ابوعبدالله ! براى ما حديث بگو . » او گفت : « آيا اگر برايتان حديث گويم كه مادرتان براى نبرد با شما به سويتان ميآيد ، سخنم را راست ميشمريد ؟ » گفتند : « سبحان الله ! چه كسى اين سخن را راست ميشمرد ؟ » گفت : « به خدا سوگند ! دروغ نميگويم . همه اين ماجرا ، تحقق خواهد يافت . » نيز شما از جرير ، از يزيد بن ابيداود روايت نمودهايد : « عايشه سوگند خورد كه ديگر با عبدالله بن زبير سخن نگويد ؛ زيرا به او نيرنگ زد و حركت به سوى بصره را در نظرش زيبا جلوه داد . » ( الايضاح ، 79 )
15 . امام صادق ( عليه السلام ) فرموده است كه نبرد كنندگان با علي ( عليه السلام ) همان گروه تجاوزگر ستمپيشه بودند . او فرمايد : خداوند فرموده است : « مَا يكُونُ مِنْ نَجْوَى ثَلاثَةٍ إِلا هُوَ رَابِعُهُمْ وَلا
--------------------------- 180 ---------------------------
خَمْسَةٍ إِلا هُو سَادِسُهُمْ وَلا أَدْنَى مِنْ ذَلِكَ وَلا أَكْثَرَ إِلا هُوَ مَعَهُمْ أَينَ مَا كَانُوا ثُمَّ ينَبِّئُهُمْ بِمَا عَمِلُوا يوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَئٍ عَلِيمٌ : هيچ گفتگوى محرمانه‌اى ميان سه تن نيست ، مگر اين كه او چهارمين آن‌هاست و نه ميان پنج تن ، مگر اين كه او ششمين آن‌هاست و نه كمتر از اين [ عدد ] و نه بيشتر ، مگر اين كه هر كجا باشند ، او با آن‌هاست . آن‌گاه روز قيامت آنان را به آن چه كرده‌اند ، آگاه خواهد گردانيد ؛ زيرا خدا به هر چيزى داناست . » ( مجادله : 7 ) اين آيه درباره فلانى و فلانى و ابوعبيده جراح و عبدالرحمن بن عوف و سالم مولى ابيحذيفه و مغيرة بن شعبه نازل شده كه ميان خود مكتوبى نوشتند و عهد بستند و توافق نمودند كه هرگاه محمد وفات نمايد ، هرگز خلافت و نبوت در خاندان بني‌هاشم گرد نيايد . سپس خداوند اين آيه را درباره آنان نازل فرمود . » راوى گويد : گفتم : « اين آيه چه شأن نزولى دارد : أَمْ أَبْرَمُوا أَمْرًا فَإِنَّا مُبْرِمُونَ أَمْ يحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُمْ بَلَى وَرُسُلُنَا لَدَيهِمْ يكْتُبُونَ : يا در كارى ابرام ورزيده‌اند ؟ ما [ نيز ] ابرام مىورزيم . آيا مىپندارند كه ما راز آن‌ها و نجوايشان را نمىشنويم ؟ آري ؛ و فرشتگان ما پيش آنان [ حاضرند و ] ثبت مىكنند . » ( زخرف : 79 و 80 ) فرمود : « اين دو آيه نيز همان روز درباره آنان نازل شد . گويا اين روز همانند همان روز قتل حسين ( عليه السلام ) بود كه نگارندگان مكتوبى نوشتند . اين در علم پيشين خداوند بود و آن را به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خبر داد كه نگارندگان مكتوب قتل حسين را خواهند نوشت و حاكميت از خاندان بني‌هاشم بيرون خواهد رفت . و همه اين رويدادها رخ داد . »
راوى گويد : گفتم : شأن نزول اين آيه چيست : « وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَينَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الآخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِيئَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَينَهُمَا بِالْعَدْل : و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم بجنگند ، ميان آن دو را اصلاح كنيد و اگر [ باز ] يكى از آن دو بر ديگرى تعدّى كرد ، با آن [ طايفه‌اى ] كه تعدّى مىكند ، بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد . پس اگر بازگشت ، ميان آن‌ها را دادگرانه سازش دهيد و عدالت كنيد . » ( حجرات : 9 ) فرمود : « تأويل اين آيه ، روز نبرد بصره فرارسيد و آنان اهل اين آيه هستند و همانانند كه بر على اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به ستم تجاوز كردند . پس بر وى واجب گشت كه با آنان بجنگد و ايشان را به قتل برساند تا هنگامى كه به امر خدا بازگردند . بر پايه اين آيه كه خداوند نازل فرمود ، بر وى واجب گشت
--------------------------- 181 ---------------------------
كه شمشير خود را از سر آنان برندارد تا هنگامى كه از رأى خود بازگردند ؛ چرا كه ايشان با ميل خود و بدون اجبار ، بيعت كرده بودند . اينان همان گروه تجاوزگر ستمپيشه بودند كه خداوند در اين آيه فرموده است و بر على اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) واجب بود كه هرگاه بر آنان پيروز گشت ، ميانشان به عدالت رفتار نمايد ، همان سان كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در ميان مكيان چنين نمود و بر ايشان منت نهاد و عفوشان كرد . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نيز هنگامى كه بر بصريان پيروز گشت ، چنين نمود ، درست همانند همان رفتارى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) با مكيان داشت . » راوى گويد : گفتم : شأن نزول اين آيه چيست : « وَالْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوَى : و مؤتفكه را واژگون ساخت . » ( نجم : 53 ) فرمود : « اين آيه درباره بصريان است . » گفتم : اين آيه درباره چه كسانى نازل شده است : « وَالْمُؤْتَفِكَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَينَاتِ : دهكده‌هاى زير و رو شده كه پيامبرانشان نشانه‌هاى روشن و هويدا برايشان آوردند . » ( توبه : 70 ) فرمود : « مقصود ، قوم لوط است كه وضع و حالشان واژگون گشت . » ( الكافي ، 8 / 179 )
اين حديث نشان ميدهد كه واژگونگى بصريان به صورت معنوي ، يعنى شكستشان از اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بود ؛ اما واژگونگى قوم لوط هم مادى و هم معنوى بود .
16 . شيخ طوسى ( الاقتصاد ، 226 ) گويد : ظاهر مذهب اماميه اين است كه شورشگر بر اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و نبرد كننده با او ، كافر است ؛ زيرا پيروان اين مذهب حق ، در اين زمينه اجماع دارند . - از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) روايت شده كه به على فرمود : « اى علي ! جنگ با تو ، جنگ با من است و صلح با تو ، صلح با من . » و بدون هيچ اختلافي ، جنگ با پيامبر ، كفر است . شايد گويند : « چنانچه اين كار كفر بود ، ميبايست احكام كفر مانند منع ارث بردن و دفن در گورستان مسلمانان و نماز خواندن بر آنان و گرفتن غنيمت و دنبال نمودن گريزندگانشان و حمله به مجروحانشان ، بر ايشان جارى ميگشت ، حال آن كه علي ( عليه السلام ) اين كارها را درباره آنان انجام نداد . پس چگونه ميتوان كار آنان را كفر دانست ؟ »
در پاسخ گوييم : احكام كفر گوناگون است ، همچون حكم كافران حربى و معاهد و ذمى و بتپرست . برخى جزيه ميپردازند و بر دين خود باقى ميمانند و از برخى جزيه قبول نمي‌شود .
--------------------------- 182 ---------------------------
با برخى ميتوان ازدواج نمود و از گوشت حيوانى كه ذبح ميكنند ، خورد ؛ اما برخى چنين نيستند . مانعى ندارد كه كسى شهادتين را بر زبان براند و حكم كفر بر او جارى گردد و حكمش با برخى كافران ديگر مخالف باشد ، همان سان كه باور معتزله درباره جبريان و باورمندان تشبيه و ديگر فرقه هاى محكوم به كفر در نظر ايشان ، چنين است و در عين حال ، احكام كفر را درباره آنان جارى نميكنند . و اما مخالفان اماميه ، درباره نبرد كنندگان با علي ( عليه السلام ) چند ديدگاه دارند . برخى آنان را فاسق ميشمرند . بعضى معتقدند كه آنان خطا نمودهاند و خدا گناهشان را ميآمرزد . برخى نيز آنان را مجتهد شمرده ، باور دارند كه هر مجتهدى به صواب راه ميبرد . در اين ميان ، معتزله و ديگران كه به فسق آنان باور دارند ، بعضيشان مدعى هستند كه آن گروه توبه نمودند و از گناه خود بازگشتند . دليل بطلان اين سخن آن است كه يقين حتمى داريم ايشان فسق ورزيدند ؛ اما ادعاى توبه نمودن آنان تنها از طريق خبرهاى واحد قابل اثبات است . بنابراين ، از يقين به ظن نميگراييم . همچنين نامه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به مردم كوفه و مدينه در زمينه پيروزي ، نشان ميدهد كه آن گروه فاسق بودند و به خاطر گناهانشان و پيمانشكنى و تجاوزگرى كشته شدند و اگر كسى توبه كرده باشد ، چنين وصفش نميكنند . حبه عرنى گويد : از على شنيدم كه فرمود : « به خدا سوگند ! من به آن زن سوار بر كجاوه آگاهى دادم كه سپاه جمل بر زبان پيامبر امي ، ملعون خوانده شدهاند و هر كه افترا زند ، زيانكار است . » محمد بن اسحق گزارش نموده كه عايشه در پى بازگشت به مدينه از بصره ، همچنان مردم را بر ضد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) تحريك مينمود و نامهاى همراه اسود بن بحترى به معاويه و شاميان نوشت و آنان را بر ضد على برانگيخت . با اين سخنان كه ياد كرديم ، توبه چه معنا دارد ؟ ( الاحتجاج ، 1 / 241 )
دوستاران عايشه نتوانستهاند در مورد شورش وى بر علي ( عليه السلام ) از او به دفاع برخيزند . از اين روي‍ ، ادعا كردهاند كه او پشيمان گشت و توبه نمود . شيخ مفيد در رد اين ادعاى ايشان ، كتاب « الكافئة فى رد توبة الخاطئه » را نگاشته و دليلهايى براى اثبات توبه نكردن وى آورده است . ما را همين كفايت مىكند كه توبه وى به صورت قطعى اثبات نشده است .
--------------------------- 183 ---------------------------
17 . شيخ مفيد گويد : با روايات متواتر و احاديث و گزارشهاى فراوان اثبات شده كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در فتنه قتل عثمان ، بيطرفى پيشه نمود و از سكونتگاه خود در مدينه فاصله گرفت تا مبادا گمان كنند كه وى به خاطر رغبت به حكومت بر مردم ، در اين كار نقشى داشته است . پس از آن ماجراها كه بر عثمان رفت ، اصحاب به دنبال وى در جستجوى مكانش برآمدند و او را را يافتند و به سويش حركت نمودند و از او خواستند كه حكومت بر امت را به دست گيرد و از نگرانى خود از اين كه امت دچار تباهى گردد ، به او شكايت بردند . او از اين كه شتابان درخواست آنان را بپذيرد ، اكراه داشت ؛ زيرا ميدانست كه سرانجام كار چه خواهد شد و آن قوم با وى به مخالفت برخواهند خاست و دشمنى و كينتوزى خود را به او نشان خواهند داد . اما خوددارى وى از پذيرش اين خواسته ، آنان را از اصرار در دعوتشان بازنداشت و نزد او خدا را ياد كرده ، گفتند : « جز تو كسى براى امامت مسلمانان شايسته نيست و هيچ كس را جز تو نميشناسيم كه عهدهدار اين كار گردد . پس درباره دين و همه مسلمانان ، تقواى خدا را در نظر گير ! » وى براى آزمودن ايشان ، نام كسانى را ياد كرد كه بعد از بيعت خودخواسته ، پيمان‌شكنى كردند و به آنان اشاره نمود كه با يكى از اين دو تن بيعت كنند و تضمين داد كه اگر آنان بخواهند به اصلاح دين و نگاهبانى از اسلام بپردازند ، ياورشان خواهد بود . با اين حال ، آن مردم به حاكم شدن ديگرى و بيعت با دشمنان وى تن ندادند . اين خبر به گوش طلحه و زبير رسيد و هر دو خودخواسته براى بيعت به سوى او رفتند ، در حالى كه انتظار داشتند وى از پيش افتادن بر آن دو و امامت خود ، خوشحال باشد . اما او باز هم خوددارى كرد و سپس آن دو به وى اصرار نمودند كه بيعتشان را بپذيرد . همه آن مردم نيز امامت وى را برگزيدند و گرايش به سوى فرد ديگر را كنار نهادند و گفتند : « يا دعوت ما را مي‌پذيرى و حكومت را به دست مي‌گيرى و بيعت ما را قبول مي‌كنى و يا اسلام - دچار نابسامانى و شكافى خواهد شد كه اصلاح و ترميم آن ممكن نخواهد بود . »
پس از آن رويدادها كه ياد كرديم و گفتيم كه على از پذيرش دعوت آنان سر بازمي‌زد و نمي‌خواست حجت امامت را براى خود تمام كند ، هنگامى كه اين سخنان را از آنان
--------------------------- 184 ---------------------------
شنيد ، دستش را گشاد تا با وى بيعت نمايند . در اين حال ، ايشان همچون هجوم آوردن شتران به آبگاه خويش ، به سويش هجوم آوردند تا جايى كه از شدت ازدحامشان پيرامون وى و اشتياق براى بيعت با او و دست بر دستش نهادن ، رداى وى را دريدند و پسرانش حسن و حسين را زير پاى خود گرفتند ؛ چرا كه راغب بودند تا او را بر همه افراد ديگر مقدم سازند و كار جماعت خود را به دست وى بسپارند و جز او كسى را نمي‌يافتند كه به سويش بگرايند و به فكرشان خطور نمي‌كرد كه جز وى پناهگاهى داشته باشند . بدين سان ، بيعت مهاجران و رزمندگان بدر و انصار انجام پذيرفت ؛ همانان كه در بيعت عقبه شركت جسته ، در راه دين جهاد كرده ، در اسلام پيشقدمى نموده بودند ؛ همان مؤمنان و نيك‌آزمودگان همراه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و خوبان و پاكان و صالحان . اين بيعت محدود به يك يا دو يا سه يا از اين قبيل نبود ، همان سان كه بيعت ابوبكر در نظر برخى اصحابش ، محدود به بشر بن سعد بود و سپس مردم ديگر از آن تبعيت كردند . برخى از ايشان نيز آن را محدود به بشر بن سعد و عمر بن خطاب دانسته‌اند . بعضى نيز گفته‌اند : بيعت وى با بشر بن سعد و عمر بن خطاب و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابوحذيفه انجام پذيرفت و سپس مردم به آن اعتماد كردند ؛ زيرا بيعت دست‌كم بايد از جانب چهار تن از مسلمانان باشد . برخى از ايشان هم برآنند كه اين بيعت با پنج تن صورت پذيرفت : قيس بن سعد و اسيد بن خضير از انصار ، عمر بن خطاب و ابوعبيده و سالم مولى ابوحذيفه از مهاجران ؛ و سپس مردم با پيروى از آن پنج تن ، با ابوبكر - بيعت نمودند . باوردارنده اين سخن ، در روزگار ما ، جبائى و پدرش و پيروان آن دو هستند .
درباره بيعت عمر بن خطاب نيز مانند همين سخن را گفته‌اند . برخى ادعا دارند كه بيعت تنها با يك تن صورت مي‌پذيرد [ و سپس مردم از او پيروى مي‌كنند ] . صاحب اين نظر ، گروهى از متكلمان از جمله خياط و بلخى و ابن‌مجالد و پيروان ايشانند كه داراى نظريه « اختيار » هستند . اينان بر اين باورند كه تنها خود ابوبكر ، بيعت با عمر را منعقد نمود و در آغاز كسى جز وى بر اين نظر نبود . درباره عثمان بن عفان و بستن پيمان وى نيز همين باور را دارند كه تنها عبدالرحمن بن عوف با او بيعت نمود . البته برخى با اينان مخالفت
--------------------------- 185 ---------------------------
كرده و كسانى را به اين دو افزوده و ادعا نموده‌اند كه بيعت عمر از اين جهت استثنايى بوده كه خود امام يعنى ابوبكر ، وى را برگزيده است و بيعت با عثمان از سوى بقيه اهل شورا كه پنج تن بودند و يكي‌شان عبدالرحمن بود ، صورت پذيرفت . بدين سان ، گروهى از مخالفان مذهب ما ، به سخنى اعتراف نموده‌اند كه در مخالفت با پيشوايانشان و تعداد اندك بيعت كنندگان نخست و منحصر بودن تعدادشان در همين شمارى كه گفتيم ، حجت به شمار مي‌رود .
اما بيعت با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با اجماع حاضران در مدينه رسول خدا ، از مهاجران و انصار و اهل بيعت رضوان و ملحق شدگانى از مصر و عراق در آن زمان كه از صحابه و تابعين بودند ، انجام پذيرفت . هيچ كس ادعا نكرده كه اين بيعت با يك تن يا يك فرد مشهور و يا شمارى از افراد معين صورت پذيرفت و گفته نمي‌شود كه بيعتش با فلان و فلان و فلان انجام گشت ، چنان كه درباره بيعت ابوبكر و عمر و عثمان چنين مي‌گويند . آري ؛ چهره‌هاى برجسته مسلمانان و مؤمنان بزرگ و انصار و مهاجران ، بر امامت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و بيعت با او به دلخواه و اختيار ، اجماع نمودند و انعقاد بيعت به همان شيوه‌اى بود كه براى سه خليفه پيشين - به نظر مخالفان - از روى اختيار صورت پذيرفت و حتى از آن هم اكيدتر و صريح‌تر بود ؛ زيرا گفتيم كه آن مهاجران و انصار و تابعين كه ياد كرديم ، چه رغبت و اجماعى به وى نشان دادند . با آن چه بيان كرديم ، اطاعت از او واجب گشت و بر يكايك افراد ، اقدام براى مخالفت با وى و سركشى از او ، حرام شد و آشكارا معلوم گشت كه مخالفان و ستيزگران با وي ، از مسير هدايت گمراه شدند و مخالفت با فرمان وي ، باطل بوده و با بيرون رفتن از اطاعتش فاسق گشتند ؛ زيرا خداوند در آيات استوار كتاب خود ، اطاعت اولياى خويش را واجب فرموده است : « يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا الله وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الأمر مِنْكُم : اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد ، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [ نيز ] اطاعت كنيد . » ( نساء : 59 ) خداوند ، اطاعت از آن اوليا را با اطاعت خود همراه ساخته و نشان داده كه سركشى از فرمان آنان همچون سركشى از اوست و در حكم و ماهيت ، همانند آن است .
--------------------------- 186 ---------------------------
از اين گذشته ، همه مسلمانان اجماع دارند كه نبرد كنندگان با امامان عادل ، به سبب رفتار خود ، به حكم نقل و عقل ، فاسق و فاجر به شمار مي‌آيند . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پس از بيعت همگانى با وي ، بدعتى انجام نداد كه وى را از عدالت خارج نمايد و پيش از آن هم آشكارا خيانتى در دين انجام نداده و از شايستگى امامت خارج نشده بود . پس هر كس از اطاعت وى بيرون مي‌شد ، گمراه به حساب مي‌آمد ، چه رسد به كسى كه علاوه بر اين ، با او به نبرد برخيزد و خون او و مسلمانان همراهش را حلال بشمارد و با اين كار در جستجوى فسادگرى در زمين باشد و با همين كار ، شايسته انواع كيفرهاى ياد شده در سخن خداوند گردد : « إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يحَارِبُونَ الله وَرَسُولَهُ وَيسْعَوْنَ فِى الأَرْضِ فَسَادًا أَنْ يقَتَّلُوا أَوْ يصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ ينْفَوْا مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْىٌ فِى الدُّنْيا وَلَهُمْ فِى الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ : سزاى كسانى كه با [ دوستاران ] خدا و پيامبر او مىجنگند و در زمين به فساد مىكوشند ، جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند . اين ، رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت . » ( مائده : 33 ) اين حقيقتى است روشن ، البته اگر هوا و هوس و كوردلي ، مانع فهم آن نگردد . ( الجمل ، مفيد ، 40 )
18 . سيد محمدمهدى خرسان ( موسوعة عبدالله بن عباس ، 3 / 170 ) مجموعه ديدگاه‌هاى دانشمندان مذاهب را درباره گروه تجاوزپيشه ستمگر كه بر علي ( عليه السلام ) شوريدند ، گرد آورده است . ما چكيده آن ديدگاه‌ها را در اين جا ياد مي‌كنيم :
اكنون گواهي‌هاى چهره‌هاى بزرگ مسلمان از پيشوايان مذاهب را براى خوانندگان مي‌آوريم كه على در نبرد با سپاه جمل ، بر حق بود و كسانى كه با وى جنگيدند ، تجاوزگر بودند و به او ستم كردند :
1 - ابوحنيفه گويد : على با كسى نجنگيد ، مگر اين كه در حق از وى سزاوارتر بود .
اگر على در ميان آنان حضور نداشت ، كسى نمي‌دانست كه بايد در ميان مسلمانان چگونه رفتار كرد . ترديد نيست كه على با طلحه و زبير هنگامى به نبرد برخاست كه آن
--------------------------- 187 ---------------------------
دو با وى بيعت نمودند و سپس با او به مخالفت برخاستند . در نبرد جمل ، على با آنان به عدالت رفتار نمود و همو بود كه به مسلمانان تعليم داد كه سنت ، نبرد با متجاوزان است .
2 - سفيان ثورى گويد : على با كسى نجنگيد ، مگر اين كه در حق از او سزاوارتر بود .
3 - احمد بن حنبل گفته است : على بن ابي‌طالب همواره با حق بود و حق نيز با او بود ، هر جا كه بود .
4 - ابومنصور ماتريدى بغدادى گويد : همگان اجماع نموده‌اند كه على در نبرد با سپاه جمل ، يعنى عايشه و طلحه و زبير در بصره و نيز سپاه صفين ، يعنى معاويه و لشكرش ، بر صواب بود .
5 - نووى گفته است : على در آن نبردها بر حق و صواب بود . اين نظريه اهل سنت است . پيامبر در حديث عمار فرموده كه گروه تجاوزپيشه ستمگر او را خواهد كشت . دانشوران بر اين باورند كه اين حديث حجتى است آشكار كه على بر حق و صواب بود .
6 - امام عبدالقاهر جرجانى گويد : فقيهان حجاز و عراق از هر دو دسته اهل حديث و اهل رأي ، از جمله مالك و شافعى و ابوحنيفه و اوزاعى و گروهى انبوه از مسلمانان و متلكان ، اجماع نموده‌اند كه على در نبرد با سپاه صفين و جمل بر صواب بود و كسانى كه با وى نبرد نمودند ، گروه تجاوزپيشه ستمگر بودند ؛ اما به خاطر اين تجاوز ، كافر شمرده نمي‌شوند .
7 - ابن‌عربى مالكى گويد : هر كه بر على شوريده ، تجاوزگر است و نبرد با تجاوزگر واجب است تا آن‌گاه كه به حق بازگردد و به صلح تن دهد .
8 - ابن‌همام حنفى گفته است : در نبرد با سپاه جمل و معاويه ، على بر حق بود .
9 - ابن‌حجر عسقلانى گويد : امام على بن ابي‌طالب در نبرد با كسانى كه در جنگ‌هاى جمل و صفين و . . . با او جنگيدند ، بر حق و صواب بود .
10 - ابن‌ابي‌الحديد معتزلى حنفى گفته است : و اما سخن درباره تجاوزگران به وي ، بدين
--------------------------- 188 ---------------------------
شرح است كه برايت مي‌گويم : سپاه جمل نزد ياران معتزلى ما . . . . - سخن وى را پيشتر در همين كتاب ياد كرديم . -
11 - ابن‌تيميه پس از نقل اين حديث كه عمار را گروه تجاوزپيشه ستمگر خواهد كشت ، گويد : اين نيز دلالت دارد كه امامت على صحيح و اطاعت از وى واجب بود و دعوتگر به اطاعت از وي ، به بهشت دعوت مي‌كند و دعوتگر به نبرد با او ، به دوزخ دعوت مي‌نمايد ، هرچند بنا بر تأويل چنين كند . نيز دلالت مي‌كند كه نبرد با على جايز نبود و كسى كه با وى نبرد كرده باشد ، خطاكار است ، هرچند دست به تأويل زده باشد ؛ اما اگر تأويل نكرده باشد ، متجاوز است . اين ، عقيده صحيح‌تر از ميان دو عقيده ياران ماست ، يعنى حكم به خطاكار دانستن كسى كه با على بجنگد ؛ و اين باور پيشوايان فقيه است كه نبرد با متجاوزان تأويل‌گر را بر همين نظريه ، بنا نهاده‌اند .
12 - ذهبى گفته است : ترديد نداريم كه على برتر از كسانى بود كه با وى جنگيدند و او در حق سزاوارتر از ديگران بود .
13 - قرطبى گويد : نزد دانشوران مسلمان روشن گشته كه على امام بود و هر كه بر وى شورش نمود ، تجاوزپيشه ستمگر بود و جنگ با اين شورشگر واجب به شمار مي‌رود تا هنگامى كه به حق بازگردد و به صلح تن دهد .
14 - آلوسى گفته است : برخى از حنبليان تصريح كرده‌اند كه نبرد با گروه تجاوزپيشه ستمگر ، از جهاد برتر است ، با اين استدلال كه على در دوران خلافت خود ، به نبرد با آنان پرداخت ، اما جهاد نكرد .
15 - ابوبكر جصاص گويد : على بن ابي‌طالب با گروه تجاوزپيشه ستمگر ، با شمشير جنگيد و شمارى از بزرگان صحابه و رزمندگان بدر كه جايگاهى شناخته شده دارند ، با او همراه بودند . وى در نبرد با اينان بر حق بود و كسى با او در اين مورد مخالفت نكرد ، مگر همان گروه تجاوزپيشه ستمگر كه با وى به مقابله برخاستند و نيز كسانى كه از ايشان پيروى مي‌كردند .
--------------------------- 189 ---------------------------
سپس سيد خرسان گفته است :
اين گزيده‌اى از سخنان پيشوايان اهل سنت با مذهب‌ها و مشرب‌هاى گوناگون بود كه نبرد كنندگان با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اعم از اهل جمل يا صفين يا خوارج را محكوم نموده‌اند و برآنند كه همه اينان تجاوزگر بودند و على در نبرد با آنان بر حق بود و ايشان در جنگ با وى در گمراهى بودند . پس شايسته است كه طه حسين و هم‌شيوه‌هاى وى از رسوب‌هاى موروثى رها گردند و به باطن سخن و رفتار اهل جمل ، به‌ويژه عايشه ، نگاهى عميق افكنند و زرق و برق توجيه‌گرى و بهانه‌تراشي ، فريبشان ندهد . عايشه به طور خاص ، مسؤوليت اين جنگ را به اندازه نقش خود در آن و موضع‌گيري‌هاى غيرپنهانش ، بر عهده دارد . عبدالوهاب نجار گفته است : « عايشه ام‌المؤمنين روا نبود كه سنگينى اين ماجرا را به عهده گيرد و به ادعاى خود ، خون‌خواه عثمان گردد ؛ زيرا عثمان اولياى دم فراوان داشت . »
16 - ناصرالدين البانى گويد : آن حديث [ عوعو كردن سگان حوأب بر عايشه ] داراى سند صحيح و متن بي‌اشكال است . . . و نهايت مطلب آن است كه عايشه هنگامى كه دانست آن منطقه حوأب نام دارد ، بايد برمي‌گشت و اين حديث نشان مي‌دهد كه وى بازنگشت ؛ و اين چيزى است كه نسبت دادنش به ام‌المؤمنين سزاوار نيست . پاسخ ما اين است : همه آن چه از افراد كامل سر مي‌زند ، شايسته آنان نيست ؛ زيرا عصمت تنها از آنِ خداوند است . فرد سنى را سزاوار نيست كه درباره كسى كه مورد احترام اوست ، غلو نمايد تا آن جا كه او را به مصاف امامان معصوم شيعه بفرستد . ترديد نداريم كه شورش ام‌المؤمنين از بيخ و بن ، كارى خطا بود و از اين رو ، هنگامى كه در حوأب دانست كه پيشگويى پيامبر تحقق يافته ، خواست كه برگردد ؛ اما زبير با اين سخن ، او را قانع نمود كه از اين تصميم بازگردد : « باشد كه خداوند به سبب تو ، ميان مردم اصلاح برقرار نمايد . » نيز ترديد نداريم كه خود زبير هم در اين مورد خطاكار بود . عقل حكم قطعى مي‌دهد كه ميان دو گروه درگير در جنگى با صدها كشته ، ناگزير بايد يكى را خطاكار دانست . بي‌ترديد و به علت‌هاى فراوان و دليل‌هاى روشن ، عايشه طرف خطاكار اين نبرد است . يكى از اين
--------------------------- 190 ---------------------------
دليل‌ها ، ندامت اوست و همين نيز با فضل و كمال وى سازگارى دارد . نيز همين نشان مي‌دهد كه خطاى وى از نوع خطاى قابل آمرزش و حتى شايسته پاداش است .
در اين جا ، سيد خرسان گويد : « در پايان سخنش از رويكرد درستش فاصله گرفته ؛ زيرا از آن پيوند موروثى رهايى نيافته است . با اين حال ، ديگران بيش از وى براى دفاع از ام‌المؤمنين غيرت مي‌ورزند و او با صراحت و قاطعيت بيشترى به سرزنش ام‌المؤمنين پرداخته است .
17 - عبدالكريم خطيب گويد : شمارشگران ، شمار كشتگان اين نبرد مسلمانان را برشمرده‌اند . گذشته از اختلاف گزارش‌ها و شمارش‌هاى آنان ، خون‌هاى فراوان در اين درگيرى جارى گشت و جان‌هاى پاك بسيار در اين نبرد از ميان رفت . ما بر آن نيستيم كه همه پيامدهاى اين نبرد را بر عهده ام‌المؤمنين بيندازيم و مي‌دانيم كه عوامل فراوان حاشيه‌اي ، زمينه‌ساز اين جنگ شد ؛ اما بي‌ترديد مهار همه اين تحرك‌ها در دست بانو عايشه بود و اگر وى با دست خويش به آن سپاه گرد آمده در پيرامونش اشاره مي‌نمود كه به صلح و پرهيز روى بياورند ، هيچ كس در صحنه جنگ باقى نمي‌ماند .
18 - سعيد افغانى در كتاب خود با عنوان « عايشة و السياسه » گويد : انتقاد بانو عايشه از عثمان ، بر ضد وى بيشترين تأثير را داشت ؛ زيرا عايشه از احترام و شكوه و نفوذ گفتار برخوردار بود . امويان و طلحه و زبير مي‌دانستند كه هرگاه عايشه همراه آنان برپا خيزد ، دعوتشان چه نيرويى خواهد يافت . نيز مي‌دانستند كه عايشه بيزارى از خلافت على را در دل نهان دارد . پس همچنان براى رسيدن به هدف خود ، حيله و تدبير به كار بستند تا وى را از جاى برخيزانند و بدين سان ، او عهده‌دار سهم خود از آن فتنه گشت .
سيد خرسان گويد : « همه اين گفتارها سخن طه حسين را رد مي‌كند كه مدعى است عايشه در گفتگوى خود با علي ( عليه السلام ) طلب آمرزش كرد . او مي‌خواهد به اين گونه ، بر همه آن صحنه‌هاى بيم‌انگيز كشتارها و جراحت‌ها و ديگر پيامدهاى ويرانگر آن جنگ ، پرده بيفكند . »
--------------------------- 191 ---------------------------
19 - محمد بن اسحق بن خزيمه گفته است : به ياد دارم كه بزرگان ما مي‌گفتند : « ما گواهى مي‌دهيم كه هر كس در خلافت اميرالمؤمنين على بن ابي‌طالب با وى درگير شد ، تجاوزپيشه ستمگر است . »
20 - ابومنصور عبدالقاهر بغدادى گويد : اهل حق اجماع دارند كه پس از قتل عثمان ، منصوب نمودن على به امامت صحيح بود و وى در حكم نمودن و نبرد با سپاه جمل و ياران معاويه در صفين ، برحق و صواب رفتار نمود .
21 - ابواسحق شيرازى شافعى گفته است : على با بصريان در روز جمل ، با معاويه در صفين ، و با خوارج در نهروان جنگيد ؛ و براى صحيح بودن نبرد با سرپيچندگان از اطاعت امام ، به همين سيره استناد مي‌شود .
22 - امام‌الحرمين گويد : على بن ابي‌طالب امام حق بود و نبرد كنندگان با وي ، تجاوزپيشه ستمگر بودند .
23 - كاشانى حنفى گفته است : سرورمان على در حضور صحابه پيامبر با اهل حروراء در نهروان جنگيد و آن صحابه تصديق‌گر گفتار پيامبر به سرورمان على گشتند : « تو همچنان كه من براى پاسداشت نزول قرآن مي‌جنگم ، براى پاسداشت تأويل آن خواهى جنگيد . » اين حديث بر امامت سرورمان على دلالت دارد ؛ زيرا پيامبر نبرد وى را به نبرد خودش براى پاسداشت نزول قرآن تشبيه نموده است . اين سخن مستلزم آن است كه سرورمان على در نبرد خود براى تأويل ، برحق بوده باشد .
24 - زيلعى گفته است : على در دوره حكومت خود ، صاحب حق بود ؛ زيرا پيامبر به عمار فرموده بود : « تو را گروه تجاوزپيشه ستمگر مي‌كشد . »
25 - ابن‌مفلح گويد : على بيش از معاويه به حق نزديك بود . بيشتر نويسندگان برآنند كه على حق داشت با تجاوزگران بجنگد و برخى هم معتقدند كه بايد از نبرد خوددارى مي‌نمود .
26 - ابن‌هبيره گفته است : درباره رويدادهاى پس از عثمان بايد گفت كه هيچ مسلمانى
--------------------------- 192 ---------------------------
حق نداشت از على سرپيچى كند . سعد ، ابن‌عمر ، اسامه ، محمد بن مسلمه ، مسروق ، و احنف نيز كه به بيعت با وى تن ندادند ، پشيمان گشتند و عبدالله بن زبير هنگام وفات گفت : « تنها حسرت من هنگام بيرون رفتن از اين جهان آن است كه از على سر پيچيدم . » اين سخن از مسروق روايت شده است .
27 - محمد بن حسن شيبانى گويد : اگر معاويه در نبردى ظالمانه و تجاوزگرانه و ستمگرانه با على نمي‌جنگيد ، ما به اين حقيقت هدايت نمي‌شديم كه بايد با تجاوزپيشه ستمگر جنگيد .
28 - شافعى گفته است : سكوت درباره كشته شدگان صفين ، نيكوست ؛ هرچند على از همه كسانى كه با وى جنگيدند ، در حق سزاوارتر بود .
در پايان اين سخن بايد گفت : آنان در منابع خود ، دروغ‌هاى فراوان درباره نبرد جمل به علي ( عليه السلام ) نسبت داده‌اند . براى نمونه ، گفته‌اند : فرزندش حسن ( عليه السلام ) او را سرزنش نمود كه چرا با عايشه نبرد كرده و علي ( عليه السلام ) نيز اعتراف كرد كه خطا نموده و آرزو كرد كه اى كاش زودتر از آن مرده بود ، همان سان كه عايشه نيز آرزو كرد كاش بيست سال پيشتر مرده بود ! نيز گفته‌اند : علي ( عليه السلام ) بر كشته شدگان از ياران خودش و عايشه نماز خواند و گواهى داد كه آنان در بهشت جاى خواهند داشت و خودش و طلحه و زبير در بهشت بر تخت‌هايى برابر هم قرار خواهند گرفت !
اما سخن درست اين است كه علي ( عليه السلام ) از جانب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) يقين يافته بود كه حق با اوست و مخالفانش بر باطل هستند و پيشوايانشان از رهبران فراخواننده به دوزخ به شمار مي‌روند و سپاهيان آنان همگى مگسان طمع‌ورز و پروانگان طواف كننده پيرامون آتش هستند . متونى كه در اين زمينه ياد نموديم ، براى اين معنا كفايت مي‌كند . البته فصلى مستقل براى گفتگو درباره دروغ‌هاى فراوان ايشان در زمينه نبرد جمل گشوده‌ايم .
--------------------------- 193 ---------------------------

اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به ربذه مي‌رسد

1 . بلاذرى گويد : ابومخنف با سند خود گزارش نموده است : به على در مدينه خبر دادند كه عايشه و طلحه و زبير به سوى بصره روان شده‌اند . او مردم مدينه را به يارى خود فراخواند و انصار با وى همراه شدند و حجاج بن غزيه گفت :
با ابابيل در حركت شويد و براى حركت شتاب كنيد تا به آن مرد تيمى [ طلحه ] و زبير برسيد .
زيرا آنان در پى شر برآمده و از خير دورى جسته‌اند . بارخدايا ! آنان را فردا در دوزخ جاى ده !
سپس على همراه با هفتصد تن از انصار ، از مدينه بيرون آمد و وارد ربذه شد . ( انساب الاشراف ، 2 / 233 )
طبرى گزارش كرده است : اميرالمؤمنين بر شترى سرخ‌رنگ سوار بود و مهار اسبى كهر را در دست داشت . در منزلگاه فيد ، جوانى از بنى سعد بن ثعلبة بن عامر به نام مره ، به آنان برخورد و گفت : « اينان كيستند ؟ » جوابش دادند : « اميرالمؤمنين . » جوان گفت : « سفرى است فانى كه در آن ، خون‌هاى اشخاص فانى ريخته خواهد شد . » على سخن وى را شنيد و نفرينش نمود و گفت : « نامت چيست ؟ » گفت : « مره . » على گفت : « خداوند زندگي‌ات را تلخ [ = مُر ] قرار دهد . روزت را به پيشگويى مي‌گذراني ! » گفت : « بلكه فال مي‌گيرم . » هنگامى كه على در فيد فروآمد ، مردانى از قبايل اسد و طيء نزد وى آمدند و اعلان نمودند كه حاضرند جان خود را فدايش كنند . او گفت : « در مكان خود باقى بمانيد ؛ كه مهاجران براى من كفايت كنند . » وى روز آخر ماه ربيع الثانى سال سى و شش از مدينه حركت نمود . خواهر على بن عدى از بنى عبدالعزى بن عبدشمس گفت :
بارخدايا ! شتر على را پى كن و در شترى كه او را حمل مي‌كند ، بركت قرار نده . بدانيد كه على بن عدي ، با او نيست .
على از اين كه نمي‌دانست آن گروه به كدام سو رهسپارند ، نگران بود . او بيشتر دوست مي‌داشت كه آنان به بصره بروند . هنگامى كه يقين يافت ايشان به سوى بصره رهسپار شده‌اند ، شادمان گشت و گفت : « در كوفه مردان و خاندان‌هاى عرب جاى دارند . »
--------------------------- 194 ---------------------------
ابن‌عباس به وى گفت : « آن چه تو را در اين موضوع شادمان مي‌كند ، مرا نگران مي‌سازد . كوفه خيمه‌گاهى است كه بزرگان عرب در آن گرد آمده‌اند و وعده‌هاى اين قوم ، آنان را فريب نمي‌دهد . نيز در كوفه كسانى هستند كه همچنان به حكومت نظر دارند و وقتى چنين است ، هرگاه بينند كه ديگرى براى دستيابى به حكومت تلاش مي‌كند ، با او درگير مي‌شوند و ميانشان نزاع درمي‌گيرد و نيروى يكديگر را از كار مي‌اندازند . » علي ( عليه السلام ) گفت : « ماجرا شبيه همين است كه تو مي‌گويي ؛ اما جايگاه و منزلت از آنِ فرمانبران است . »
( تاريخ طبري ، 3 / 494 )
سپس على در حركت شتاب نمود تا به ربذه رسيد و ديد كه ديگر نمي‌تواند به آن گروه برسد . پس اندكى در آن جا درنگ نمود و سپس به سوى بصره حركت كرد . مهاجران و انصار از راست و چپ پيرامونش را گرفته بودند و كسانى كه در طول مسير از حركت آنان آگاه مي‌شدند ، نيز به ايشان مي‌پيوستند . پس رفت تا به ذي‌قار رسيد و در آن جا فرود آمد . ( الجمل ، مفيد ، 128 )
2 . شيخ مفيد گويد : هنگامى كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به بصره روى نهاد ، در ربذه فرود آمد و دنباله حاجيان او را در آن سرزمين ديدار نمودند و گرد آمدند تا از وى كه در سراپرده‌اش بود ، سخن بشنوند . ابن‌عباس گويد : نزد وى رفتم و ديدم كه پاپوش خود را پينه مي‌زند . به وى گفتم : « به اين كه اكنون كار ما را سامان دهي ، نيازمندتريم تا آن كه پاپوش خود را پينه زني . » با من سخنى نگفت تا از كار خود فراغت يافت و آن را كنار لنگه ديگر نهاد و جفت كرد . سپس به من فرمود : « براى اين قيمت بگذار ! » گفتم : « قيمتى ندارد . » فرمود : « با اين حال ، قيمت بگذار ! » گفتم : « بخشى از يك درهم . » فرمود : « به خدا سوگند ! همين براى من دوست‌داشتني‌تر از حكومت بر شماست ، مگر آن كه حقى را برپا نمايم يا باطلى را دور نمايم . » گفتم : « حاجيان گرد آمده‌اند كه سخنت را بشنوند . به من اجازه ده كه با آنان سخن گويم . » فرمود : « نه ؛ خودم سخن مي‌گويم . » سپس دستش را بر روى سينه‌ام نهاد و دستش درشت بود و سينه مرا به درد آورد . آن‌گاه ، برخاست و من جامه‌اش را گرفتم
--------------------------- 195 ---------------------------
و گفتم : « تو را به خداوند و حق خويشاوندي‌مان سوگند مي‌دهم [ كه اجازه دهى تا من سخن گويم ] ! » فرمود : « سوگندم مده ! » آن‌گاه ، بيرون آمد و مردم گرداگردش را گرفتند و او پس از سپاس و ستايش خدا فرمود : « اما بعد ؛ خداوند محمد ( صلى الله عليه وآله ) را در ميان مردم عرب برانگيخت كه هيچ كس كتابى نمي‌خواند و ادعاى نبوت نداشت . سپس مردم را به مايه نجاتشان رهنمون گشت . به خدا سوگند ! من همواره در كنار وى بودم و نه دگرگون شدم و نه خيانت كردم تا آن‌گاه كه همه دشمنان گريختند . مرا با قريش چه كار است ؟ آگاه باشيد كه به خدا سوگند ! آن‌گاه كه قريشيان كافر بودند ، با آنان جنگيدم و اكنون كه فريب خورده‌اند ، نيز با آنان مي‌جنگم و اين راه كه مي‌پيمايم ، به خاطر عهدى است كه به من سپرده شده است . آگاه باشيد به خدا سوگند ! باطل را چنان مي‌شكافم كه حق از تهيگاه آن بيرون آيد . انتقام ستاندن قريش از ما فقط به اين دليل است كه خداوند ما را بر آنان برگزيده و ما ايشان را زير فرمان خود درآورده‌ايم . »
سپس اين ابيات را خواند :
به هستي‌ام سوگند ! همچنان شير خالص مي‌نوشى و سرشير ناب مي‌خوري .
ما بوديم كه اين جايگاه بلند را به تو داديم و تو در اين بلندا قرار نداشتى و ما گرداگردت اسبان كوتاه‌مو و نيزه‌ها را فراهم ساختيم . ( الارشاد ، 1 / 247 )
2 . سپس علي ( عليه السلام ) به سوى ذي‌قار رهسپار گشت كه از مدينه تا آن جا به اندازه هشت روز راه است . در آن جا پانزده روز تا اوايل جمادى الثانى باقى ماند و سپاهش از كوفه به وى پيوستند و او آن‌ها را به سوى بصره حركت داد و در دهم جمادى الثانى به آن جا رسيد . ( تاريخ خليفه ، 1 / 135 )
آن‌گاه ، چند روز با عايشه و طلحه و زبير مذاكره نمود ؛ اما آنان بر نبرد اصرار ورزيدند و جنگ در نيمه جمادى الثانى - نه دهم اين ماه ، چنان كه بعضى از مآخذ ياد كرده‌اند - آغاز گشت . دهم اين ماه ، روز رسيدن وى به بصره ، نه آغاز آن جنگ بوده است .
--------------------------- 196 ---------------------------

علي ( عليه السلام ) سفيرانش را به كوفه فرستاد و سرپيچى ابوموسى را چاره نمود

مسعودى گويد : على پس از چهار ماه - برخى سخنان ديگر گفته‌اند - از مدينه با هفتصد تن حركت نمود كه چهار صد تن از ايشان ، از مهاجران و انصار و هفتاد تن از رزمندگان بدر و ديگران از صحابه پيامبر بودند . او سهيل بن حنيف انصارى را به جاى خود در مدينه گماشت و به ربذه در ميان راه كوفه و مكه از طريق جاده اصلي ، رسيد . على در پى طلحه و يارانش بود كه اكنون از دست وى گريخته بودند . در اين حال ، در جستجوى آنان به سوى عراق رهسپار گشت و گروهى از انصار مدينه ، از جمله خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين به او پيوستند . همچنين ششصد سوار از قبيله طيء به او ملحق گشتند .
على از ربذه نامه‌اى براى ابوموسى اشعرى فرستاد و از او خواست تا مردم را بسيج نمايد . ابوموسى آنان را از اين كار بازداشت و اين حركت را فتنه خواند . اين خبر به على رسيد و او قرظة بن كعب انصارى را بر كوفه حاكم ساخت و به ابوموسى نوشت : « اى فرزند شخص فرومايه ! از كارگزارى ما با خفت و سرشكستگي ، كناره گير ؛ كه اين نخستين ابتلاى ما به تو نيست و از دست تو دردسرهاى فراوان كشيده‌ايم . »
على با همراهانش حركت نمود تا در ذي‌قار فرود آمد و پسرش حسن و عمار بن ياسر را به كوفه فرستاد تا مردم را بسيج نمايند . آن دو همراه با حدود هفت هزار تن از كوفيان - برخى گفته‌اند : شش‌هزار و پانصد و شصت تن - از آن شهر حركت نمودند و مالك اَشتر نيز با آنان بود . سپس على به بصره رسيد و نزد آن قوم سفير فرستاد و به خدا سوگندشان داد ؛ اما آنان از پذيرش سخن وى خوددارى نمودند و فقط به جنگ تن دادند . ( مروج الذهب ، 2 / 358 )
شيخ مفيد گويد : هاشم بن عتبه مرقال را فراخواند و همراه وى نامه‌اى براى ابوموسى اشعرى فرستاد . - متن اين نامه در نامه‌ها و سخنان امام ( عليه السلام ) آورده شد . -
سپس پسرش امام حسن ( عليه السلام ) و عمار بن ياسر را فرستاد تا مردم كوفه را بسيج نمايند و در نامه خود به ايشان نوشت : « بسم الله الرحمن الرحيم . از على بن ابي‌طالب به مردم كوفه . اما بعد ؛ من شما را از ماجراى عثمان چنان آگاه مي‌كنم كه گويى خودتان آشكارا آن را
--------------------------- 197 ---------------------------
ديده باشيد . مردم به سرزنش و ناسزا گفتنش پرداختند و من مردى از مهاجران بودم كه بيشتر در مورد خشنود شدن مردم از او سخن مىگفتم و كمتر وى را سرزنش مىكردم ، حال آن كه آسان‌ترين شيوه طلحه و زبير درباره او تندروى بود و عايشه هم ناگهان بر او خشم گرفت . هنگامى كه مردم وى را كشتند ، طلحه و زبير به دلخواه خود و فرمانبرانه و آزادانه ، با من بيعت كردند . آن دو نخستين كسانى بودند كه بر همان اساس كه با افراد پيش از من بيعت كرده بودند ، با من بيعت نمودند و سپس از من اجازه خواستند كه به عمره بروند و البته قصدشان عمره نبود . سپس پيمان شكستند و اعلان جنگ نمودند و عايشه را از خانه‌اش بيرون آوردند و او را سپر فتنه ساختند . پس به سوى بصره حركت كردند و من نيز همراه شما در پى آنان برآمدم . به هستي‌ام سوگند ! شما دعوت مرا اجابت نمي‌كنيد ؛ بلكه در حقيقت ، دعوت خدا و رسولش را اجابت مي‌كنيد . به خدا سوگند ! من در حالت ترديد ، به نبرد با آنان برنخاستم . اكنون پسرم حسن و عمار و قيس را به سوى شما روانه كرده‌ام تا بسيجتان كنند . پس چنان باشيد كه درباره شما گمان دارم . والسلام . »
هنگامى كه حسن ( عليه السلام ) و عمار و قيس با نامه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در كوفه فرود آمدند ، در ميانشان حسن ( عليه السلام ) برخاست و فرمود : « اى مردم ! فضليت‌هاى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) چندان فراوان است كه اندكى از آن ، شما را كفايت نمايد . اكنون ما نزد شما آمده‌ايم تا بسيجتان نماييم ؛ زيرا شما برترين انصار و مهتران عرب هستيد . طلحه و زبير بيعت خود را شكسته و عايشه را از خانه بيرون كشيده‌اند ، حال آن كه وى از زنان و داراى رأى ضعيف است ، چنان كه خداوند فرموده است : الرَّجِالُ قَوَّامُونَ عَلى النِّسَاء : مردان سرپرست زنانند . ( نساء : 34 ) آگاه باشيد به خدا سوگند ! اگر شما او را يارى نكنيد ، خدا ياري‌اش خواهد كرد و مهاجران و انصار و ديگر مردم از پى آن ، ياري‌اش مي‌نمايند . پس خداى خود را يارى كنيد تا او نيز يار شما باشد . »
آن‌گاه ، عمار بن ياسر برخاست و گفت : « اى كوفيان ! اگر دنيا نزد شما كم‌ارزش است ، [ تصديق مي‌كنيد كه ] ماجرا و خبرهاى ما به شما رسيده و قاتلان عثمان نزد مردم براى
--------------------------- 198 ---------------------------
قتل او عذرى نمي‌آورند و كتاب خدا را ميان خود و مخالفانشان در اين مورد ، حجت قرار داده‌اند . طلحه و زبير نخستين كسانى بودند كه عثمان را به باد سرزنش گرفتند و به قتل وى فرمان دادند و در كشتن او كوشيدند . هنگامى كه او كشته شد ، اين دو با اختيار و ميل خود ، با على بيعت كردند و سپس بدون آن كه بدعتى از وى سر زده باشد ، بيعت خود را شكستند . اين است [ حسن ] پسر رسول خدا و مي‌دانيد كه على وى را به سويتان فرستاده تا بسيجتان نمايد و شما را بر مهاجران و انصار برگزيده است . »
سپس قيس بن سعد برخاست و گفت : « اى مردم ! اگر قرار بود كه امروز اهل شورا به انتخاب خليفه براى ما پردازند ، على به سبب منزلتش نزد رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) سزاوارترين فرد براى آن است و هر كه از اين حقيقت سرپيچد ، نبرد با وى حلال است ، چه رسد به طلحه و زبير كه حجت بر ايشان تمام است ؛ زيرا به اختيار خود با او بيعت كردند و سپس از سر حسادت و تجاوزگري ، از اين بيعت كناره گرفتند . اكنون على در ميان مهاجران و انصار به سوى شما آمده است .
ما به اين قسمتى كه خداوند نصيب ما كرده و على و پسران پيامبرش محمد را بهره ما قرار داده است ، خشنوديم .
به آنان گفتيم : خوش آمديد و درود بر شما ! - دست‌هاى خود را با دوستى و محبت به سوى شما دراز مي‌كنيم .
براى زبير پيمان‌شكن كه پيمان شكسته ، حرمتى نيست و براى برادرش طلحه در خلافت سهمى نباشد .
نوه پيامبر و وصى او پيش شما آمده است و خدا را سپاس كه شما هم ابر باران‌زا و بخشنده‌ايد .
كيست كه با اسبان گزيده و نيزه‌هاى بلند تيزپيكان و شمشيرهاى تيز آخته ، آهنگ جنگ كند ؟
هر كس را او به مهترى بگمارد ، بدون گفتگو به سرورى مىپذيريم ، هر چند آن كه ما بخواهيم ، سرور نگردد .
--------------------------- 199 ---------------------------
اگر آن فرد همان باشد كه ما مي‌خواهيم كه همان مقصود ماست و اگر به خواسته خود دست نيابيم ، ما نقشى در آن نداريم [ و انتخاب به دست اوست ] . »
هنگامى كه اينان از سخن فراغت يافتند ، ابوموسى اشعرى برخاست و گفت : « اى مردم ! اگر نخست از خداوند و سپس از من اطاعت كنيد ، اصل و ريشه عرب خواهيد شد كه درماندگان به شما روى خواهند آورد و ترسندگان ، از شما ايمنى خواهند يافت . على شما را به بسيج فراخوانده تا با مادرتان عايشه و طلحه و زبير كه ياران خاص رسول خدا بوده‌اند و نيز مسلمانان همراه ايشان بجنگيد . من به اين فتنه‌ها آگاه‌ترم كه چون روى مي‌آورند ، با شك و شبهه همراهند و هنگامى كه مي‌گذرند ، حقيقتشان روشن مي‌شود . اين فتنه همانند درد شكم نفوذ مي‌يابد كه گاهى از راست مي‌آيد و گاه از چپ و گاهى نيز پخش مي‌شود و نمي‌توان دانست كه ريشه آن از كجاست . اكنون شمشيرهاى خود را در نيام كنيد و سرنيزه‌هاى خود را كوتاه نماييد و زه كمان‌هايتان را پاره سازيد و در خانه‌ها بمانيد ! قريش را به حال خود رها كنيد كه چيزى نخواسته‌اند جز بيرون آمدن از سرزمين هجرت و فاصله گرفتن از اهل علم با پرداختن به حكومت . بگذاريد آنان خودشان اين شكاف را به هم آورند و اين نابسامانى را بسامان كنند . اگر چنين كنند ، به سود خودشان است و اگر نكنند ، گناهشان به خودشان زيان برساند و سود و زيانشان به خودشان مربوط است . مرا دلسوز خود بدانيد و خائن مشماريد تا دين و دنيايتان به سلامت بماند و در اين فتنه هر كس كه گناهكار است ، بدبخت گردد ! »
در اين حال ، زيد بن صوحان كه در نبرد جلولاء دستش قطع شده بود ، برخاست و گفت : « اى ابوموسي ! آيا مي‌خواهى فرات را از حركت بازداري ؟ آن آب به جايى كه حركتش را از آن آغاز كرده ، بازنگردد . اگر توانى چنان كني ، اين كار را نيز توانى كرد . واى بر تو !
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يتْرَكُوا أَنْ يقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لايفْتَنُونَ : آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم ، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند ؟ ( عنكبوت : 2 ) . »
سپس گفت : « اى مردم ! به سوى اميرالمؤمنين روان شويد و از فرزند سرور پيامبران
--------------------------- 200 ---------------------------
[ حسن مجتبي ] اطاعت كنيد و همگى به سويش بسيج گرديد تا به حق دست يابيد و به هدايت ظفر يابيد . به خدا سوگند ! همانا شما را اندرز گفتم . پس از انديشه‌ام پيروى نماييد تا هدايت يابيد ! »
سپس عبدخير [ خولاني ] برخاست و گفت : « اى ابوموسي ! مرا آگاه ساز كه آيا بر اساس آن چه به تو خبر رسيده و دانسته‌اي ، اين دو مرد [ طلحه و زبير ] با على بيعت نمودند يا خير ؟ » گفت : « آري . » عبدخير گفت : « آيا علي ( عليه السلام ) بدعتى انجام داده كه رشته بيعتش گسسته گردد ، همچنان كه رشته بيعت عثمان گسسته شد ؟ » ابوموسى گفت : « خبر ندارم . » عبدخير گفت : « خودت مي‌خواهى كه خبر نداشته باشي ! ما تو را رها نمي‌كنيم تا زمانى كه خبردار شوي ! اى ابوموسي ! به من بگو كه آيا كسى را مي‌شناسى كه از اين فتنه كه ادعا مي‌كنى كور است و مردم را از آن برحذر مي‌داري ، بيرون باشد ؟ آيا نمي‌دانى كه اكنون مردم چهار دسته شده‌اند : علي ( عليه السلام ) بر درگاه كوفه ، طلحه و زبير در بصره ، معاويه در شام ، گروهى ديگر در حجاز كه براى نبرد با هيچ دشمنى به كار نمي‌آيند ؟ » ابوموسى گفت : « آن گروه كه دست از نبرد شسته‌اند ، بهترين مردم هستند . » عبدخير گفت : « فريب و خيانتت بر تو غلبه كرد اى ابوموسي ! »
سپس مردى از بجيله برخاست و چنين سرود :
اى فرزند قيس ! عبدخير با تو به دليل‌آورى برخاست و تو امروز همانند گوسفندى به زانو درآمده‌اي .
نه راه حق را شناختى و نه شيوه گمراهى را . امروز به پَستى ميل داري !
اى ابوموسي ! به انديشه‌اى ناپسند اعتقاد يافته‌اى كه آن را از قلبى بيمار برگرفته‌اي .
حيران گشته و ميان خوب و بد و سياه و سپيد فرق نمي‌گذاري !
از فتنه‌اى سخن مي‌گويى كه فراگير شده و خودت هم در آن فروافتاده‌اى و در عين حال ، آب دهانت را فرومي‌بري !
به اميرالمؤمنين خبر رسيد كه ابوموسى مردم را از يارى او بازداشته است . مالك اَشتر
--------------------------- 201 ---------------------------
برخاست و نزد وى رفت و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! پيش از اين دو مرد ، كسى را به كوفه گسيل داشتى كه به نظرم كارى از وى برنيامد . اين دو تن نيز گمان مي‌رود كه كار را به جايى نرسانند كه تو دوست مي‌دارى و من نمي‌دانم نتيجه چه خواهد شد . اگر صلاح مي‌داني ، من را به دنبال آنان روان كن ؛ زيرا كوفيان از من بيشتر فرمان مي‌برند و هرگاه به سوى آنان روم ، اميد دارم كه هيچ يك از ايشان با من مخالفت نكند . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پاسخ داد : « به نام خدا به آنان بپيوند ! »
مالك اَشتر حركت نمود تا به كوفه وارد شد ، در حالى كه مردم در مسجد بزرگ شهر گرد آمده بودند . او در راه خود ، افراد هر قبيله را كه در مجلس يا مسجدى گرد آمده بودند ، فراخواند و به آنان گفت : « در پى من به سوى سراى حاكم روان شويد . » آن‌گاه ، همراه با گروهى از مردم به سراى حاكم رسيد و درون آن رفت ، در حالى كه ابوموسى در مسجد بزرگ شهر براى مردم سخنرانى مي‌كرد و مردم را از يارى علي ( عليه السلام ) بازمي‌داشت و مي‌گفت : « اى مردم ! اين فتنه‌اى است كور و افسارگسيخته كه در آن ، خوابيده بهتر از نشسته ، نشسته بهتر از ايستاده ، ايستاده بهتر از گام‌زننده ، گام‌زننده بهتر از دونده ، و دونده بهتر از سواره است . » عمار و حسن و قيس به او گفتند : « اى بي‌مادر ! از كار ما كناره گير و از منبر ما دور شو ! » ابوموسى به عمار گفت : « اين دست من گواه است كه خودم از رسول خدا شنيدم كه فرمود : پس از من به‌زودى فتنه‌اى رخ خواهد داد كه در آن ، نشسته بهتر از ايستاده است . » عمار به وى گفت : « اين سخن را رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به طور خاص به تو فرموده است : اى ابوموسي ! به‌زودى فتنه‌اى رخ خواهد داد كه تو اگر در آن نشسته باشي ، بهتر است از آن كه برخيزي . »
آنان در حال اين گفتگوها بودند كه ناگهان غلامان ابوموسى وارد شدند و ندا دادند : « اى ابوموسي ! اين اَشتر است . از مسجد بيرون رو ! » سپس ياران اَشتر بر وى درآمدند و به او گفتند : « واى بر تو ! از مسجد بيرون رو كه خداوند روحت را از جسمت بيرون ببرد ! به خدا سوگند ! تو از منافقان هستي ! » ابوموسى از مسجد بيرون رفت و به اَشتر پيغام فرستاد كه آن شب را به وى مهلت دهد . اَشتر گفت : « مهلتت دادم ؛ اما امشب در سراى حاكم نمان و
--------------------------- 202 ---------------------------
از آن دورى گزين ! » مردم به سراى حاكم وارد شدند و به غارت دارايى ابوموسى پرداختند . اَشتر با كسانى كه اهل سراى حاكم را بيرون رانده بودند ، نزد آن مردم بازگشت و گفت : « من به ابوموسى مهلت داده‌ام . » پس مردم از آن اموال دست بازداشتند .
آن‌گاه ، حسن ( عليه السلام ) بر فراز منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خداوند و يادكرد از جدش پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و درود بر وي ، از فضيلت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ياد نمود و او را شايسته‌تر از ديگران براى حكومت دانست و مخالفانش را گمراه شمرد . سپس فرود آمد . آن‌گاه ، عمار بر منبر رفت و خداى را سپاس و ستايش گفت و بر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) درود فرستاد و گفت : « اى مردم ! هنگامى كه بيم ورزيديم از اين كه ديواره‌هاى اين دين فروريزد و پيكرش برهنه گردد ، به كار خود و دينمان نظر كرديم و علي ( عليه السلام ) را به خلافت برگزيديم و به امامت پسنديديم . او نيكو خليفه و ادب‌گرى است ؛ ادب‌گرى كه نياز به ادب آموختن ندارد و فقيهى كه نيازمند آموختن نيست و دلاورى كه هيچ كس انكارش نمي‌كند و در اسلام داراى چنان پيشينه‌اى است كه هيچ يك از مردم چنان پيشينه‌اى ندارد . گروهى از يارانش به وى حسادت ورزيدند و تجاوز نمودند و با وى به مخالفت برخاسته ، به سوى بصره روى نمودند . پس اى شمايان كه خدا رحمتتان نمايد ، به سوى آنان حركت نماييد . اگر شما با آنان ديدار كنيد و به دليل‌آورى پردازيد ، برايتان روشن مي‌شود كه ايشان ستمكارند . »
آن‌گاه ، اَشتر برخاست و بر منبر رفت و پس از سپاس و ستايش خدا گفت : « اى مردم ! با گوش‌هايتان سخنم را بشنويد و با قلب‌هايتان آن را دريابيد . خداوند با اسلام بر شما نعمتى را ارزانى فرموده كه قدر آن را نمي‌توانيد ارزيابى كنيد و شكرش را نمي‌توانيد به جاى آوريد . شما با هم دشمن بوديد و قوي‌ترانتان ضعيف‌ترانتان را مي‌خوردند و اكثريتتان اقليت را غارت مي‌كردند . حرمت‌هاى خدا ميان شما دريده مي‌شد و راه‌هايتان بيم‌آلود بود . شرك‌ورزى در ميان شما فراوان بود و پيوندهاى خود را قطع كرده بوديد . صاحبان همه اديان ديگر بر شما چيرگى مي‌يافتند . آن‌گاه ، خداوند با محمد ( صلى الله عليه وآله ) بر شما منت نهاد و اين پراكندگى را به سامان آورد و پس از دشمني ، ميانتان دوستى پديدار ساخت و از
--------------------------- 203 ---------------------------
آن پس كه كم‌شمار بوديد ، شما را پرشمار ساخت . سپس خداوند جان وى را ستاند و او را به سوى خود بركشيد . پس از وي ، دو مرد بر كار حكومت چيره شدند و آن‌گاه ، مردى عهده‌دار حكومت گشت كه كتاب خدا را پشت سرش افكند و در احكام خداوند به هواى نفس خود رفتار نمود . پس ما از وى خواستيم كه خود از حكومت بر ما كناره گيرد و او چنين نكرد و به انجام بدعت‌هايش پرداخت . از اين رو ، ما هلاك وى را بر هلاك دين و دنياى خود ، ارجح ديديم و خداوند فقط ستمگران را از رحمت خود دور مي‌سازد . اكنون خداوند كسى را براى شما آورده كه جايگاهش از همه والاتر ، بهره‌اش در اسلام از همه بيشتر ، عموزداه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و فقيه‌تر از همه در دين ، آشناتر از همه با قرآن ، و دليرتر از همه در عرصه كارزار است . او شما را به بسيج فراخوانده است . منتظر چه كسى هستيد ؟ سعيد يا وليد ؟ همان كه باده نوشيد و در حال مستى امام جماعت شما شد و حرام خدا را در ميان شما حلال نمود ؟ كدام يك از اين دو را مي‌خواهيد ؟ خداوند رسوا كند كسى را كه چنين انديشه‌اى داشته باشد ! آگاه باشيد و همراه حسن ، زاده دختر پيامبرتان ، بسيج گرديد و هيچ مرد توانمندى سرپيچى نكند . به خدا سوگند ! هيچ مردى از شما نمي‌داند كه زيان و سودش در چيست . من اندرزگر مشفق شما هستم ، اگر بينديشيد يا بينا باشيد . به خواست خدا ، فردا صبح آماده حركت باشيد و من ، خود ، نيز براى وفا به عهدم به آن سو ، روى مي‌كنم . »
سپس حجر بن عدى كندى برخاست و گفت : « اى مردم ! اين حسن فرزند اميرالمؤمنين است كه او را مي‌شناسيد . يك پدرش رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است و ديگري ، امام پسنديده و پناهگاه و وصى پيامبر - درود خدا بر هر دو باد ! - . اينان كسانى هستند كه در اسلام همانندى ندارند . او سرور جوانان اهل بهشت و سالار سروران عرب و از همه در شايستگى كامل‌تر و در علم و عمل ، برتر است . وى فرستاده پدرش به سوى شماست و شما را به حق فرامي‌خواند و از شما يارى مي‌خواهد . خوشبخت كسى است كه ايشان را دوست بدارد و يارى كند . بدبخت كسى است كه از يارى و همراهى آنان سر پيچد . پس اى شمايان كه خداوند رحمتتان كند ، سبكبار يا سنگين‌بار ، همراه وى حركت نماييد و در اين راه ، از
--------------------------- 204 ---------------------------
خدا پاداش بخواهيد ؛ كه خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نسازد . » پس همه مردم ، گوش سپردند و فرمان بردند . ( الجمل ، مفيد ، 130 )

امام ( عليه السلام ) از ربذه به سوى فيد ، نزديك كوه‌هاى طيء حركت نمود

شيخ مفيد گويد : اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در پى آن كه از مدينه حركت نمود ، از كوه‌هاى طيء به فيد رسيد و پيشتر به سمت كوه‌هاى طيء رفته بود . آن جا عدى بن حاتم با ششصد سوار از قومش به وى پيوستند . ( الجمل ، مفيد ، 140 )
بلاذرى گفته است : على بن ابي‌طالب از ربذه حركت نمود تا در فيد فرود آمد و قبيله طيء به او پيوستند و فرزندش حسن بن على و عمار بن ياسر به كوفه رهسپار گشتند تا مردم آن ديار را بسيج نمايند . ( انساب الاشراف ، 2 / 234 )
هنگامى كه عايشه و طلحه و زبير بر علي ( عليه السلام ) شورش نمودند ، عدى بن حاتم در مدينه بود و سپس به طيء آمد تا مردم آن قبيله را براى يارى امام بسيج نمايد .
ابن‌قتيبه گويد : گزارش كرده‌اند كه ابن‌حاتم برخاست و نزد على رفت و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! خوب است به سوى قوم من بيايى تا آنان را از حركت شما خبر دهم و بسيجشان نمايم . به شمار همين ياران كه همراه داري ، از مردم طيء نيز با تو همراه خواهند شد . » على گفت : « آري ؛ چنين كن ! » سپس عدى به سوى قوم خود رفت و سركردگان طيء نزد وى گرد آمدند . وى به آنان گفت : « اى مردم طيء ! شما در روزگار شرك ، از نبرد با رسول خدا دست شستيد و در روزگار اسلام ، خدا و رسولش را در برابر مرتدان يارى نموديد . اكنون على به سوى شما در حركت است و من به وى تضمين داده‌ام كه به اندازه كسانى كه با وى همراهند ، از شما نيز با آنان همراه خواهند شد . پس همراه وى حركت نماييد . شما در دوران جاهليت ، به خاطر دنيا نبرد مي‌كرديد . اكنون در دوران اسلام ، براى آخرت نبرد كنيد . اگر هم خواستار دنيا هستيد ، بدانيد كه غنيمت‌هاى فراوان نزد خداست . من شما را هم به دنيا و هم به آخرت فرامي‌خوانم . من از جانب شما قول وفادارى داده‌ام و به شما مردم مباهات نموده‌ام . پس سخنم را اجابت نماييد ؛ كه شما عزيزترين مكان
--------------------------- 205 ---------------------------
را در ميان عرب داريد . هم از معيشتى نيكو بهره‌منديد و هم اسبانى گزيده داريد . پس بهترين معيشت را براى خانواده خود بگذاريد و آن اسبان را براى جهاد كنار نهيد . اينك على و همراهانش شامل مهاجران و رزمندگان بدر و انصار به سوى شما مي‌آيند . پس شما بيشترين تعداد را در ميان آنان داشته باشيد ؛ كه اين راهى است كه هر كس در آن زنده بماند ، توانگرى و شادمانى يابد و هر كه در آن بميرد ، از حيات و رزق [ جاودان ] نصيب دارد . » در اين حال ، مردم طيء بانگ برآوردند : « آري ؛ آري . » و آن قدر بانگشان بلند بود كه چيزى نمانده بود گوش‌ها كر شود . ( الامامة و السياسه ، 1 / 55 )
شيخ مفيد از امام حسين ( عليه السلام ) روايت نموده است : آن‌گاه كه اميرالمؤمنين از مدينه براى نبرد با پيمان‌شكنان در بصره ، حركت نمود ، نخست در ربذه فرود آمد . هنگامى كه از آن جا بار بربست ، عبدالله بن خليفه طائى در منزلگاهى به نام قديد با او ديدار نمود . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) او را نزديك خود فراخواند . عبدالله به وى گفت : « سپاس و ستايش براى خدايى است كه حق را به اهلش بازگرداند و آن را در جاى خود قرار داد ، خواه گروهى آن را نپسندند و خواه گروهى از آن شادمان شوند . به خدا سوگند ! آنان محمد ( صلى الله عليه وآله ) را نيز خوش نداشتند و او را راندند و با وى جنگيدند ؛ اما خداوند نيرنگشان را به گلوهايشان بازگرداند و خودشان را دچار پيشامدهاى بد ساخت . به خدا سوگند ! ما براى وفادارى با رسول خدا ، در هر جاى همراه تو نبرد خواهيم نمود . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) او را آفرين فرمود و كنار خود نشاند - و او دوست و ياورش بود - و درباره احوال مردم از وى پرسيد تا آن كه درباره ابوموسى اشعرى از او سؤال نمود . عبدالله گفت : « به خدا سوگند ! به او اعتماد ندارم و بيم دارم كه اگر زمينه‌اى براى مخالفت بيابد ، چنين كند . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به او فرمود : « به خدا سوگند ! وى نزد من نيز امين و خيرخواه شمرده نمي‌شود . افراد پيش از من ، او را دوست مي‌داشتند و بر مردم مسلطش ساختند و حاكمش كردند . من مي‌خواستم وى را بر كنار كنم ؛ اما اَشتر از من خواست كه بر كار نگاهش دارم و من نيز با ناخرسندى چنين كردم و بعد باز بر آن شدم كه از كار بركنارش سازم . » وى در حال اين گونه گفتگوها با عبدالله بود كه سياهى انبوهى از جانب كوه‌هاى طيء نمودار گشت . اميرالمؤمنين ( عليه السلام )
--------------------------- 206 ---------------------------
فرمود : « بنگريد كه اين چيست . » سوارانى به شتاب رفتند و پس از اندكى بازگشتند و گفتند : « اينان مردم طيء هستند كه با گوسفندان و شتران و اسبان به سوى تو مي‌آيند . برخى هدايا و پيشكش‌هاى خود را برايت آورده‌اند و برخى مي‌خواهند همراه تو براى نبرد با دشمنت روانه شوند . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « خداوند به طيء پاداش خير دهد .
وَفَضَّلَ اللهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا : مجاهدان را بر خانه‌نشينان به پاداشى بزرگ ، برترى بخشيده است . ( نساء : 95 ) »
هنگامى كه آنان به امام رسيدند ، وى را سلام دادند . عبدالله بن خليفه طائى گويد : به خدا سوگند ! آن چه از جماعت ايشان و تركيب نيكويشان ديدم ، مرا شادمان ساخت . به خدا سوگند ! هنگامى كه سخن گفتند ، چشمم را روشن كردند . من سخنورى خوش‌سخن‌تر از سخنور آنان نديدم . عدى بن حاتم طائى برخاست و پس از سپاس و ستايش خداوند گفت : « اما بعد ؛ من در روزگار رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اسلام آوردم و در همان زمان زكات دادم و پس از وى با مرتدان نبرد نمودم . مقصودم از اين كار ، طلب پاداشى بود كه نزد خداست و پاداش نيكوكاران و تقواپيشگان بر اوست . به ما خبر رسيده كه مردانى از مكيان بيعت تو را شكسته و ظالمانه با تو مخالفت نموده‌اند . پس نزد تو آمديم تا به حق ياري‌ات كنيم . اكنون پيشاپيش تو هستيم . ما را فرمان ده تا اجابت كنيم . » سپس اين ابيات را سرود :
ما پيش از اين ، خداوند را يارى كرديم . تو به حق نزد ما آمدي ؛ پس ياري‌ات خواهيم نمود .
همه ما تو را از همه مردم بي‌نياز خواهيم ساخت و تو براى يارى شدن ، از همگان شايسته‌تري .
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « شما قبيله را خداوند از اسلام و مسلمانان پاداش خير دهد . شما دلخواهانه اسلام آورديد و با مرتدان جنگيديد و يارى مسلمانان را قصد نموديد . »
آن‌گاه ، سعيد بن عبيد بحتري ، از بني‌بحتر كه تيره‌اى از طيء بود ، برخاست و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! برخى از مردم توان دارند كه آن چه را در دلشان مي‌گذرد ، بر زبان خود جارى سازند و برخى اين توان را ندارند . چنين كسى هر گاه بخواهد اين كار را انجام دهد ، برايش سخت است و هر گاه از بيان آن چه در دل دارد ، لب فروبندد ، غم و اندوه او
--------------------------- 207 ---------------------------
را هلاك سازد . به خدا سوگند ! من نمي‌توانم همه آن چه را در دل دارم ، با زبانم تقديم تو سازم ؛ اما به خدا سوگند ! همه تلاشم را به كار مي‌گيرم تا آن را برايت تبيين نمايم ؛ و خدا توفيق‌بخش است . من در آشكار و نهان خيرخواه تو بوده‌ام و در هر جاى همراه با تو با دشمنان جنگيده‌ام . من با تو حقى را مي‌بينم كه با پيشينيانت نمي‌ديدم و با هيچ يك از مردم روزگار تو نيز نمي‌بينم ؛ زيرا تو در اسلام داراى فضيلت هستى و با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خويشاوندي . پس هيچ گاه و هرگز از تو جدا نخواهم گشت تا آن‌گاه كه يا پيروز گردى و يا در پيشگاهت بميرم . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به وى فرمود : « خدايت رحمت كند ! زبانت آن چه را در دل داري ، براى ما بيان نمود . از خداوند مي‌خواهيم كه عافيت را روزي‌ات نمايد و بهشت را به تو پاداش بخشد . »
شمارى ديگر از آنان نيز سخن گفتند . اما من تنها سخن اين دو مرد را به خاطر دارم . آن‌گاه ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) حركت نمود و ششصد تن از ايشان در پى وى روان شدند تا با هزار و سيصد مرد در ذي‌قار فرود آمد . ( الامالي ، 295 )
ابن‌قتيبه گويد : پيرى كهنسال از طيء پيش آمد و ابروانش را بالا زد و به على نگريست و به وى گفت : « تو فرزند ابوطالب هستي ؟ » فرمود : « آري . » گفت : « خوش آمدي . ما تو را واسطه ميان خود و خدا ساخته‌ايم ؛ و عدى را واسطه ميان خودمان و تو ؛ و ما نيز واسطه ميان او و مردم هستيم . اگر حتى با تو بيعت نكرده بوديم و تو به سراغ ما مي‌آمدي ، باز هم ياري‌ات مي‌كرديم ؛ زيرا در دوران عمر شايسته خويش با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خويشاوندى داشته‌اي . اگر چيزهاى نيكى كه درباره تو گفته مي‌شود ، حقيقت داشته باشد ، ماجراى تو و قريش مايه شگفتى است كه تو را از چرخه حكومت بيرون نمودند و كسى جز تو را مقدم داشتند ! حركت كن ؛ كه به خدا سوگند ! هيچ كس از طيء در همراهى با تو سرپيچى نخواهد كرد ، جز اين كه برده يا ناپاكزاد باشد ، مگر آن كه تو به گونه ديگر اذن دهي . » بدين سان ، سه هزار سوار از طيء با وى روان گشتند . ( المعارف ، 1 / 56 )
در اين سخن ، خطاى نگارشى رخ داده است ؛ زيرا رزمندگان طيء و جديله در نبردها
--------------------------- 208 ---------------------------
سه هزار تن بودند و سپاه علي ( عليه السلام ) در نبرد جمل در مجموع دوازده هزار تن بود . پس گزارش شيخ مفيد كه رزمندگان طيء را ششصد تن دانسته ، قابل اعتماد است و تعداد گروهى از مردم طيء كه از كوفه آمدند ، نيز به آنان افزوده مي‌گردد .

سپس امام ( عليه السلام ) به ذي‌قار حركت نمود و دو هفته در آن جا ماند

طبرى گويد : بيرون آمد تا در ذي‌قار فرود آمد و سفرش به آن جا هشت شب به طول انجاميد و گروهى از مردم مدينه با وى بودند . ( تاريخ طبري ، 3 / 471 )
ابن‌ابي‌الحديد گفته است : ابن‌اسحاق روايت نموده كه از طريق آب و خشكي ، شش‌هزار و پانصد و شصت مرد از كوفه به سوى علي ( عليه السلام ) در ذي‌قار رهسپار گشتند . على پانزده روز در ذي‌قار ماند تا آن‌گاه كه شيهه اسبان و صداى استرها را شنيد .
( شرح نهج‌البلاغه ، 2 / 187 )
امام در مكانى فرود آمد كه در آن ، جايگاه و مسجدى به نام وى ساختند و آن مكان امروزه در منطقه منصوريه در غرب شهر ناصريه قرار دارد و در نزديكى همان مكانى است كه نبرد ذي‌قار در سال دوازدهم هجرى ميان عرب و ايرانيان رخ داد .
شيخ مفيد گويد : هنگامى كه عثمان بن حنيف به ذي‌قار رسيد ، در آن جا همراه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اقامت نمود . وى در اين حال بيمار بود و درمانش مي‌كردند . در آن جا بودند تا كوفيان به اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پيوستند . ( الجمل ، مفيد ، 156 )

شايعه ساخته‌اند كه وى در ذي‌قار درنگ نمود ؛ زيرا از سپاه عايشه بيم داشت !

پيشتر آورديم كه عايشه به حفصه نوشت : « اما بعد ؛ ما در بصره فرود آمديم و على در ذي‌قار . به خدا سوگند ! گردنش چنان شكسته شده كه گويى تخم مرغى را به كوه صفا كوبيده باشند . او در ذي‌قار همانند شترى بور است كه اگر گامى پيش نهد ، دشنه به گلويش فروبرند و اگر قدمى پس رود ، پاهايش را قطع مىكنند . » حفصه از اين سخن شادمان گشت و كودكان بني‌تيم و عدى را فراخواند و به كنيزانش دف داد و گفت تا دف
--------------------------- 209 ---------------------------
بزنند و اين ترانه را بخوانند :

  • خبر چيست ؟ خبر چيست ؟ [ على در سفر است . ] على همچون شترى است بور كه اگر گامى پيش نهد ، دشنه به گلويش فروبرند و اگر قدمى پس رود ، پاهايش را قطع مىكنند .
    به ام سلمه خبر رسيد كه . . . - تا پايان آن چه پيشتر نقل شد . -
    زبير نخست فريفته شد و آن‌گاه دچار فتنه گشت
    شيخ مفيد گزارش كرده است : عايشه به زبير فرمان داد كه مردم را بسيج نمايد . زبير نزد آنان به خطابه پرداخت و به تلاش و سختكوشى فرمانشان داد و به آنان گفت : « دشمنتان بر سر شما سايه افكنده است . به خدا سوگند ! اگر بر شما چيره گردد ، حتى يك چشم از شما را رها نخواهد كرد تا مژه بر هم زند . از اين رو ، پيش از آن كه يارانش به وى ملحق گردند ، براى حركت به سوى او و شكست دادنش برخيزيد ! اكنون روان شويد و عطاياى خود را دريافت نماييد ! » هنگامى كه به خانه‌اش بازگشت ، فرزندش عبدالله به وى گفت : « فرمان دادى كه افراد عطاياى خود را دريافت نمايند تا پيش از آمدن علي ، با اين اموال پراكنده گردند و بدين سان ، ضعيف گردي . اين انديشه بدى بود كه به نظرت رسيد ! » زبير به او گفت : « واى بر تو ! ساكت باش ! ماجرا چيزى جز آن است كه تو گفتي . » طلحه گفت : « عبدالله راست مي‌گويد . سزاوار نبود كه اين مال به آنان داده شود تا پيش از آن كه على به ما نزديك گردد و سپس اموال را به كسانى دهيم كه حقشان است و به حمايت از ما در برابر وى ايستادگى مي‌كنند . » زبير خشمگين گشت و گفت : « به خدا سوگند ! حتى اگر يك درهم مانده باشد ، آن را ميان افراد تقسيم مي‌كنم . » عايشه نيز او را به اين دليل سرزنش نمود و با انديشه طلحه و پسر زبير ، هم‌رأى گشت . زبير گفت : « به خدا سوگند ! يا مرا به حال خودم مي‌گذاريد يا آن كه به معاويه مي‌پيوندم كه در شام براى من از مردم بيعت گرفته است . » بدين سان ، آنان از وى دست كشيدند . ( الجمل ، مفيد ، 154 )
    از قتاده ، از ابوعمره غلام زبير گزارش شده است : هنگامى كه بصريان با طلحه و زبير بيعت نمودند ، زبير گفت : « آيا هزار سوار هستند كه آنان را به سوى على حركت دهم و شباهنگام
    --------------------------- 210 ---------------------------
    يا صبحگاهان به او يورش ببرم ، باشد كه پيش از آن كه به ما برسد ، او را بكشم ؟ » هيچ كس به وى پاسخ نداد . وى گفت : « اين همان فتنه‌اى است كه از آن سخن مي‌گفتيم . » غلامش به وى گفت : « آيا آن را فتنه مي‌نامى و در عين حال ، در آن نبرد مي‌كني ؟ » گفت : « واى بر تو ! ما مي‌بينيم ؛ اما نمي‌بينيم ! هيچ كارى نبوده كه مي‌دانسته‌ام در كجا گام مي‌نهم ، مگر همين كار . نمي‌دانم كه به استقبال آن روم يا به آن پشت كنم . » پسرش عبدالله به او گفت : « به خدا سوگند ! تو در اين حالت نيستي ؛ بلكه خود را به نابينايى مي‌زني . تنها انگيزه تو براى اين سخن آن است كه دريافته‌اى پرچم‌هاى فرزند ابوطالب نزديك شده‌اند و دانسته‌اى كه مرگ زير آن پرچم‌ها نهفته است . » زبير به او گفت : « واى بر تو ! دور شو ! تو از اين چيزها آگاه نيستي . »
    حرث بن فضل از ابوعبدالله اغر نقل نموده كه زبير بن عوام روزى به پسرش گفت : « واى بر تو ! ما را در هيچ حال رها نمي‌كني . به خدا سوگند ! تو با اين مصيبت كه بدان گرفتار شدي ، ميان ما فاصله افكندى و اتحاد ما را به هم زدي . من اهميت نمي‌دادم كه چه كسى حاكم است . مرا با اين حركت و به جان هم انداختن مردم ، چه كار ؟ » پسرش عبدالله پاسخ داد : « آيا مي‌گذارى كه على زمام حكومت را در دست داشته باشد ؟ خودت مي‌دانى كه على در نظر عمر بن خطاب ، بهترين فرد عضو شوراى انتخاب خليفه بود . او هنگامى كه ضربت خورده بود ، به اعضاى آن شورا گفت : “ واى بر شما ! على را براى خلافت تشويق كنيد ؛ زيرا او شكافى بزرگ در اسلام نخواهد انداخت . ” اما شما او را ضعيف ساختيد تا بر مردى جز او اجماع نماييد . » ( تاريخ طبري ، 3 / 492 ؛ فتح الباري ، 12 / 67 )
    ابن‌ابي‌حاتم گزارش كرده است : علي ( عليه السلام ) در ذي‌قار اقامت نمود و در انتظار سپاهيانش ماند . طلحه و زبير شايع ساختند كه وى بر اثر شنيدن خبر قدرت و تعداد سپاهيان بصره ، در ذي‌قار مانده است و از اين ماجرا شادمانى كردند . سپس عايشه به حفصه دختر عمر نوشت : . . . - شرح آن پيشتر گذشت . -
    هنگامى كه علي ( عليه السلام ) با شمارى اندك از مردمان به ذي‌قار رسيد ، زبير در بصره بر منبر
    --------------------------- 211 ---------------------------
    رفت و گفت : « آيا هزار يا پانصد سوار نيستند تا من آنان را به سوى على گسيل دارم و شبانگاهان يا صبحگاهان بر وى درآيم ، پيش از آن كه يارانش از كوفه به وى رسند ؟ » كسى به او پاسخ نداد . او فرود آمد ، در حالى كه مي‌گفت : « به خدا سوگند ! اين همان فتنه‌اى است كه پيشتر درباره آن سخن مي‌گفتيم . » غلامى به او گفت : « خدايت رحمت كند اى ابوعبدالله ! آيا آن را فتنه مي‌نامى و در عين حال ، در آن نبرد مي‌كني ؟ » زبير به او گفت : « واى بر تو ! به خدا سوگند ! ما مي‌بينيم ؛ اما نمي‌بينيم . » آن غلام ذكر « انا لله و انا اليه راجعون » را بر لب جارى نمود و شبانه به علي ( عليه السلام ) در ذي‌قار پيوست و اين ماجرا را به گوش او رساند . على خنديد و گفت : « بارخدايا ! او را به تو مي‌سپارم . »
    سپس طلحه در خانه زبير بر او درآمد ، در حالى كه مروان بن حكم نيز آن جا بود . به او گفت : « اى ابوعبدالله ! على براى كار ما مردى كوچك و ضعيف است . خوب است كه ششصد سوار را همراه ببرى و همراه آنان با وى رويارو شوي ! » مروان لبخند زد و در اين انديشه طمع ورزيد و گفت : « اى ابومحمد ! به خدا سوگند ! انديشه خوبى به نظرت رسيده است . اگر على به جاى تو بود ، اين انديشه را بي‌درنگ از تو مي‌ربود . » زبير گفت : « به خدا سوگند ! از انديشه درست بيرون رفته‌ايد . آيا از فرزند ابوطالب مي‌توان فرصت را ربود ؟ اگر كسانى مانند تو نباشند ، اين سخن‌ها درباره وى گفته نخواهد شد ! با او همچنان كه وى با تو رويارو مي‌شود ، رويارو شو ! » طلحه گفت : « رأى درست همان است كه مروان گفت . »
    شبى طلحه بيرون آمد و ديد كه غلامى از بني‌تميم به سوى خانه وى مي‌آيد و مي‌گويد :
    اى طلحه ، اى فرزند عبيدالله ! انديشه مروان راه به جايى نمي‌برد . تو را كفايت كند كه نيزه‌اى به سوى شير در بيشه‌اش رها سازي !
    امروز به مروان و همنشيني‌اش در اين گفتگو دل مبند و كسى را به اين انديشه فرانخوان !
    به مروان بگو : اگر درباره على بدين سان فريفته شده‌اي ، خودت به ميدان او برو !
    اگر دعوتت را پذيرفت ، بدان كه واقعا قصد اندرز دلسوزانه به تو را داشته است . اما اگر نپذيرفت ، بدان كه به تو حسد ورزيده است [ تا گرفتارت كند ] .
    --------------------------- 212 ---------------------------
    من ديده‌ام هنگامى كه كسى به مبارزه با على مي‌رود ، به يقين روح از پيكرش جدا مي‌شود .
    همچون شيرى است كه اگر روزى با گاوى بزرگ برخورد كند ، از يك نعره او شيران پراكنده گردند .
    شبانه آشكارا ميان آن مردم به حركت درآمد و درياى اوس و خزرج ، پيرامونش گرد آمدند .
    پس در جاى خود باقى بمان تا همين جا با آنان رويارو شوي . هر كه در جاى خود بماند ، اين كار بر او نرم و روان خواهد شد . ( الدر النظيم ، 1 / 343 )
    شيخ مفيد گويد : واقدى از عامر بن كليب ، از پدرش روايت نموده است : هنگامى كه عثمان كشته شد ، اندكى گذشت كه طلحه و زبير به بصره درآمدند . پس از زمانى كوتاه ، على بن ابي‌طالب به ذي‌قار درآمد . دو پير سالخورده قبيله گفتند : « ما را نزد على ببر تا ببينيم سخنش چيست . » هنگامى كه نزد وى رفتيم ، ديديم كه وى داناترين فرد عرب است . به خدا سوگند ! او از نسب قوم من چنان سخن گفت كه گفتم : او از خود من به قومم داناتر است و از او بيشتر فرمان مي‌برند . سپس پرسيد : « بزرگِ بني‌راسب كيست ؟ » گفتم : « فلاني . » گفت : « بزرگِ بني‌قدامه كيست ؟ » گفت : « فلان كس . » گفت : « آيا نامه مرا به آن دو مي‌رساني ؟ » گفتم : « آري . » گفت : « آيا با من بيعت نمي‌كنيد ؟ » آن دو پير سالخورده كه با من بودند ، با وى بيعت كردند ؛ اما من از بيعت با او خوددارى نمودم . مردانى كه نزد وى بودند و نشان سجده بر چهره داشتند ، گفتند : « بيعت كن ؛ بيعت كن ! » على گفت : « اين مرد را به حال خود بگذاريد ! » گفتم : « قوم من مرا به عنوان پيشتاز فرستاده‌اند . من هرچه ديدم ، به آگاهى آنان خواهم رساند . اگر بيعت كنند ، من نيز بيعت خواهم كرد . اما اگر كناره گيرند ، من نيز كناره خواهم گرفت . » على به من گفت : « اگر قومت تو را پيشتاز كنند و تو باغ و بركه‌اى ببينى و به آنان خبر دهى كه مرتعى ديده‌اي ، اما آنان نپذيرند ، آيا خودت از آن مرتع بهره نمي‌گيري ؟ » من يكى از انگشتان وى را گرفتم و گفتم : « بدين شرط با تو بيعت مي‌كنم كه در محدوده اطاعت از خدا ، از تو اطاعت نمايم . اما اگر از او سركشى كني ، ديگر از تو اطاعت نخواهيم كرد . » گفت : « آري . » و صدايش را كشيد . پس دست بر دستش نهادم .
    --------------------------- 213 ---------------------------
    سپس به محمد بن حاطب كه از جانب قومش آمده بود ، روى نمود و گفت : « هنگامى كه به سوى قومت برگشتي ، نامه‌ها و سخن مرا به آنان برسان . » محمد به وى نزديك شد تا نزد وى نشست و گفت : « هرگاه نزد قوم خود بازگردم ، از من خواهند پرسيد كه على درباره عثمان چه نظرى داشت . » كسانى كه پيرامون على بودند ، به دشنام عثمان پرداختند . وى آن قدر از اين كار ناراحت شد كه بر پيشاني‌اش عرق نشست و گفت : « اى مردم ! بس كنيد ! وى از شما سؤال نكرد و شما در معرض پاسخ‌گويى نيستيد . » من هنوز از آن اردوگاه بيرون نرفته بودم كه كوفيان نزد على رسيدند و مي‌گفتند : « مي‌بينيم كه برادران بصرى ما مي‌خواهند با ما بجنگند ! » و با خنده و افتخار مي‌گفتند : « به خدا سوگند ! اگر با آنان رويارو شويم ، حق را ادا خواهيم نمود . » گويا گمان داشتند كه كشته نخواهند شد .
    من با نامه على بيرون آمدم و نزد يكى از آن دو مخاطبِ نامه رفتم . وى آن را پذيرفت و اجابت نمود . سراغ ديگرى را گرفتم كه گريخته بود و اگر به وى مي‌گفتند كه من سراغش را مي‌گيرم ، مرا نمي‌پذيرفت . پس [ با تمهيدي ] نزد وى درآمدم و نامه را به او دادم و گفتم : « اين نامه على است . » و ماجرا را براى او شرح دادم و گفتم : « من به على خبر دادم كه تو بزرگِ قوم خود هستي . » او از پذيرش نامه و دعوت على خوددارى نمود و گفت : « امروز مرا به بزرگ قوم بودن نيازى نيست ! » به خدا سوگند ! هنوز در بصره بودم و نزد على بازنگشته بودم كه سپاه آنان فرارسيد و آن سپيدرويان را همراه علي ( عليه السلام ) ديدم و چهره آن مردم نمايان شد . ( الجمل ، مفيد ، 156 )
    عبدالرزاق همين گزارش را با قدرى جابجايى لفظى آورده كه در پايان آن آمده است : به خدا سوگند ! هنوز نزد على بازنگشته بودم كه آن دو سپاه با يكديگر رويارو شدند و غلامانشان به دشنام يكديگر پرداختند . سپس هنگامى كه آن گروه نيزه افكندند ، قاريان همراه علي ، سواره به ميدان نبرد رفتند . هنوز به على نرسيده بودم كه نبرد آنان پايان يافت . ( المصنف ، 8 / 703 )
    ابن‌ابي‌حاتم گويد : عبدالله بن جناده گزارش كرده است : همراه على از مدينه حركت
    --------------------------- 214 ---------------------------
    نمودم تا به ربذه رسيديم و در آن جا فرود آمديم . هنگامى كه علي ( عليه السلام ) از آن جا به سوى ذي‌قار حركت نمود ، با خود گفتم : « آيا با اين مرد حركت نكنم كه خويشاوند نزديك رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و فقيه در دين خداست و به خوبى امتحانش را پس داده است ؟ باشد كه خداوند مرا پاداش دهد . » پس بدون طمع به پاداش و غنيمت ، همراه وى حركت نمودم . هنوز يك روز نرفته بوديم كه محاربى به ما پيوست . از او پرسيدم كه انگيزه حركتش چه بوده است . همان را به من پاسخ داد كه انگيزه خود من بود . به او گفتم : « آيا دوست دارى كه همراه و رفيق هم گرديم ؟ » پاسخ مثبت داد و به خدا سوگند ! كسى را در مصاحبت و رفاقت بهتر از او نديدم . به يكى از آبگاه‌هاى عرب رسيديم و گوسفندانى براى خريد ، به ما عرضه گشت . من و آن رفيقم ، همراه با چند مرد كه با ما بودند ، قوچى چاق خريديم و چند تن ديگر نيز از آن گوسفندان خريدند . به من و رفيقم قوچى نرم‌شكم نصيب گشت و ديگر يارانمان قوچى چاق خريدند . يكى از افراد كه وى را نشناختم ، گفت : « اين قوچ ما طلحه است و قوچ شما زبير . آن دو را ذبح كنيد تا خداوند امت را از آن دو خلاص نمايد . » سپس بر قوچ خود جهيد و آن را ذبح نمود . يكى از ياران ما نيز بر قوچ ما جهيد و آن را ذبح كرد . محاربى گفت : « به خدا سوگند ! چيزى شگفت‌تر از ماجراى امروز نديده بودم . برادرم ! بشنو كه با تو چه مي‌گويم . به خدا سوگند ! ما از اين مسير بازنمي‌گرديم مگر آن كه اين دو مرد كشته شوند . » مردى از فراسوى آن گروه گفت : « راست گفتى و اين فالت كه آن دو كشته شدند ، فرخنده باد ! » ( الدر النظيم ، 1 / 339 )

خبر شهادت حكيم بن جبله به علي ( عليه السلام ) رسيد

شيخ مفيد گزارش كرده است : در ذي‌قار خبر كشته شدن حكيم بن جبله به اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) رسيد . وى اين سخن خداوند را قرائت نمود : « مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِى الأَرْضِ وَلا فِى أَنْفُسِكُمْ إِلا فِى كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللهِ يسِيرٌ : هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسْ‌هاى شما [ به شما ] نرسد ، مگر اين كه پيش از آن كه آن را پديد آوريم ، در كتابى است . اين [ كار ] بر خدا آسان است . » ( حديد : 22 ) سپس بر جهازهاى مَركب‌ها ايستاد و فرمود : « خبرى دردناك
--------------------------- 215 ---------------------------
و سترگ به من رسيده است . طلحه و زبير به بصره وارد شده و بر كارگزار من يورش آورده ، او را تا حد مرگ زده‌اند و در حالى رها شده كه زنده و مرده بودنش معلوم نبوده است ! نيز بنده صالح ، حكيم بن جبله را همراه با شمارى از مردان مسلمان صالح كشته‌اند . آنان در حالى به ديدار خدا رفتند كه به بيعت خود وفا نموده ، راه حق را پشت سر نهاده‌اند . نيز آن دو ، سبابجه را كه نگاهبانان بيت‌المال مسلمانان بودند ، كشتند ؛ برخى را در اسارت و برخى را با نيرنگ و خيانت . » در اين حال ، مردم به شدت گريستند .
نيز به وى خبر دادند كه عبدالقيس از قبيله ربيعه ، حركت نموده‌اند و در مسير ، به انتظار وى هستند تا به او بپيوندند . وى فرمود : « عبدالقيس بهترين مردم از ربيعه هستند و در سراسر ربيعه ، خير نهفته است . » ( الجمل ، مفيد ، 159 )

علي ( عليه السلام ) به يارانش از پيروزى و تعداد ياوران كوفي‌اش خبر داد

از منهال بن عمرو اسدى گزارش كرده‌اند : مردى از بني‌تميم به من خبر داد : در ذي‌قار با على فرود آمديم ، در حالى كه گمان مي‌كرديم همان روز همگى نيست و نابود مي‌شويم ؛ اما على گفت : « به خدا سوگند ! بر مردم بصره پيروز مي‌گرديد و اين دو تن [ طلحه و زبير ] را مي‌كشيد و سپاه آن دو را ريشه‌كن مي‌سازيد . » من نزد ابن‌عباس رفتم و گفتم : « نمي‌بينى كه پسرعمويت چه مي‌گويد ؟ به خدا سوگند ! ما گمان نداريم كه امروز را به پايان برسانيم ! » ابن‌عباس گفت : « شتاب مكن تا ببينيم چه پيش خواهد آمد . » هنگامى كه آن رخدادها در بصره پيش آمد ، نزد وى رفتم و گفتم : « مي‌بينم كه هرچه پسرعمويت گفت ، راست بود . » او گفت : « واى بر تو ! ما با اصحاب محمد ( صلى الله عليه وآله ) چنين مي‌گفتيم كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) هشتاد عهد را با على در ميان نهاده كه شايد اين هم يكى از همان‌ها باشد . » ( الايضاح ، فضل ، 452 ؛ الامالي ، طوسي ، 113 )
فضل مي‌گويد : اين نشان مي‌دهد كه او هيچ كس را نكشت و در ميان مسلمانان شمشير نكشيد ، مگر بر پايه عهد و پيمانى كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) داشت . اما شما مي‌خواهيد او را در اين ماجراى بزرگ ، خطاكار بشماريد و ديگران را از خطا مبرّا سازيد و اين كار تجاوز و ستم
--------------------------- 216 ---------------------------
و گستاخى در حق خداوند است . پس دورند از رحمت خدا ، ستمكاران !
شيخ مفيد گويد : از اجلح ، از زيد بن على روايت شده است : در بيابان بوديم و خبرى از بصريان به علي ( عليه السلام ) نرسيده بود . عبدالله بن عباس گفت : درباره اين موضوع با على سخن گفتم . فرمود : « ابن‌عباس ! ساكت باش ! به خدا سوگند ! در همين دو روز ، از كوفه شش‌هزار و ششصد مرد به ما مي‌پيوندند و بصريان شكست مي‌خورند و طلحه و زبير كشته مي‌شوند . » و به خدا سوگند ! من خبرها را پى مي‌گرفتم تا آن كه سوارى از راه رسيد و به استقبالش رفتم و از او خبر گرفتم و او دقيقا و بدون يك تن كم‌تر ، از همان تعدادى خبر داد كه از علي ( عليه السلام ) شنيده بودم . ( الجمل ، مفيد ، 157 )
طبرانى شبيه همين گزارش را از اجلح بن عبدالله آورده و گفته است : ابن‌عباس گفت : « از سخن على در دلم ترديدى افتاد . هنگامى كه كوفيان رسيدند ، بيرون آمدم و با خود گفتم : به آنان مي‌نگرم و اگر همان تعداد بودند كه على گفت ، درمي‌يابم كه اين را [ از رسول خدا ] شنيده و اگر نبود ، مي‌فهمم كه تدبير جنگى بوده است . و ديدم كه آن را از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيده بوده است . » ( المعجم الاوسط ، 10 / 305 )
ابن‌ابي‌الحديد گويد : از ابوصالح نقل شده كه ابن‌عباس گفت : « به خدا سوگند ! از سخن على ترديدى سخت در جانم افتاد و به خود گفتم : به خدا سوگند ! هنگامى كه كوفيان بيايند ، آنان را خواهم شمرد . اگر همان تعداد نبودند ، از غير كوفيان ، شمارشان را كامل خواهم كرد ! » و مردم اين سخن او را شنيدند . به خدا سوگند ! آنان را شمردم و ديدم كه نه يك تن بيشترند و نه يك تن كم‌تر . با خود گفتم : الله اكبر ! خدا و رسولش راست گفته‌اند . سپس حركت كرديم . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 2 / 187 )
سيد بن طاووس گزارش نموده است : ابن‌عباس گويد : نزد على رفتم و گفتم : « آيا نمي‌بينى كه اين سخن در ميان مردم انتشار يافته است كه ما افرادى كم‌شمار هستيم كه به سوى صدهزار تن مي‌رويم كه همه خون‌خواه عثمان هستند ؟ » در اين حال ، براى مردم خطابه خواند و گفت : « سوگند به آن كه جانم به دست اوست ! طلحه و زبير كشته خواهند
--------------------------- 217 ---------------------------
شد و بصريان شكست خواهند خورد و شش‌هزار و ششصد تن از كوفيان به شما خواهند پيوست . » ( الملاحم ، 234 )
طبرى گويد : از ابوطفيل روايت شده است : بر تپه ذي‌قار نشستم و آنان را شمردم و ديدم كه نه يك تن بيش‌ترند و نه يك تن كم‌تر . نيز از ابوليلى نقل شده است : دوازده هزار تن به سوى على آمدند كه چند دسته بودند : دسته قريش و كنانه و اسد و تميم و رباب و مزينه به فرماندهى معقل بن يسار رياحي ، دسته قيس به فرماندهى سعد بن مسعود ثقفي ، دسته بكر بن وائل و تغلب به فرماندهى وعلة بن مخدوج ذهلي ، دسته مذحج و اشعريون به فرماندهى حجر بن عدي ، دسته بجيله و انمار و خثعم و ازد به فرماندهى مخنف بن سليم ازدي . ( تاريخ طبري ، 3 / 512 )
اين راوى شمار سپاهيان امام ( عليه السلام ) در بصره را با شمار افرادى كه از كوفه به ياري‌اش آمدند ، به اشتباه يكى دانسته است .

امام خبر داد كه به‌زودى هزار تن نزدش مي‌آيند كه بر مرگ پيمان بسته‌اند

شيخ مفيد گويد : علي ( عليه السلام ) به ابن‌عباس فرمود : « خداوند به‌زودى نيرنگ آنان را به خودشان بازخواهد گرداند و مرا بر ايشان پيروز خواهد نمود . » و همين گونه شد كه او فرمود . هنگامى كه در ذي‌قار براى بيعت گرفتن نشسته بود ، فرمود : « از سوى كوفه ، هزار تن نزد شما مي‌آيند ، نه يك تن بيش و نه يك تن كم ، كه بر مرگ با من بيعت مي‌كنند . » ابن‌عباس گويد : من از اين سخن هراسان گشتم و بيم ورزيدم كه شمار آن افراد كم‌تر يا بيش‌تر شود و كار ما تباه گردد و همچنان غم اين تعداد را داشتم كه طليعه آن گروه آشكار شد و من به شمارش آنان پرداختم . نهصد و نود و نه تن را شمردم و سپس آمدن آنان قطع شد . با خود گفتم : « انا لله و انا اليه راجعون . چرا على چنين سخنى گفت ؟ » در همين انديشه بودم كه ديدم يك تن پيش آمد و نزديك شد . ديدم پياده‌اى است كه قباى پشمين دارد و شمشير و سپر و آفتابه‌اش همراه اوست . وى به اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نزديك گشت و به او گفت : « دستت را پيش آور تا با تو بيعت كنم . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به وى فرمود : « بر چه
--------------------------- 218 ---------------------------
چيز با من بيعت مي‌كني ؟ » گفت : « بر اين كه سخنت را بشنوم و فرمان ببرم و پيش رويت نبرد كنم تا كشته شوم يا خداوند پيروزى را به تو عطا فرمايد . » على از وى پرسيد : « نامت چيست ؟ » گفت : « اويس . » فرمود : « اويس قرنى تو هستي ؟ » گفت : « آري . » فرمود : « الله اكبر ! محبوبم رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به من خبر داد كه مردى از امتش را ديدار خواهم نمود كه او را اويس قرنى گويند و از حزب خدا و رسول اوست و مرگش شهادت است و مردمى بسيار به تعداد ربيعه و مضر ، از شفاعت وى برخوردار خواهند شد . » ابن‌عباس گويد : آن‌گاه ، من شادمان شدم . ( الارشاد ، 1 / 315 )
شريف رضى گزارش كرده كه از اصبغ بن نباته نقل شده است : در صفين همراه اميرالمؤمنين بودم . نود و نه تن با او بيعت نمودند . سپس فرمود : « كجاست صدمين تن ؟ رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به من پيمان سپرده كه امروز صد مرد با من بيعت مي‌كنند . » در اين حال ، مردى با قباى پشمين كه دو شمشير آويخته بود ، از راه آمد و گفت : « دستت را پيش بياور تا با تو بيعت كنم . » فرمود : « بر چه چيز با من بيعت مي‌كني ؟ » گفت : « بر اين كه جانم را فداى تو سازم . » فرمود : « تو كيستي ؟ » گفت : « اويس قرني . » پس با او بيعت نمود و پيش رويش آن قدر نبرد كرد تا كشته شد و در ميان پياده‌نظام ، پيكرش را يافتند . ( خصائص الائمه ، 53 )
نكات درخور تأمل
1 . اين نشان مي‌دهد كه جناب اويس اهل فهم عميق بوده و خداوند به وى الهام مي‌نموده است ؛ زيرا در بيعتش با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در روز جمل گفت : « بر اين كه سخن بشنوم و اطاعت كنم و پيش رويت نبرد نمايم تا كشته شوم يا خداوند به تو پيروزى عطا فرمايد . » در آن روز از پيروزى سخن گفت ؛ اما در روز صفين گفت : « بر اين كه جانم را فدايت سازم . » و در آن روز ، از پيروزى سخن نگفت . ( بنگريد به كتاب ما با عنوان العقائد الاسلامية ، آغاز مجلد چهارم ، سيره اويس قرني )
2 . به نظر مي‌رسد كه بيعت كردن آن هزار تن بر مرگ ، در ذي‌قار بوده است . اما بيعت آن صد تن ، به گمان ما در هفتمين شب از نبرد جمل بوده كه امام پرچم رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را
--------------------------- 219 ---------------------------
گشود و پيروزى نازل گشت .
3 . گزارشگران تعداد افراد پيوسته از كوفه را از دوازده هزار تن تا پنج هزار و ششصد تن و نيز شش‌هزار و ششصد تن ياد كرده‌اند و اين به ضعف حافظه گزارشگران بازمي‌گردد . اما اين به اصل موضوع خدشه نمي‌رساند كه امام ( عليه السلام ) از تعداد آنان خبر داد و ماجرا همان گونه اتفاق افتاد كه وى خبر داده بود ؛ زيرا علم وى برگرفته از دانش رسول خدا ( صلى الله عليه وآله )
بوده است .
4 . اين گزارش‌ها بيان مي‌كنند كه ابن‌عباس بيم داشت كه تعداد افراد مطابق سخن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نباشد . يك بار گفت : « به خدا سوگند ! از سخن وى ترديدى سخت در جانم افتاد . » نيز گفت : « چرا اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) اين گونه گفت ! » همچنين گفت : « اگر تعداد آنان كم‌تر مي‌شد ، از ديگران مي‌شمردم و به ايشان مي‌افزودم ! » اين‌ها نشانه سستى يقين او و در عين حال ، نشانگر اشتياق وى براى پيروزى پسرعمويش در خلافت است ؛ بدين دليل كه خود از بني‌هاشم بوده است .
گزارش كرده‌اند كه ابن‌عباس گفت : هنگامى كه همراه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ذي‌قار فرود آمديم ، به وى گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! گمان دارم كه از كوفه افرادى اندك به تو پيوندند . » وى فرمود : « سوگند به آن كه محمد را به حق برانگيخت ! از كوفيان شش‌هزار و پانصد و شصت تن ، نه يك تن بيش و نه يك تن كم ، نزد من خواهند آمد . » از اين سخن ، ترديدى سخت به من راه يافت و اين بر من گران افتاد . به خود گفتم : « به خدا سوگند ! هرگاه بيايند ، آنان را خواهم شمرد . » وقتى آمدند ، بر پل نشستم تا سخن علي ( عليه السلام ) را بيازمايم و ديدم چنان كه وى گفته بود ، شش‌هزار و پانصد و شصت تن بودند ، نه يك تن بيش و نه يك تن كم . از اين ماجرا شگفت‌زده شدم و آن را با علي ( عليه السلام ) بازگفتم و پرسيدم كه اين علم را از كجا آورده است . وى گفت كه اين را از پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) خبر يافته است . ( الدر النظيم ، 1 / 346 )
ابن‌ابي‌الحديد گويد : ابن‌اسحق روايت نموده كه على پانزده روز در ذي‌قار ماند تا زمانى كه شيهه اسبان و صداى استران را از پيرامونش شنيد . هنگامى كه رسيدند ، ابن‌عباس
--------------------------- 220 ---------------------------
گفت : « به خدا سوگند ! آنان را مي‌شمرم و اگر به همان تعداد نباشند كه على گفته است ، از افراد ديگر به آنان مي‌افزايم ! » ( شرح نهج‌البلاغه ، 2 / 187 )
اين از سستى يقين اوست . اين سخن كه اگر تعداد به همان اندازه نباشد ، از ديگران به آنان مي‌افزايد ، حيله‌اى است كه سزاوار او نبود ؛ اما وى اشتياق داشت كه كار خلافت على به توفيق بينجامد ؛ زيرا از قبيله وى بني‌هاشم بود ! ابن‌عباس نمونه‌هاى فراوان دارد و از اين رو ، او را شيعه به معناى عام و نه خاص ، مي‌دانيم . كسانى چون ميثم تمار و مقداد و رشيد هجرى - رضوان الله عليهم - در اين سخن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ترديد روا نمي‌داشتند ؛ زيرا يقين داشتند كه او معصوم و اطاعتش واجب و از سوى خداوند تأييد شده و علمش از پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و عطاى مستقيم خداوند است .
5 . مي‌نگريم كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به سخن برخى از يارانش كه خود را كم‌شمار و دشمن را پرشمار مي‌دانستند ، اعتنا نمود . گوينده اين سخن ، ابن‌عباس بود ! پس با خطابه‌اى به تقويت روحيه آنان پرداخت و از پيروزى خبرشان داد و سپس از آنان بيعت گرفت ؛ يعنى از ايشان تعهد ستاند تا از وى اطاعت كنند و ياري‌اش نمايند و همراهش نبرد كنند .

رسيدن سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از كوفه و خطابه خواندن وى در ميان ايشان

طبرى گويد : على همراه با افرادى از جمله ابن‌عباس ، به ملاقات آنان رفت و خوشامدشان گفت و فرمود : « اى كوفيان ! شما شكوه مردم عجم و پادشاهان آنان و لشكرشان را در هم شكستيد تا آن جا كه ميراث‌هاى ايشان از آنِ شما شد و خود را بي‌نياز ساختيد و ديگران را بر ضد دشمنشان يارى نموديد . شما را فراخواندم تا همراه ما روبروى برادران بصري‌مان قرار گيريد . اگر آنان بازگردند ، اين همان چيزى است كه مي‌خواهيم ؛ اما اگر اصرار ورزند ، با ايشان مدارا مي‌نماييم و كناره مي‌جوييم تا هنگامى كه ظلم به ما را آغاز كنند و كارى را كه به صلاح است ، وانمي‌گذاريم ، مگر اين كه در مقابل ، كارى باشد كه فسادش بيشتر باشد . اين را به خواست خداوند انجام مي‌دهيم و نيرويى جز از خدا نيست . »
در ذي‌قار هفت‌هزار و دويست تن گرد آمدند و همه مردان عبدالقيس كه هزاران تن
--------------------------- 221 ---------------------------
مي‌شدند ، نيز در راه على به بصره قرار داشتند و در انتظار آمدن وى بودند و در آبگاه نيز دو هزار و چهارصد تن قرار داشتند . ( تاريخ طبري ، 3 / 501 )
شيخ مفيد گويد : عبدالحميد بن عمران عجلي ، از سلمة بن كهيل روايت نموده است : هنگامى كه كوفيان و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ذي‌قار گرد آمدند ، او را خوش‌باد داده ، گفتند : « سپاس و ستايش براى خدايى است كه ما را ويژه هم‌جوارى با تو ساخت و با ياري‌ات كرامتمان بخشيد . » سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) برخاست و برايشان خطابه خواند و پس از سپاس و ستايش خداوند ، گفت : « اى كوفيان ! شما از گرامي‌ترين مسلمانان و ميانه‌روترين و نيك‌روش‌ترين ايشان هستيد و بيش از ديگران در اسلام نقش داريد و در ميان مردم عرب ، در سوارى و بهره‌ورى از بار و بر ، از ديگران سرآمد هستيد . شما بيش از همه مردم عرب ، به پيامبر و اهل‌بيتش دوستى مي‌ورزيد . من بعد از اعتماد به خداوند ، به شما اعتماد دارم ؛ زيرا از جان خود مايه نهاده‌ايد . بدين روي ، اكنون به سوى شما آمده‌ام ؛ اكنون كه طلحه و زبير عهد شكسته و از اطاعت من درآمده و به عايشه روى آورده و او را براى فتنه‌گرى از خانه‌اش بيرون كشيده و به بصره آورده و افراد پست و فرومايه آن سرزمين را گمراه ساخته‌اند . البته به من خبر رسيده كه نيكان و فضيلت‌پيشگان بصره ، بيطرفى برگزيده و رفتار طلحه و زبير را نپسنديده‌اند . » سپس سكوت نمود و كوفيان گفتند : « ما هواداران و ياوران تو بر ضد دشمنت هستيم و اگر ما را به نبرد با افرادى چند برابر آنان هم فرابخواني ، در آن كار در جستجو و به اميد خير برآييم . » اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ايشان را دعا و ستايش نمود و فرمود : « اى جماعت مسلمانان ! شما مي‌دانيد كه طلحه و زبير با اختيار و ميل خود با من بيعت نمودند و سپس براى گزاردن عمره از من اجازه خواستند و من به آن دو اجازه دادم . اما به سوى بصره حركت نمودند و مسلمانان را كشتند و كارهاى زشت انجام دادند . بارخدايا ! آن دو پيوند مرا بريده و به من ستم كرده و بيعتم را شكسته و مردم را بر ضد من برانگيخته‌اند . پس پيوندشان را بگسل و آن را استوار مگردان و زشتى رفتارشان را به آنان بازبنما ! » ( الارشاد ، 1 / 249 )
--------------------------- 222 ---------------------------
بلاذرى گويد : از ابن‌حنفيه گزارش شده است : آن دو [ حسن بن على و عمار بن ياسر ] كوفيان را بسيج نمودند و همراه آن دو ، نه هزار تن حركت كردند . ما در مجموع نه هزار و نهصد تن بوديم و از عبدالقيس كه از بصريان بودند ، نزديك به دوهزار تن به ما پيوستند و تعدادمان به يازده هزار و نهصد تن رسيد . ( انساب الاشراف ، 2 / 262 )
اين گزارش بيش از ديگر گزارش‌ها معقول به نظر مي‌رسد .
همو گويد : ابومخنف و ديگران گزارش كرده‌اند : در روزگار خلافت عثمان و علي ، سپاه را به هفت دسته تقسيم مي‌كردند . در زمان زياد بن ابي‌سفيان ، سپاه را به چهار دسته تقسيم نمودند . همدان و حمير يك دسته بودند كه سعيد بن قيس همدانى فرمانده ايشان بود . برخى نيز گفته‌اند كه سعيد در كوفه ماند و فردى ديگر فرمانده بود و همين سخن درست‌تر است . مذحج و اشعريون نيز يك دسته بودند كه زياد بن نصر حارثى فرماندهى ايشان را بر عهده داشت و البته عدى بن حاتم به طور خاص و جدا از فرمانده مذحج و اشعريون ، فرمانده طيء بود . فرمانده دسته قيس عيلان و عبدالقيس ، سعد بن مسعود ، عموى مختار بن ابوعبيد ثقفى بود . كنده و حضرموت و قضاعه و مهره نيز يك دسته داشتند كه فرماندهشان حجر بن عدى كندى بود . ازد و بجيله و خثعم و انصار هم دسته‌اى به فرماندهى مخنف بن سليم ازدى بودند . بكر بن وائل و تغلب و ديگر افراد ربيعه ، جز عبدالقيس ، دسته‌اى ديگر را تشكيل مي‌دادند كه فرماندهى ايشان را ابن‌محدوج ذهلى بر عهده داشت . قريش و كنانه و اسد و تميم و ضبه و رباب و مزينه نيز دسته‌اى به فرماندهى معقل بن قيس رياحى را مي‌ساختند . اينان در جمل و صفين و نهروان به همين صورت حضور داشتند . ( انساب الاشراف ، 2 / 34 )
ابن‌اعثم گويد : نه هزار و دويست تن از كوفه راهى شدند و بعضى از طريق خشكى و برخى از راه آب آمدند تا نزد على بن ابي‌طالب رسيدند . على از ايشان استقبال نمود و خوشامدشان گفت و به خود نزديكشان ساخت و درودشان گفت . شش‌هزار تن از مدينه و مصر و حجاز و نه‌هزار تن از كوفه ، در ذي‌قار با على بن ابي‌طالب گرد آمدند و به هم
--------------------------- 223 ---------------------------
پيوستند تا به نوزده هزار سواره و پياده رسيدند و على با همه يارانش از ذي‌قار به قصد بصره حركت نمود و در مسير ، مردم از هر سوى به او مي‌پيوستند . ( الفتوح ، 2 / 461 )
گزارش‌ها درباره شمار سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و عايشه و كشتگان نبرد جمل متفاوت است ؛ زيرا ميزان دقت راويان و منابع آن‌ها تفاوت دارد . ياد كرديم كه شمار سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) كه در بصره ميانشان پاداش تقسيم شد ، دوازده هزار تن بوده است . اما درباره سپاه عايشه بايد گفت كه در برخى از گزارش‌ها شمارشان به صد و بيست هزار تن مي‌رسد . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) روايت نموده كه از اين ميان ، يك سوم كشته مي‌شوند و يك سوم مي‌گريزند و يك سوم توبه مي‌كنند . كشتگان آنان بيش از بيست هزار تن و شمار كشتگان سپاه علي ( عليه السلام ) كم‌تر از دوهزار نفر بود .

گزيده خطبه‌ها و سخنان اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ذي‌قار

آن دو تن يك سال و حتى يك ماه صبر نكردند !
شيخ مفيد گويد : هنگامى كه علي ( عليه السلام ) در ذي‌قار فرود آمد ، از همه حاضران بيعت گرفت و سپس به سخن پرداخت و بعد از سپاس و ستايش فراوان خداوند و صلوات بر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : « رخدادهايى گذشت كه در آن‌ها خار در چشم ، صبر كرديم و خود را به امر خداوند تسليم نموديم كه ما را به آن آزمود ، بدين اميد كه بر اين كار ثواب يابيم . صبر در آن رخدادها ، بهتر از آن بود كه مسلمانان پراكنده گردند و خونشان ريخته شود . ما خاندان نبوت و سزاوارترين مردم براى جانشينى پيامبر و سرچشمه كرامت هستيم كه خداوند با آن ، اين امت را سرآغاز نهاد . اما اين طلحه و زبير از خاندان نبوت و خويشاوندان رسول خدا نيستند و آن‌گاه كه ديدند خداوند حق ما را پس از روزگارى به ما بازگردانده ، يك سال و حتى يك ماه درنگ نكردند و به همان شيوه افراد پيش از خود روى آوردند تا حق مرا غصب نمايند و جماعت مسلمانان را از پيرامون من پراكنده سازند . » سپس آن دو را نفرين نمود . ( الارشاد ، 1 / 249 )
--------------------------- 224 ---------------------------
خون عثمان بر عهده خود آن دو بود و بايد از خود آن دو خواسته مي‌شد
ابن‌ابي‌الحديد گزارش كرده است : از زيد بن صوحان نقل كرده‌اند : در ذي‌قار ديدم كه علي ( عليه السلام ) عمامه‌اى سياه بر سر و ردايى سبز در بر داشت و در خطبه‌اش فرمود : « خداى را سپاس در همه كار و همه حال ، در بامدادان و شامگاهان . گواهى مي‌دهم كه معبودى جز الله نيست و محمد بنده و رسول اوست كه او را به عنوان رحمتى براى بندگان و مايه زندگانى سرزمين‌ها برانگيخت ، آن‌گاه كه زمين از فتنه لبريز و رشته نظامش گسيخته بود و در هر طرفش شيطان را بندگى مي‌كردند و دشمن خدا ، ابليس ، انديشه مردم زمين را در بر گرفته بود . محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب همان كسى بود كه خدا با او آتش زمين را خاموش و شعله‌اش را سرد نمود و ستون‌هايش را استوار كرد و آن را به سوى امام هدايت و پيامبرِ برگزيده ، گرايش داد . وى فرمان خدايش را آشكار ساخت و رسالت او را ابلاغ نمود و خداوند با وي ، ميان مردمان صلاح برقرار نمود و راه‌ها را ايمن ساخت و خون‌ها را حفظ نمود و ميان كينه‌داران آشتى برقرار ساخت تا آن‌گاه كه وفاتش دررسيد و خداوند او را در حالى كه ستوده بود ، نزد خود بركشيد . سپس مردم ابوبكر را خليفه ساختند و او همه تلاش خود را به كار بست . آن‌گاه ، ابوبكر عمر را به خلافت نشاند و او نيز همه تلاشش را كرد . آن‌گاه ، مردم عثمان را به خلافت برنشاندند كه او از شما و شما از او رنج‌ها ديديد تا كارش آن شد كه شد . سپس نزد من آمديد تا با من بيعت كنيد و من گفتم : مرا نيازى به اين كار نيست . آن‌گاه ، به خانه‌ام رفتم و شما مرا از خانه بيرون كشيديد . من دستم را فروبستم ؛ اما شما آن را باز كرديد و چنان به سوى من هجوم آورديد كه گمان كردم قاتلان من هستيد و مي‌خواهيد يكديگر را بكشيد . سپس با من بيعت كرديد ، در حالى كه من از اين كار شادمان و خرسند نبودم . خداوند مي‌داند كه من به حكمرانى بر امت محمد ( صلى الله عليه وآله ) ميل نداشتم و از خود او شنيدم كه فرمود : هر كس حكمران امت من گردد ، روز قيامت وى را نزد آفريدگان مي‌آورند ، در حالى كه دستش به گردنش بسته است و سپس كارنامه‌اش را مي‌گشايند . اگر عادل بوده باشد ، نجات مي‌يابد و اگر ستم كرده باشد ، سقوط كند . آن‌گاه ،
--------------------------- 225 ---------------------------
همه شما نزد من گرد آمديد و طلحه و زبير با من بيعت كردند ، حال آن كه من خيانت را در چهره و پيمان‌شكنى را در چشمان آن دو مي‌ديدم . سپس از من براى عمره گزاردن اجازه خواستند و من به آن دو خبر دادم كه در پى عمره نيستند . آن‌گاه ، به مكه رفتند و عايشه را برانگيختند و فريب دادند و فرزندان آزاد شدگان فتح مكه را با خود همراه ساختند و به بصره رفتند و مسلمانان را در آن جا كشتند و كارهاى زشت كردند . شگفتا كه آن دو با ابوبكر و عمر همراهى نمودند و بر من تجاوز كردند ، حال آن كه مي‌دانند من فرورتبه‌تر از آن دو خليفه نيستم و اگر خواهم ، گويم [ كه از آنان برترم ] . معاويه از شام به طلحه و زبير نامه نوشت تا آنان را بفريبد ؛ اما آن را از من پنهان نمودند و شورش كردند و فرومايگان را به توهم خون‌خواهى عثمان افكندند . به خدا سوگند ! آن دو هيچ كار منكرى از من نديده‌اند و ميان من و خودشان انصاف روا نداشته‌اند و خون عثمان بر عهده خود ايشان است و بايد از خودشان خواسته شود . ناكامياب است اين دعوتگر كه به چه خوانده و به چه اجابتش كنند ! به خدا سوگند ! آن دو در گمراهى گنگ و جهالت كور افتاده‌اند و شيطان حزب خود را تحريك نموده و سوارگان و پيادگانش را برانگيخته تا ستم را به خاستگاهش و باطل را به حدش بازگرداند . »
آن‌گاه ، دستانش را فراز گرفت و فرمود : « بارخدايا ! طلحه و زبير پيوند مرا بريدند و به من ستم كردند و مردم را بر من شوراندند و بيعت مرا شكستند . پس پيوندشان را بگسل و آن را استوار مگردان و هرگز آن دو را نيامرز و بازتاب زشت رفتار و خواسته‌شان را به آن دو
نشان بده ! »
ابومخنف گويد : در اين حال ، اَشتر برخاست و به سوى او رفت و گفت : « سپاس خدايى را كه بر ما منت نهاد و نعمت بسيار داد ؛ و احسان كرد و فراوان بخشيد . اى اميرالمؤمنين ! سخنت را شنيديم و به حق و توفيق سخن گفتي . تو عموزاده و داماد و وصى پيامبر مايى و نخستين كسى هستى كه سخنش را تصديق كردى و با وى نماز نهادى و در همه صحنه‌ها كنارش بودي . پس در اين موارد ، بر همه امت برترى داري . هر كه از تو پيروى نمايد ، بهره
--------------------------- 226 ---------------------------
خويش را درمي‌يابد و به كاميابى مژده مي‌گيرد . هر كه از تو سرپيچد و دورى نمايد ، به سوى جايگاه دوزخ راه پيمايد . اى اميرالمؤمنين ! به جان خودم سوگند ! كار عايشه و طلحه و زبير براى ما مشكل نيست . آن دو مرد در اين ماجرا وارد شدند و بدون آن كه بدعتى سر زده و ستمى روا شده باشد ، از تو جدا گشتند . اگر ادعاى خون‌خواهى عثمان را دارند ، بايد از خودشان حسابرسى كنند ؛ زيرا نخستين كسانى بودند كه مردم را بر ضد عثمان تحريك و به ريختن خون وى تشويق نمودند . من خدا را گواه مي‌گيرم كه اگر به بيعت تو بازنگردند ، آن دو را به عثمان ملحق مي‌سازيم ؛ كه شمشيرهاى ما بر گردن‌هامان و قلب‌هاى ما در سينه‌هامان است و ما امروز همانيم كه ديروز بوديم . » سپس نشست . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 309 )
گزيده خطبه‌اى كه در آن ، طلحه را پاسخ داد
محمد بن جرير طبرى شيعي ، نقل نموده كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در خطبه خود فرمود : طلحه به خطابه ايستاده و گفته است : « اى مردم ! ما درباره عثمان خطايى كرديم كه براى برون‌رفت از آن ، فقط بايد از وى خون‌خواهى نماييم . على قاتل اوست و بايد تاوان دهد و همو با بافندگان يمن و قصابان و منافقان مصر در ذي‌قار فرود آمده است . » هنگامى كه اين خبر به من رسيد ، به وى نامه نوشتم و به حق محمد ( صلى الله عليه وآله ) سوگندش دادم : « آن‌گاه كه عثمان را محاصره كرده بودند ، آيا تو نبودى كه با مصريان نزد من آمدى و گفتي : “ ما را بر ضد اين مرد برانگيزان ؛ كه ما تنها به يارى تو مي‌توانيم وى را بكشيم . آيا نمي‌دانى كه وى ابوذر را تبعيد نمود و پرده شكم عمار را دريد و حكم بن عاص ، رانده شده رسول خدا ، را پناه داد و وليد بن عقبة بن ابي‌معيط فاسد باده‌نوش را كارگزار خود ساخت و خالد بن وليد را بر عرفطه عذرى مسلط ساخت و از كتاب خدا روى گرداند و آن را به تحريف كشيد و سوزاند ؟ ” و من به تو گفتم : “ امروز من موافق كشتن او نيستم . ” اكنون تو خون‌خواه او شده‌اي ! همراه شما عمرو و سعيد [ پسران عثمان ] نيز هستند . بگذاريد همان دو خون‌خواه پدرشان گردند . از چه هنگام ، قبايل اسد و تيم خون‌خواه بني‌اميه گشته‌اند ؟ » ( المسترشد ، 423 )
--------------------------- 227 ---------------------------
خطبه وى هنگامى كه خواست از ذي‌قار به سوى بصره حركت نمايد
شيخ مفيد گويد : هنگامى كه علي ( عليه السلام ) خواست از ذي‌قار حركت نمايد ، پس از سپاس و ستايش خداوند فرمود : خداوند محمد را براى همه مردم و مايه رحمت براى جهانيان مبعوث فرمود . او امر خدا را آشكار و رسالت‌هاى خداوندش را ابلاغ نمود . شكاف‌ها را ترميم كرد و نابساماني‌ها را سامان بخشيد و راه‌ها را ايمن ساخت و خون‌ها را حفظ نمود و ميان كينه‌دارانى كه دشمنى را در سينه نهفته بودند ، آشتى برقرار نمود . از آن پس ، خداوند وى را به ستودگى به سوى خود بركشيد ، در حالى كه رسالت را ادا نموده و براى امت دل سوزانده بود . هنگامى كه وى رحلت نمود ، برخى ما را از حقمان دور كردند و ديگران را به جاى ما بر سر كار آوردند . سپس عثمان بن عفان بر كار آمد كه او از شما و شما از او رنج‌ها ديديد تا كارش به آن جا رسيد . آن‌گاه ، نزد من آمديد و خواستيد كه با من بيعت كنيد و من نپذيرفتم . اما شما گفتيد كه چاره‌اى جز اين نيست و به ناچار دست مرا گشوديد و همچون هجوم شتران بر آبگاه خويش هنگام درآمدن به آن ، به سوى من هجوم آورديد ، چندان كه بيم ورزيدم بخواهيد مرا يا برخى از خودتان را بكشيد ! سپس با من بيعت نموديد ، در حالى كه من از اين كار شادمان و مسرور نبودم . خداوند مي‌داند كه من براى حكومت بر امت محمد تمايل نداشتم ؛ زيرا از وى شنيده بودم : « هر كس كار امت مرا بر عهده گيرد ، روز قيامت دستش را به گردنش بسته ، نزد همگان پيش مي‌آورند و كارنامه‌اش را مي‌گشايند . اگر عادل بوده باشد ، رستگار گردد و اگر ستم كرده باشد ، سقوط خواهد كرد . » سپس همه شما گرد مرا گرفتيد و طلحه و زبير با من بيعت نمودند ، حال آن كه خيانت را در چهره و پيمان‌شكنى را در چشمان آن دو مي‌ديدم . آن‌گاه ، از من اجازه عمره گزاردن خواستند و من به آن دو خبر دادم كه قصد عمره ندارند . پس به مكه رفتند و عايشه را تحريك كردند و فريفتند و فرزندان آزاد شدگان فتح مكه با وى همراه گشتند و به بصره رفتند و حريم مسلمانان را دريدند و كارهاى زشت كردند . شگفتا از آن دو كه با ابوبكر و عمر همراهى نمودند و بر من شوريدند ، حال آن كه خود مي‌دانند كه من فرورتبه‌تر از آنان
--------------------------- 228 ---------------------------
نيستم و اگر خواهم ، بگويم [ كه از آنان برترم ] . پيش‌تر معاويه از شام نامه‌اى به آن دو نوشته بود تا فريبشان دهد و آن دو اين نامه را از من پنهان ساختند و شورش نمودند و فرومايگان را به اين توهم افكندند كه خون‌خواه عثمان هستند . به خدا سوگند ! آن دو هيچ كار زشتى از من نديده و ميان خودشان و من انصاف روا نداشته‌اند و خون عثمان بر عهده خودشان است و بايد براى آن بازخواست شوند . چه ناكام است اين دعوتگر كه به چه مي‌خواند و به چه اجابت مي‌شود ! به خدا سوگند ! آن دو در گمراهى گنگ و نادانى كور به سر مي‌برند و شيطان حزب خود را براى آن دو برانگيخته و پيادگان و سواران آن دو را بسيج نموده تا ستم را به خاستگاه خود و باطل را به نهايت خود بازگرداند .
سپس دستانش را فراز برد و گفت : « بارخدايا ! طلحه و زبير پيوند مرا گسسته و به من ستم نموده و بيعتم را شكسته‌اند . پس پيوند آنان را سست و رشته آنان را گسسته نما و هرگز آن دو را نيامرز و زشتى رفتار و آرزويشان را به آن دو نشان ده ! »
آن‌گاه ، اَشتر برخاست و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! آسان گير ؛ كه به خدا سوگند ! كار طلحه و زبير بر ما دشوار نيست . آن دو در اين بيعت به اختيار خود درآمدند و سپس از ما گسستند ، بى آن كه ستمى كرده و در اسلام بدعتى نهاده باشيم . آن‌گاه ، با گمراهى و ستم‌ورزي ، بر ما فتنه برانگيختند و در اين كار ، نه حجتى و نه دليلى دارند كه شناخته شده باشد . جامه ننگ به تن كردند و براى نابودى سرزمين‌ها روى آوردند . اگر آن دو ادعا دارند كه عثمان مظلومانه كشته شده ، بايد خاندان عثمان از خود اين دو انتقام گيرند ؛ زيرا من گواه هستم كه خودشان عثمان را كشتند . اى اميرالمؤمنين ! اگر به پيمانى كه از آن بيرون رفتند ، داخل نشوند و به اطاعتت كه بر آن بودند ، بازنگردند ، آن دو را به ابن‌عفان ملحق مي‌سازيم . »
سپس ابوهيثم بن تيهان برخاست و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! خداوند آنان را به آن چه خوش نمي‌دارند ، دچار ساخت . اگر به ما روى بياورند ، از آنان مي‌پذيريم و اگر پشت كنند ، با ايشان مي‌جنگيم . به هستي‌ام سوگند ! كسانى كه جان محترمى را بستانند و اموال را
--------------------------- 229 ---------------------------
بربايند و مؤمنان را به بيم دچار كنند ، شايسته آن نيستند كه از ايشان دست بشوييم . » سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به سوى عدى بن حاتم روى نمود و فرمود : « اى عدي ! تو گواه مايى و نزد ما و كارهايمان حضور داري . » عدى گفت : « خواه شاهدت باشم و خواه نباشم ، همان را مي‌كنم كه تو دوست داري . اسبان ما آماده ، نيزه‌هاى ما تيز ، و شمشيرهاى ما از نيام بيرون آمده‌اند . اگر صلاح دانى كه پيش رويم ، پيش مي‌تازيم و اگر خواهي ، بازپس مي‌نشينيم . ما مطيع فرمان تو هستيم . پس به هر چه خواهي ، امر فرما تا به فرمان بردن از تو بشتابيم . »
آن‌گاه ، ابوزينب ازدى برخاست و گفت : « به خدا سوگند ! اگر ما بر حق باشيم ، تو از همه ما هدايت‌يافته‌تر و از خير بهره‌مندتري . اگر هم - پناه بر خدا - بر گمراهى باشيم ، بار تو از همه ما سنگين‌تر است . ما حركت به سوى اين افراد را خواستيم و از آنان پيوند دوستى بريديم و بيزارى از ايشان را آشكار ساختيم و دشمنى با آنان را نشان داديم و قصدمان از اين كار ، همان است كه خداوند مي‌داند . تو را به خدايى سوگند مي‌دهيم كه به تو آموخت آن چه را ما نمي‌دانيم ، آيا ما بر حق نيستيم و دشمنمان بر گمراهى نيست ؟ » علي ( عليه السلام ) فرمود : « گواهى مي‌دهم كه همان گونه كه گفتي ، يارى تو براى دينت با نيت صحيح ، همين است كه از آنان پيمان دوستى بريدى و بيزارى از ايشان را آشكار ساختي . همانا تو در رضوان خدايي . پس اى ابوزينب ! مژده‌ات باد كه بر حق هستي . ترديد نكن ؛ كه تو با احزاب [ دشمن پيامبر ] نبرد مي‌كني . » ابوزينب سرود :
به سوى احزاب دشمن پيامبر ، حركت كنيد ؛ كه بهترين مردم ، پيروان على هستند .
اين هنگامى است كه بيرون كشيدن شمشير و دواندن اسبان و تيغ كشيدن ، شايسته است .
هنگامى كه كوفيان تصميم گرفتند همراه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) قيام نمايند و برخى به اين كار شتافتند ، ابن‌عباس و فرستادگان همراهش همراه كوفيان به سوى ذي‌قار آمدند تا به اميرالمؤمنين پيوندند . وى به على خبر داد كه كوفيان در اطاعت از وى تا چه اندازه
--------------------------- 230 ---------------------------
سختكوش و پرتلاش هستند و بي‌درنگ به وى ملحق خواهند شد و او پيش‌تر از ايشان آمده تا براى سفر [ و جهاد همراه علي ] آماده گردد . ( الجمل ، مفيد ، 144 )
خداوند جهاد را واجب ساخته و بزرگ شمرده است
شيخ مفيد گويد : هنگامى كه علي ( عليه السلام ) از ذي‌قار به سوى بصره عزم حركت نمود ، پس از سپاس و ستايش خدا و درود بر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : اما بعد ؛ خداوند جهاد را واجب ساخت و بزرگ شمرد و مايه يارى خود ساخت . به خدا سوگند ! نه دنيا و نه دين ، جز با جهاد اصلاح نمي‌شود . شيطان نيز حزب خود را گرد آورده و سپاهش را برانگيخته و فريبگرانه آنان را به اشتباه افكنده كه جهاد مي‌كنند ؛ اما امور روشن است و سره از ناسره جدا گشته است . به خدا سوگند ! آنان هيچ رفتار زشتى از من نديدند و ميان من و خودشان انصاف نورزيدند . حقى را طلب مي‌كنند كه خود ، رها ساخته‌اند و تاوان خونى را مي‌خواهند كه خود ، ريخته‌اند . حتى اگر من هم در اين كار با آنان شريك بودم ، ايشان سهم خود را دارند و اگر من در اين كار نقشى نداشتم و خودشان آن را انجام دادند ، پيامدش تنها از آنِ خودشان است . بزرگ‌ترين دليل آنان بر ضد خودشان است و من بر بصيرت خويش حركت مي‌كنم و دچار اشتباه نشده‌ام . آنان گروهى سركش هستند كه تب مرگشان بالا گرفته و همانند كودكى كه مويش بلند شده و خون به رگ‌هايش دويده و از مادرش كه او را از شير گرفته ، شير مىخواهد ، بيعتى را كه رها شده بود ، زنده كردند تا گمراهى به نهايت خود برسد . من از آن چه كردم ، عذرخواه نيستم و از رفتارم بيزارى نمي‌جويم . چه ناكام است دعوتگرى كه اگر از او پرسند به كه مي‌خواند و اجابت مي‌نمايد و امامش كيست و سنتش كدام است ، باطل از جاى خود دور گردد و زبانش از گفتن بازماند ! به خدا سوگند ! به‌يقين ، آن‌ها را شتابان بر سر حوضى مىبرم كه من ساقى آن هستم و از آن جا سيراب برنمىگردند و پس از آن هرگز آب گوارايى نمىچشند و من به حجت خدا بر آنان و عذر او در ميانشان خشنودم ؛ زيرا من آنان را به راه حق فرامىخوانم و براى ايشان برهان مىآورم . پس اگر توبه كنند و بپذيرند ، راه توبه باز و حق پذيرفتنى است و خداوند كفران نمىكند .
--------------------------- 231 ---------------------------
اما اگر سر باززنند ، تيزى شمشير را كه براى جدا سازى باطل و يارى مؤمنان بسنده است ، به ايشان مىچشانم . ( الارشاد ، 1 / 251 )
تيزترين انتقادهاى وى از قريش و اهل سقيفه
عبدالله بن عباس گويد : در ذي‌قار نزد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درآمدم كه مشغول پينه زدن پاپوش خود بود . به وى گفتم : « به اين كه كار ما را سامان دهي ، نيازمندتريم از اين كارى كه مي‌كني ! » وى با من سخن نگفت تا آن كه از پاپوش خود فارغ شد . سپس آن را كنار لنگه خود قرار داد و به من فرمود : « بهاى اين پاپوش چقدر است ؟ » گفتم : « بهايى ندارد . » فرمود : « به خدا سوگند ! همين از حكومت بر شما برايم ارزشمندتر است ، مگر اين كه با آن ، حقى را برپا دارم يا باطلى را دور سازم . » سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بيرون رفت و براى مردم چنين خطابه خواند :
بسم الله الرحمن الرحيم . سپاس و ستايش از آنِ خداست كه پيش از هر آغازى بوده و پس از هر پايانى نيز هست . با اول بودنش واجب مي‌آيد كه پيش از او اولى نباشد و با آخر بودنش واجب مي‌گردد كه پس از او آخرى نباشد . گواهى مي‌دهيم كه معبودى جز الله نيست و يگانه و بي‌شريك است و محمد بنده و رسول اوست و خداوند او را با كتابى فرستاده كه آن را تبيين نموده و پايدار و عزيز داشته و با علم خود نگاهباني‌اش نموده و با نورش استواري‌اش بخشيده و با دليل روشنش تأييدش كرده و آن را از اين كه به هوا و هوس مبتلا گردد يا دستخوش شهوت شود ، حراست نموده است . لا يأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَينِ يدَيهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ : از پيش روى آن و از پشت سرش باطل به سويش نمىآيد . وحى [ نامه ] اى است از حكيمى ستوده . ( فصلت : 42 ) اين كتابى است كه گذشت زمان فرسوده‌اش نمي‌كند و عقل‌ها از آن به لغزش نمي‌افتد و زبان‌ها از آن دچار اشتباه نمي‌شود . شگفتي‌هايش پايان نمي‌پذيرد و تازگي‌هايش تمامى ندارد . ظلمت‌ها فقط با آن كنار زده مي‌شود و هيچ علمى براى آن نظيرى ندارد . هر كس شفا خواهد ، از آن جويد و براى هر كس كه در پى كفايت است ، بسنده باشد . اين همان كتابى است كه وقتى جنيان آن را
--------------------------- 232 ---------------------------
شنيدند ، با انذار به سوى قوم خود بازگشتند . فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَباً يهْدِى إِلَى الرُّشْدِ : گفتند : ما قرآنى شگفت شنيديم كه به راه راست فرامي‌خواند . ( جن : 1 - 2 ) هر كه بر اساس آن سخن گويد ، راست گويد و هر كه از آن به ديگر سو گرايد ، گمراه شود . هر كه به آن حكم نمايد ، عدالت ورزد و هر كه به آن عمل كند ، پاداش يابد . هر كه با آن دادخواهى كند ، كامياب گردد و هر كه به اتكاى آن نبرد نمايد ، پيروز شود . هر كه به آن چنگ زند ، به راه راست هدايت يابد . در قرآن خبر پيشينيان و پسينيان شما و حكم امور پيش روى شما قرار دارد . خداوند آن را با علم خود نازل فرموده و فرشتگان به تصديقش گواهى داده‌اند . خداوند فرمايد : لَكِنِ اللَّهُ يشْهَدُ بِمَا أَنْزَلَ إِلَيكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَالْمَلأَئِكَةُ يشْهَدُونَ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيداً : ليكن خدا به [ حقانيت ] آن چه بر تو نازل كرده است ، گواهى مىدهد . [ او ] آن را به علم خويش نازل كرده است و فرشتگان [ نيز ] گواهى مىدهند . و كافى است خدا گواه باشد . ( نساء : 166 ) پس آن را نور هدايت ساخته كه پايدارترين است و فرموده : إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يهْدِى للَّتِى هِى أَقْوَمُ وَيبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيراً : قطعاً اين قرآن به [ آيينى ] كه خود پايدارتر است ، راه مىنمايد و به آن مؤمنانى كه كارهاى شايسته مىكنند ، مژده مىدهد كه پاداشى بزرگ برايشان خواهد بود . ( اسراء : 9 ) و نيز فرمود : فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ : پس چون آن را برخوانديم [ همان‌گونه ] خواندن آن را دنبال كن . ( قيامت : 18 ) و نيز : إِتَّبِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَيكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَلا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ : آن چه را از جانب پروردگارتان به سوى شما فروفرستاده شده است ، پيروى نماييد و جز او از معبودان [ ديگر ] پيروى مكنيد . چه اندك پند مىگيريد ! ( اعراف : 3 ) و نيز : فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ : پس ، همان گونه كه دستور يافته‌اى ايستادگى كن و هر كه با تو توبه كرده [ نيز چنين كند ] و طغيان مكنيد كه او به آن چه انجام مىدهيد ، بيناست . ( هود : 112 ) قرآن كتابى است براى تبيين‌گرى و نه از سر شوخي . به عدل ، زبان مي‌گشايد و به تبيين [ ميان حق و باطل ] امر مي‌كند . هر يك از ستمگران كه آن را كنار بگذرد ، خدايش در هم شكند و هر كه هدايت را در غير آن بجويد ، خداوند گمراهش سازد . پس در پيروى از آن چه از جانب خداوند براى شما آمده ، رستگارى بزرگ است و در كنار نهادنش ، خطاى آشكار . همو فرموده است : قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا ياتِينَّكُم مِنِّى هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَاىَ فَلا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَلاهُمْ يحْزَنُونَ :
--------------------------- 233 ---------------------------
فرموديم : جملگى از آن فرود آييد . پس اگر از جانب من شما را هدايتى رسد ، آنان كه هدايتم را پيروى كنند ، بر ايشان بيمى نيست و غمگين نخواهند شد . ( بقره : 38 ) پس خدا در پيروى از قرآن ، همه گونه خير را كه در دنيا و آخرت اميد مي‌رود ، نهاده است .
اما بعد ؛ خداوند محمد را در حالى مبعوث فرمود كه هيچ يك از مردم عرب كتابى قرائت نمي‌كرد و هيچ كس مدعى نبوت و وحى نبود . او همراه با اطاعتگرانش با كسانى كه از وى سرپيچى كردند ، نبرد نمود . وى ايشان را رهبرى كرد تا آنان را به جايگاه خودشان و زندگى نجات‌بخش رساند . سپس در حوادث روزگار كه خستگان درمانده شوند و شكستگان بر جا مانند ، آنان را پيش برد و در مسير خود هدايت نمود تا ايشان را به نهايت خود برساند ، مگر هلاك شدگانى كه خيرى در آنان نبود . پس آسيابشان چرخيد و كجىهاى آنان استقامت يافت و احوال متزلزل ايشان آرام گرديد . به خدا سوگند ! من در ميان اين لشكر بودم تا هنگامى كه همه كافران گريختند و كار سامان گرفت . در اين ميان ، من از جنگ عاجز نشدم و نترسيدم و سستى نكردم و خيانت نورزيدم . اين بار هم وضع من مانند آن زمان است . بىشك باطل را مىشكافم تا حق را از پهلوى آن بيرون آورم . پس به قريش بگو تا از دست من در فغان باشد ! مرا با قريش چه كار ؟ ! به خدا سوگند ! در روزگار كفرشان با آنان جنگيدم و امروز هم به خاطر فريفته شدنشان ، با آنان پيكار مىكنم . ديروز رويارويشان قرار داشتم و امروز هم در برابرشان ايستاده‌ام . به خدا سوگند ! قريش از ما انتقام نمي‌ستاند ، مگر به اين دليل كه ما خاندانى هستيم كه خداوند بنيان ما را بر فراز بنيان آنان استوار نموده و سرهاى ما را بالاى سرهاى آنان برقرار ساخته و ما را بر آنان برگزيده است . پس ، از خدا نپسنديدند كه ما را بر آنان برگزيده و آن چه را خدا پسنديده ، ناخوش شمردند و آن چه را خدا ناپسند دانسته ، پسنديدند . هنگامى كه خدا ما را برگزيد ، ما ايشان را در حريم خود شريك ساختيم و در قلمرو خود راه داديم و با كتاب و سنت آشنا ساختيم و واجب‌ها و مستحب‌ها را به آنان آموختيم و ايشان را به شيوه ديانت و اسلام آورديم . اما بر ما برجستند و برترى ما را انكار كردند و ما را از حقمان بازداشتند . اينان همان سان بودند كه آن شاعر ، از پيش گفته است :
--------------------------- 234 ---------------------------
به جان خودم سوگند ! بامدادان پيوسته شير خالص نوشيدى و سرشير و خرماى بىهسته خوردى .
اما ما بوديم كه به تو مقام و منزلت داديم ، حال آن كه تو اهميتى نداشتى . ما بوديم كه پيرامون تو اسبان كوتاه مو و نيزه‌ها را فراهم ساختيم .
آيا به دست ما از چاه كفر و كورى گمراهى و سرگشتگى نادانى بيرون نيامدند ؟ آنان به وسيله من ، از فتنه سياه و محنت كور نجات يافتند . واى بر ايشان ! آيا آنان را از يوغ فرومايگان و شمشيرهاى متجاوزان و اجبار سركشان و گام شيران رها نساختم ؟ آيا با من ، بر قله شرف برنيامدند و به حق و انصاف نرسيدند ؟ آيا من نشانه نبوت محمد ( صلى الله عليه وآله ) و دليل رسالت وى و علامت خشنودى و ناخشنودي‌اش نبودم كه با من جمجمه دليران و سر قهرمانان بر خاك افتاد ، آن‌گاه كه قبيله تيم و عدى به گريز و فرار پناه آوردند ؟ اگر قريش را به دست حوادث مي‌سپردم ، شمشير سواران آنان را درو مي‌نمود و اسبان عجم ، ايشان را لگدمال مي‌ساخت و سُم‌هاى اسبان تيزتك و شيهه كشنده ، آنان را خُرد مي‌نمود ، هنگامى كه زمام را رها مي‌ساختند و نيزه‌ها مي‌درخشيدند . آن‌گاه ، ديگر زنده نمي‌ماندند تا به من ستم روا دارند و بر من يورش آورند و به من گويند : تو آزمند و مورد اتهامي !
اى جماعت مهاجران و انصار ! كجاست سبقت گرفتن تيم و عدى به سوى سقيفه بني‌ساعده از بيم فتنه ؟ آيا روز ابواء نبودند ، آن‌گاه كه صف‌هاى سپاهيان در هم انبوه شدند و كشتار بسيار گشت و شمشيرها به هم درافتادند ؟ آيا هنگام يورش ابن عبدود كه با شمشيرش حمله‌ور گشت و باد در بينى افكند و مغرورانه به راست و چپ نظر افكند ، از فتنه درباره اسلام بيم نورزيدند ؟ چرا در روز نبرد بواط كه چهره افق سياه شد و استخوان گردن‌ها كج گشت و سيلى غرق‌كننده روان شد ، بر دين و دينداران دل نسوزاندند ؟ چرا در روز رضوى كه تيرها پر مي‌كشيدند و مرگ هر سو روان بود و شيران نعره مي‌زدند ، دلشان به درد نيامد ؟ چرا در روز عسيره پيش نشتافتند كه دندان‌ها به هم مي‌خورد و گوش‌ها زنگ مي‌زد و سپرها دريده مي‌گشت ؟ پيشتازى آنان در روز بدر كجا بود ، آن‌گاه كه جان از
--------------------------- 235 ---------------------------
پيكرها بيرون مي‌رفت و اسبان نيكو با سواران اصيل فرومي‌افتادند و زمين از خون قهرمانان سيراب مي‌گشت ؟ چرا در نبرد بدر دوم بر دين دل نسوزاندند ، آن‌گاه كه نيزه‌هاى سخت ، بيم مي‌افكندند و خون از رگ‌ها بيرون مي‌زد و سينه‌ها به حناى خون مي‌نشست ؟ چرا در روز ذات الليوث پيش نشتافتند ، آن‌گاه كه كره الاغ [ از ترس ] به جست و خيز درآمد و مردان بلندقامت از بيخ و بن بركنده شدند و ستاره به تاريكى نشست ؟ چرا در روز اكدر بر اسلام شفقت نورزيدند كه چشم‌ها اشكبار بود و مرگ مي‌درخشيد و پهناى شمشيرها بركنده مي‌شد ؟ من مرد اين كارزارها و پدر اين صحنه‌ها و فرزند اين رفتارهاى پسنديده‌ام !
نكاتى پيرامون اين خطبه
1 . اين خطبه تا اين جا در شرح نهج‌البلاغه ( 1 / 81 ) آمده است : « اسبان كوتاه مو و نيزه‌ها را فراهم ساختيم . » نيز در مناقب آل ابي‌طالب ( 2 / 46 ) گزارش شده و در آن ، آمده است : تا آخر خطبه . ناشى سروده است :
چرا در نبرد بدر برنخاستند ، آن‌گاه كه از آن قوم كه به كارزارت آمدند ، انتقام ستاندي ؟
چرا نيرومندى نشان ندادند و كنارت نيامدند ، زمانى كه در كارزار سخت احد ، دشمنان را در هم شكستي ؟
چرا در روز سلع كه در برابر عمرو پايدارى ورزيدي ، نشتافتند و تو را به سلامت نداشتند ؟
چرا ياران احمد در روز خيبر پايدار نماندند و نخواستند كه سواره ، همراهت رزم كنند ؟
چرا آن روز كه با مرحب و عنكبوت و اسد رويارو شدي ، از تو حمايت نكردند ؟
چرا آن هنگام كه قلعه آن افراد را پيروزمندانه در هم شكستى و در خيبر را فروافكندى و آنان تسليمت شدند ، در كنارت نبودند ؟
چرا در حنين حضور نيافتند كه يك‌تنه آن سپاه را در هم شكستي ؟
تو در همه آن كارزارها پيش‌قدم بودى و خدايت جزاى خير دهاد ! چرا آن روزها از تو عقب ماندند ؟ !
پاره‌هايى از اين خطبه را مآخذ ديگر نيز آورده‌اند . كامل‌ترين گزارش آن را على بن
--------------------------- 236 ---------------------------
يوسف ، برادر علامه حلي ( العدد القويه ، 189 ) به نقل از كتاب « الارشاد لكيفية طلب ائمة العباد » از محمد بن حسن صفار آورده كه از بزرگان ياران ائمه ( عليهم السلام ) بوده و در سال 290 ق . وفات يافته است . البته در اين مأخذ تصريح نشده كه اين خطبه در ذي‌قار بيان گشته است . اما متن گزارش آن در نهج‌البلاغه و شرح آن ( 2 / 185 ) كفايت مي‌كند كه آن را در ذي‌قار بدانيم . شيخ مفيد ( الارشاد ، 1 / 247 ) بيان اين خطبه را در ربذه در مسيرش به بصره دانسته كه گويا سهو باشد .
در اين جا ، گزارش كتاب العدد القويه را به سبب اهميتش و تفاوتش با روايات ديگر مي‌آوريم . صاحب اين كتاب ( رحمه الله ) گويد :
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در خطبه‌اى كه بيان فرموده ، ما را بي‌نياز ساخته و آن را سرشار از تبيين و برهان قرار داده ، چندان كه پرده را از پيش روى تأمل‌ورزان برمي‌دارد و چشمان تدبركنندگان را بينايى مي‌بخشد . ما اين كتاب را به اين خطبه زينت بخشيده‌ايم تا هدايت‌جويان در اين زمينه را بصيرت افزايد و اين بخشش خاص خداوند بر ما و خوانندگان و سزاوار شكر است . امام - صلوات الله عليه - در اين خطبه فرموده است :
ما را به قريش چه كار ؟ تنها دليل مخالفت آنان با ما اين است كه ما خاندانى هستيم كه خداوند بنيان ما را فراتر از بنيان ايشان و سرهاى ما را بالاتر از سرهاى آنان قرار داده و ما را بر ايشان برگزيده است . پس ، از خدا نپسنديدند كه ما را بر آنان برگزيده و آن چه را خدا پسنديده ، ناخوش شمردند و آن چه را خدا ناپسند دانسته ، پسنديدند . هنگامى كه خدا ما را بر آنان برگزيد ، ما ايشان را در حريم خود شريك ساختيم و با كتاب و سنت آشنا ساختيم و واجب‌ها و امور دين را به آنان آموختيم و كتاب‌هاى آسمانى را به ايشان تعليم داديم و آن‌ها را به شيوه ديانت و اسلام آورديم . اما بر ما برجستند و برترى ما را انكار نمودند و ما را از حقمان بازداشتند و حق كارها و برجستگي‌هاى ما را ادا نكردند . بارخدايا ! من از قريش نزد تو دادخواهى مي‌كنم . حق مرا از آنان بگير و انتقامم را از ايشان بستان و حقم را به من بازگردان ، اى خداى من كه دادگر عادلي ! قريش جايگاه بزرگ مرا كوچك شمرد
--------------------------- 237 ---------------------------
و حرمت‌هاى مرا ناديده گرفت و ناموس و خاندان مرا كوچك شمرد و بر ميراث من از پسرعمويم چنگ افكند . آنان دشمنانم را بر ضد من برانگيختند و رابطه ميان من با عرب و عجم را تيره ساختند و آن چه را از كودكى با تلاش و رنج براى خود فراهم ساخته بودم ، از من سلب نمودند و ميراثى را كه برادرم و تنم و همانندم برايم نهاده بود ، از من بازداشتند و گفتند : « تو آزمند و مورد اتهامي . »
آيا به دست ما از چاه كفر و كورى گمراهى و سرگشتگى تيرگى درنيامدند ؟ آيا من آنان را از فتنه گنگ و محنت كور رها نساختم ؟ واى بر ايشان ! آيا من آنان را از يوغ فرومايگان و هجوم سركشان و شمشير تجاوزگران و لگدمالى شيران و شمشيرزنى گنگ‌زبانان و ستيزه‌جويى سران اقوام رها نساختم ، همانان كه در ميان عرب ناشيوا بودند ، در نبردها گوى سبقت مي‌ربودند ، در كارها پيشتاز بودند ، در جنگ سربلندى مي‌ورزيدند ، نيزه‌هاى تيز مي‌افكندند و شمشيرها را برمي‌كشيدند ؟ آيا با من بر قله شرف برنيامدند و به حق و انصاف دست نيافتند ؟ آيا من نشان نبوت محمد و دليل رسالت وى و علامت خشنودى و ناخشنودي‌اش نبودم ؟ آيا با من سپرهاى سخت دريده نمي‌شد و سپاهيان آزمند از هم شكافته نمي‌گشتند ؟ با من بود كه جمجمه و سر پهلوانان و دليران بر خاك افتاد ، آن زمان كه قبيله تيم از ترس پا به فرار نهاد و قبيله عدى شكست خورد و گريخت .
آگاه باشيد كه اگر من قريش را به مرگ و نابودى مي‌سپردم و رهايش مي‌كردم ، شمشيرهاى تاراج‌گران آنان را درو مي‌كرد و بيگانگان ايشان را لگدمال مي‌ساختند و دشمنان و شوكت‌مندان به ايشان هجوم مي‌آوردند و سم‌هاى اسبان تيزتك و دونده آن‌ها را خُرد مي‌كرد ، آن‌گاه كه كارزار اوج مي‌گرفت و زمام‌ها كشيده مي‌شد و نيزه‌ها مي‌درخشيدند . بدين سان ، ديگر اثرى از آن‌ها نمي‌ماند تا به من تعدى و ستم كنند و بگويند : تو آزمند و مورد اتهامي . امروز ما بر مرزهاى حق و باطل ايستاده‌ايم . بارخدايا ! ميان ما و قوم ما به حق گشايش برقرار فرما ؛ كه من زمينه نبوت محمد ( صلى الله عليه وآله ) را فراهم آوردم و پرچم دين تو را افراشتم و نشانه‌هاى رسولت را آشكار ساختم ؛ اما اينان بر من شوريدند و بر من غلبه كردند و آزارم
--------------------------- 238 ---------------------------
دادند و به من ستم روا داشتند .
در اين حال ، ابوحازم انصارى برخاست و به سوى او رفت و گفت : « اى اميرالمؤمنين ! آيا ابوبكر و عمر به تو ستم كردند و حقت را ستاندند و بر باطل راه سپردند يا بر حق بودند ؟ آيا بر صواب راه سپردند يا ميراث تو را غصب نمودند ؟ ما را آگاه ساز تا باطل آنان را از حق تو بازشناسيم يا حق آن دو را از حق تو بازفهميم . آيا حكومت و امامت تو را غصب كردند يا با سرسختى بر تو غلبه نمودند و يا شتابزده به سوى آن از تو پيشى گرفتند و بدين سان ، فتنه جارى گشت و تو نتوانستى از آن كناره گيري ؟ مهاجران و انصار گمان دارند كه بر حق هستند و بر اساس حجتى روشن راه سپرده‌اند . »
امام - صلوات الله عليه - فرمود : « اى برادر يمني ! خدايت رحمت كند ! آن دو ، حق را فراچنگ نياوردند و راه درست را نپيمودند و بر شيوه دين راه نسپردند و بيم فتنه [ بر اسلام ] نداشتند . امروز ما بر مرزهاى حق و باطل ايستاده‌ايم . اى برادرانم ! آيا باور داريد كه فرزندان يعقوب بر حق و دليل روشن راه سپردند ، آن‌گاه كه برادرشان [ يوسف ] را فروختند و به پدر خود ستم و به آفريدگارشان خيانت و به خودشان ظلم كردند ؟ » گفتند : « نه . » فرمود : « خداوند رحمتتان كند ! آيا اين برادرانت باور دارند كه فرزند آدم كه برادرش را كشت ، بر حق و دليل روشن و راه درست بود و كارش را خدا پسنديد ؟ » گفتند و آن فرد نيز گفت : « نه . » امام فرمود : « آيا هر چه وى با برادرش انجام داد ، به خاطر حسدورزى و دشمنى و كينه به او نبود ؟ » گفتند : « آري . » فرمود : « آن دو نيز با من هر چه كردند ، از روى حسد بود . خداوند تنها هنگامى توبه فرزندان يعقوب را پذيرفت كه آنان آمرزش خواستند و توبه نمودند و از كار خود دست كشيدند و زارى و اقرار نمودند . اگر قريش نيز پيش من توبه كنند و از كارهاى خود عذر بخواهند ، از خدا برايشان آمرزش مي‌خواهم . » سپس فرمود : « جز اين نيست كه من نزد شما ناشيوا را صاحب گفتار روشن مي‌سازم و ناگويا را داراى برهان مي‌نمايم ؛ زيرا اسلام را پيروزى بخشيدم و دين را يارى كردم و پيامبر را سرافراز ساختم و پايه‌هاى اسلام را استوار نمودم و نشان‌هاى آن را تبيين كردم و علامت‌هاى نورافشانش را بر فراز ساختم و
--------------------------- 239 ---------------------------
رازهايش را آشكار و آثار و احوالش را روشن نمودم و زمينه حكومت را هموار نمودم و راه را براى روندگان و سواران مهيا ساختم و سپس آن را با روشنى پيشوايى نمودم و در اين مسير جان‌افشانى كردم . »
آن‌گاه ، پس از كلماتى فرمود : « سپس يكى از تيم و يكى از عدى در حكومت بر من پيشى گرفتند ، همچون پيشى گرفتن اسبان با حيله‌گرى و نيرنگ و زورمداري . » نيز پس از گفتارى افزود :
امروز ناگويا را صاحب برهان و ناشيوا را داراى بيان روشن مي‌سازم . رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در هر كارزار با من شرط نمود و پيمان گرفت كه براى خدا بجنگم و حمايت ورزم و با همه توش و توان و رنج و زحمت ، رسول خدا را يارى كنم و از حريم اسلام پاسدارى نمايم و رشته‌هاى دين را برافرازم و اسلام و مسلمانان را عزت بخشم . افزون بر اين ، گشايش و استوارى دعوت رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) و قرائت كتاب خدا و پرستش خداوند رحمان و فهم قرآن ، همه به امامت و كارگشايى و راهنمايى من بوده است . فدك نيز از آنِ فاطمه بود كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به انصاف برايش ميراث نهاد . اما آن دو در همه اين‌ها بر من به زور غلبه كردند . من از روزى كه حق را ديدم ، در آن شك نورزيدم . هلاك شدند قومى كه درباره من به فتنه‌گرى پرداختند . موسى در جان خود هيچ ترديدى درباره آن چه از جانب خدا بر وى نازل شده بود ، احساس نكرد . من نيز در حقى كه از خدا برايم آمد ، ترديد نكردم و در امامت خويش و خلافت پسرعمويم و وصايتم از رسول خدا دچار شك نشدم . البته برادرم موسى نگران بود كه جاهلان غلبه نمايند و گمراهى پيروز گردد و باطل بر حق چيره شود .
هنگامى كه خداوند اين آيه را نازل فرمود : وَآتِ ذَا القُربى حَقَّه : و حق خويشاوند را به او بده . ( اسراء : 26 ؛ روم : 38 ) رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) فاطمه را فراخواند و فدك را به او بخشيد . او مرا نشان هدايت و امام مردم ساخت و اين پيمان را از من گرفت و خداوند اين آيه را نازل فرمود : أطِيعُوا اللهَ وأطيعُوا الرَّسُولَ وأولى الأمْرِ مِنْكُم : خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [ نيز ] اطاعت كنيد . ( نساء : 59 ) من چنان كه شايسته بود ، نبرد نمودم و صبر ورزيدم . صبر من چنان
--------------------------- 240 ---------------------------
بود كه هم تيم و عدى را هنگامى كه دين را در دست داشتند ، يارى دادم و هم دينى را كه پسرعمويم و همتايم و همه وجودم [ محمد ] آورده بود ، يارى كردم . هم يار تيم و عدى بودم و هم يار پسرعمويم و حقم و دينم و امامم .
من در همه آن صحنه‌ها ايستادگى ورزيدم و آن سختي‌ها را تحمل كردم و خود را در معرض مرگ نهادم ، با اين يقين كه پاداش آخرتم فراوان است و من همتا و خليفه محمد و امام امتش پس از وى و صاحب پرچم او در دنيا و آخرت هستم . امروز پرده از حقم برمي‌دارم و از ستمى كه بر من روا رفته ، حجاب را كنار مي‌زنم تا براى خردمندان و اهل معرفت روشن شود كه مرا به ذلت كشيدند و به من ستم كردند و حقم را غصب نمودند و زورمندانه مرا كوچك ساختند و حقم را ربودند و ميراثم را از آنِ خود كردند . امروز بر مرزهاى حق و باطل ايستاده‌ايم . هر كه نابجا اعتماد ورزد و به خائن امانت بسپارد ، به خود نيرنگ زده و هر كه گرگى را پناه دهد ، ستم كرده و هر كه بيدادگرى را مسلط سازد ، ظلم نموده است . اين جايگاهِ راستى و موقعيتى است كه در آن به حق خودم زبان مي‌گشايم و از ظلمى كه بر من رفته ، پرده برمي‌دارم .
اى گروه مجاهدان مهاجران و انصار ! آيا تيم و عدى از بيم فتنه [ بر اسلام ] ، به سقيفه بني‌ساعده شتافتند ؟ ! كجا بودند روز ابواء كه صف‌هاى سپاهيان در هم گره خوردند و كشتار بسيار شد و شمشيرها به هم آميختند ؟ آيا در روز نبرد با ابن‌عبدود كه با شمشيرش حمله‌ور گشت و باد در بينى افكند و مغرورانه به راست و چپ نظر افكند ، از فتنه بر اسلام بيم نورزيدند ؟ آيا روز بواط كه چهره افق تيره گشت و استخوان گردن كج شد و سيل خون جريان يافت ، بر دين و دينداران دل نسوزاندند ؟ آيا روز رضوى كه تيرها پر كشيدند و مرگ جارى گشت و شيران مي‌غريدند ، دلسوز نبودند ؟ چرا روز عشيره پيش نشتافتند كه دندان‌ها به هم مي‌خورد و گوش‌ها زنگ مي‌زد و نيزه‌ها دريده مي‌شد ؟ كجا بود پيشگامى آنان در نبرد بدر كه جان از سينه بيرون مي‌جهيد و اسبان نيكو با سواران اصيل بر خاك مي‌افتادند و زمين از خون پهلوانان سيراب مي‌گشت ؟ چرا روز نبرد بدر دوم ، بر دين دل
--------------------------- 241 ---------------------------
نسوزاندند كه بزدلان هراسيدند و خون از رگ‌ها جارى گشت و سينه‌ها به حناى خون نشست ؟ يا چرا روز ذات الليوث پيش نشتافتند ، آن‌گاه كه كره الاغ [ از ترس ] به جست و خيز درآمد و مردان بلندقامت از بيخ و بن بركنده شدند و ستاره به تاريكى نشست ؟ چرا در روز كد بر اسلام شفقت نورزيدند كه چشم‌ها اشكبار بود و مرگ مي‌درخشيد و پهناى شمشيرها بركنده مي‌شد ؟
سپس به همين شيوه ، رخدادهاى روزگار پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را برشمرد و آن دو را محكوم نمود كه در اين رويدادها نظاره‌گر و سرپيچنده و بازنشسته بودند ؛ پس چگونه ادعا كردند كه روز سقيفه ، به خاطر پيشگيرى از فتنه پيش شتافتند ؛ روزى كه ديگر اسلام قدرت يافته و برقرار گشته و از بيم و ترس بر كنار بود ؟ از آن پس ، فرمود :
اين فتنه سياه و اين مصيبت چيست كه قريش بر ما نازل كرده‌اند ؟ من حاضر در اين صحنه‌ها و پدر اين كارزارها و رفتارها بوده‌ام ! اى جماعت مهاجران و انصار ! من در كار خود بر بصيرت هستم و در دين خويش اعتماد كامل دارم . امروز من گنگ را بيان آموختم و ناشيوا را شيوايى بخشيدم و كور را برهان عطا كردم . امروز هنگامى است كه راستگويان را راستي‌شان سود مي‌بخشد . ما بر مرزهاى حق و باطل توافق نموده‌ايم . من شما را از شبهه به حق و از شك به يقين درآوردم . خدايتان رحمت كند ! پس ، از كسانى كه دو بيعت را شكستند و بر اثر غلبه هوا و هوس ، گمراه گشتند ، بيزارى جوييد . خدايتان رحمت كند ! از كسى كه خيانت را پنهان داشت و حق را از غير اهل آن جستجو نمود و گمراه گشت ، دورى گزينيد . خدايتان رحمت كند ! كسى كه دو شكست را پذيرا گشت ، لعن نماييد ؛ كه خداوند فرمايد : يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الأَدْبَارَ وَمَنْ يوَلِّهِمْ يوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ : اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد ! هر گاه [ در ميدان نبرد ] به كافران برخورد كرديد كه [ به سوى شما ] روى مىآورند ، به آنان پشت مكنيد . و هر كه در آن هنگام به آنان پشت كند ، مگر آن كه [ هدفش ] كناره‌گيرى براى نبردى [ مجدّد ] يا پيوستن به جمعى [ ديگر از همرزمانش ] باشد ، قطعاً به خشم خدا گرفتار خواهد شد . ( انفال : 15 - 16 )
--------------------------- 242 ---------------------------
و نيز فرمود : وَيوْمَ حُنَينٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيئًاوَضَاقَتْ عَلَيكُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيتُمْ مُدْبِرِينَ : در روز « حُنَين » آن هنگام كه شمارِ زيادتان شما را به شگفت آورده بود ، ولى به هيچ وجه از شما دفع [ خطر ] نكرد و زمين با همه فراخى بر شما تنگ گرديد ، سپس در حالى كه پشت [ به دشمن ] كرده بوديد ، برگشتيد . ( توبه : 25 )
خدايتان رحمت كند ! بر كسانى كه خدا به ايشان خشم گرفته ، خشم گيريد . خدايتان رحمت كند ! بيزارى جوييد از كسى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) درباره او فرموده است : « روز قيامت بادى سياه برمي‌خيزد و شمارى از اصحاب مرا كه از بزرگان مهاجران هستند ، مي‌ربايد و من مي‌گويم : اينان اصحاب من هستند ! و به من گفته مي‌شود : اى محمد ! نمي‌دانى اينان پس از تو چه كردند ! » خدايتان رحمت كند ! از نفْسِ گمراه بيزارى جوييد ، مِنْ قَبْلِ أَنْ يأْتِىَ يوْمٌ لا بَيعٌ فِيهِ وَلا خِلالٌ : پيش از آن كه روزى فرا رسد كه در آن نه داد و ستدى باشد و نه دوستي‌اي . ( ابراهيم : 31 ) پس گويند : رَبَّنَا أَرِنَا الَّذَينِ أَضَلانَا مِنَ الْجِنِّ وَالآنْسِ نَجْعَلْهُمَا تَحْتَ أَقْدَامِنَا لِيكُونَا مِنَ الأَسْفَلِينَ : خداوندا ! آن دو [ گمراه‌گرى ] از جنّ و انس كه ما را گمراه كردند به ما نشان ده تا آن دو را زير قدم‌هايمان بگذاريم تا زبون شوند . ( فصلت : 29 ) و نيز پيش از آن كه بگويند : يا حَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللَّهِ وَإِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ : دريغا بر آن‌چه در حضور خدا كوتاهى ورزيدم . بىترديد من از ريشخندكنندگان بودم . ( زمر : 56 ) يا گويند : وَمَا أَضَلَّنَا إِلا أَلْمُجْرِمُونَ : و جز تباهكاران ما را گمراه نكردند . ( شعراء : 99 ) يا بگويند : رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا : خداوندا ! ما سران و بزرگ‌تران خويش را اطاعت كرديم و ما را از راه به در كردند . ( احزاب : 67 )
قريش در جستجوى سعادت بودند ؛ اما بدبخت شدند . نجات مي‌خواستند ؛ اما هلاك گشتند . هدايت را خواستار شدند ؛ اما به گمراهى افتادند . قريش مردم روزگار خود و آيندگان را نيز به گمراهى انداختند . خداوند امامت مرا در قرآن خود قرار داده ، آن جا كه فرموده است : الَّذِينَ يبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِيامًا : و آنانند كه در حال سجده يا ايستاده ، براى خداوندشان شب را به روز مىآورند . ( فرقان : 64 ) وَالَّذِينَ يقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّياتِنَا قُرَّةَ أَعْينٍ وَاجْعَلْنَا للَّمُتَّقِينَ إِمَامًا : و كسانىاند كه مىگويند : « خداوندا ! به ما از همسران و فرزندانمان آن ده
--------------------------- 243 ---------------------------
كه مايه روشنىِ چشمان [ ما ] باشد ، و ما را پيشواى پرهيزگاران گردان . » ( فرقان : 74 ) الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِى الأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَوةَ وَآتَوُا الزَّكَوةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَللَّهِ عَاقِبَةُ الآمُورِ : همان كسانى كه چون در زمين به آنان توانايى دهيم ، نماز برپا مىدارند و زكات مىدهند و به كارهاى پسنديده وامىدارند و از كارهاى ناپسند بازمىدارند . و فرجام همه كارها از آنِ خداست . ( حج : 41 )
صفار ( رحمه الله ) گويد : « اين خطبه‌اى است بلند [ كه ادامه دارد ] . » و من گويم : كاش همه آن را به صورت كامل نقل مي‌كرد ؛ زيرا سخنى داراى صراحت و بلاغت است .

صحيفه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) درباره آن چه بر اهل‌بيتش ( عليهم السلام ) خواهد گذشت

ابن‌شاذان ( الروضه ، 140 ) با سندش از سليم بن قيس ( كتاب سليم ، 434 ) آورده است : هنگامى كه حسين بن علي ( عليه السلام ) كشته شد ، ابن‌عباس سخت گريست و گفت :
اين امت پس از پيامبرش چه مصيبت‌ها كه نديد ! بارخدايا ! تو را گواه مي‌گيرم كه من دوستار على بن ابي‌طالب و فرزندان او هستم و از دشمن او و ايشان بيزارم و به امر آنان تسليم هستم . در ذي‌قار نزد علي ( عليه السلام ) درآمدم . وى صحيفه‌اى را برايم گشود و به من فرمود : « اى ابن‌عباس ! اين صحيفه‌اى است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بر من املا فرمود و من آن را به خط خود نگاشتم . » گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! آن را برايم بخوان ! » آن را خواند كه شامل همه ماجراهاى رخ داده از زمان وفات رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) تا كشته شدن حسين ( عليه السلام ) و چگونگى كشتن وى و قاتل و ياورانش و شهيدان همراه وي ، بود . پس سخت گريست و مرا نيز به گريه انداخت . در آن چه خواند ، شرح رفتارهايى كه با وى مي‌شود و چگونگى شهادت فاطمه و فرزندش حسن و خيانت امت به وى نيز بود . آن‌گاه كه چگونگى قتل حسين و قاتلش را خواند ، بيشتر گريست و سپس صحيفه را بست كه ديگر رخدادهاى تا روز قيامت در آن است . در زمره آن چه خواند ، ماجراى ابوبكر و عمر و عثمان نيز بود كه هريك از ايشان چند سال حكومت مي‌كند و چه سان با علي ( عليه السلام ) بيعت مي‌شود . نيز ماجراى جمل و حركت عايشه و طلحه و زبير و نبرد صفين و كشته شدگان در آن و ماجراى نهروان و حكميت آن دو داور و حكمرانى معاويه و شيعيانى كه وى مي‌كشد و رفتارى كه مردم با حسن مي‌كنند
--------------------------- 244 ---------------------------
و ماجراى يزيد بن معاويه كه به قتل حسين انجاميد ، در آن نوشته شده بود .
من همه اين‌ها را شنيدم و بعدها ديدم كه هر چه خواند ، بدون بيش و كم رخ داد . من خط وى را در آن صحيفه ديدم كه آن را مي‌شناسم و هيچ تغييرى نسبت به خط خود وى نداشت . هنگامى كه آن را بست ، گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! اى كاش بقيه آن را برايم مي‌خواندي ! » فرمود : « نه . اما برايت مي‌گويم . آن چه مانع از آن شد كه برايت بخوانم ، حوادثى است كه ما از خاندان و فرزندان تو خواهيم ديد و آن ، ماجراهايى است جان‌سوز از قبيل كشتن ما و دشمني‌شان با ما و رفتار زشتشان در حكمرانى و قدرت‌ورزى ناروا . دوست نمي‌دارم كه اين ماجراها را بشنوى و غمگين و محزون شوي . اما برايت مي‌گويم : رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هنگام مرگش دست مرا گرفت و هزار در از معرفت به رويم گشود كه از هر در ، هزار در گشوده مي‌گردد . در حالى كه وى با من آن سخن‌ها را مي‌گفت ، ابوبكر و عمر نيز به من مي‌نگريستند . هنگامى كه بيرون آمدم ، آن دو به من گفتند : “ پيامبر به تو چه فرمود ؟ ” من از سخن پيامبر با آنان حكايت كردم . دستان خود را تكان دادند و گفتارم را بازگفتند و سپس بازگشتند و سخنم را تكرار كردند و دستانشان را بالا و پايين آوردند . اى ابن‌عباس ! حسن از كوفه با فلان تعداد مرد به سوى تو مي‌آيد كه البته مرد نيستند . اى ابن‌عباس ! هنگامى كه حكومت بني‌اميه برچيده شود ، نخستين كسانى از بني‌هاشم كه حكمرانى مي‌كنند ، فرزندان تو هستند و عجب كارهايى از آنان سر خواهد زد ! »
ابن‌عباس گفت : « اگر نسخه‌اى از آن صحيفه را به من مي‌داد ، برايم بهتر از همه چيزهاى روى زمين بود . »

خطبه امام در ذي‌قار در وصف قرآن و وانهاده شدنش به دست مسلمانان

شيخ كلينى گويد : اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در ذي‌قار خطبه‌اى خواند و پس از سپاس و ستايش خداوند فرمود :
اما بعد ؛ خداوند محمد ( صلى الله عليه وآله ) را به حق برانگيخت تا بندگانش را از عبادت بندگانش به عبادت خودش ، از پيمان‌هاى آنان به پيمان‌هاى خودش ، از اطاعت آنان به اطاعت
--------------------------- 245 ---------------------------
خودش ، و از ولايت آنان به ولايت خودش درآورد و با هشدارگرى و دعوت ، ايشان را با اذن وى به سوى خدا بخواند و چراغى نورافشان باشد ، خواه در سرانجام كارها و خواه در آغاز آن‌ها ، و حجت و هشدار را بر آنان تمام سازد ، همراه با حكمى كه آن را تبيين نموده و تفصيلى كه استوار ساخته و جدا كننده‌اى كه حق را از باطل جدا كرده و قرآنى كه روشنش نموده تا بندگان به هنگام جهل به او ، خداى خود را بشناسند و در زمان انكارش به وى اقرار آورند و پس از نپذيرفتنش او را تأييد سازند . پس خداوند در كتاب خود براى آنان تجلى نموده ، بى آن كه وى را ديده باشند . بدين سان ، به آنان نشان داده كه چگونه شكيبايى و عفو و قدرت مي‌ورزد و چه سان از شوكت او بيم دارند و چگونه نشانه‌هاى خود را آفريده و سركشان را با عذاب‌ها از ميان برده و گروهى را با كيفرها نابود نموده و چگونه رزق و هدايت و عطا بخشيده و نيز به آنان نشان دهد كه چه سان حكم نموده و صبر ورزيده تا بشنود و ببيند . آري ؛ خداوند محمد ( صلى الله عليه وآله ) را بدين سبب برانگيخت .
پس از من ، به‌زودى زمانى براى شما خواهد آمد كه چيزى پوشيده‌تر از حق و آشكارتر از باطل نيست و بيش از همه ، به خدا و رسولش دروغ مي‌بندند . در آن زمان ، كالايى پست‌تر از كتاب خدا به هنگامى كه درست تلاوت شود ، نيست و نيز كالايى گرانبهاتر و پُرمايه‌تر از كتاب خدا به هنگامى كه تحريف گردد ، نيست . در آن روزگار ، در ميان بندگان و سرزمين‌ها هيچ چيز منكرتر از معروف و معروف‌تر از منكر و هيچ كارى زشت‌تر و هيچ كيفرى سخت‌تر از هدايت هنگام گمراهى نخواهد بود !
در آن حال ، پاسداران قران آن را كنار خواهند افكند و حافظانش آن را به فراموشى خواهند سپرد تا جايى كه هوا و هوس آنان را به سوى خود مي‌كشاند . ايشان اين را از پدرانشان به ارث برده‌اند و از روى دروغ و دروغ‌زني ، آن را تحريف مي‌كنند و به بهايى اندك مي‌فروشند و به آن بي‌رغبتى مي‌ورزند . پس قرآن و قرآنيان در آن روزگار ، رانده شده و تبعيد گشته خواهند بود كه در يك راه با يكديگر همدم مي‌شوند و كسى به آن دو پناه نمي‌دهد . خوشا به آن دو همراه همدم و دريغا بر ايشان و تلاشى كه مي‌ورزند ! قرآن و قرآنيان در آن
--------------------------- 246 ---------------------------
زمان ، در ميان مردم هستند ؛ اما در حقيقت نيستند . با آنان به سر مي‌برند ؛ اما در حقيقت به سر نمي‌برند . اين از آن روست كه گمراهى با هدايت سازگار نيست ، هرچند كنار هم قرار گيرند . مردم بر گرد پراكندگى جمع مي‌شوند و از جماعت جدا مي‌گردند . كار خود و دينشان را به كسى مي‌سپارند كه در ميانشان با حيله و عمل زشت و رشوه و كشتار ، رفتار مي‌كند ؛ گويا آنانند كه پيشوايان قرآنند و نه قرآن ، پيشواى ايشان ! نزدشان از حق جز نام آن نمي‌ماند و از قرآن جز خط و نوشته آن نشناسند . كسى كه حكم قرآن را مي‌شنود ، به سوى آن مي‌آيد ؛ اما هنوز ننشسته ، از دين خارج مي‌شود و از سرسپردگى و ولايت و اطاعت و عهد اين حاكم به آن حاكم مي‌گرايد . بدين سان ، خداوند از جايى كه نمي‌دانند ، گريبانشان را مي‌گيرد . آنان به اميد و آرزو دل مي‌بندند و به اين سان ، گرفتار تدبير استوار خدا مي‌شوند و در معصيت زاده مي‌شوند و به ستم تن مي‌دهند . از قرآن روى مي‌گردانند و گمراه و سرگشته مي‌شوند و به دين غير خدا مي‌گرايند و به غير خدا سرمي‌سپارند . در آن روزگار ، مساجدشان از گمراهى آباد است و از هدايت ، تهى و ويران ؛ و قاريان و آباد كنندگانش زيانكارترين آفريدگان خدايند !
گمراهى از نزد آنان جريان مي‌يابد و به سوى خودشان بازمي‌گردد . حاضر شدن در مساجد آنان و رفتن به سويش ، كفر ورزيدن به خداى بزرگ است ، مگر اين كه فرد بداند كه آنان گمراهند . بدين سان و با شيوه رفتارشان ، مساجدشان از هدايت خراب و از گمراهى آباد است كه سنت خدا را دگرگون و از حدود الهى تجاوز مي‌كند . به هدايت فرانمي‌خوانند و غنايم را تقسيم نمي‌كنند و به عهد عمل نمي‌نمايند و كسانى را كه بر همين شيوه‌ها عمل مي‌كنند و كشته مي‌شوند ، شهيد مي‌نامند ! به خدا افترا مي‌زنند و انكارش مي‌كنند و با جهل ، از علم بي‌نيازى مي‌جويند . پيش از اين كه چنان شوند ، افراد صالح را همه گونه عذاب نموده و راستگويى ايشان درباره خدا را بهتان ناميده و در برابر كار نيك ، كيفر سخت نهاده‌اند .
همانا خداوند رسولى را به سوى شما برانگيخت كه : مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ
--------------------------- 247 ---------------------------
عَلَيكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ : از خودتان است و بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد . به [ هدايت ] شما حريص و نسبت به مؤمنان ، دلسوز مهربان است . ( توبه : 128 ) و بر او كتابى عزتمند فرستاد كه : لا يأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَينِ يدَيهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ : از پيش روى آن و از پشت سرش باطل به سويش نمىآيد . وحى [ نامه ] اى است از حكيمى ستوده . ( فصلت : 42 ) و نيز : قُرآنًا عَرَبِيا غَيرَ ذِى عِوَجٍ : قرآنى عربى ، بىهيچ كژى . ( زمر : 28 ) و نيز : لِينْذِرَ مَنْ كَانَ حَيا وَيحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرِينَ : تا هر كه را [ دلى ] زنده است بيم دهد ، و گفتار [ خدا ] درباره كافران محقّق گردد . ( يس : 70 ) پس مبادا آرزو شما را سرگرم سازد و مرگ را دور پنداريد . پيش از شما كسانى بودند كه آرزويشان به درازا كشيد و مرگ را از يادشان برد و هلاك شدند و آن واقعه موعود بر ايشان نازل گشت ؛ همان واقعه‌اى كه عذرخواهى از خدا و توبه ، از آن پيشگيرى مي‌كند و اگر نازل شود ، عذاب سخت و درهم‌كوبنده با آن همراه مي‌گردد . خداوند اين وعده‌ها را به شما ابلاغ نموده و سخن را برايتان تبيين ساخته و شيوه زندگى را به شما آموخته و راه‌ها را برايتان تشريح نموده تا ضعف و سستى را از ميان ببرد و بدين سان ، مايه ذكر گشته و بر نجات دلالت نموده است . هر كس كه نصيحت خدا را بپذيرد و سخن او را دليل و راهنما گيرد ، آن سخن وى را به راهى پايدار هدايت سازد و به راه راست توفيق بخشد و در مسير درست وى را پيش ببرد و نيكي‌ها را برايش هموار سازد . كسى كه همسايه خدا شود ، در ايمنى و حفاظت است و كسى كه با او دشمنى كند ، ترسان و فريفته مي‌گردد .
براى آن كه در پناه خدا باشيد ، او را بسيار ياد كنيد و با تقوا ، از وى بيم بورزيد و با اطاعت به او نزديك شويد ؛ كه او نزديك و اجابتگر است . خداوند فرمايد : وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنِّى فَإِنِّى قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيسْتَجِيبُوا لِى وَلْيؤْمِنُوا بِى لَعَلَّهُمْ يرْشُدُونَ : و هر گاه بندگان من ، از تو درباره من بپرسند ، [ بگو ] من نزديكم و دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا بخواند ، اجابت مىكنم . پس [ آنان ] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند ؛ باشد كه راه يابند . ( بقره : 186 ) پس فرمان خدا را گردن نهيد و به او ايمان آوريد و خدا را بزرگ بشماريد ؛ خدايى كه وقتى كسى عظمت وى را دريابد ، ديگر سزاوار نيست كه خودش را بزرگ بداند . شكوه كسانى كه عظمت خدا را درمي‌يابند ، در اين است كه برايش تواضع ورزند . عزت كسانى كه جلال
--------------------------- 248 ---------------------------
خدا را درمي‌يابند ، در اين است كه براى او خوار باشند . سلامت كسانى كه تقدير الهى را مي‌شناسند ، در اين است كه به او تسليم گردند . بدين سان ، پس از رسيدن به نهايت معرفت ، نفْس‌هاى خود را انكار نمي‌كنند و در پى هدايت ، گمراه نمي‌شوند . پس از حق نگريزيد ، همانند گريختن فرد سالم از فرد گَر و تندرست از بيمار .
بدانيد كه شما راه راست را نخواهيد يافت ، مگر اين كه رها كننده آن راه را بشناسيد . به پيمان قرآن عمل نمي‌كنيد ، مگر اين كه نقض كننده آن را تشخيص دهيد . قرآن را چنان كه شايسته آن است ، تلاوت نخواهيد نمود ، مگر اين كه تحريف‌گر آن را بشناسيد . گمراهى را درك نمي‌كنيد ، مگر اين كه هدايت را بفهميد . تقوا را تشخيص نمي‌دهيد ، مگر اين كه تجاوزگر [ از حريم تقوا ] را بشناسيد . هرگاه اين را دانستيد ، بدعت‌ها و رفتارهاى تحميل شده بر دين و دروغ بستن به خدا و رسولش و تحريف كتابش را مي‌شناسيد و درمي‌يابيد كه چگونه خداوند هدايت‌شدگان را هدايت فرموده است . بدين سان ، نادانان شما را به جهالت نخواهند افكند .
تنها كسى علم قرآن را درمي‌يابد كه طعم آن را بچشد و بدين سان ، با علم ، جهلش را به دانايي ، نابينايي‌اش را به بينايي ، و گنگي‌اش را به شنوايى تبديل سازد و آنچه را نمي‌دانسته ، دريابد و پس از مردگي ، با آن زنده شود و نزد خداوند كارهاى نيك خود را پايدار نمايد و كارهاى زشت را محو سازد و رضوان خدا را دريابد . پس اين را از اهل قرآن كه ويژه آن هستند ، طلب كنيد ؛ كه آنان ويژگانِ نور قرآن هستند كه مايه روشنايى است و امامانى هستند كه به آنان اقتدا مي‌شود . آنان مايه زندگانى دانش و مرگ جهل هستند . همانانند كه حكمشان از علمشان ، سكوتشان از گفتارشان ، و ظاهرشان از باطنشان به شما خبر مي‌دهد . با دين مخالفت نمي‌كنند و در آن اختلاف نمي‌ورزند . دين در ميان آنان شاهدى است صادق و ايشان آن را از خاموشى به گويايى درمي‌آورند . آنان در جايگاه گواهان به حق و خبررسانان صادق جاى دارند . با حق مخالفت و در آن اختلاف نمي‌ورزند . از خداوند براى آنان سنتى بازمانده و از جانب او در ميانشان حكمى صادق
--------------------------- 249 ---------------------------
جارى گشته و در اين ، يادكردى است براى يادآوران . پس هنگامى كه حق را شنيديد ، با عقلِ به كار بستن و نه عقلِ روايت كردن ، در آن بينديشيد ؛ زيرا راويان قرآن فراوان و به كار گيران آن اندكند . و از خدا يارى بايد خواست . ( الكافي ، 8 / 386 )
بخش اخير خطبه را شريف رضى ( نهج‌البلاغه ، 2 / 232 ) و به نقل از آن ، ابن‌شعبه
( تحف العقول ، 227 ) گزارش كرده‌اند .

نامه‌هاى امام از ذي‌قار به عايشه و طلحه و زبير

شيخ مفيد گويد : هنگامى كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) از ذي‌قار حركت نمود ، صعصعة بن صوحان را با نامه‌اى نزد عايشه و طلحه و زبير فرستاد و در آن ، حريم بزرگ اسلام را يادآورشان گشت و از رفتارشان و زشتى كارشان بيمشان داد كه مسلمانان را كشته و با صحابى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) عثمان بن حنيف ( رحمه الله ) چنان رفتار نموده و مسلمانان را دست‌بسته به قتل رسانده‌اند . در اين نامه ، وى آنان را اندرز گفت و به اطاعت فراخواند .
صعصعه گويد : پس به سوى آنان رفتم و نخست نزد طلحه درآمدم و آن نامه را به وى دادم و رسالتم را به انجام رساندم . وى گفت : « اكنون كه جنگ به فرزند ابوطالب دندان نشان داده ، با ما مدارا نموده است ! » سپس نزد زبير رفتم و او را نرم‌تر از طلحه يافتم . آن‌گاه ، به سراغ عايشه رفتم و ديدم كه وى از ديگران به سوى شر شتابان‌تر است . وى گفت : « آري ؛ من براى خون‌خواهى عثمان بيرون آمده‌ام و به خدا سوگند ! چنين و چنان خواهم كرد . » سپس نزد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بازگشتم و پيش از آن كه به بصره درآيد ، با او ديدار نمودم . فرمود : « چه كردى اى صعصعه ؟ » گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! كسانى را ديدم كه فقط در پى جنگ با تو هستند . » فرمود : « يارى از خدا بايد خواست . » ( الجمل ، مفيد ، 167 )

امام ابن عباس را نزد آنان فرستاد و او نامه امام را رساند

شيخ مفيد در ادامه آورده است : سپس امام ، ابن‌عباس را فراخواند و فرمود : « به سوى آنان حركت كن و سوگندشان ده و عهدى را كه در عهده دارند ، به ايشان يادآورى نما . »
--------------------------- 250 ---------------------------
ابن‌عباس گويد : نزد آنان رفتم و از طلحه آغاز كردم و پيمانش را به او يادآورى كردم . به من گفت : « اى ابن‌عباس ! به خدا سوگند ! هنگامى با على بيعت كردم كه شمشير بالاى گردنم بود . » به او گفتم : « من ديدم كه با وى بيعت كردي . آيا در آن حال به تو نگفت كه اگر دوست مي‌داري ، با خودت بيعت مي‌كند و تو نگفتى كه با او بيعت مي‌نمايي ؟ » طلحه گفت : « وى اين را به من گفت ؛ اما پيشتر مردم با او بيعت كرده بودند و من نمي‌توانستم با آن‌ها مخالفت كنم . اى ابن‌عباس ! به خدا سوگند ! افراد همراهش او را مي‌فريبند و اگر با هم رويارو شويم ، او را به ما تسليم مي‌كنند . اى ابن‌عباس ! آيا نمي‌دانى كه من و زبير با آن پيشينه صحابى بودن رسول خدا و سابقه مسلماني ، نزد وى رفتيم ، در حالى كه افراد شمشير در دست بالاى سرش ايستاده بودند و او به شوخى به ما گفت : اگر شما دو تن بخواهيد ، من با شما بيعت مي‌كنم . اگر ما جواب مثبت مي‌داديم ، آيا گمان مي‌كنى كه او اين كار را انجام مي‌داد ؟ آيا در آن حال كه مردم با او بيعت كرده بودند ، خودش را كنار مي‌كشيد و با ما بيعت مي‌كرد ؟ نه به خدا سوگند ! چنين كارى نمي‌كرد ؛ بلكه كسانى را كه براى ما حرمتى نمي‌شمردند ، بر ما مي‌شوراند . پس ما به اجبار با وى بيعت كرديم و اكنون هم براى خون‌خواهى عثمان آمده‌ايم . پس به پسرعمويت بگو كه اگر مي‌خواهد خون‌ها را حفظ كند و كار امت را سامان دهد ، قاتلان عثمان را كه همراه او هستند ، به ما بسپارد و خودش هم از خلافت كناره گيرد و انتخاب خليفه را به شوراى مسلمانان واگذارد تا هر كه را خواهند ، به خلافت انتخاب كنند . در اين صورت ، على هم مردى است مانند ما . اگر اين پيشنهاد را نپذيرد ، با شميشير به سراغش مي‌رويم و جز اين نزد ما چيزى
برايش نيست . »
ابن‌عباس گفت : « اى ابومحمد ! انصاف ندادي . آيا نمي‌دانى كه خود تو عثمان را محاصره كردي ، چندان كه ده روز ناچار شد آب چاه خانه‌اش را بنوشد و تو از نوشيدن آب روان منعش نمودى تا حدى كه على از تو خواست تا اجازه آب برداشتن به عثمان دهى و تو مانع شدي ؟ هنگامى كه مصريان رفتار تو را كه صحابى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بودي ، ديدند ، با سلاح خود بر وى درآمدند و او را كشتند . سپس مردم با مردى بيعت كردند كه داراى
--------------------------- 251 ---------------------------
پيشينه و فضيلت و خويشاوندى با رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بود و در اين راه امتحان‌هاى دشوار و غير قابل انكار را از سر گذرانده بود . تو و رفيقت [ زبير ] نيز به اختيار و ميل خود و نه با اجبار ، آمديد و بيعت كرديد و سپس بيعت شكستيد . به خدا سوگند ! شگفت است كه شما ابوبكر و عمر و عثمان را پذيرفتيد ؛ اما بر على بن ابي‌طالب شوريديد . به خدا سوگند ! علي ( عليه السلام ) از شمايان كم‌تر نيست . اما اين كه گفتى قاتلان عثمان را به تو بسپارد ، تو خودت از ماجراى قتل عثمان كاملا آگاهي . اين كه گفتى اگر علي ( عليه السلام ) نپذيرد ، شمشير در كار خواهد بود ، به خدا سوگند ! خودت مي‌دانى كه على را نمي‌توان ترساند . » طلحه گفت : « واى برتو ! اكنون از جدال با ما دست بردار ! »
ابن‌عباس گويد : سپس نزد على آمدم كه به آستانه خانه‌هاى بصره رسيده بود . فرمود : « چه كردي ؟ » ماجرا را به او گزارش دادم . فرمود : « بارخدايا ! ميان ما به حق گشايش برقرار فرما كه تو بهترين گشايش‌گراني . » سپس فرمود : « نزد عايشه برگرد و به او يادآورى نما كه از خانه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بيرون آمده و از مخالفت با خدا و پشت سر انداختن عهد پيامبر ، بيمش ده و به او بگو : اين گونه كارها براى زنان مناسب نيست و تو به اين كار امر نشده‌اي . چرا راضى مي‌شوى كه از فرمان خدا كه دستور داده تا خودنمايى نكني ، سر بپيچى و از خانه‌ات كه پيامبر دستور اقامت در آن را به تو داده ، بيرون بيايى تا آن جا كه به بصره حركت كردى و مسلمانان را كشتى و به كارگزاران من هجوم نمودى و آنان را بيرون ساختى و بيت‌المال را گشودى و دستور دادى مسلمانان را شكنجه نمايند و خون‌هاى صالحان را مباح ساختي ؟ پس از خدا بترس و خدا را در نظر بگير ؛ كه خودت مي‌دانى بيش از همه بر عثمان سخت مي‌گرفتي . اكنون چه چيز تو را از آن چه در نظرت روشن بود ،
بازگردانده است ؟ »
ابن‌عباس گويد : هنگامى كه نزد عايشه رفتم و نامه را به وى رساندم و بر او خواندم ، گفت : « اى ابن‌عباس ! پسرعمويت گمان مي‌كند كه مالك اين ديار گشته است . نه به خدا سوگند ! اگر او كمى از آن را در اختيار دارد ، ما بيش از آن را در دست داريم . » گفتم :
--------------------------- 252 ---------------------------
« اى مادرم ! اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) داراى فضيلت و پيشينه و براى اسلام بسيار مفيد بوده است . » گفت : « آيا به ياد ندارى كه در نبرد احد ، طلحه چقدر براى اسلام سودمند بود ؟ » گفتم : « به خدا سوگند ! ما كسى را نمي‌شناسيم كه بيش از علي ( عليه السلام ) سودمند بوده باشد . » گفت : « تو چنين مي‌گويي ، در حالى كه على عيب‌هاى فراوان نيز دارد . » گفتم : « خدا را ، درباره خون‌هاى مسلمانان خدا را در نظر بگير ! » گفت : « چه خونى براى مسلمانان حفظ مي‌شود ، وقتى على خودش و همراهانش را به كشتن مي‌دهد ؟ » من تبسم نمودم . گفت : « اى ابن‌عباس ! از چه رو تبسم مي‌كني ؟ » گفتم : « به خدا سوگند ! با او كسانى همراهند كه در كار خود بصيرت دارند و جان‌هايشان را براى وى فدا مي‌سازند . » گفت : « خدا ما را بس است كه بهترين كارگزار است . »
ابن‌عباس گويد : اميرالمؤمنين به من سفارش نموده بود كه با زبير نيز ديدار نمايم و تا جايى كه ممكن است ، بدون حضور پسرش با او ملاقات كنم . يك يا دو بار رفتم ؛ اما پسرش آن جا بود . بار ديگر نيز رفتم و پسرش را آن جا نيافتم . پس نزد وى درآمدم و زبير به غلامش شرجس دستور داد كه بر آستانه در بنشيند و اجازه ندهد كسى بر ما وارد شود . آن‌گاه ، من با او گفتگو را آغاز نمودم . او گفت : « هنگامى كه به خلافت رسيديد ، سركشى كرديد . به خدا سوگند ! عاقبتِ پسرعمويت را خواهى ديد . » فهميدم كه وى خشمگين است . كوشيدم كه وى را آرام سازم . گاهى نرم مي‌شد و گاهى خشم مي‌گرفت . هنگامى كه شرجس اين وضع را ديد ، به عبدالله بن زبير كه نزد طلحه بود ، پيام داد و او را فراخواند . وى با شتاب آمد و بر ما وارد شد و گفت : « اى ابن‌عباس ! كوچه‌هاى فرعى را رها كن . ميان ما و شما عهد و خون خليفه [ عثمان ] و تنها بودن يكى [ علي ] و اجتماع سه نفر [ عايشه و طلحه و زبير ] و مادرى پاك و مشورت همگاني ، قرار دارد . » چندى خوددارى ورزيده ، با وى سخن نگفتم . سپس گفتم : « اگر مي‌خواستم سخن گويم ، پاسخت را مي‌دادم . » ابن‌زبير گفت : « چرا درنگ مي‌كني ؟ كارد به استخوان رسيده و كار از كار گذشته است ! » گفتم : « اين كه گفتى عهد خليفه ، بايد بدانى كه عمر انتخاب خليفه را به شورايى شش‌نفره سپرد و آنان انتخاب را به يك تن [ عبدالرحمن بن عوف ] وانهادند و او خلافت را به على
--------------------------- 253 ---------------------------
پيشنهاد نمود ، به اين شرط كه سوگند بخورد تا به سنت ابوبكر و عمر عمل نمايد و او نپذيرفت . عثمان اين شرط را پذيرفت و با وى بيعت كردند . اين است عهد خليفه ! و اما خون خليفه : خون وى بر گردن پدر توست كه يا او را كشت و يا او را تنها نهاد . و اما تنها بودن و سه تن بودن : مردم هنگامى كه عثمان را كشتند ، به سوى على روى نهادند و به اختيار خود ، با او بيعت كردند و پدر تو و رفيقش [ طلحه ] را رها كردند و هيچ كدام را نپسنديدند . و اما اين كه گفتى همراه شما مادرى پاك است : شما اين مادر را از خانه‌اش بيرون كشيديد ، در حالى كه خداوند به وى فرمان داده بود تا در خانه‌اش باقى بماند و تو نخواستى كه او را به حال خود رها سازي . تو و پدرت مي‌دانيد كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) او را پرهيز داد كه از خانه بيرون نيايد و به وى فرمود : “ اى حميرا ! مبادا سگان حوأب بر تو پارس كنند ! ” و خودت ديدى كه چه گذشت ! و اما اين كه مشورت همگانى را ادعا مي‌كني ، چگونه مي‌توان درباره خلافت كسى كه مردم با وى بيعت كرده‌اند ، مشورت نمود ، در حالى كه خودت مي‌دانى پدرت و طلحه به اختيار خودشان و نه به اجبار ، بيعت كردند ؟ »
ابن‌زبير گفت : « اى ابن‌عباس ! به خدا سوگند ! اين سخن كه مي‌گويي ، باطل است . هنگامى كه از عبدالرحمن بن عوف درباره افراد شورا پرسيدند ، على نزد وى از همه براى انتخاب شدن كم‌اميدتر بود . عمر هم على را متهم مي‌شمرد ؛ اما از بيم اين كه به اسلام آسيب رسانَد ، وى را در شورا قرار داد . و اما درباره قتل خليفه : دوست تو [ علي ] به همه جا نامه نوشت تا نزد وى آمدند و خليفه را كشتند ، در حالى كه على در خانه‌اش نشسته بود و زبان و دستش در اختيارش بود [ و كارى نكرد ] ؛ اما من در خانه عثمان ، همراهش بودم و براى حفاظت از وى جنگيدم تا جايى كه ده و اندى زخم برداشتم . و اما اين كه گفتى افراد به اختيار خود با على بيعت كردند ، به خدا سوگند ! آنان در حالى با على بيعت كردند كه شمشير بر گردنشان بود و على حق آنان را غصب نمود . »
زبير گفت : « اى ابن‌عباس ! از انديشه خود دست بردار ! تو آمده‌اى تا ما را نابود كني . » ابن‌عباس گفت : « خودتان اين را مي‌خواهيد . به خدا سوگند ! ما تو را حتما از بني‌هاشم
--------------------------- 254 ---------------------------
مي‌دانيم ؛ زيرا آنان دايي‌هاى تو هستند و تو نيز ايشان را دوست مي‌داشتى تا آن كه اين پسرت بزرگ شد و پيوند با آنان را گسست . » زبير گفت : « اين سخن را رها كن ! »
هنگامى كه فرستادگان اميرالمؤمنين از نزد عايشه و طلحه و زبير بازگشتند ، به وى خبر دادند كه آنان بر مخالفت با او اصرار دارند و همچنان بيعت خود را شكسته ، از او جدايى مي‌جويند و براى نبرد با وى و روا شمردن خون شيعيان او مي‌كوشند و به هيچ اندرزى گوش فرانمي‌دهند و با هشدار ، از فسادگرى دست نمي‌شويند . اين جا بود كه وى سپاهيانش را به صف كرد و لشكرش را مهيا نمود . ( همان )

امام ، انس بن مالك را براى پيام رساندن فرستاد ؛ اما وى پيام را نرساند

1 . در نهج‌البلاغه آمده است : امام ( عليه السلام ) انس بن مالك را هنگامى كه به بصره روان شد ، نزد طلحه و زبير گسيل داشت تا به آن دو سخنى را كه از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) درباره آنان شنيده بود ، يادآور گردد . انس از اين كار سر پيچيد و هنگامى كه نزد وى بازگشت ، گفت : « آن را فراموش كردم . » امام ( عليه السلام ) فرمود : « اگر دروغ مي‌گويي ، خداوند به پيسى مبتلايت كند ، چنان كه عمامه هم آن را نپوشانَد . » بعدا همين بيمارى پيسى در چهره او نمايان شد و هميشه روبند مي‌زد . ( نهج‌البلاغه ، 4 / 74 )
ابن‌ابي‌الحديد گويد : مشهور است كه علي ( عليه السلام ) در رحبه كوفه ، مردم را به خدا سوگند داد و فرمود : « شما را به خدا سوگند مي‌دهم چه كسى اين سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را شنيده كه در بازگشت از حجة الوداع فرمود : هركه من مولاى او هستم ، على مولاى اوست . بارخدايا ! ياور يارش و دشمن دشمنش باش ؟ » مردانى برخاستند و به اين سخن گواهى دادند . امام به انس بن مالك فرمود : « تو نيز در آن صحنه حضور داشتي . چرا گواهى نمي‌دهي ؟ » وى گفت : « اى اميرالمؤمنين ! سن من بالا رفته است و آن چه فراموش كرده‌ام ، بيش از چيزهايى است كه به يادم مانده است . » امام به وى فرمود : « اگر دروغ مي‌گويي ، خداوند تو را به پيسى دچار سازد ، چنان كه عمامه نيز آن را نپوشاند . » و او پيش از مرگ دچار پيسى شد . اما اين سخن شريف رضى كه امام ، انس را نزد طلحه و زبير فرستاد ، پذيرفتنى نيست .
--------------------------- 255 ---------------------------
اگر امام وى را فرستاده بود تا سخنى خاص درباره طلحه و زبير از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را به آن دو برساند ، چگونه وى ادعاى فراموشى كرد ، در حالى كه وقتى اين سخن را از امام شنيد تا به آن دو برساند ، معنايش اين است كه آن را فهميده و دريافته است . چگونه بعد از زمانى كوتاه يا يك روز ، بازمي‌گردد و مي‌گويد : فراموش كردم ، يعنى بعد از اقرار ، انكار مي‌كند ؟ اين كار ، نشدنى است . ابن‌قتيبه حديث پيسى انس بن مالك و نفرين اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درباره وى را در كتاب المعارف ، در بخش دچار شدن مردان بزرگ به پيسي ، ياد نموده ، در حالى كه ابن‌قتيبه متهم است كه از علي ( عليه السلام ) رويگردان بوده است . ( شرح نهج‌البلاغه ، 19 / 217 )
2 . همو گويد : شمارى از استادان بغدادى ما ياد كرده‌اند كه گروهى از صحابه و تابعين و محدثان از علي ( عليه السلام ) رويگردان بودند و درباره وى سخنان ناشايست مي‌گفتند . برخى از آنان افتخارات وى را پنهان مي‌نمودند و به خاطر دنياخواهى و آخرت‌گريزي ، دشمنان او را يارى مي‌كردند . يكى از اينان انس بن مالك بود كه علي ( عليه السلام ) در صحن سراى حاكم سوگندشان داد و فرمود : « كدام يك از شما اين سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را شنيده است كه فرمود : هر كه من مولاى او هستم ، على مولاى اوست ؟ » دوازده مرد برخاستند و به اين سخن گواهى دادند . انس بن مالك نيز در ميان آنان بود ؛ اما برنخاست . عثمان بن مطرف روايت نموده كه مردى در اواخر عمر انس بن مالك از وى درباره على بن ابي‌طالب پرسيد . انس بن مالك گفت : « پس از روز رحبه ، سوگند خوردم كه هيچ حديثى را درباره على كه از من پرسيده شود ، كتمان نكنم . خودم از پيامبرتان شنيدم كه فرمود : على در روز قيامت ، سرور تقواپيشگان است . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 4 / 74 )
احمد و هيثمى و ديگران اين حديث را توثيق نموده‌اند و از نفرين امام به پيسى وى ياد نكرده‌اند . احمد گويد : زياد بن ابي‌زياد برايم حديث گفت كه از على بن ابي‌طالب شنيده كه مردم را سوگند داد و فرمود : « هر مرد مسلمانى را كه سخن رسول خدا را در روز غدير شنيده ، سوگند مي‌دهم كه به آن گواهى دهد . » دوازده تن از رزمندگان بدر برخاستند و گواهى دادند . ( المسند ، 1 / 88 ) هيثمى نيز آن را مورد اعتماد دانسته است . ( مجمع الزوائد ، 9 / 106 )
--------------------------- 256 ---------------------------
ابن‌شاذان گفته است : از سالم بن ابي‌جعده نقل شده كه مردى برخاست و به سوى انس بن مالك رفت و گفت : « اى صحابى رسول خدا ! اين نقطه‌ها و لكه‌ها چيست كه روى صورتت مي‌بينم ؟ پدرم از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) برايم روايت نمود كه خداوند هيچ مؤمنى را به پيسى و جذام گرفتار نمي‌كند . » در اين حال ، انس بن مالك سر به زير افكند و چشمش به اشك نشست و گفت : « نفرين بنده صالح ، على بن ابي‌طالب در حق من روا گشت . » در اين هنگام ، افراد پيرامون وى برخاستند و به سويش رفتند و گفتند : « اى انس ! براى ما بگو كه سبب چه بود . » وى به آنان گفت : « از اين موضوع درگذريد ! » ( الفضائل ، 164 )
3 . براى ما روايت شده كه انس در زمان زندگى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) دروغ مي‌گفت . روزى مرغى [ بريان ] به پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) اهدا شد و او گفت : « بارخدايا ! بهترين آفريده‌ات را برايم بفرست تا همراه من از اين مرغ بخورد . » علي ( عليه السلام ) رسيد و انس بارها او را دور نمود و گفت كه رسول خدا مشغول كارى است . هنگامى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) اين را فهميد و سبب را از وى پرسيد ، انس گفت : « مي‌خواستم يكى از خويشاوندان خودم برسد و با تو هم‌خوراك شود . »
همچنين انس با دروغ بستن به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) خود را به حاكمان نزديك مي‌ساخت . امام باقر ( عليه السلام ) فرموده است : « نخستين بار كه حاكمان شكنجه را روا شمردند ، به خاطر دروغى بود كه انس بن مالك به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نسبت داد و ادعا كرد كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) دست مردى را با ميخ به ديوار كوبيد . از آن جا بود كه حاكمان شكنجه را روا شمردند . »
( علل الشرائع ، 2 / 541 )

امام در راه بصره ، در شطره نزد عبدالقيس فرود آمد

ذي‌قار با بصره 160 كيلومتر فاصله دارد . به نظر مي‌رسد منزلگاه عبدالقيس در شطره ميان ذي‌قار و بصره در مكانى به نام صديف و ام‌النخل قرار داشته است كه امروز آن را صديفه مي‌خوانند و با ذي‌قار حدود 40 كيلومتر و با بصره 120 كيلومتر فاصله دارد . اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در راه خود از ذي‌قار به بصره ، در اين مكان فرود آمد . يكى از دوستان من
--------------------------- 257 ---------------------------
از بني‌اسد به من اطلاع داد كه مقامى به نام اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در شطره قرار دارد .
طبرى گويد : از شعبى روايت شده كه چون در ذي‌قار به هم رسيدند ، على با افرادى از جمله ابن‌عباس ، به استقبال آنان آمد و خوشباش‌شان گفت . . . پس در ذي‌قار هفت‌هزار و دويست تن گرد آمدند و عبدالقيس كه هزاران تن بودند ، در راه على به بصره ، همگى به انتظار رسيدن وى بودند . ( تاريخ طبري ، 3 / 501 )
همو گفته است : على از پشت سر حركت نمود و مردم روان شدند تا به منزلگاه عبدالقيس رسيد و همراه با آنان كه از كوفه حركت كرده و پيشتر آمده بودند ، نزد آنان فرود آمد . سپس روان گشت تا نزد كوفيانى فرود آمد كه پيشتر حركت نموده بودند . بدين سان ، افراد به او پيوستند و همه را در همان جا نگاه داشت . ( تاريخ طبري ، 3 / 508 )
گزارش شده كه شمار افراد عبدالقيس كه در نبرد جمل به امام ( عليه السلام ) پيوستند ، چهارهزار تن بود ( الغارات ، 2 / 785 ) ؛ اما گزارش درست‌تر آن است كه ايشان دوهزار تن بودند .
( انساب الاشراف ، 2 / 262 )
محمد بن سليمان گزارش نموده كه از منذر ثورى نقل شده است : از محمد بن حنفيه شنيدم كه گفت : هنگامى كه عايشه و طلحه و زبير به بصره روى نهادند ، على كه در مدينه بود ، اين خبر را شنيد . پس حركت نمود و ما با نهصد تن همراهش روان گشتيم . هنگامى كه در ذي‌قار نزديك بصره فرود آمد ، عمار و حسن را به كوفه فرستاد و مردم را بسيج نمود . پس نه‌هزار تن از راه خشكى و آب به سوى وى آمدند . از بصريان نيز دوهزار تن از مردم عبدالقيس به ما پيوستند و ما در مجموع يازده هزار و نهصد تن شديم و سپاه مقابل از ما بيشتر بودند . ( المناقب ، 2 / 337 )
همدانى گويد : در بصره چهار خاندان بودند كه همانندش در كوفه يافت نمي‌شد : بني‌مهلب ، بني‌مسلم بن عمرو باهلى از قيس ، بني‌مسمع از بكر بن وائل ، آل‌جارود از عبدالقيس . ( البلدان ، 233 )
هنگامى كه دو سپاه صف بستند ، امام ( عليه السلام ) مردم ربيعه از بصره و شمارى از كوفيان را
--------------------------- 258 ---------------------------
كه عبدالقيس در ميان ايشان بودند ، در جناح راست قرار داد و علباء بن هيثم سدوسى را به فرماندهى ايشان برگزيد . نيز مردم مضر از بصره و شمارى از كوفيان را در جناح چپ گماشت و فرزندش حسن نواده پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را فرمانده ايشان ساخت . بقيه سپاه را نيز به فرماندهى خود در قلب لشكر نهاد . فرمانده سواره‌نظام عمار بن ياسر و فرمانده پياده‌نظام فرزندش محمد بن ابي‌بكر بود . ( تاريخ خليفه ، 134 )
البته امام ( عليه السلام ) جنگ را آغاز نكرد ؛ بلكه ابن‌عباس را نزد ايشان فرستاد و سوگندشان داد كه موجب خون‌ريزى نشوند . اما آنان بر نبرد اصرار ورزيدند !
--------------------------- 259 ---------------------------

فصل 56 رسيدن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به بصره

شرح داخل شدن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) و سپاهش به بصره

مسعودى گويد : از منذر بن جارود نقل شده است : هنگامى كه على به بصره درآمد ، از نزديك طف وارد شد و به زاويه آمد . من بيرون شدم و به وى نگريستم . دسته‌اى در حدود هزار سوار بودند كه جلودارشان سوارى بر اسبى سپيد و سياه قرار داشت و كلاه و جامه‌اى سپيد در بر كرده ، شمشير آويخته ، پرچمى همراه داشت . پس از آن پرچم‌داران سپاه با پرچم‌هايى بيشتر به رنگ سپيد و زرد قرار داشتند كه زره و سلاح در بر كرده بودند . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « وى ابوايوب انصاري ، صحابى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است و اينان انصار و ديگر مردمانند . » آن‌گاه ، سوارى ديگر در پى ايشان آمد كه عمامه‌اى زرد و جامه‌اى سپيد داشت و شمشير آويخته و كمان بر شانه نهاده ، پرچمى همراه داشت و بر اسبى بور همراه با حدود هزار سوار پيش مي‌آمد . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « او خزيمة بن ثابت انصارى ذوالشهادتين است . » سپس سوارى ديگر بر اسبى كهَر بر ما گذشت كه عمامه سياه داشت و زيرش كلاه سپيد نهاده ، قبايى سپيد و براق بر دوش داشت و شمشيرى
--------------------------- 260 ---------------------------
آويخته ، كمانى بر شانه داشت و همراه با حدود هزار سوار پيش مي‌آمد و پرچمى همراه داشت . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « او ابوقَتادة بن ربعى است . » سپس سوارى ديگر بر اسبى سپيد و سياه از كنار ما گذشت كه جامه‌اى سپيد و عمامه‌اى سياه داشت كه آن را از پشت و پيش آويخته بود و چهره‌اى كاملا گندمگون داشت و داراى آرامش و وقار بود و صدايش را به قرائت قرآن بلند نموده ، شمشيرى آويخته ، كمانى بر شانه و پرچمى سپيد در دست داشت و هزار سوار با پرچم‌هاى گوناگون همراهش بودند و پيران و كهنسالان و جوانان گرداگردش قرار داشتند ، گويا براى محاسبه نگاه داشته شده‌اند . نشان سجده بر پيشانى آنان پيدا بود . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « عمار بن ياسر همراه با شمارى از صحابه شامل مهاجران و انصار و فرزندانشان است . »
آن‌گاه ، سوارى بر اسبى بور از كنارمان عبور نمود كه جامه‌اى سپيد و كلاهى سپيد و عمامه‌اى زرد داشت و شانه بر كمان نهاده ، شمشير آويخته بود و پاهايش بر زمين كشيده مي‌شد و همراهش هزار تن بودند كه پرچم بيشترشان زرد و سپيد بود و خودش پرچمى زرد داشت . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « اين قيس بن سعد بن عباده با شمارى از انصار و فرزندانشان و ديگر افراد قبيله قحطان است . »
از آن پس ، سوارى بر اسبى ميشى بر ما عبور نمود كه از او زيباتر نديديم و جامه‌اى سپيد و عمامه‌اى سياه داشت كه آن را با پيچشى در پيش خود آويخته بود . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « او عبدالله بن عباس با گروه خود و شمارى از اصحاب رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است . »
سپس دسته‌اى ديگر آمد كه در آن سوارى بسيار شبيه به پيشين بود . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « عبيدالله بن عباس است . » آن‌گاه ، كاروانى ديگر آمد كه در آن سوارى بسيار شبيه به آن دو بود . گفتم : « اين كيست ؟ » گفتند : « قُثَم بن عباس يا معبد بن عباس است . »
از آن پس ، دسته‌ها و گروه‌ها پيشاپيش هم آمدند و نيزه‌هاى انبوه و گره در گره نمايان گشتند . آن‌گاه ، دسته‌اى با افرادى پوشيده در سلاح و زره با پرچم‌هاى گوناگون پيش
--------------------------- 261 ---------------------------
آمدند كه پيشاپيش ايشان پرچمى بزرگ قرار داشت و مردى جلودارشان بود كه گويا گردنش را شكسته باشند . - ابن‌عايشه گويد : اين وصف كسى است كه دستانى نيرومند داشته باشد و بيش از بالا به زير نگاه كند . عرب در وصف چنين كسى از آن تعبير بهره مي‌برد . - يا گويا بر سرهايشان پرنده نشسته باشد . سمت راست و چپ و در برابرش سه جوان زيباروى حركت مي‌كردند . گفتم : « اينان كيستند ؟ » گفتند : « اين على بن ابي‌طالب است و اين دو ، حسن و حسين از راست و چپ و محمد بن حنفيه در برابرش هستند كه پرچم بزرگ در دست اوست . اين كه پشت سر اوست ، عبدالله بن جعفر بن ابوطالب است و اينان فرزندان عقيل و ديگر جوانان بني‌هاشم و آن‌ها هم پيران مهاجران و انصار و رزمندگان بدر هستند . » پس رفتند تا به مكانى معروف به زاويه رسيدند . آن‌گاه ، على چهار ركعت نماز گزارد و دو گونه‌اش را بر خاك نهاد و اشك‌هايش با خاك درآميخت . سپس سر برداشت و چنين گفت : « بارخدايا ! اى خداوند آسمان‌ها و زير آن‌ها ، و زمين‌ها و هر چه در آن‌هاست ! اى خداوند عرش بزرگ ! از تو خير اين بصره را مي‌خواهم و از شر آن به تو پناه مي‌برم . بارخدايا ! ما را به بهترين گونه در آن فرود آور ؛ كه تو بهترين فرودآورنده‌اي . بارخدايا ! اينان از اطاعت من بيرون آمدند و بر من ستم كردند و بيعتم را شكستند . بارخدايا ! خون‌هاى مسلمانان را حفظ فرما ! » ( مروج الذهب ، 2 / 359 )
شيخ مفيد گويد : اسماعيل بن عبدالملك بن يحيى بن شبل ، از ابوجعفر محمد بن علي ( عليه السلام ) روايت نموده است : هنگامى كه علي ( عليه السلام ) از ذي‌قار به قصد بصره حركت نمود ، همراه با دوازده‌هزار تن در خريبه فرود آمد . فرمانده جناح راست عمار بن ياسر با هزار تن و فرمانده جناح چپ مالك اَشتر با هزار تن بودند و خودش نيز ده‌هزار مرد را همراه داشت . دو هزار تن از بصره به وى پيوستند . همه ربيعه جز مالك بن مسمع و همه عبدالقيس جز مردى كه سرپيچى كرد ، به او ملحق شدند . بني‌بكر را شقيق بن ثور سدوسى فرماندهى مي‌كرد . فرمانده عبدالقيس ، عمر بن جرموز عبدى بود . نيز مهلب بن ابي‌صفره با ياران ازدي‌اش به على پيوستند . احنف بن قيس نيز به او پيام داد : « من در ميان قوم خود مي‌مانم و بر اطاعت از تو هستم . اگر خواهي ، چهار هزار شمشير از بني‌سعد را از تو بازمي‌دارم . »
--------------------------- 262 ---------------------------
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به او پيام داد : « بمان و آن شمشيرها را از ما بازدار . » احنف قومش را گرد آورد و گفت : « اى بني‌سعد ! از اين فتنه دست بكشيد و در خانه‌هاى خود بمانيد . اگر بصريان پيروز شوند ، برادران شمايند و بر شما نمي‌تازند . اگر هم علي ( عليه السلام ) پيروز گردد ، به شما آزار نخواهد رساند . » پس آنان دست كشيدند و نبرد را وانهادند . ( الجمل ، مفيد ، 158 )

دروغ‌هايى درباره اصل نبرد و مدت آن

درست اين است كه نبرد جمل سخت بود و هفت روز به طول انجاميد . اما برخى دروغ گفته ، آن را اتفاقى ناخواسته و در مدت چند ساعت گزارش كرده‌اند !
ابن‌حجر گويد : ابن‌ابي‌شيبه با سند صحيح از زيد بن وهب گزارش نموده است : على دست از جنگ كشيد تا آنان نبرد را شروع كردند . پس ، بعد از ظهر با آنان نبرد نمود و هنگامى كه آفتاب غروب كرد ، يك تن پيرامون شتر مانده بود . ( الاصابه ، 13 / 46 )
اما خود ابن‌ابي‌شيبه درباره شدت آن نبرد گفته است : فطر بن خليفه گويد : من در نبرد جمل حضور داشتم و چون به سراى وليد درآمدم ، ياد آن نبرد افتادم . شمشيرها بر كلاهخودها فرود مي‌آمد و على را ديدم كه حمله مي‌نمود و شمشير مي‌زد تا هنگامى كه تيغه شمشيرش كج مي‌شد و سپس بازگشته ، مي‌گفت : « مرا ملامت نكنيد ؛ بلكه اين شمشير را ملامت نماييد ! » سپس آن را راست مي‌كرد و بازمي‌گشت . ( المصنف ، 7 / 534 )
سخن شاعرى در اين زمينه مشهور است :
من جنگ‌ها ديده‌ام كه مرا پير كرده‌اند ؛ اما نبردى همانند جمل نديدم .
سخت‌ترين فتنه براى مؤمنان بود و بيش از همه ، پهلوانان را به كشتن داد .
كاش آن زن در خانه‌اش مانده و كاش آن سپاه به حركت درنيامده بود !
ابن‌قتيبه گزارش نموده كه آن نبرد هفت روز به طول انجاميد . وى گويد : مردم پيرامون وى به نبرد پرداختند تا شب ميانشان پرده افكند . به همين سان ، هفت روز به نبرد ادامه دادند . پس از هفت روز ، على به سويشان هجوم آورد و آنان را شكست داد . عايشه و
--------------------------- 263 ---------------------------
مروان بن حكم و عمرو بن عثمان و موسى بن طلحه نيز اسير شدند . ( الامامة و السياسه ، 1 / 72 )
البته از اين سخن وى كه على پس از هفت روز به آنان هجوم آورد و شكستشان داد ، برمي‌آيد كه اين شكست در روز هشتم رخ داده ؛ اما مقصود وى آن است كه در روز هفتم چنين رويدادى رخ داد . و اما آن چه در مأخذهاى شيعى آمده و اين توهم را برمي‌انگيزد كه نبرد در يك روز انجام پذيرفته ، مقصود از آن ، همين حمله آخر است كه به پيروزى انجاميد . مثلا ابن‌شهرآشوب گفته است : نبرد پس از ظهر رخ داد و هنگام شب پايان يافت . ( المناقب ، 2 / 346 ) مقصود وي ، آخرين حمله در نبرد جمل است .

نبرد در روز پنجشنبه پانزدهم جمادى الآخره آغاز گشت

بيشتر مآخذ ياد كرده‌اند كه نبرد جمل در روز دهم جمادى الاولى يا جمادى الآخره به سال 36 قمرى رخ داد ؛ اما سخن درست اين است كه در اين تاريخ ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به بصره رسيد و چند روز به آنان مهلت داد و با ايشان نامه‌نگاري‌ها و مذاكراتى داشت . نبرد در روز پنجشنبه پانزدهم جمادى الآخره آغاز گشت ؛ همان سان كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به كارگزارش در كوفه قرظة بن كعب انصارى نگاشت : « از بنده خدا ، على اميرالمؤمنين . اما بعد ؛ ما در نيمه جمادى الآخره در خريبه ، از محلات بصره ، با هم رويارو شديم . خداوند سنت مسلمانان را به آنان نماياند . از ما و ايشان بسيارى كشته شدند و شمارى مجروح گشتند . از ما ثمامة بن مثني ، هند بن عمرو ، علباء بن هيثم ، سيحان بن صوحان ، زيد بن صوحان ، و محدوج زخمى شدند . اين نامه را عبدالله بن رافع نگاشت و زفر بن قيس براى رساندن بشارت پيروزي ، در جمادى الآخره به كوفه برد . » ( تاريخ طبري ، 3 / 544 )
همين گزارش در اين مآخذ آمده است : تاريخ طبري ، 3 / 514 ؛ عمدة القاري ، 24 / 205 ؛
وقعة الجمل ، ضبي ، 182 ؛ تاريخ خليفه ، 138 ؛ الاغاني ، 18 / 297 ؛ امتاع الاسماع ، مقريزي ، 13 / 241 ؛
الارشاد الساري ، 10 / 196 .
تأييدگر اين سخن آن است كه روز دهم جمادى الآخره و جمادى الاولي ، پنجشنبه نبوده ؛ بلكه روز پنجشنبه برابر با نيمه جمادى الآخره بوده است ؛ چنان كه برنامه
--------------------------- 264 ---------------------------
رايانه‌اى محاسبه و تبديل تاريخ قمرى نشان مي‌دهد . نيز در تأييد اين سخن بايد گفت كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پس از نبرد ، سه روز در آن سرزمين باقى ماند و سپس روز دوشنبه وارد بصره گشت . پس آغاز نبرد روز پنجشنبه بوده و جنگ تا پنجشنبه هفته بعد ادامه
داشته است .

امام ( عليه السلام ) سه روز براى مذاكره به آنان مهلت داد

طبرى گويد : سه روز درنگ نمودند و ميانشان جنگى درنگرفت و على نزد آنان پيغام فرستاد و با ايشان سخن گفت تا از نبرد بازشان دارد . ( تاريخ طبري ، 3 / 513 )
ابن‌ابي‌شيبه گويد : در حادثه جمل ، سه روز ميان دو لشكرگاه خيمه‌اى برپا گشت و على و طلحه و زبير به آن جا درآمده ، به قدرى كه خدا مقدر فرمود ، با هم مذاكره مي‌كردند . ( المصنف ، 8 / 710 )
ابن‌صباغ گفته است : سه روز درنگ كردند و در صلح بودند و به هم پيغام مي‌دادند . ( الفصول المهمه ، 1 / 402 )
اربلى گزارش نموده كه امام ( عليه السلام ) به عايشه چنين نوشت : « اما بعد ؛ تو از خانه خود بيرون آمدى و در اين كار ، از فرمان خدا و رسولش سركشى كردى و در جستجوى چيزى هستى كه وظيفه تو نيست . اكنون ادعا مي‌كنى كه خواستار اصلاح ميان مردم هستي . به من بگو كه زنان را با فرماندهى سپاه چه كار ؟ نيز ادعا مي‌كنى كه خون‌خواه عثمان هستي . عثمان مردى است از بني‌اميه و تو زنى هستى از بني‌تيم بن مره ! به هستي‌ام سوگند ! آن چه تو را به اين مصيبت افكند و به اين معصيت واداشت ، گناهش برايت بيشتر از گناه قاتلان عثمان است . تو خشم نگرفتي ، مگر آن كه پيشتر بر تو خشم گرفتند و تحريك نگشتي ، مگر آن كه پيشتر بر ضد تو تحريك گشتند . پس اى عايشه ! تقواى خدا را پيشه كن و به خانه‌ات بازگرد و پرده‌ات را بياويز ! والسلام . » ( كشف الغمة فى معرفة الائمه ، 1 / 240 )
سپس عايشه به وى چنين پاسخ داد : « اى فرزند ابوطالب ! كار از سرزنش گذشته و ما
--------------------------- 265 ---------------------------
هرگز در اطاعت تو درنمي‌آييم . پس هر چه خواهى حكم كن ! والسلام . » ( نهج‌البلاغه ، 3 / 111 )
شيخ مفيد گويد : خبر هياهوى آن قوم و همدست شدنشان براى نبرد با اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به گوش وى رسيد . پس در ميان مردم به خطبه ايستاد و بعد از سپاس و ستايش خدا و درود بر پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) فرمود : « اى مردم ! طلحه و زبير به بصره آمدند ؛ جايى كه مردم آن پيشتر بر اطاعت و بيعت من گرد آمده بودند . سپس آنان را به معصيت خدا و مخالفت با من فراخواندند . هر كه از آن دو اطاعت نمود ، وى را فريفتند و هر كه از آنان سركشى كرد ، وى را كشتند . خبردار شده‌ايد كه حكيم بن جبله و سبابجه را كشتند و رفتارشان با عثمان بن حنيف نيز بر شما پوشيده نيست . اكنون پرده از چهره كنار زده و اعلان جنگ كرده‌اند . طلحه به سرزنش و دشنام دين شما پرداخته و او و رفيقش [ زبير ] رعد و برق به پا كرده‌اند ؛ اما كارشان سست است و از هدايت به گمراهى گراييده‌اند . ما شما را به رضايت خدا فرامي‌خوانيم و آنان شما را به خشم خدا . پس اكنون وقت آن است كه ما و شما ، آنان را به حق بازگردانيم و به خاطر قتل‌هايى كه كرده‌اند ، قصاصشان نماييم . به خدا سوگند ! آنان آمده‌اند تا به شما زيان برسانند و ديروز هم به شما مزه آتش را چشاندند . پس ، فردا كه با آنان رويارو مي‌شويد ، كارى كنيد كه مرا در اين فراخوان نبرد ، عذرى نماند و از خدا يارى جوييد و صبر پيشه كنيد ؛ كه خداوند با صابران است . »
سپس حكيم بن مناف برخاست و به سويش آمد و در برابرش قرار گرفت و گفت :
اى ابوالحسن ! هر كه را خواب بود ، بيدار كردى و چنين نيست كه هر كس به سوى حق فراخوانده شود ، سخن بشنود .
و نيز چنين نيست كه هر كه رضايت خدا به او عطا مي‌گردد ، آن را بپذيرد و هر كه حق را به او ارائه مي‌نمايي ، قانع گردد .
تو مردى هستى كه نيكويي‌هاى هر چيز به تو عطا شده و خداوند است كه مي‌بخشد يا بازمي‌دارد .
از تو در اين كار دردانگيز هياهويى ديده نمي‌شود و كسى كه با تو مخالفت مي‌كند ، از تو چيزى
--------------------------- 266 ---------------------------
نمي‌بيند كه براى مخالفت در آن طمع بندد .
كسانى كه با تو بيعت كردند و سپس با راه هدايتت مخالفت نمودند و گمراهى در پيش گرفتند ، تباهى برانگيختند .
ايشان سزاوار آنند كه شمشير به رويشان كشيده شود و نيزه‌هاى بلند به سويشان به جنبش آيد .
من اميدوارم كه آسياب مرگ چنان برايشان به گردش درآيد كه يا از حركت بازمانند و يا بر خاك افتند .
در ميان آنان طلحه و همراهش زبير نيز هستند ؛ اما آن چه را خدا بخواهد ، نمي‌توان دور كرد .
اگر پيش آيند ، حلقه نبرد بر آنان تنگ‌تر خواهد شد و اگر بازگردند ، راه آشتى باز و فراخ است .
آنان به اجبار با تو بيعت نكردند و براى اجبار ايشان به اين كار اشاره‌اى نشد .
آنان در انجام اين بيعت كندى نورزيدند و پس از آن كه اين پيمان را بستند ،
حتى يك نفر را نيافتند كه اين پيمان را بشكند . پس آن دو چهار انگشتشان از اين كار كوتاه شد .
سپس ام‌المؤمنين را از خانه‌اش بيرون آوردند و حيله به كار بستند و بر كسى كه قلبى دلير دارد ، عيب گرفتند .
و با نيرنگ از قتل عثمان بن عفان ياد كردند ، حال آن كه خود ، او را كشتند و حيله‌گر ، كارش فريب و نيرنگ است .
آري ؛ چوب درخت على از ريشه هاشمى است و چوب آن دو با كژى و سستى عجين شده است .
سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) آنان را سه روز مهلت و هشدار داد تا دست از نبرد بدارند و بازگردند . اما هنگامى كه اصرارشان بر مخالفت را ديد ، در ميان يارانش ايستاد و فرمود : « اى بندگان خدا ! با سينه‌هايى گشاده به اين قوم هجوم بياوريد ؛ زيرا آنان بيعت مرا شكستند و شيعيان مرا كشتند و كارگزارم را شكنجه نموده ، از بصره راندند ، از آن پس كه وى را به شدت كتك زدند و سخت شكنجه كردند ، در حالى كه او بزرگى از برجستگان انصار و صاحبان فضيلت است . اما ايشان حرمت او را نگاه نداشتند . نيز سبابجه را كه مردانى صالح بودند ، كشتند و به ظلم و ستم ، حكيم بن جبله را به قتل رساندند ؛ چرا كه وى براى
--------------------------- 267 ---------------------------
رضاى خدا خشم گرفته بود . آن‌گاه ، در تعقيب شيعيان من برآمدند ، از آن پس كه ايشان را زدند و در هر نهانگاه و زير هر بلندي ، دستگيرشان نمودند و دست‌بسته گردنشان را زدند . اينان را چه مي‌شود ؟ خدايشان بكشد ! به كجا مي‌روند ؟ پس اى بندگان خدا ! به آنان هجوم آوريد و بر سرشان همچون شيران بتازيد ؛ كه آنان اشرارند و ياريگرانشان بر باطل ، نيز اشرار هستند . پس با صبر و تنها براى رضاى خدا ، به نبرد آنان رويد و خودتان را آماده اين رزم سازيد ؛ كه شما رزمندگان و نبردپيشگانيد و خود را مهياى شمشير زدن و نيزه افكندن و نبرد با قهرمانان كرده‌ايد . پس هر كس در خود احساس قدرت و شجاعت هنگام بيم و مبارزه مي‌كند و مي‌بيند كه برادرش سست يا لرزان گشته ، بايد از آن برادرش كه خدا وى را بر او برترى داده ، حمايت نمايد ، همان سان كه از خودش حمايت مي‌كند ؛ زيرا اگر خدا مي‌خواست ، او را نيز مانند وى قرار مي‌داد . »
در اين حال ، شداد بن شمر عبدى برخاست و به سوى وى رفت و پس از سپاس و ستايش خدا گفت : « اما بعد ؛ آن‌گاه كه خطاكاران بسيار شدند و انكارگران سرپيچى كردند ، ما به خاندان پيامبرمان ( صلى الله عليه وآله ) پناه آورديم كه خدا به خاطر آنان به ما كرامت بخشيد و از گمراهى به مسير هدايت رهنمونمان ساخت . خدايتان رحمت كند ! با آنان همراه باشيد و كسانى را كه به راست و چپ مي‌روند ، رها سازيد ؛ زيرا آن‌ها در در طغيان خود سرگردان و در گمراهى خود سرگشته‌اند . ( الجمل ، مفيد ، 177 )
اربلى گويد : از زر روايت شده كه از على شنيده است : « من چشم فتنه را درآوردم . اگر من نبودم ، اهل نهروان و جمل كشته نمي‌شدند . اگر من نبودم ، بيم مي‌رفت كه جهاد را رها كنيد . من بودم كه به شما خبر دادم آن چه را بر زبان پيامبرتان ( صلى الله عليه وآله ) جارى شد درباره كسى كه با آگاهى از گمراهى اينان و شناخت مسير هدايت خودمان ، به نبرد با آنان برخيزد . » نيز علي ( عليه السلام ) در روز جمل فرمود : وَإِنْ نَكَثُوا أَيمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِى دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ ينْتَهُونَ : و اگر سوگندهاى خود را پس از پيمان خويش شكستند و شما را در دينتان طعن زدند ، پس با پيشوايان كفر بجنگيد ؛ چرا كه آنان را هيچ پيمانى نيست ؛ باشد كه [ از
--------------------------- 268 ---------------------------
پيمان‌شكنى ] باز ايستند . ( توبه : 12 ) پس از قرائت اين آيه ، سوگند خورد كه بعد از نزول اين آيه تا آن روز كسى بر مبناى آن نجنگيده است . ( كشف الغمة فى معرفة الائمه ، 1 / 244 و 240 )

عايشه مردى ناصبى را براى پيغام رساندن نزد علي ( عليه السلام ) فرستاد

صفار قمى با سند خود از امام صادق ( عليه السلام ) روايت نموده است كه عايشه گفت : « مردى را برايم بيابيد كه با على سخت دشمن باشد تا از من براى وى پيغام ببرد . » مردى را نزد او آوردند و مقابلش قرار گرفت . عايشه سرش را به سوى او بالا آورد و گفت : « دشمني‌ات با اين مرد چه اندازه است ؟ » پاسخ داد : « از خداوندم بسيار آرزو كرده‌ام كه او و اصحابش در مقابلم قرار گيرند و من با شمشير ضربه‌اى به او بزنم كه خون وى از ضربه من پيشى گيرد ! » عايشه گفت : « تو براى او شايسته‌اي . اين نامه مرا به او برسان ، خواه در حال حركت باشد و خواه ساكن . اگر ديدى كه بر استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) سوار است و كمان بر دوش دارد و تيردانش را به كوهه زينش بسته و يارانش همانند پرندگان صف بسته ، پشت سرش قرار دارند ، نامه مرا به او برسان و اگر از خوراك يا نوشيدني‌اش به تو تعارف نمود ، از آن نخور ؛
زيرا جاوديت مي‌كند . »
آن مرد گويد : با او در حال سواره روبرو شدم و نامه را به وى دادم . مهر نامه را گشود و آن را خواند . سپس گفت : « به منزلگاه ما بيا و از خوراك و نوشيدنى ما بخور . ما هم پاسخ نامه‌ات را مي‌دهيم . »
مرد گفت : « به خدا سوگند ! اين شدنى نيست . » سپس پشت سر وى حركت نمود ، در حالى كه يارانش گرد او را گرفته بودند . على به او گفت : « از تو سؤالى بكنم ؟ » گفت : « آري . »
--------------------------- 269 ---------------------------
على گفت : « پاسخم را مي‌دهي ؟ » گفت : « آري . » على گفت : « تو را به خدا سوگند ! آيا عايشه گفت : “ مردى را برايم بيابيد كه با على سخت دشمن باشد تا از من براى وى پيغام ببرد . ” و تو را نزد او بردند و به تو گفت : “ دشمني‌ات با اين مرد چه اندازه است ؟ ” و تو پاسخ دادي : “ از خداوندم بسيار آرزو كرده‌ام كه او و اصحابش در مقابلم قرار گيرند و من با شمشير ضربه‌اى به او بزنم كه خون وى از ضربه من پيشى گيرد ! ” » آن مرد گفت : « آري . » على گفت : « تو را به خدا سوگند ! آيا به تو گفت : “ اين نامه مرا به او برسان ، خواه در حال حركت باشد و خواه ساكن . اگر ديدى كه بر استر رسول خدا سوار است و كمان بر دوش دارد و تيردانش را به كوهه زينش بسته و يارانش همانند پرندگان صف بسته ، پشت سرش قرار دارند ، نامه مرا به او برسان . ” » مرد گفت : « آري . » على گفت : « تو را به خدا سوگند ! آيا گفت : “ و اگر از خوراك يا نوشيدني‌اش به تو تعارف نمود ، از آن نخور ؛ زيرا جاوديت مي‌كند . ” » مرد گفت : « آري . » على گفت : « اكنون از من برايش پيام مي‌بري ؟ » مرد گفت : « آري . من در حالى نزد تو آمدم كه بيش از همه خلق زمين ، تو را دشمن مي‌شمردم . اما اكنون هيچ كس روى زمين برايم محبوب‌تر از تو نيست . پس هر چه مي‌خواهي ، امر نما ! » على گفت : « اين نامه مرا به او برسان و به او بگو : از خدا و رسولش اطاعت نكردى كه تو را به ماندن در خانه‌ات دستور دادند ؛ و بيرون آمده ، در ميان سپاهيان رفت و آمد مي‌كني ! نيز به آن مردم بگو : شما با خدا و پيامبرش انصاف نورزيديد كه ناموس خود را در خانه‌هايتان نهاديد و ناموس رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را از خانه بيرون كشيديد . » آن مرد نامه على را به عايشه رساند و سخن وى را به او ابلاغ نمود و سپس نزد على بازگشت و بعدا در صفين مجروح گشت . عايشه گفت : « هر كس را كه نزد وى مي‌فرستيم ، او كارى مي‌كند كه آن فرد دشمن ما شود . » ( بصائر الدرجات ، 263 )
اين گزارش در اين مآخذ نيز آمده است : المناقب ، 2 / 96 ؛ الثاقب ، 263 ؛ الخرائج ، 2 / 724 . اين نشان مي‌دهد كه عايشه كينه‌توزى مي‌نموده و باورش به جادو و جن همچون عرب جزيره بوده و اتهام وى به على درست همان اتهام قريش به پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و ابوطالب بوده كه بعدا علي ( عليه السلام ) را به همان متهم نمودند .

طلحه و زبير مردى ناصبى را به سوى على فرستادند

كلينى با سندش از امام باقر ( عليه السلام ) روايت نموده است : طلحه و زبير مردى از عبدالقيس به نام خداش را نزد اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه - روانه نمودند و به او گفتند : « ما تو را به سوى مردى مي‌فرستيم كه از ديرباز او و خاندانش را به جادوگرى و پيشگويى
--------------------------- 270 ---------------------------
مي‌شناخته‌ايم . تو قابل اعتمادترين فرد نزد ما هستى به اين منظور كه از اين آسيب دور بمانى و به سود ما با او استدلال نمايى تا به حقيقت روشن واقفش سازي . بدان كه او پرادعاترين مردم است ؛ پس مبادا اين تو را نزد وى بازنده سازد . يكى از مايه‌هاى فريبگرى او براى مردمان ، دادن خوراك و نوشيدنى و عسل و روغن به آن‌ها و خلوت كردن با فرد است . پس با او غذا نخور و نوشيدنى نياشام و از عسل و روغن او استفاده نكن و با او خلوت منما و از همه اين‌ها پرهيز كن ! با بركت خداوند حركت نما و هنگامى كه او را ديدي ، آيات سخره را بخوان [ : « إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ . . . . » ( اعراف : 54 - 56 ) ] و از نيرنگ او و شيطان به خدا پناه ببر . هنگامى كه نزد او نشستي ، همه چشمان خود را به او ندوز و با وى انس نگير . سپس به او بگو : دو برادر دينى و دو پسرعموى خويشاوندت تو را درباره قطع پيوند ، سوگند مي‌دهند و مي‌گويندت : آيا نمي‌دانى كه ما به خاطر تو ، مردم را وانهاديم و با وابستگان خود مخالفت نموديم ، آن‌گاه كه خداوند جان محمد ( صلى الله عليه وآله ) را برگرفت . اما تو هنگامى كه به اندك دستاوردى رسيدي ، حرمت ما را تباه ساختى و مايه اميد ما را بريدي . آن‌گاه ، كارهاى ما را با خود و قدرت ما را در دور شدن از خودت ديدي ، حال آن كه سرزمين‌هاى دور از تو گسترده‌اند . كسانى كه تو را از ما و پيوندمان رويگردان ساختند ، برايت اندك سودى دارند و در دفاع از تو در برابر ما بسيار ضعيفند . اكنون ديگر صبح پيش چشم بييندگان روشن گشته و به ما خبر رسيده كه حريم ما را دريده و بر ما نفرين كرده‌اي . چه چيز تو را به اين كار واداشته است ؟ ما تو را دليرترين سواران عرب مي‌دانستيم . آيا نفرين را شيوه خود ساخته‌اى و گمان مي‌كنى كه اين كار مايه شكست ما در برابر تو خواهد گشت ؟ »
هنگامى كه خداش نزد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) آمد ، همان كارى را كرد كه آن دو دستور داده بودند . وقتى علي ( عليه السلام ) به وى نگريست و او را در حال زمزمه كردن [ آن آيات ] ديد ، لبخند زد و فرمود : « اى برادر عبدالقيس ! به اين جا بيا ! » و به جايى نزديك خودش اشاره نمود . خداش گفت : « جا بسيار است . من مي‌خواهم به تو پيغام برسانم . » على فرمود : « مقدارى غذا بخور و بياشام و جامه‌ات را درآور و روغن بزن . سپس پيغامت را مي‌رساني .
--------------------------- 271 ---------------------------
اى قنبر ! برخيز و از او پذيرايى كن . » خداش گفت : « مرا به هيچ يك از اين‌ها كه گفتي ، نياز نيست . » على فرمود : « با هم خلوت كنيم ؟ » گفت : « هر رازى برايم آشكار است . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « به خدايى كه از خودت به تو نزديك‌تر و فاصله ميان تو و قلبت است و نگاه‌هاى دزدانه و نهان شده‌هاى دل‌ها را مي‌داند ، سوگندت مي‌دهم ! آيا زبير اين پيشنهاد را به تو داده است ؟ » گفت : « آري . » فرمود : « اگر پس از اين سؤال ، پاسخ درست را كتمان مي‌كردي ، ديگر چشمانت حركت نمي‌كرد . اكنون سوگندت مي‌دهم ! آيا وى به تو آموخت كه وقتى نزد من مي‌آيي ، كلماتى را زمزمه كني . » گفت : « آري . » فرمود : « آيات سخره را ؟ » گفت : « آري . » فرمود : « اكنون آن را بخوان ! » خداش تا هفتاد بار آن آيات را خواند و هر بار كه غلط مي‌خواند ، على آن را تكرار و تصحيح مي‌نمود . خداش گفت : « شگفتا كه اميرالمؤمنين آن را هفتاد بار مي‌خواند ! » فرمود : « آيا قلبت آسوده گشت ؟ » گفت : « به خدايى كه جانم به دست اوست ، سوگند ! آري . » فرمود : « به تو چه گفتند ؟ » وى آن سخنان را به او بازگفت . امام فرمود : « به آن دو بگو : همين سخنان شما كافى است كه دليل بر ضد خودتان باشد . اما خداوند قوم ستمگر را هدايت نمي‌كند . ادعا كرديد كه دو برادر دينى و پسرعموهاى نَسَبى من هستيد . نسب را انكار نمي‌كنم ؛ هرچند كه نسب قطع مي‌شود ، مگر آن كه اسلام آن را پيوند دهد . اما اين كه گفته‌ايد برادران دينى من هستيد ؛ اگر راست بگوييد ، اكنون از كتاب خدا جدا گشته‌ايد و با انجام اين كارها كه با برادر دينى خود كرده‌ايد ، با فرمان خدا مخالفت نموده‌ايد . و اما اين كه از هنگام وفات محمد ( صلى الله عليه وآله ) از مردم خود جدا شده‌ايد ، اگر از روى حق از ايشان جدا شديد ، با اين جدا شدن اخيرتان از من ، آن حق را ناديده گرفتيد ؛ و اگر از روى باطل از آنان جدا شديد ، هم گناه اين كار بر عهده شما است و هم گناه اين بدعتى كه اكنون پديد آورده‌ايد . از اين گذشته ، پيمان بستن شما و بريدنتان از خويشانتان ، فقط به طمع دنيا بود . اين را با همين سخن خودتان نشان داديد كه ادعا كرديد من مايه اميد شما را از خود بريده‌ام . خدا را شكر كه در دينم به من انتقادى نداريد . و اما آن چه كه پيوند مرا از شما بريده ، همان است كه شما را از حق دور نموده و وادارتان كرده كه بيعت مرا از گردنتان برداريد ، همان سان كه چارپايى سركش ، مهار خود را پاره
--------------------------- 272 ---------------------------
كند . او خداوند من است و به او هيچ شرك نمي‌ورزم . پس نگوييد كه ياور من كم‌سود است و در دفاع ، ضعيف ؛ زيرا با اين سخن ، هم سزاوار نام شرك مي‌شويد و هم نفاق . اما اين كه گفتيد من دليرترين سوار عرب هستم و از نفرين من گريزانيد ؛ بايد بدانيد كه در هر جاى بايد كار مناسب آن را انجام داد . آن‌گاه كه نيزه‌ها به هم درآميزند و زين‌هاى اسبان در هم موج زنند و شُش‌هاى شما در درونتان [ از ترس ] باد نمايد ، خداوند با قلبى آرام و درست ، مرا كفايت فرمايد . و اما اين كه از نفرين من به خود پرهيز داريد ؛ از اين كه مردى جادوگر از قومى جادوگر ، به ادعاى شما ، بر شما نفرين كند ، بيم مداريد ! بارخدايا ! زبير را با بدترين شيوه بكش و خونش را در مسير گمراهى بريز و طلحه را خوارى بچشان و در آخرت ، عذابى بدتر از اين برايشان مهيا گردان ، اگر آن دو به من ستم نموده و به من افترا بسته و گواهي‌هاى خود را درباره من پنهان داشته و نسبت به من ، از تو و رسولت سركشى كرده‌اند ! بگو : آمين ! » خداش گفت : « آمين ! »
سپس خداش خطاب به خودش گفت : « هيچ صاحب‌ريشى را نديدم كه از تو خطايش روشن‌تر باشد و دليلى همراه بياورد كه بخشى از آن ، بخش ديگر را نقض نمايد و خداوند جاى تمسك به آن نگذاشته باشد . من از طلحه و زبير به خدا بيزارى مي‌جويم . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « به سوى آن دو بازگرد و از سخنانم آگاهشان ساز . » خداش گفت : « به خدا سوگند ! چنين نمي‌كنم مگر اين كه از خدا بخواهى كه مرا زود به سويت بازگرداند و توفيقم بخشد كه با اطاعت از تو ، رضايتش را جويم . » امام چنين فرمود و ديرى نگذشت كه خداش بازگشت و در نبرد جمل در صف يارانش كشته شد . ( الكافي ، 1 / 343 )
آيه سخره كه طلحه و زبير خواندنش را به خداش توصيه كردند ، اين آيه است كه براى دفع شر جادو خوانده مي‌شود : « إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يغْشِى اللَّيلَ النَّهَارَ يطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ : در حقيقت ، پروردگار شما آن خدايى است كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد و سپس بر عرش [ جهاندارى ] استيلا يافت . روز را به شب كه شتابان آن را مىطلبد ،
--------------------------- 273 ---------------------------
مىپوشاند و [ نيز ] خورشيد و ماه و ستارگان را كه به فرمان او رام شده‌اند [ پديد آورد ] . آگاه باش كه [ عالم ] خلق و امر از آنِ اوست . فرخنده خدايى است پروردگار جهانيان . » ( اعراف : 54 ) در برخى روايات ، دو آيه بعد نيز به آن افزوده شده است : « أدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيةً إِنَّهُ لا يحِبُّ الْمُعْتَدِينَ . وَلا تُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا إِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ : پروردگار خود را به زارى و نهانى بخوانيد كه او از حد گذرندگان را دوست نمىدارد . و در زمين پس از اصلاح آن فساد مكنيد و با بيم و اميد او را بخوانيد كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است . » ( اعراف : 55 - 56 )

قريش متهم ساختن بني‌هاشم به جادوگرى را ادامه داد

قريش پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را به جادوگرى متهم مي‌نمود و هنگامى كه به اسلام درآمد ، از اين اتهام دست برداشت ؛ اما ديگربار تهمت خود به خاندان ابوطالب و علي ( عليه السلام ) را از سرگرفت و آنان را خاندانى جادوگر خواند ! چنان كه ديديد ، اين تهمت بر زبان عايشه و طلحه و زبير جارى گشت . پيش از آنان ، عمر بن خطاب نيز اين تهمت را به وى زد . در حديث صحيح از نظر ما ، آمده است كه امام صادق ( عليه السلام ) فرمود : « اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) [ پس از وفات رسول خدا ] با ابوبكر ديدار نمود و نزد وى دليل آورد و به او گفت : “ آيا راضى مي‌شوى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ميان من و تو داورى كند ؟ ” ابوبكر گفت : “ چگونه مي‌توانم چنين كنم ؟ ” اميرالمؤمنين دست وى را گرفت و به مسجد قبا برد كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در آن بود و به زيان ابوبكر داورى نمود . ابوبكر بيمناك بازگشت و با عمر ديدار نمود و او را از اين ماجرا خبر داد . عمر گفت : “ تو را چه شده است ؟ آيا از جادوگرى بني‌هاشم خبر نداري ؟ ” » ( بصائر الدرجات ، 294 )
نيز از سلمان فارسى نقل شده كه به علي ( عليه السلام ) خبر رسيد كه عمر از شيعيان وى ياد نموده [ كه ايشان را خواهد كشت ] . در راه يكى از باغ‌هاى مدينه ، بر وى گذشت ، در حالى كه در دستش كمانى عربى بود . به او فرمود : « اى عمر ! به من خبر رسيده كه از شيعيان من ياد كرده‌اي ! » عمر گفت : « به خودت رحم كن ! » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اكنون مي‌بيني ! » سپس كمان را بر زمين افكند و ناگهان آن به مارى بزرگ تبديل شد كه همچون شترى دهانش را گشاده بود و به سوى عمر آمد تا وى را ببلعد . عمر بانگ زد : « اى ابوالحسن ! خدا را ، خدا را ،
--------------------------- 274 ---------------------------
از اين پس ديگر خطايى نمي‌كنم . » و همچنان نزد على زارى كرد . على دستش را به آن مار زد و كمان به حالت خود بازگشت . آن‌گاه ، عمر هراسان به خانه‌اش بازگشت .
سلمان گويد : هنگام شب ، علي ( عليه السلام ) مرا فراخواند و فرمود : « به سوى عمر برو ! از مشرق اموالى براى وى رسيده كه هيچ كس از آن خبر ندارد و او مي‌خواهد آن را نز خود نگاه دارد . به وى بگو كه على مي‌گويدت : اموالى را كه از مشرق برايت رسيده ، بيرون بياور و ميان مستحقانش تقسيم كن و نگاهش ندار ؛ و گرنه رسوايت مي‌كنم ! » من اين پيغام را به عمر رساندم . عمر گفت : « كار دوست تو مرا به حيرت واداشته است . او چگونه از اين موضوع خبر يافته است ؟ » گفتم : « آيا موضوعى از اين گونه ، از وى پنهان مي‌ماند ؟ » گفت : « اى سلمان ! سخنم را بپذير . على جادوگر است و من بر تو از او نگرانم . كار درست اين است كه از وى جدا شوى و در زمره ما درآيي . » گفتم : « سخن زشتى گفتي . اين چيزها كه ديدى و امورى برتر از اين ، ميراث نبوت است كه به على رسيده است . » عمر گفت : « بازگرد و به وى بگو : فرمانت را اطاعت مي‌كنم . » نزد علي ( عليه السلام ) بازگشتم و او فرمود : « بگويم كه ميان شما دو تن چه سخنى درگرفت ؟ » گفتم : « تو از من به آن داناتري . » وى همه سخنانى را كه ميان ما دو تن رفته بود ، باز گفت و فرمود : « تا زمانى كه بميرد ، هراس از آن مار بزرگ در دل او
خواهد بود ! » ( الخرائج ، قطب راوندي ، 1 / 233 )
باور ما اين است كه على و امامان معصوم ( عليهم السلام ) داراى علم به ظاهر و باطن هستند و اسم اعظم نزد ايشان است ؛ اما علم باطن را تنها هنگامى به كار مي‌گيرند كه از طريق الهام يا سخن فرشتگان ، به آن امر شوند . اين روايت بدين معناست كه علي ( عليه السلام ) قدرت خويش را با ترساندن عمر از مار به كار گرفت تا وى را از ستم به شيعيان و نابودى آنان بازدارد .

امام حجت را تمام نمود و ابن‌عباس را فرستاد تا آنان را به قرآن فرابخواند

شيخ مفيد گويد : سپس اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) صبح پنجشنبه دهم جمادى الاولى همراه با سپاهيانش به سوى آن قوم روانه شد . جناح راست را به اَشتر ، جناح چپ را به عمار بن ياسر ، و پرچم را به پسرش محمد بن حنفيه سپرد و حركت نمود تا در جايى توقف كرد و
--------------------------- 275 ---------------------------
در ميان مردم ندا داد : « شتاب نكنيد تا بر اين افراد حجت را تمام سازم . » پس عبدالله بن عباس را فراخواند و به او مصحفى داد و فرمود : « با اين مصحف به سوى عايشه و طلحه و زبير برو و آنان را به اين كتاب فرابخوان و به طلحه و زبير بگو : مگر شما دو تن به اختيار خود با من بيعت نكرديد ؟ چه چيز سبب شد كه بيعت مرا بشكنيد ؟ اكنون اين كتاب خدا ميان من و شما داور باشد . »
عبدالله بن عباس گويد : از زبير آغاز كردم كه در نظر من ، بيش از طلحه به ما گرايش داشت . از او خواستم كه به عهد خود بازگردد و گفتم : « اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به تو مي‌گويد : مگر به اختيار خود با من بيعت نكردي ؟ پس چرا نبرد با مرا روا شمرده‌اي ؟ اين مصحف ميان من و شما داور باشد . اگر خواهيد ، داورى را به آن وامي‌گذاريم . » زبير گفت : « نزد رفيقت بازگرد . ما به اجبار بيعت كرديم و نيازى به داورى با وى نداريم . » از وى روى گرداندم و نزد طلحه رفتم ، در حالى كه افرادش خود را آماده نبردى سخت مي‌كردند و من قرآن در دست داشتم . ديدم كه زره پوشيده و قبضه شمشيرش را در مشت دارد و چهارپايش ايستاده و آماده است . به وى گفتم : « اميرالمؤمنين به تو مي‌فرمايد : چه چيز تو را واداشت كه بر من شورش كنى و به چه سبب بيعت و پيمان مرا شكستي ؟ » گفت : « من براى خون‌خواهى عثمان برخاسته‌ام . آيا پسرعمويت گمان دارد كه بر كوفه چيره شده است ؟ به خدا سوگند ! من به مدينه نامه نوشته‌ام تا در مكه برايم بيعت بستانند . » به وى گفتم : « اى طلحه ! تقواى خدا را پيشه كن . تو را حق خون‌خواهى عثمان نيست و فرزندانش از تو براى اين كار سزاوارترند . اين ابان بن عثمان است ؛ چرا به خون‌خواهى پدرش برنمي‌خيزد ؟ » طلحه گفت : « ما براى انجام اين كار از او توانمندتريم . عثمان را پسرعموى تو كشت و به زور بر ما مسلط شد . » به وى گفتم : « درباره مسلمانان و خون‌هاى آنان ، خدا را به يادت مي‌آورم . اين مصحف ميان ما و شما داور باشد . به خدا سوگند ! در حق رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) انصاف نداديد كه زنان خود را در خانه‌هاتان نگاه داشتيد و همسر رسول خدا را از خانه بيرون آورديد . » او از من روى گرداند و به يارانش ندا داد : « با اين افراد رويارو شويد ؛ كه شما توان استدلال در برابر زاده ابوطالب را ندارد . » گفتم : « اى ابومحمد ! آيا فرزند ابوطالب را از شمشير مي‌ترساني ؟
--------------------------- 276 ---------------------------
آگاه باش كه به خدا سوگند ! شمشير زودتر خودت را از دم تيغ خواهد گذراند ! » گفت : « ميان ما و شما همين شمشير خواهد بود . »
ابن‌عباس گويد : از آن دو روى گرداندم و نزد عايشه رفتم كه در كجاوه نشسته بود و اطراف شترش ، عسكر ، سپرهايى نهاده بودند و قاضى كعب بن سور مهار آن را در دست داشت و پيرامونش را مردمى از ازد و ضبه گرفته بودند . هنگامى كه عايشه مرا ديد ، گفت : « اى ابن‌عباس ! چرا به اين جا آمده‌اي ؟ به خدا سوگند ! از تو سخنى نخواهم شنيد . نزد رفيقت بازگرد و به او بگو : ميان ما و شما فقط شمشير حكم خواهد كرد . » افراد پيرامونش نيز بانگ زدند : « اى ابن‌عباس ! بازگرد ؛ و گرنه خونت ريخته خواهد شد . » نزد اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بازگشتم و ماجرا را به وى خبر دادم و گفتم : « منتظر نمان ! به خدا سوگند ! اينان فقط مي‌خواهند شمشير بكشند . پس به سوى آنان هجوم بياور ، پيش از آن كه ايشان هجوم آورند . » امام ( عليه السلام ) فرمود : « در برابر آنان ، خدا پشتيبان ماست . »
ابن‌عباس گويد : به خدا سوگند ! هنوز از جايم تكان نخورده بودم كه تيرهاى آنان همچون ملخ‌هاى پراكنده به سوى من آمدند . » گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! چه مي‌فرمايي ؟ تا چه هنگام اينان هر چه خواهند ، كنند ؟ به ما فرمان ده تا دورشان سازيم . » ( الجمل ، مفيد ، 179 )
شيخ كلينى گزارش نموده است : روز جمل اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به خطابه پرداخت و پس از سپاس و ستايش خداوند فرمود : اى مردم ! من به سراغ اين افراد آمدم و آنان را دعوت نموده ، برايشان دليل آوردم ؛ اما ايشان مرا به مبارزه و نبرد دعوت كردند . مادرشان به عزايشان بنشيند . من همواره چنين بوده‌ام كه نه به نبرد تهديد مي‌شوم و نه از رويارويى مي‌ترسم . انصاف آن داده است كه به سوى آن قوم تيراندازى كند ! اين برق و رعد را براى كسى جز من بايد برانگيزند . من ابوالحسن هستم ؛ همان كه شمشيرهاشان را در هم شكستم و جماعتشان را از هم گسستم و با همين قلب با دشمنم رويارو مي‌شوم و بر وعده‌اى پايدار هستم كه خداوندم براى پيروزى و يارى و ياورى به من داده است و به خداى خود يقين دارم و در كار خود هيچ ترديدى نمي‌ورزم . اى مردم ! مرگ از كسى كه مي‌ماند و پايدارى
--------------------------- 277 ---------------------------
مي‌ورزد ، درنمي‌گذرد و آن كه مي‌گريزد نيز از آن رهايى ندارد . از مرگ گريزى نيست . هر كه خود نميرد ، مي‌كشندش . برترين مرگ ، كشته شدن است . به آن كه جانم به دست اوست ، سوگند ! براى من هزار ضربه شمشير ساده‌تر از مرگ در بستر است . شگفتا از طلحه كه مردم را بر ضد فرزند عفان برانگيخت و هنگامى كه او كشته شد ، به ميل خود با من بيعت نمود و سپس بيعتم را شكست ! بارخدايا ! او را مجازات نما و مهلتش نده ! زبير هم بيعت مرا شكست و پيوندم را بريد و به دشمنم يارى رساند . خدايا ! امروز هر گونه كه خواهي ، كار او را بساز ! » ( الكافي ، 5 / 53 )

زبير بازگشت و در راه مدينه كشته شد

1 . گزارش‌ها تصريح دارند كه علي ، طلحه و زبير را به ميان دو لشكر فراخواند و با آن دو گفتگو نمود . سپس خواست كه با زبير جداگانه گفتگو نمايد و هر دو در خلوت سخن گفتند و طلحه به نزديكى لشكرگاهشان بازگشت . زبير تصميم گرفت تا ميدان نبرد را ترك گويد . علي ( عليه السلام ) ديگر بار پس از نيمروز طلحه را خواست و با او سخن گفت . او نيز تصميم گرفت كه بازگردد ؛ اما مروان تيرى به سويش افكند و او را كشت .
از سليم بن قيس هلالى گزارش شده است : هنگامى كه در نبرد جمل ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با بصريان رويارو گشت ، به زبير ندا داد : « اى ابوعبدالله ! به سوى من بيا ! » زبير همراه طلحه از صف بيرون آمد . على به آن دو فرمود : « به خدا سوگند ! هم شما و هم دانشوران خاندان محمد و هم عايشه دختر ابوبكر مي‌دانيد كه همه ياران جمل بر زبان محمد ( صلى الله عليه وآله ) لعنت گشته‌اند . و هر كه افترا زند ، ناكام است ! » آن دو گفتند : « چگونه ما ملعونيم ، در حالى كه از رزمندگان بدر و اهل بهشتيم ؟ » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اگر من باور داشتم كه شما اهل بهشتيد ، نبرد با شما را روا نمي‌دانستم . » زبير به وى گفت : « مگر حديث سعيد بن عمرو بن نفيل را نشنيده‌اى كه از رسول خدا شنيده است : ده تن از قريش در بهشت جاى دارند ؟ » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اين را از عثمان شنيدم كه در زمان خلافتش نقل مي‌نمود . » زبير گفت : « آيا گمان دارى كه وى به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) دروغ بسته است ؟ » علي ( عليه السلام ) به او فرمود :
--------------------------- 278 ---------------------------
« به تو چيزى نمي‌گويم تا آنان را نام ببري . » زبير گفت : « ابوبكر ، عمر ، عثمان ، طلحه ، زبير ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد بى ابي‌وقاص ، ابوعبيدة بن جراح ، سعيد بن عمرو بن نفيل . » علي ( عليه السلام ) به وى فرمود : « نه نفر از ده تن را شمردي ! » گفت : « تو . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « پس اقرار نمودى كه من از اهل بهشت هستم . اما آن چه درباره خودت و يارانت ادعا نمودي ، من آن را باور ندارم . » زبير گفت : « آيا گمان دارى كه او به رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) دروغ بسته است ؟ من آن را دروغ نمي‌شمرم و به خدا سوگند ! اين سخنى است يقيني . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « به خدا سوگند ! برخى از اينان كه نام بردي ، در تابوتى در دره‌اى در چاهى گشاد از زيرين‌ترين طبقه دوزخ جاى دارند كه بر دهانه آن چاه صخره‌اى است و هرگاه خداوند بخواهد دوزخ را برافروزد ، آن صخره را بلند مي‌كند . خودم اين سخن را از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيدم . اگر جز اين باشد ، خداوند تو را بر من پيروز سازد و خون مرا به دست تو بريزد ؛ و گرنه مرا بر تو و يارانت پيروز نمايد و خونتان را به دست من بريزد و جان‌هايتان را شتابان به سوى دوزخ ببرد . » زبير در حالى كه مي‌گريست ، نزد يارانش بازگشت . ( الاحتجاج ، 1 / 237 )
اين به معناى مباهله است ؛ يعنى خداوند فرد دروغگو را بكشد . خداوند اين سخن را مستجاب نمود و طلحه و زبير كشته شدند .
2 . طبرى گويد : در مكانى كه بعدا قصر عبيدالله بن زياد ساخته شد ، در نيمه جمادى الآخره سال 36 با هم رويارو شدند و هنگامى كه به هم رسيدند ، زبير بر اسب و با سلاح از صف بيرون آمد . به على گفتند : « اين زبير است . » گفت : « هلا كه او بيش از طلحه سزاوار تذكر است . » طلحه نيز بيرون آمد . على به سوى آن دو رفت و به آن‌ها نزديك گشت ، چندان كه گردن چارپايانشان به هم برخورد . على گفت : « به هستي‌ام سوگند ! شما سلاح و اسب و مردانتان را آماده كرده‌ايد . اگر مي‌خواهيد نزد خداوند عذرتان را هم آماده كنيد ، از او تقوا ورزيد و مانند آن زنى كه رشته خود را پس از محكم بافتن ، يكى يكى از هم مىگسست ، مباشيد ! مگر من برادر دينى شما نبوده‌ام كه بايد خون يكديگر را محترم بشماريم ؟ آيا چيزى رخ داده كه خون من براى شما حلال شده است ؟ » طلحه گفت : « تو مردم را بر ضد
--------------------------- 279 ---------------------------
عثمان برانگيختي . » على گفت : « يوْمَئِذٍ يوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَيعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَالْحَقُّ الْمُبِينُ : آن روز خدا جزاى شايسته آنان را به طور كامل مىدهد و خواهند دانست كه خدا همان حقيقت آشكار است . ( نور : 25 ) اى طلحه ! تو خون‌خواه عثمان هستي ؟ خدا قاتلان عثمان را لعنت كند ! اى زبير ! آيا به ياد مي‌آورى روزى را كه همراه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در ميان بني‌غنم عبور مي‌كردم و او به من نگريست و خنديد و من نيز به او خنديدم و تو گفتي : “ فرزند ابوطالب تكبر را رها نمي‌كند ! ” و رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به تو فرمود : “ ساكت باش ! او تكبر نمي‌ورزد . روزى تو با او نبرد خواهى نمود ، حال آن كه به وى ستم مي‌كني . ” » زبير گفت : « آرى به ياد آوردم . اگر پيشتر اين را به ياد داشتم ، در اين مسير حركت نمي‌نمودم . به خدا سوگند ! ديگر با تو نخواهم جنگيد . » على نزد يارانش بازگشت و گفت : « زبير با خدا پيمان سپرد كه در برابر شما نجنگد . » زبير نزد عايشه بازگشت و به او گفت : « از هنگامى كه به بلوغ رسيدم ، هرجا كه بودم تكليف خودم را مي‌دانستم ، مگر اين جا . » عايشه گفت : « مي‌خواهى چه كني ؟ » گفت : « مي‌خواهم اينان را رها كنم و بروم . » پسرش عبدالله به او گفت : « ميان اين دو سپاه قرار دارى و نزديك است كه نبرد درگيرد . اكنون مي‌خواهى آنان را واگذارى و بروي ؟ حالا كه پرچم‌هاى فرزند ابوطالب را ديدى و دانستى كه پرچمدارانش جوانانى شجاع هستند ، چنين تصميمى گرفته‌اي ! » زبير گفت : « من سوگند خوردم كه با وى نجنگم ؛ زيرا سخنى را كه به من گفت ، به ياد آوردم . » فرزندش گفت : « براى شكستن سوگندت كفاره بده و با او نبرد كن . » آن‌گاه ، زبير غلامش مكحول را فراخواند و او را آزاد نمود . عبدالرحمن بن سليمان چنين خواند :
تا امروز برادرى از برادران را شگفت‌تر از سوگندشكنى نديده بودم كه در راه معصيت خداى رحمان ، بنده‌اى را آزاد كند !
و نيز مردى از شاعرانشان سرود :
مكحول را آزاد مي‌كند تا دين خود را حفظ نمايد و براى خدا كفاره شكست سوگندش را بدهد ، در حالى كه نشان عهدشكنى بر پيشانى او پيداست ! ( تاريخ طبري ، 3 / 514 )
--------------------------- 280 ---------------------------
3 . مسعودى گويد : علي ، خود ، برهنه‌سر و بي‌سلاح و سوار بر استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بيرون آمد و ندا داد : « اى زبير ! به سوى من بيا . » زبير پوشيده در سلاح ، به سوى وى آمد . اين خبر به عايشه رسيد و او گفت : « داغ دل ديدى اى اسماء ! » به وى گفتند : « على سربرهنه آمده است . » عايشه از آن چه نگرانش كرده بود ، اطمينان يافت . على و زبير دست در گردن هم افكندند و على به وى گفت : « اى زبير ! واى بر تو ؛ چرا برشوريدي ؟ » گفت : « براى خون‌خواهى عثمان . » على گفت : « خدا بكشد هر يك از ما را كه بيشتر در قتل عثمان سهم دارد ! آيا به ياد ندارى روزى را كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را در ميان بني‌بياضه ديدم و او بر الاغش سوار بود و به من خنديد و من نيز به او خنديدم و تو همراهش بودي ؟ تو گفتي : “ اى رسول خدا ! على از تكبرش دست برنمي‌دارد . ” پيامبر به تو فرمود : “ وى متكبر نيست . اى زبير ! آيا او را دوست مي‌داري ؟ ” تو گفتي : “ به خدا سوگند ! او را دوست مي‌دارم . ” پيامبر فرمود : “ به خدا سوگند ! در حالى كه ستمگر هستي ، با وى خواهى جنگيد . ” » زبير گفت : « استغفرالله ! اگر اين را به ياد داشتم ، برنمي‌شوريدم . » على به وى گفت : « اى زبير ! بازگرد . » گفت : « چگونه بازگردم در حالى كه اينك دو سپاه ، آماده رزم هستند . به خدا سوگند ! اين ننگى است كه شسته نخواهد شد . » على گفت : « اى زبير ! با ننگ بازگرد ، پيش از آن كه ننگ و دوزخ با هم گرد آيند . » زبير بازگشت ، در حالى كه مي‌گفت :
ننگ را بر آتش دوزخ ترجيح دادم كه برافروخته خواهد بود و مردم خاكى در ميانش گرفتارند .
على سخنى گفت كه آن را مي‌دانستم : « به هستي‌ات سوگند ! اين هم مايه ننگ دنياست و هم دين ! »
گفتم : « اى ابوالحسن ! همين نكوهشت برايم بس است و پاره‌اى از سخنت نيز مرا كفايت نمايد . »
پسرش عبدالله گفت : « كجا مي‌روى و ما را رها مي‌سازي ؟ » گفت : « پسرم ! ابوالحسن چيزى را به يادم آورد كه فراموش كرده بودم . » پسرش گفت : « نه ، به خدا سوگند ! بلكه از شمشيرهاى فرزندان عبدالمطلب مي‌گريزى كه بلند و تيزند و جوانانى دلير آن‌ها را حمل مي‌كنند . » گفت : « نه ، به خدا سوگند ! بلكه چيزى را به ياد آوردم كه روزگار از يادم برده بود .
--------------------------- 281 ---------------------------
پس ننگ را بر دوزخ ترجيح دادم . اى كه پدرت مباد ! آيا مرا به بزدلى سرزنش مي‌كني ؟ » سپس نيزه‌اش را خم داد و به جناح راست لشكر على يورش برد . علي ( عليه السلام ) گفت : « راهش را باز بگذاريد ؛ زيرا او را تحريك كرده‌اند . » سپس به جناح چپ يورش آورد . آن‌گاه ، بازگشت و به قلب سپاه زد . پس نزد پسرش بازگشت و گفت : « آيا فرد بزدل چنين مي‌كند ؟ » آن‌گاه ، پاى در مسير بازگشت نهاد و رفت تا به وادى السباع رسيد . احنف بن قيس نيز با قومش بني‌تميم از جنگ كناره گرفته و آن جا بود . كسى نزد وى رفت و گفت : « زبير از كنار ما عبور مي‌كند . » گفت : « چه كنم با زبير كه دو گروه بزرگ مردم را به جان هم انداخته تا يكديگر را بكشند و خودش به سلامت به سوى خانه‌اش مي‌رود ! » شمارى از بني‌تميم به دنبال وى حركت نمودند . عمرو بن جُرموز از آنان پيشى گرفت و هنگام نماز نزد زبير رسيد و گفت : « بر من نماز مي‌گزارى يا من بر تو نماز بگزارم ؟ » زبير پيش‌نماز گشت و عمرو در حال نماز ، او را كشت .
زبير در حالى كشته شد كه هفتاد و پنج سال داشت . برخى نيز گفته‌اند كه احنف بن قيس با فرستادن كسى از قوم خود ، او را كشت . شاعران او را مرثيه سرودند و از خيانت عمرو بن جرموز به وى ياد كردند . از آن جمله ، همسر او عاتكه دختر زيد بن عمرو بن نفيل ، خواهر سعيد بن زيد ، است كه سرود :
ابن‌جرموز به دليرى بي‌هماورد در روز نبرد ، خيانت نمود و در اين كار راه صواب را نپيمود .
اى عمرو ! اگر غافلگيرانه به سراغش نمي‌رفتي ، مي‌ديدى كه نه هراسان است و نه دست و دلش مي‌لرزد .
مادرت به عزايت بنشيند كه مسلمانى را كشتى و كيفرى سخت بر تو روا گشت !
در همه آدميانى كه صبح را به شام مي‌رسانند و نيز در گذشتگان ، كسى همانند وى نه ديدم و نه شنيدم .
عمرو با شمشير و انگشترى و سرِ زبير نزد على آمد . برخى نيز گفته‌اند كه سر او را نياورد . على گفت : « اين كسى است كه شمشيرش ديرگاهى اندوه را از چهره رسول خدا ( صلى الله عليه وآله )
--------------------------- 282 ---------------------------
مي‌زدود ؛ اما اكنون به اين كشته شدنِ بد ، دچار شده است . قاتل ابن‌صفيه [ زبير ] در دوزخ جاى دارد . » عمرو بن جرموز تميمى در اين باب سرود :
با سرِ زبير نزد على رفتم و اميد داشتم كه اين كار مايه نزديكى من به او خواهد گشت .
اما او پيش از ديدنش مرا به دوزخ بشارت داد . چه مژدگانى بدى براى كسى كه تحفه مي‌برد !
اكنون براى من يكسان است قتل زبير با باد شكم بزى در ذوالجحفه ! ( مروج الذهب ، 2 / 362 )
4 . علي ( عليه السلام ) بارها نزد عايشه و طلحه و زبير پيام فرستاد و آنان را به توبه فراخواند و فرمانشان داد كه به اطاعتگرى بازگردند . زبير سخنى گفت كه نشان مي‌داد دست از نبرد مي‌شويد . فرزندش عبدالله وى را سرزنش نمود و به او سخنى بدين معنا گفت : « وقتى پرچم‌هاى على را ديدي ، ترسيدى و از شمشيرهاى خاندان عبدالمطلب حساب بردي ! » زبير چند بار اسبش را بر سپاه على تازاند تا مردم بدانند كه بزدل نيست و سپس بازگشت . ( الدر النظيم ، 1 / 346 )
5 . پس از صف‌آرايى دو سپاه براى نبرد ، زبير ميدان جنگ را ترك گفت ؛ اما همچنان به عايشه ، خواهر همسرش و خاله پسرش عبدالله ، وفادار ماند . پس از ديدار سرنوشت‌سازش با علي ( عليه السلام ) به همين كفايت نمود كه به عايشه بگويد دچار ترديد شده و خودش را برحق نمي‌داند . سپس تصميم گرفت به مدينه بازگردد . چنان كه ابن‌قتيبه گزارش نموده ، فرزندش از او پرسيد : « چرا بازمي‌گردي ؟ » و او پاسخ داد : « به همان دليلى كه اگر مي‌دانستي ، تو را در هم مي‌شكست . » اما از فرزندش و عايشه و طلحه خواست كه نبرد با على را ادامه دهند و از همين روي ، آن حديث پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را كه علي ( عليه السلام ) به وى يادآور شده بود ، براى آنان بازنگفت و از ايشان نخواست كه از ريختن خون مسلمانان پرهيز نمايند و با علي ( عليه السلام ) صلح كنند !
عايشه و فرزند زبير ، عبدالله ، كوشيدند تا غرور وى را برانگيزند و بدين روي ، او را به ترس از شمشيرهاى خاندان عبدالمطلب متهم نمودند . اما وى سر فرود نياورد و به آنان پاسخ داد : « اكنون برايتان اثبات مي‌كنم كه بزدل نيستم . » سپس اسب خود را تازاند و به سپاه
--------------------------- 283 ---------------------------
علي ( عليه السلام ) هجوم آورد تا شجاعت خود را اثبات نمايد . علي ( عليه السلام ) به سپاهش دستور داد كه براى زبير راه بگشايند و با او نبرد نكنند . زبير نيز سپاه را شكافت و راه خود را به سوى مدينه گشود ! بدين سان ، عايشه يكى از اركان جنبش خود را از دست داد ؛ اما همچنان از حمايت فرزند زبير ، عبدالله ، برخوردار بود كه در كينه‌ورزى به على و بني‌هاشم سرسخت‌تر بود .
6 . بلاذرى از بازگشت زبير و كشته شدن طلحه ، به گونه‌اى ديگر سخن گفته كه خلاصه‌اش چنين است : هنگامى كه مقابل هم ايستادند ، على به طلحه گفت : « همسر خود را در پوشش خويش نگاه داشته‌اى و همسر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را بيرون كشيده‌اى تا با كمك او بجنگي ! واى بر تو ! مگر با من بيعت نكردي ؟ » طلحه پاسخ داد : « در حالى با تو بيعت كردم كه شمشير بر گردنم بود . » سپس على به زبير گفت : « اى زبير ! بيا تا از نزديك با يكديگر گفتگو كنيم ! » هر دو مقابل هم ايستادند ، چندان كه گردن اسب‌هايشان با هم برخورد نمود . على گفت : « واى بر تو اى زبير ! آيا نشنيدى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به من فرمود : “ بدان كه اين پسرعمه‌ات به‌زودى به تو تجاوز كرده ، مي‌خواهد ظالمانه تو را بكشد ” ؟ » زبير گفت : « آري . » سپس از نبرد دست كشيد و شبانه از بصره بازگشت و در آبگاه بني‌مشاجع فرود آمد . عمرو بن جرموز و فضيل بن عابس و نفيل بن حابس از بني‌تميم ، وى را تعقيب نمودند و در جاى پاى وي ، اسب دواندند . نعر بن زمام مجاشعى و نيز مردى از بني‌سعد با كنيه ابومضرحي ، زبير را پناه دادند . هنگامى كه عمرو بن جرموز و دو همراهش به او رسيدند ، نعر و ابومضرحى گريختند . زبير به آن دو گفت : « كجا مي‌رويد ؟ نزد من بازگرديد ؛ كه آن‌ها سه تن هستند و ما نيز سه تن . » اما آن دو ، وى را تسليم نمودند . آن سه تن به زبير يورش آوردند و او نيز با آنان درگير شد . عمرو بن جرموز به او حمله كرد و زبير دفاع كرد و وى بازگشت . آن دو تن از پشت به وى يورش آوردند و زبير به سوى آن دو روى آورد . در اين حال ، عمرو بن جرموز به او حمله كرد و وى را با نيزه بر زمين افكند . سپس هر سه بر وى افتادند و او را كشتند . عمرو بن جرموز سرش را جدا نمود و نزد احنف بن قيس برد . آن‌گاه ، آن را نزد على برد و گفت : « به اميرالمؤمنين بگوييد : قاتل زبير بر آستانه در است . » على گفت : « قاتل فرزند صفيه را به دوزخ بشارت دهيد ! » عمرو بن جرموز شمشير زبير را آورد و
--------------------------- 284 ---------------------------
على گفت : « اين شمشيرى است كه ديرگاهى اندوه را از چهره رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) مي‌زدود ؛ اما اكنون خود به سرنوشتى بد دچار شده است . » آن‌گاه ، على و فرزندانش گريستند و عمرو بن جرموز گفت : « گمان داشتم كه دشمن وى را كشته‌ام و نمي‌پنداشتم كه دوست صميمى وى را از ميان برداشته‌ام ! » ( انساب الاشراف ، 2 / 251 )
7 . ابن‌شعبه گويد : سخن علي ( عليه السلام ) كه قاتل فرزند صفيه را به دوزخ بشارت داد ، به خاطر سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بود . عمرو بن جرموز از كسانى بود كه در نبرد نهروان شورش نمود . اميرالمؤمنين او را در بصره نكشت ؛ زيرا مي‌دانست كه در فتنه نهروان كشته خواهد شد . ( تحف العقول ، 480 )
8 . بلاذرى گزارشى ديگر نيز آورده است : روبروى هم ايستادند و على به وى گفت : « چرا به اين نبرد پاى نهادي ؟ » زبير پاسخ داد : « زيرا تو را شايسته حكومت نمي‌دانم و تو از ما براى حكومت ، سزاوارتر نيستي . » على گفت : « من پس از عثمان شايسته خلافت نبودم ؟ ! ما تو را از خاندان عبدالمطلب مي‌شمرديم تا آن‌گاه كه پسر بدكارت بالغ گشت و ميان ما و تو جدايى افكند . » سپس امورى مهم را به وى تذكر داد و به يادش آورد كه پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) بر آن دو برگذشته و به على فرموده بود : « عمه‌زاده‌ات چه مي‌گويد ؟ او ظالمانه با تو خواهد جنگيد . » زبير از وى روى گرداند و گفت : « بنا بر اين ، من با تو نمي‌جنگم . »
بلاذرى افزوده است : سپس دو سوار نزد احنف بن قيس آمدند و خواستند در خلوت با وى سخن گويند . احنف سر بلند نمود و گفت : « اى عمرو بن جرموز ! اى فلاني ! » سپس آن دو نزد وى درآمدند و مدتى پنهانى با او سخن گفتند و بازگشتند . آن‌گاه ، عمرو بن جرموز نزد وى بازآمد و گفت : « او را در وادى السباع يافتم و كشتم . » قرة بن حرث مي‌گفت : « جز احنف ، كسى كار زبير را نساخت ! »
سپس بلاذرى گفته است : عمرو بن جرموز سر زبير را نزد على آورد و او دستور داد تا سر را همراه پيكرش در وادى السباع دفن كنند .
9 . شيخ مفيد گويد : عمرو بن جرموز سر زبير را جدا نمود و نزد احنف بن قيس برد .
--------------------------- 285 ---------------------------
وى آن را براى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرستاد . هنگامى كه علي ( عليه السلام ) سر و شمشير زبير را ديد ، فرمود : « شمشير را به من بده ! » شمشير را به او داد . پس آن را تكان داد و فرمود : « اين شمشيرى است كه ديرگاهى با آن ، پيشاپيش رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) نبرد نمود ؛ اما اكنون به اين كشته شدنِ بد ، دچار گشته است ! » سپس به چهره زبير ، خوب نگريست و فرمود :
« تو صحابى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بودى و با او خويشاوندى داشتي ؛ اما شيطان در بيني‌ات راه يافت و به اين سرنوشت دچارت كرد ! » ( الجمل ، مفيد ، 209 )
بسيارى از تاريخ‌نگاران و محدثان ياد كرده‌اند كه زبير در ماجراى جمل ، در دهم جمادى الاولى كشته شد . اما نبرد روز پنجشنبه نيمه جمادى الآخره آغاز گشت و زبير همان روز بازگشت و به نظر مي‌رسد كه روز بعد از آن كشته شده باشد ؛ زيرا قبرش از مكان آن نبرد مقدارى فاصله دارد و او در نيمروز بازگشت . همچنين از نظر ما ، توبه كردن زبير و طلحه پيش از مرگشان صحت ندارد و سخنى كه در گزارش بلاذرى آمده ، هماهنگ با رسم حكومت‌ها در ستايش طلحه و زبير و توجيه شورش آن دو بر ضد علي ( عليه السلام ) است .

كشته شدن طلحه پس از انديشه بازگشت از ميدان نبرد

1 . مسعودى گويد : هنگامى كه زبير بازگشت ، على بر طلحه بانگ زد : « اى ابومحمد ! سبب شورش تو چيست ؟ » گفت : « خون‌خواهى عثمان . » على گفت : « خدا بكشد هريك از ما را كه بيشتر در قتل عثمان نقش داشته است ! آيا اين سخن رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را نشنيدي : “ بارخدايا ! ياورش را يارى كن و با دشمنش دشمنى نما . ” تو نخستين كسى بودى كه با من بيعت كردى و آن را شكستي . خداوند فرموده است : وَمَنْ نَكَثَ فإنَّما ينْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ : هر كه پيمان‌شكنى كند ، تنها به زيان خود پيمان مىشكند . ( فتح : 10 ) » طلحه گفت : « استغفرالله . » سپس بازگشت . مروان بن حكم گفت : « زبير بازگشت و طلحه نيز بازمي‌گردد . برايم تفاوتى ندارد كه كجا تير بيفكنم ! » آن‌گاه ، به شاهرگ وى تير افكند و او را كشت . پس از پايان نبرد ، علي ( عليه السلام ) در جاى كشته شدن وى در پُل قره ، ايستاد و گفت : « انا لله و انا اليه راجعون . به خدا سوگند ! من اين فرجام را دوست نمي‌داشتم . به خدا سوگند ! تو مصداق سخن آن
--------------------------- 286 ---------------------------
شاعري :
جوانمردى است كه هرگاه مال دارد ، دوستانش به وى نزديك مي‌شوند و هرگاه فقير مي‌گردد ، از او دور مي‌شوند .
[ در زيبايى چنان است كه ] گويا ثريا از راستش ، شِعرا در پيش رويش ، و بدر از چپش آويخته شده است !
و به ياد آورد كه طلحه هنگامى كه پشت كرد ، با صدايى كه شنيده مي‌شد ، گفت :
سخت پشيمان شدم و صبر و شكيبم از دست رفت . آه و افسوس بر من و پدر و مادرم !
همانند كسَعى [ كه داستان ندامتش ضرب‌المثل شده ] پشيمان گشتم و به گمان خود ، در پى رضايت بني‌جَرْم برآمدم .
و در اين حال ، غبار از چهره زدود و گفت : وَكَانَ أَمْرُ الله قَدَراً مَقْدُوراً : فرمان خدا همواره به اندازه مقرّر [ و متناسب با توانايى ] است . ( احزاب : 38 ) نيز گفته‌اند كه اين شعر هنگامى از وى شنيده شد كه عبدالملك صورتش را زخمى كرده و مروان به شاهرگش تير افكنده بود و او افتاده ، در حال جان سپردن بود . ( مروج الذهب ، 2 / 363 )
البته بعيد است كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) آن بيت را درباره طلحه گواه آورده باشد .
2 . موفق خوارزمى با سندش از اياس ضبى گزارش نموده كه از مجزأة سدوسى نقل شده است : از كنار طلحه عبور نمودم ، در حالى كه بر خاك افتاده ، آخرين رمق در جانش بود . گفت : « تو كيستى كه رويت را همچون ماه تمام مي‌بينم ؟ » گفتم : « مردى از اصحاب اميرالمؤمنين . » گفت : « دستت را دراز كن تا به نشانه بيعت با اميرالمؤمنين با تو بيعت كنم . » دستم را دراز كردم و او با من بيعت كرد و سپس وفات نمود . نزد على آمدم و اين خبر را به او دادم . گفت : « الله اكبر ! خدا و رسولش راست گفتند . خداوند نخواست او را به بهشت ببرد ، مگر در حالى كه بيعت من در گردنش باشد . » ( المناقب ، 181 )
اين روايت نيز به رسم دستگاه سلطه ساخته شده كه ادعا مي‌كند طلحه توبه نمود و در بهشت جاى خواهد داشت . سخنان صريح اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) درباره هلاك او و زبير ،
--------------------------- 287 ---------------------------
اين ادعا را رد مي‌نمايد .
3 . قاضى مغربى از نافع غلام ابن‌عمر نقل نموده كه على سخن پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) را به طلحه يادآورى نمود : « بارخدايا ! ياورش را يارى كن و با دشمنش دشمنى نما . » طلحه گفت : « آرى به يادم آمد . » سپس بازگشت و گفت : « از اين پس نبرد نخواهم كرد . » سفيان ثورى با صداى بلند مي‌گفت : « به خدا سوگند ! من ترديد ندارم كه طلحه و زبير با على بيعت نمودند و سپس آن را شكستند ، در حالى كه به خدا سوگند ! از وى نه اشكالى در دين ديدند و نه خيانتى در مال . » ( شرح الاخبار ، 1 / 402 )
4 . يكى از دانشوران بر آن است كه علي ، طلحه را فراخواند و چيزهايى از پيشينه و فضيلت خود را به يادش آورد . پس طلحه نيز همانند زبير ، از نبرد با او پا پس كشيد و در ميان صفوف سپاه به حالت كناره‌گيرى بازگشت . در اين حال ، تيرى به سويش پرتاب گشت و شاهرگ پايش را قطع نمود و آن قدر خون از وى رفت كه جان داد . دانشوران قابل اعتماد اتفاق نظر دارند كه آن روز مروان كه در گروه طلحه بود ، وى را كشت . از يحيى بن سعيد روايت شده كه طلحه روز جمل گفت :
همانند كسَعى پشيمان گشتم و به خلاف ميل خود ، رضايت بني‌جَرْم را خريدم .
حصين از عمرو بن جاوان نقل نموده است : از احنف بن قيس شنيدم كه چون آن دو سپاه رويارو گشتند ، نخستين كشته ، طلحة بن عبيدالله بود . از يحيى بن سعيد ، از عمويش گزارش شده كه مروان به سوى وى تيرى افكند و سپس به ابان بن عثمان روى نمود و گفت : « يكى از قاتلان پدرت را برايت قصاص نمودم . » ( الاستيعاب ، 2 / 766 - 768 )
همانند اين گزارش را طبرى ( الرياض النظره ، 4 / 264 ) و ابن‌حجر عسقلانى ( الاصابه ، 3 / 430 ) از مآخذى با سندهاى صحيح آورده‌اند . نيز اين خبر با سند صحيح از ابن‌ابي‌شيبه ( المصنف ، 7 / 256 ؛ 8 / 716 ) نقل شده است .
5 . بلاذرى گويد : هنگام غروب ، طلحه كه مروان بن حكم نيز همراه با جنگجويان در كنارش بود ، محاصره گشت . چون مروان ديد كه افراد در حال گريز هستند ، گفت : « به
--------------------------- 288 ---------------------------
خدا سوگند ! از اين پس ديگر به سهم خودم از خون عثمان چيزى طلب نخواهم كرد . » در اين حال ، تيرى به سوى ساق پاى طلحه افكند و آن را در خون كشيد و آن‌گاه ، به ابان بن عثمان روى نمود و گفت : « يكى از قاتلان پدرت را برايت كشتم . » غلام طلحه با استر وى آمد . طلحه بر آن استر نشست و به غلامش گفت : « آيا جايى هست كه در آن فرود آييم ؟ » غلام گفت : « نه ؛ اين مردم جاهلانه به تو ستم كردند . » طلحه گفت : « خون هيچ پيرمردى را هدر رفته‌تر از خون خود نديدم . » سپس وى را به يكى از خانه‌هاى بني‌سعد بردند و همان جا درگذشت . ( انساب الاشراف ، 2 / 246 )
شيخ مفيد گويد : طلحه به غلامش گفت : « براى من جايى بياب تا در آن داخل شوم . » غلام گفت : « نمي‌دانم تو را كجا ببرم . » حسن بصرى گفته است : « وى پيش از اين همراه رسول خدا جهاد كرده و او را با دست خود حمايت نموده بود ؛ اما اكنون خودش را در معرض تباهى افكند . خودم قبر او را ديدم كه جايگاه بدبختى بود و نزديكان آن مكان ، كنارش مي‌نشستند و قضاى حاجت مي‌كردند . شگفت‌تر از اين مردم نديده‌ام ! »
و اما زبير نزد يكى از قبايل عرب درآمد و گفت : « مرا پناه دهيد ! » اين در حالى است كه پيشتر خودش به ديگران پناه مي‌داد و اكنون كسى را ياراى پناه دادنش نبود . حسن [ بصري ] گويد : « چه چيز تو را بيم داد ؟ به خدا سوگند ! چيزى مايه بيمت نشد ، مگر پسر خودت . پس عمرو بن جرموز در يكى از بلندي‌هاى سرزمين عرب ، او را پى گرفت و به خدا سوگند ! خونى هدر رفته‌تر از خون وى نديدم . اكنون قبر وى در وادى السباع ، جاى مدفوع افكندن روباهان است . آن دو شورش نمودند و به آن چه مي‌خواستند ، دست نيافتند و به گذشته خويش نيز بازنگشتند . اين بدبختى كه بر آنان نوشته شد ، برايم گران است ! » ( الجمل ، مفيد ، 2 / 246 )
6 . احمد بن ابراهيم گويد : حسن بصرى گفته است : از يكى شنيدم كه گفت : « شگفتا از طلحه و زبير كه بيعت علي ( عليه السلام ) را بدون سبب شكستند و خونشان هدر گشت و قبرهايشان مكان افكندن مدفوع شد ! » ( المصابيح ، 1 / 305 )
--------------------------- 289 ---------------------------
7 . ابن‌اعثم گويد : طلحه با صداى بلند بانگ زد : « بندگان خدا ! صبر پيشه كنيد ، صبر ؛ كه پس از صبر ، پيروزى و پاداش خداست . » مروان بن حكم به وى نگريست و به غلام خود گفت : « واى بر تو اى غلام ! به خدا سوگند ! من مي‌دانم كه در روز محاصره خانه عثمان ، هيچ كس به اندازه طلحه مردم را به كشتن او تحريك نكرد و جز وى كسى او را نكشت . مرا پنهان كن ؛ كه اگر چنين كني ، آزادت خواهم نمود . » غلام وى را پنهان ساخت و او تيرى مسموم به سوى طلحة بن عبيدالله روان نمود كه به او اصابت كرد . طلحه از اين تير بر زمين افتاد و بيهوش گشت . سپس به هوش آمد و به خونى كه از بدنش جارى بود ، نگريست و گفت : « انا لله و انا اليه راجعون . به خدا سوگند ! گمان دارم كه ما مقصود كتاب خدا در اين آيه هستيم : وَاتَّقُواْ فِتْنَةً لاَّ تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمْ خَاصَّةً : و از فتنه‌اى كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد ، بترسيد . ( انفال : 25 ) » سپس در حالى كه بسيار ناتوان شده بود ، به غلامش روى نمود و گفت : « واى بر تو اى غلام ! برايم مكانى بياب تا در آن جا وارد شوم و بياسايم . » غلام گفت : « به خدا سوگند ! نمي‌دانم تو را به كجا ببرم . » طلحه گفت : « سبحان الله ! تا امروز خون هيچ فردى از قريش را هدر رفته‌تر از خون خود نديده‌ام . باور دارم كه اين تير را فقط خدا فرستاده است و فرمان خداوند به اندازه معين است . » طلحه در همين سخن بود كه جان داد . آن‌گاه ، در مكانى به نام سبخه نهاده شد و از اين رويداد ، غمى بزرگ به بصريان و نيز عايشه كه طلحه پسرعمويش بود ، رسيد . سپس شب آمد و ميان دو سپاه فاصله افكند . ( الفتوح ، 2 / 479 )
8 . خلال گويد : در روز جمل ، مروان بن حكم كه با طلحة بن عبيدالله در يك صف بود ، تيرى به سوى وى افكند و گفت : « از كسى جز تو خون عثمان را طلب نمي‌كنم . » و با همان تير كه به سويش افكند ، وى را كشت . ( السنة ، 2 / 425 )
9 . از برخى از اين گزارش‌ها برمي‌آيد كه طلحه از ميدان نبرد بازگشت يا در آستانه بازگشت بود و قتلش در آخرين ساعات روز اول نبرد صورت گرفت . به گفته احنف بن قيس ، وى نخستين كشته اين نبرد بود . معناى اين سخن آن است كه پس از وي ،
--------------------------- 290 ---------------------------
عايشه به تنهايى شش روز نبرد را رهبرى كرد تا زمانى كه شترش كشته شد و برادرش محمد او را به سراى ابن‌خلف برد كه در همان نبرد در راه وى كشته گشت .
گزارش مورد اعتماد نزد من همان است كه ابن‌اعثم آورده كه طلحه در حال نبرد و تحريك ديگران به جنگ بود ، همان سان كه سخن اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بدان اشاره دارد : « اين را از رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) شنيدم و اگر جز اين باشد ، خدا تو را بر من پيروزى بخشد و خونم به دست تو ريخته گردد . اگر هم سخنم درست باشد ، خداوند مرا بر تو و يارانت پيروز گرداند و خون شما به دست من ريخته شود و جان‌هاى شما را شتابان به سوى دوزخ ببرد ! »
گزارش بلاذرى نيز بر همين دلالت دارد : « طلحة بن عبيدالله آن روز نبردى سخت نمود و جندب بن عبدالله ازدى بر وى تاخت و هنگامى كه مي‌توانست بر وى ضربت زند ، او را رها نمود ؛ زيرا به كشتنش ميل نداشت . » ( انساب الاشراف ، 2 / 245 )
--------------------------- 291 ---------------------------
جندب ، دوست و همانند مالك اَشتر بود - خدا از هر دو خشنود باد - و شايد طلحه را از اين روى نكشت كه به وصيت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) عمل كرده باشد ؛ زيرا مي‌دانست كه مروان او را به‌زودى خواهد كشت و خونش بر گردن او خواهد بود .

عايشه به‌تنهايى شش روز نبرد را راهبرى كرد

گزارش‌ها درباره روز اول و دوم نبرد جمل

شيخ مفيد گويد : چون فرستادگان اميرالمؤمنين از نزد عايشه و طلحه و زبير بازگشتند و خبر دادند كه آنان بر مخالفت و نبرد با وى اصرار دارند ، على دسته‌هاى سپاه را سازمان داد و لشكر را آراست . عبدالله بن عباس را فرمانده جلوداران نمود و هند مرادى جملى را به فرماندهى دنباله لشكر برگزيد . اين هند مرادى همان كسى است كه عمر بن خطاب گفته بود : « هرچند نامش زنانه است ، سالار كوفيان است . » عمار بن ياسر را فرمانده سواره‌نظام نمود و محمد بن ابي‌بكر را به فرماندهى پياده‌نظام برگزيد . سپس دسته‌ها را بدين سان آرايش داد :

  • هند جملي ، فرمانده سواران مذحج .
  • شريح بن هانى حارثي ، فرمانده پيادگان مذحج .
  • سعيد بن قيس ، فرمانده سواران همدان .
  • زياد بن كعب بن مره ، فرمانده پيادگان همدان .
  • حجر بن عدي ، فرمانده سواران كنده .
  • رفاعة بن شداد ، فرمانده سواران و پيادگان بجيله .
  • عدى بن حاتم ، فرمانده سواران و پيادگان قضاعه .
  • عبدالله بن زيد ، فرمانده سواران خزاعه و سپاهيان يمن .
  • عمرو بن حمق خزاعي ، فرمانده پيادگان خزاعه .
    --------------------------- 292 ---------------------------
  • جندب بن زهير ، فرمانده سواران ازد .
  • ابوزينب ، فرمانده پيادگان ازد . او همان كسى بود كه به باده‌نوشى وليد بن عقبه گواهى داد و سبب شد وى بر كنار گردد و بر او حد جارى شود .
  • عبدالله بن هاشم سدوسي ، فرمانده سواران بكر بن وائل .
  • حسان بن مخدوع ذهلي ، فرمانده پيادگان بكر بن وائل .
  • زيد بن صوحان عبدي ، فرمانده عبدالقيس از كوفيان .
  • حرث بن مره عبدي ، فرمانده عبدالقيس از كوفيان .
  • سفيان بن ثور دوسي ، فرمانده سواران بكر بن وائل از بصريان .
  • حصين بن منذر ، فرمانده پيادگان بكر بن وائل از بصريان . وى همان كسى است كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در نبرد صفين درباره وى فرمود :
    از آنِ كيست اين پرچم سياه كه سايه‌اش در جنبش و اهتزاز است و هر گاه گفته شود كه آن را بياورند ، حصين پيش مي‌آيد .
  • جوهر بن جابر خفر ، فرمانده مهازم .
  • خالد بن معمر سدوسي ، فرمانده ذهلي‌ها .
  • منذر بن جارود عبدي ، فرمانده سواران عبدالقيس از بصريان .
  • قبيصة بن جابر اسدي ، فرمانده سواران اسد .
  • عكبر بن وائل اسدي ، فرمانده پيادگان اسد . وى همان كسى است كه در آن نبرد ، محمد بن طلحه را كشت .
  • عمير بن عطارد ، فرمانده سواران بني‌تميم از كوفيان .
  • معقل بن قيس ، فرمانده پيادگان بني‌تميم از كوفيان . او همان كسى است كه بني‌ناجيه را به اسارت گرفت .
  • عبدالله بن طفيل بكالي ، فرمانده سواران قيس غيلان از كوفيان .
    --------------------------- 293 ---------------------------
  • قرة بن نوفل اشجعي ، سالارِ نُخَيله ، فرمانده پيادگان قيس غيلان از كوفيان .
  • هاشم بن عتبة بن ابي‌وقاص مرقال ، فرمانده سواران قريش و كنانه .
  • هاشم بن هاشم ، فرمانده پيادگان قريش و كنانه .
  • جارية بن قدامه سعدي ، فرمانده سواران پيوسته به وى از تميم بصره .
  • اعين بن ضبيعه ، فرمانده پيادگان پيوسته به وى از تميم بصره .
    آن سپاه شامل شانزده هزار تن بود كه سواران سرشناس و پيادگان نام‌آور را در دل خود داشت . ( الجمل ، مفيد ، 171 )
    البته گزارشى كه اين تعداد را دوازده‌هزار تن مي‌داند ، پذيرفتني‌تر است .
    ذهبى گويد : سعيد بن جبير گفته است : در ماجراى جمل ، هشتصد تن از انصار و چهارصد تن از حاضران بيعت رضوان ، با على همراه بودند . سدى گزارش نموده كه روز جمل همراه علي ، صدوسى رزمنده بدر و هفتصد تن از اصحاب پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) بودند و در آن معركه سى هزار تن كشته شدند و جنگى بيش از آن كشته نگرفت .
    پرچم طلحه و زبير را عبدالله بن حكيم بن حزام در دست داشت . سواره‌نظام را طلحه فرماندهى مي‌كرد و فرمانده پياده‌نظام عبدالله بن زبير بود . فرمانده جناح راست ، عبدالله بن عامر بن كريز بود و فرمانده جناح چپ ، مروان بن حكم . نبرد در روز جمعه ، بيرون از بصره در مكان قصر عبيدالله بن زياد برپا گشت . ( التاريخ ، 3 / 484 )
    پيشتر گفتيم كه نبرد روز پنجشنبه نيمه جمادى الآخره آغاز گشت . عايشه به‌تنهايى فرماندهى آن لشكر انبوه را از فراز كجاوه خود بر شتر ، بر عهده داشت و به فرماندهانى كه پيرامون شترش بودند ، فرمان‌ها را صادر مي‌كرد يا گروهى از رزم‌آوران در اين سو يا آن سو را خطاب مي‌نمود و آنان را به دلاورى برمي‌انگيخت و برايشان بهشت را ضمانت مي‌نمود ! شگفتا از پيروان وى كه رانندگى اتومبيل را براى زنان حرام مي‌دانند و مادرشان آن لشكر انبوه را فرماندهى مي‌كرد ! افزون بر اين ، گزارش شده كه طلحه روز جمعه يعنى دومين روز
    --------------------------- 294 ---------------------------
    نبرد ، كشته شد ( النهايه ، 7 / 275 ) و اگر اين سخن درست باشد ، عايشه به‌تنهايى نبرد را پنج روز ، نه شش روز ، فرماندهى نمود . البته اين گزارش بعيد است .

علي ( عليه السلام ) بار دوم حجت را بر آنان تمام كرد

شيخ مفيد گويد : ابن‌عباس گفته است : به خدا سوگند ! هنوز از مكانم تكان نخورده بودم كه تيرهاى آنان همچون ملخ‌هاى پراكنده به سويم پرتاب شد . گفتم : « اى اميرالمؤمنين ! نمي‌بينى كه اينان چه مي‌كنند ؟ فرمانمان ده تا دورشان سازيم . » امام ( عليه السلام ) فرمود : « دست نگاه داريد تا بار دوم نيز حجت را بر آنان تمام نمايم . » سپس فرمود : « چه كسى اين مصحف را مي‌گيرد و آنان را به آن فرامي‌خواند تا اگر كشته شود ، خودم نزد خدا بهشت را برايش ضمانت نمايم ؟ » كسى برنخاست ، مگر نوجوانى تازه‌سال از عبدالقيس به نام مسلم كه قباى سپيد در بر داشت . گويا هم‌اكنون او را مي‌بينم كه گفت : « اى اميرالمؤمنين ! من آن را بر ايشان عرضه مي‌نمايم و جان خودم را پيشكش خدا مي‌كنم . » امام ( عليه السلام ) از سر دلسوزى از او روى گرداند و بار دوم ندا داد : « چه كسى اين مصحف را مي‌گيرد و به اينان عرضه مي‌نمايد ؟ البته بداند كه كشته مي‌شود و بهشت از آنِ او خواهد بود . » همچون بار پيشين ، مسلم برخاست و گفت : « من مصحف را عرضه مي‌كنم . » امام ( عليه السلام ) بار سوم نيز ندا داد و كسى جز همان نوجوان برنخاست . مصحف را به دستش داد و فرمود : « به سوى آنان رو و مصحف را به ايشان عرضه كن و به آن فرابخوانشان ! » نوجوان پيش آمد تا در برابر صفوف ايستاد و مصحف را گشود و گفت : « اين كتاب خداست و اميرالمؤمنين شما را به آن فرامي‌خواند . » عايشه گفت : « به سويش تير پرتاب كنيد ؛ كه خدايش رسوا گرداند ! » آنان به سوى وى تير افكندند و از هر سو به وى نيزه افكندند . مادر وى كه در آن صحنه حضور داشت ، بانگ زد و خود را روى او انداخت و از آن جا بيرونش كشيد . گروهى از سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به او پيوستند و ياري‌اش نمودند تا فرزندش را حمل كند تا هنگامى كه او را در برابر اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نهاد و گريان گفت :
خداوندا ! مسلم در حال تلاوت كتاب خدا ، آنان را دعوت نمود و از ايشان نترسيد .
--------------------------- 295 ---------------------------
اما آنان نيزه‌هايشان را از خون وى خضاب نمودند ، در حالى كه مادرشان [ عايشه ] ايستاده ، آنان را تماشا مي‌كرد و به قتل فرمانشان مي‌داد و بازشان نمي‌داشت !
( الجمل ، مفيد ، 181 )
موفق خوارزمى گويد : سپس على زره خواست و بر تن نمود و شمشير بست و عمامه‌اش را بر سر انداخت و بر استر پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) نشست و مصحف خواست و آن را در دست گرفت و گفت : « اى مردم ! چه كسى اين مصحف را در دست مي‌گيرد تا اين قوم را به آن فرابخواند ؟ » نوجوانى برخاست و . . . . ادامه سخن همانند همان گزارش پيشين است . ( المناقب ، 181 )
شيخ مفيد گويد : آن‌گاه ، به سوى پسرِ عبدالله بن بديل تير افكندند و او را كشتند . پدرش عبدالله همراه با عبدالله بن عباس پيكرش را حمل نمودند و در برابر اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نهادند . عبدالله بن بديل گفت : « اى اميرالمؤمنين ! تا كى گردن خود را زير تيغ اين قوم بسپاريم تا مردان ما را يكايك بكشند ؟ به خدا سوگند ! اگر مي‌خواهى راه هر بهانه‌اى را بسته باشي ، ديگر بسته‌اي . »
محمد بن حنفيه گويد : اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرمود : « پسركم ! پرچم خود را جلو ببر ! » سپس به جناح راست و چپ نيز فرمان آماده‌باش داد . آن‌گاه ، زره رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را خواست و بر تن نمود و دستارى گرداگرد شكم بست و تا زير آن آورد . سپس استرش شهبا را خواست كه همان استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بود و بر آن نشست و پيشاپيش صفوف يارانش ايستاد . من نيز با پرچم پيشاپيش او قرار گرفتم ، در حالى كه وى آماده نبرد بود . در اين هنگام ، قيس بن عباده پيش آمد و گفت :
اين پرچمى است كه ما همراه پيامبر زير آن قرار مي‌گرفتيم و جبرئيل ياور ما بود .
كسى كه انصار پشتيبانش باشند ، اگر جز آنان ياورانى نداشته باشد ، زيان نمي‌بيند .
همان مردمى كه چون نبرد نمايند ، آن قدر شمشير مي‌زنند تا سرزمين‌ها را فتح كنند .
( الجمل ، مفيد ، 182 )
--------------------------- 296 ---------------------------

علي ( عليه السلام ) در انتظار وعده پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) و فرود آمدن فرشتگان بود

على فرمود : رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) به من خبرى داد و فرمود : « اى علي ! همانا خداوند تو را در روز جمل با پنج‌هزار فرشته نشان‌دار ، يارى مي‌كند . » ( الاحتجاج ، 1 / 241 )
شيخ طوسى از ابوعبدالله عنزى گزارش مي‌كند : روز جمل با على بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) نشسته بوديم كه افرادى رسيدند و بانگ برآوردند : « اى اميرالمؤمنين ! تيرها ما را فراگرفته‌اند . » وى سكوت نمود . سپس افرادى ديگر آمدند و همان سخن را تكرار كردند و گفتند : « پيكرهاى ما به زخم نشسته است . » علي ( عليه السلام ) فرمود : « اى قوم ! در حالى كه هنوز فرشتگان نازل نشده‌اند ، چه كسى از اين افراد كه مرا به نبرد دعوت مي‌كنند ، مي‌تواند حجت را بر من تمام سازد ؟ » هنوز در همان حال نشسته بوديم كه بدون آن كه بادى را ببينيم يا حس كنيم ، نسيمى خوشبو از پشت سر ما وزيد و به خدا سوگند ! خنكاى آن را از زير زره و جامه ، ميان شانه‌هايم حس كردم . هنگامى كه اين نسيم وزيد ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) زره خود را بر تن پوشيد و مهياى نبرد با آنان شد . ( الامالي ، طوسي ، 209 )
امام صادق ( عليه السلام ) فرموده است : « زره رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ذات الفضول نام داشت و در جلو و نيز پشتِ آن ، دو حلقه نقره بود . علي ( عليه السلام ) روز جمل اين زره را پوشيد و با ريسمانى
سياه و سپيد كه جبرئيل از آسمان فرود آورده بود ، آن را از پشت بست . رسول خدا ( صلى الله عليه وآله )
نيز زره خود را با همان ريسمان از پشت مي‌بست . » ( الكافي ، 8 / 331 )
شيخ مفيد مي‌گويد : ياران عايشه صفوف خود را آراستند و شترى را كه كجاوه عايشه بر آن قرار داشت ، آوردند . مهار اين شتر را كعب بن سور در دست داشت كه مصحفى آويخته بود . ازديان و بني‌ضبه نيز گرداگرد آن شتر را فراگرفته بودند و عبدالله بن زبير پيشاپيش عايشه و مروان بن حكم سمت راست وى حركت مي‌نمودند . زبير [ پيش از بازگشتش ] گرد سپاه حركت مي‌كرد و طلحه [ پيش از تير خوردنش ] فرمانده سواره‌نظام بود و محمد بن طلحه پياده‌نظام را فرماندهى مي‌نمود .
محمد بن حنفيه گويد : هنگامى كه پدرم ديد آن سپاه به سوى ما هجوم مي‌آورند ، به من
--------------------------- 297 ---------------------------
فرمود : « پرچم را پيش بياور ! » من پرچم را پيش بردم و بدين سان ، مهاجران و انصار نيز به سوى جلو حركت كردند . هنگامى كه آن سپاه ديدند كه پرچم را پيش از افراد خود به جلو مي‌برم ، يكپارچه به سويم تير افكندند . من در جاى خود ايستادم و از آنان شك به خود راه ندادم و با خود گفتم : يك يا دو بار تيراندازى مي‌كنند و سپس من باز پيش مي‌روم . در اين حال بودم كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) با دست خود ميان شانه‌هايم زد و پرچم را از دستم ستاند و ندا داد : « اى ياري‌شده ، بميران ! » [ يا منصورُ اَمِت : شعار جنگى پيامبر گرامي ] به خدا سوگند ! همين كه اين شعار شنيده شد ، ديدم كه پاهايشان سست شد و لرزه بر اندام‌هايشان افتاد و به يكديگر پيوستند و سپس از هم پراكنده شدند تا عايشه بتواند جايگاه هر يك از ايشان را ببيند . در اين هنگام ، عمار و مالك اَشتر با شمشيرهاى كشيده به آن قوم حمله بردند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) فرياد كشيد : « اى محمد بن ابىبكر ! اگر عايشه بر زمين افتاد ، او را بپوشان و حمايتش را بر عهده گير . » چون آن قوم اين سخن را شنيدند ، سست شدند و اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در جاى خود پابرجا ماند . آنان پس از سستى ، بار ديگر به خود آمدند و جان گرفتند و هماورد طلبيدند . مردى از بنىعدى در حالى كه شمشير به دست داشت ، پيشاپيش شتر ايستاد و گفت :
بر شما شمشير مىزنم و على را نمىبينم . شمشير درخشان مشرفى خود را چون عمامه بر سرش فرود مي‌آورم و قوم خود ، عدى ، را از دست او آسوده مي‌سازم .
در اين حال ، مردى از ياران اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به نام اميه عبدى ، به نبرد او رفت ، در حالى كه مىخواند :
اين على است كه راهش هدايت است و رسم صواب در اوست و پرهيزگارى راهنماى اوست و هر كس كه از حق پيروى كند ، دوست اوست .
سپس آن دو به يكديگر شمشير زدند . ضربه آن مرد از بني‌عدي ، خطا كرد و اميه عبدى ضربتى به او زد و وى را كشت . مردى ديگر به نام عاصم بن مره با كنيه ابوالحرباء كه از ياران عايشه بود ، بر جاى او ايستاد و خواند :
--------------------------- 298 ---------------------------
من ابوالحرباء هستم و نامم عاصم است و مادر ما مادرى است كه مَحرم‌هاى بسيار دارد .
مردى از ياران اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به نبرد او رفت و خواند :
مراقب خود باش كه من پيرو على هستم و مدت‌هاست [ پيروى از ] مادر شما را رها كرده‌ام .
زيرا او از قرآن و پيامبر سرپيچى كرد و مرتكب كارهاى بدعت‌آميز شد .
سپس ضربتى بر او زد و وى را كشت . مردى ديگر به نام هيثم بن كليب ازدى بر جاى او ايستاد و چنين خواند :
ما مادر پسنديده خويش را دوست مىداريم و صحابه پسنديده را يارى مىدهيم .
مردى از ياران اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بر او حمله برد ، در حالى كه چنين شعار مىداد :
راهنماى شما گوساله بنىاميه است و مادرتان زيانكار و بدبخت و در فتنه‌اى كور سرگردان است .
پس بر او ضربتى زد كه سرش را دريد و او كشته بر زمين افتاد . پس از او عمرو بن يثربى كه از پهلوانان اصحاب جمل بود ، به آوردگاه آمد و هماورد خواست . علباء بن هيثم به نبرد او رفت و ميانشان دو ضربه رد و بدل شد و علباء ( رحمه الله ) كشته گشت . به جاى او ، هند بن مرادى به نبرد عمرو بن يثربى رفت و شمشيرى زد كه با سپر آن را رد كرد . در اين هنگام ،
عبد الله بن زبير ضربتى بر هند زد و او را به خود مشغول داشت . سپس عمرو و عبدالله بن زبير ، هر دو به جنگ با او پرداختند و وى را كشتند . آن‌گاه ، به جايش زيد بن صوحان عبدى قرار گرفت و با يكديگر ضربه‌هايى رد و بدل كردند . در اين هنگام ، سوارى از جمليان به يارى عمرو آمد . زيد بن صوحان نيزه‌اى بر تهيگاهش زد و او را بر جاى خود ميخكوب كرد . در همين حال ، عمرو به زيد ضربتى زد كه با آن كشته شد . عمرو بن يثربى فخرفروشى را آغاز نمود و گفت :
اگر مرا نمىشناسيد ، من ابن يثربى هستم كه علباء و هند جملى و زيد بن صوحان را كه بر آيين على بودند ، كشتم .
در اين هنگام ، مالك اَشتر به جنگ او شتافت و ضربتى بر چهره‌اش زد كه با آن ، بر زمين
--------------------------- 299 ---------------------------
افتاد . يارانش او را حمايت كردند و وى از جاى خود برخاست و پس از اين كه به خود آمد ، گفت : « از مرگ چاره نيست . مرا به جايى كه على بن ابي‌طالب قرار دارد ، راهنمايى كنيد ؛ كه اگر چشمم به او افتد ، شمشير خود را از كاسه سرش پُر مي‌كنم . » در اين هنگام ، عمار بن ياسر به او حمله كرد ، در حالى كه مىخواند :
اى پسر يثربى ! ميدان را ترك مكن تا با تو بر آيين على جنگ كنم . سوگند به خانه خدا كه ما به پيامبر سزاوارتريم .
آن‌گاه ، عمار ضربتى بر ابن‌يثربى زد كه كشته بر زمين افتاد و قومش آمدند و پيكرش را با خود بردند . ( الجمل ، مفيد ، 183 )
گزارش درست‌تر درباره كشته شدن ابن‌يثربي ، آن است كه ابن‌عمر ضبى آورده است : هنگامى كه زره‌پوشان سپاه مضر كوفه و بصره ، آن پايدارى را ديدند ، در ميان سپاه عايشه و على بانگ برآوردند : « اى مردم ! اكنون كه صبر و قرار پايان يافته و پيروزى از ما فاصله گرفته ، دست و پاها را قطع كنيد ! » در اين هنگام ، دست‌ها و پاها را ضربت زدند و بريدند . پيش و پس از آن ، هيچ نبردى را نديدم و نشنيدم كه به اين اندازه ، دست و پا در آن قطع شده باشد ، در حالى كه ندانند آن دست و پا از كيست ! در همان روز ، دست عبدالرحمن بن عتاب ، پيش از كشته شدنش ، قطع شد . هر مردى از اين سپاه و آن سپاه ، هنگامى كه دست يا پايش قطع مي‌شد ، آن قدر مي‌جنگيد تا كشته مي‌گشت . عايشه به كسانى كه سمت چپش قرار داشتند ، گفت : « اين قوم كيستند ؟ » صبرة بن شيمان گفت : « فرزندان ازدى تو هستند . » عايشه گفت : « اى آل‌غسان ! امروز آن گونه كه درباره شما شنيده بوديم ، دلاورى نشان دهيد . » سپس اين شعر را شاهد آورد :
دليران غسان ، به شمشيرزدن پرداختند ؛ و نيز مردان هنب و اوس و شبيب .
آن‌گاه ، از كسانى كه سمت راستش قرار داشتند ، پرسيد : « اين قوم كيستند ؟ » گفتند : « بكر بن وائل . » عايشه گفت : « شاعر درباره شما سروده است :
با جامه‌هاى آهنين به سوى ما آمدند ، گويا در شكوهمندى و استوارى همچون مردان
--------------------------- 300 ---------------------------
بكر بن وائل بودند .
برابر شما عبدالقيس قرار دارند . سخت‌تر از نبرد ايشان ، به جنگ بپردازيد ! »
سپس به دسته‌اى از سپاهيان كه مقابلش بودند ، روى نمود و گفت : « اينان كيستند ؟ » گفتند : « بني‌ناجيه . » گفت : « به به از اين شمشيرهاى ابطحى و قريشي ! چنان با شمشير ضربه بزنيد كه تن‌ها را فروبيندازد . » آن‌گاه ، بني‌ضبه پيرامونش گرد آمدند . وى گفت : « آفرين بر اين شراره‌هاى آتشين ! » هنگامى كه بر اثر كشته شدن ، تعداد آنان اندك شد ، بني‌عدى نيز با آنان درآميختند و پيرامونش بسيار شدند . عايشه گفت : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « بني‌عدى هستيم كه با برادران خود همراه شده‌ايم . » عايشه گفت : « تا وقتى بني‌ضبه در پيرامون من كشته نشده بودند ، سر اين شتر راست و استوار بود ! » پس سر شتر را راست نمودند و با ضربت‌هاى سخت و مهار نشدنى به نبرد پرداختند و دست و پاها را قطع كردند . هنگامى كه اين كار ، بسيار تكرار شد و در هر دو سپاه نمود يافت ، به سوى شتر رفتند و گفتند : « تا وقتى كه اين شتر هست ، اينان پابرجا خواهند ماند . » دو جناح راست و چپ سپاه علي ، به قلب لشكر پيوستند و بصريان نيز چنين كردند . دو سپاه خشمگينانه از قلب لشكر با هم رويارو شدند . ابن‌يثربى سر شتر را در دست گرفت و چنين رجز خواند :
هر كه مرا نشناسد ، بداند كه من ابن‌يثربى هستم ؛ همان قاتل علباء و هند جملى و ابن‌صوحان كه بر آيين على بودند !
عمار بر او بانگ زد : « به هستي‌ام سوگند ! خود را در پناه عايشه برده‌اى و راهى به تو نيست . اگر راست مي‌گويي ، از آن دسته جدا شو و به سوى من بيا ! » ابن‌يثربى زمام شتر را به مردى از بني‌عدى سپرد و پيش آمد تا ميان ياران عايشه و على قرار گرفت و افراد را كنار راند تا به عمار رسيد . عمار سپر پوستين خود را در برابر وى گرفت . ابن‌يثربى با شمشير ضربتى زد و شمشيرش در آن سپر فرورفت و بيرون نيامد . در اين حال ، عمار با شوريدگى بر او تاخت و دو پاى او را قطع نمود و وى بر تهيگاه خويش بر زمين افتاد . آن روز ، عمار نود ساله بود و پوستينى بر تن داشت كه ميان آن را با رشته‌اى از ليف خرما بسته بود .
--------------------------- 301 ---------------------------
( وقعة الجمل ، 161 ؛ تاريخ طبري ، 3 / 525 )
در گزارش ابن‌ابي‌الحديد آمده است : دو ضربه رد و بدل كردند و شمشير ابن‌يثربى در سپر عمار فرورفت . عمار ضربتى بر سر او زد و وى را بر زمين افكند . سپس پايش را گرفت و او را بر زمين كشيد و نزد علي ( عليه السلام ) آورد . ابن‌يثربى گفت : « اى اميرالمؤمنين ! مرا زنده بگذار تا پيش روى تو بجنگم و از آنان همان قدر بكشم كه از شما كشتم . » علي ( عليه السلام ) به وى گفت : « آيا پس از كشتن زيد [ بن صوحان ] و هند و علباء ، تو را زنده بگذارم ؟ نه ، به خدا سوگند ! چنين نخواهد گشت . » ابن‌يثربى گفت : « بگو تا مرا نزديكت بياورند كه سخنى به نجوا با تو بگويم . » على گفت : « تو سركش هستى و رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) مرا از سركشان خبر داد كه تو نيز در ميانشان بودي . » ابن‌يثربى گفت : « بدان كه اگر به تو برسم ، چنان بيني‌ات را گاز خواهم گرفت كه آن را از پيكرت جدا خواهم ساخت ! » در اين حال ، علي ( عليه السلام ) دستور داد تا گردنش را بزنند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 253 )
در اين گزارش ، اشاره گشته كه مبارزه ابن‌يثربى در روز نخست انجام نشده است . اين اشاره را از سخن عايشه مي‌توان دريافت كه گفت : « تا هنگامى كه بني‌ضبه در پيرامون من كشته نشدند ، سر شتر همچنان راست و استوار بود . » البته احتمال مي‌رود كه اين سخن را وى پس از آن گفته باشد و راوى كه از روز اول گزارش مي‌داده ، آن را در ضمن گزارش آن روز آورده باشد .
طبرى گويد : هنگامى كه ابن‌يثربى از پاى درآمد ، آن مرد عدوى زمام شتر را رها نمود و پيش آمد و مبارز طلبيد . ربيعه عقيلى به ميدان وى آمد و با صدايى بلند فرياد برآورد :
اى مادر ما ! در ميان مادرانى كه مي‌شناسيم ، تو بدكردارترين مادري . مادر بايد به فرزندانش غذا دهد و مهربانى كند ! !
آيا نمي‌بينى كه چه اندازه دليران زخمى مي‌شوند و دست و مُچ‌شان قطع مي‌گردد ؟
پس با هم درگير شدند و آن قدر به يكديگر جراحت وارد كردند كه هر دو مردند .
( تاريخ طبري ، 3 / 526 )
--------------------------- 302 ---------------------------
همان روز ، ثمامة بن مثنى بن حارثه شيبانى كشته شد و اعور شنى سرود :
خداوند بكشد كسانى را كه در ماجراى خريبه [ مكانى نزديك بصره ] علباء و حسّان را كشتند .
و نيز مثنى را كه با شمشير از پاى درآمد و همچنين بهترين قارى قرآنشان ، زيد بن صوحان را !
اين حسّان كه وى در شعرش از او ياد كرده ، حسّان بن محدوج بن بشر بن حوط است كه پرچم بكر بن وائل را در دست داشت . هنگامى كه وى كشته شد ، آن پرچم را برادرش حذيفة بن محدوج در دست گرفت و او نيز كشته گشت . از آن پس ، شمارى ديگر از حوطيان پرچم را در دست گرفتند كه آنان هم كشته شدند . ( انساب الاشراف ، 2 / 244 )
سپس محمد [ بن حنفيه ] پيش آمد و پرچم را در دست گرفت و آن را استوار در دست داشت . على بر او بانگ زد : « اى بي‌مادر ! پيش برو ! » محمد پرچم را به دست گرفت و در ميان سپاهيان جمل ، ضربت‌هاى سخت زد و پيش رفت . علي ( عليه السلام ) به او مي‌نگريست و كار وى برايش خوشايند جلوه كرد و گفت :
با آن ضربت بزن ، همچون ضربت زدن پدرت ، تا ستايش شوي . در نبردى كه شعله‌اش برافروخته نگردد ، خيرى نيست .
محمد بن حنفيه ، مدتى همراه با پرچم نبرد نمود و بازگشت . سپس مردى از سپاه جمل به نام عبدالله بن يبرى پيش آمد و چنين رجز خواند :
خداوندا ! من در جستجوى ابوالحسن هستم كه به حقيقت ، به فتنه‌انگيزى شناخته شده است .
او همان است كه در پى وى هستيم ، از اين جهت كه كينه‌اش را به دل داريم و شريعت و سنت را زير پا نهاده است .
علي ( عليه السلام ) به سوى وى رفت و گفت :
اگر خواهى كه ابوالحسن را ببينى و او را به خاطر فتنه‌انگيزى به تير بسپاري ،
امروز او را به چشم سير ، مي‌بيني . پس با ضربت و نيزه‌زدنش او را مي‌شناسى كه آگاه به سنت‌هاست .
--------------------------- 303 ---------------------------
سپس على با شمشير بر وى يورش آورد و به وى ضربتى زد كه شانه‌اش را دريد و او كشته بر زمين افتاد . علي ( عليه السلام ) بر پيكرش ايستاد و فرمود : « ابوالحسن را ديدى و چگونه ديدي ! »
در اين هنگام ، برادر آن فرد به نام عبدالله بن يبري ، رجزخوان پيش آمد :
به شما ضربت مي‌زنم و اگر على را ببينم ، شمشير آبدار خود را عمامه سرش مي‌كنم .
و تير تيز سهمگينى به سويش روان مي‌سازم كه فرزندان و دوستانش بر وى بگريند !
پس علي ( عليه السلام ) به وى سخت يورش آورد ، در حالى كه مي‌خواند :
اى كه در نبرد خويش به دنبال على هستى و مي‌خواهى شمشير آبدار را به وى هديه دهي !
بر جاى بمان تا او را با شمشير خود ديدار نمايى كه والامقام و پاك‌جان و قهرمان و دلير است .
سپس على به وى حمله نمود و به صورتش ضربتى زد و نيم سرش را شكافت .
( الجمل ، 187 )
طبرى نبرد آنان در روزهاى اول و دوم را چنين گزارش داده است : نبرد روز اول تا نيمروز به طول انجاميد و در آن روز ، طلحه از پاى درآمد و زبير از ميدان نبرد بيرون رفت . هنگامى كه افراد به عايشه پناه بردند و كوفيان فقط خواستار ادامه نبرد گشتند و تنها به رهبرى عايشه رضايت دادند ، او نيز آنان را سخت به نبرد برانگيخت . پس به جنگ ادامه دادند تا زمانى كه بانگ رسيد و از هم جدا شدند . آن‌گاه ، بعد از ظهر بازگستند و باز به نبرد پرداختند . آن روز ، پنجشنبه در ماه جمادى الآخره بود . بدين سان ، آغاز روز را همراه طلحه و زبير نبرد نمودند و در ميان روز ، همراه عايشه جنگيدند . سپاهيان براى جنگ به سوى هم آمدند و افراد يمن بصره ، رزمندگان يمن كوفه را و نيز افراد ربيعه بصره ، رزمندگان ربيعه كوفه را در هم شكستند . علي ، سپاهيان مضر كوفه را به نبرد با افراد مضر بصره روانه ساخت و گفت : « از مرگ گريزى نيست ؛ گريزنده را درمي‌يابد و برجاى مانده را رها نمي‌كند . »
( تاريخ طبري ، 3 / 524 )
پس در روز نخست نبرد ، طلحه و زبير از جنگ بيرون رفتند ؛ اما هر دو تا ظهر جنگيدند . سپس عايشه سپاهيانش را به نبرد برانگيخت و پس از نيمروز نيز نبرد نمودند .
--------------------------- 304 ---------------------------
گزارش‌هاى شيخ مفيد و ديگران ، تركيبى از رخدادهاى هفت روز نبرد را در بر دارد و آنان ميان روزهاى هفت‌گانه تمايز ننهاده‌اند . اما به تأكيد مي‌توان گفت كه در همان روز اول ، جمليان آن جوان حامل قرآن و ابن‌بديل خزاعى را كشتند . رخدادهاى ديگر را بايد به قرينه سياق ، به روزهاى گوناگون نسبت داد . البته فروافتادن شتر در روز هفتم رخ داد .

رخدادهاى روز دوم نبرد جمل

ابن‌ابي‌الحديد گويد : شتر همانند آسياب مي‌چرخيد و مردان فراوان پيرامونش حلقه زده بودند . بانگ شتر ، سخت شد و ازدحام مردم پيرامون آن شدت يافت . حتات مجاشعى بانگ برآورد : « مردم ! مادرتان را دريابيد ؛ مادرتان را ! » پس سپاهيان با هم درآويختند و به يكديگر ضربت زدند . - كوفيان به سوى شتر يورش مي‌بردند و مردان جملى همچون كوه از آن پاسدارى مي‌نمودند و هرگاه گروهى كم مي‌شدند ، دوبرابر آنان جايگزين مي‌گشتند . علي ( عليه السلام ) بانگ برآورد : « واى بر شما ! شتر را با تير نشانه رويد و آن را پى كنيد ؛ كه خدايش لعنت كناد ! » پس به سوى آن تير افكندند و هيچ جاى بدنش نبود كه تير به آن نخورده باشد . اندامش از تيرها فرورفتگى و برجستگى يافته و تيرها به آن آويخته و همچون خارپشت شده بود . سپاهيان ازد و ضبه بانگ برآوردند : « ما خون‌خواه عثمانيم ! » و اين را شعار خود ساختند . ياران علي ( عليه السلام ) نيز بانگ برآوردند : « يا محمد ! » و اين را شعار خود برگزيدند . دو سپاه با هم درآويختند و علي ( عليه السلام ) شعار جنگى رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را سرداد : « اى ياري‌شده ، بميران ! » اين رخداد در دومين روز نبرد به وقوع پيوست . هنگامى كه على اين ندا را ساز كرد ، گام‌هاى سپاه جمل سست شد . اين رويداد هنگام عصر صورت پذيرفت ؛ عصر همان روزى كه از سپيده‌دم ، نبرد شروع شده بود . واقدى گويد : سپس دو سپاه از هم جدا گشتند ، در حالى كه كشتگان بسيار داده بودند . البته كشتگان سپاه بصره بيشتر بود و نشانه‌هاى پيروزى براى لشكر كوفه نمود مي‌يافت . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 262 )
نيز ابن‌ابي‌الحديد گفته است : عبدالله بن خلف خزاعي ، بزرگِ بصره كه اموال و املاكش بيش از همگان بود ، به كارزار آمد و مبارز طلبيد و خواست كه فقط خود علي ( عليه السلام ) به نبرد
--------------------------- 305 ---------------------------
وى رود . او چنين رجز خواند :
اى ابوتراب ! به اندازه يك انگشت به من نزديك شو تا من به اندازه يك وجب به تو نزديك گردم ؛ كه كينه تو را در سينه دارم .
علي ( عليه السلام ) به كارزار وى رفت و بى آن كه مهلتش دهد ، ضربه‌اى بر وى زد و سرش را شكافت . ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 262 )
[ در گزارشى ديگر آمده است : ] على بازگشت تا به سوى يارانش رود . كسى از پشت سرش بر وى بانگ زد . او به سوى صدا برگشت و ديد كه عبدالله بن خلف خزاعى است كه در بصره به عايشه منزل داده بود . علي ( عليه السلام ) چون وى را ديد ، او را شناخت و ندا داد : « اى ابن‌خلف ! چه مي‌خواهي ؟ » گفت : « آيا با من كارزار مي‌كني ؟ » علي ( عليه السلام ) گفت : « به آن بي‌ميل نيستم . اما واى بر تو اى ابن‌خلف ! با كشته شدن آرامش نخواهى يافت . تو مي‌دانى كه من كيستم . » عبدالله بن خلف گفت : « فخرفروشي‌ات به من را كنار بگذار ، اى فرزند ابوطالب ! به من نزديك شو تا ببينى كه كداميك يكديگر را خواهد كشت ! » علي ( عليه السلام ) زمام اسب خود را به سوى او گردانيد . راوى گويد : براى ضربت زدن روياروى هم قرار گرفتند . عبدالله بن خلف پيشدستى كرد و ضربتى زد كه علي ( عليه السلام ) آن را با سپر خود دفع نمود .
آن‌گاه ، ضربه‌اى بر وى فرود آورد كه به دست راستش خورد . سپس ضربتى ديگر بر وى زد و كاسه سرش را پراند . ( الجمل ، 188 )
گزارش شده كه كشته شدن ابن‌خلف در روز جمعه يعنى دومين روز نبرد ، رخ داد . ( تجارب الامم ، 1 / 504 )

رخدادهاى سومين روز نبرد جمل

ابن‌ابي‌الحديد گويد : سپس در سومين روز روياروى هم قرار گرفتند . پيشتر از ديگران ، عبدالله بن زبير به ميدان آمد و مبارز خواست . اَشتر به ميدان وى رفت . عايشه پرسيد : « چه كسى به مبارزه با عبدالله آمده است ؟ » گفتند : « اَشتر . » گفت : « اسماء به عزا نشست ! » آن دو بر هم ضربت زدند و يكديگر را زخمى كردند . سپس چهره به چهره شدند و اَشتر ،
--------------------------- 306 ---------------------------
عبدالله را بر زمين افكند و بر سينه‌اش نشست و هر دو سپاه با هم درآويختند . آن سپاه آمد كه عبدالله را نجات بخشد و اين سپاه آمد تا اَشتر را يارى دهد . اَشتر سه روز بود كه گرسنگى كشيده ، چيزى نخورده بود و اين رسم وى در نبردها بود . نيز به پيرى رسيده ، سنش بالا رفته بود . عبدالله ندا داد : « من و مالك را بكشيد ! » اگر مي‌گفت : « من و اَشتر را بكشيد ! » هر دو را مي‌كشتند ؛ اما بيشتر كسانى كه از كنارشان رد مي‌شدند ، آن دو را تشخيص ندادند ؛ زيرا افراد بسيارى بر روى هم بر زمين افتاده بودند . سرانجام ابن‌زبير خود را از زير اَشتر بيرون كشيد و گريخت . اَشتر گفت :
اى عايشه ! اگر سه روز گرسنگى نكشيده بودم ، خواهرزاده‌ات را از پاى درمي‌آوردم .
همان روز كه وى با صداى ضعيف ، در حالى كه مردان پيرامونش را گرفته بودند ، ندا داد : « من و مالك را بكشيد ! »
هنگامى كه آنان را فراخواند ، وى را نشناختند و در حالى كه ميان گرد و غبار ، بر زمين افتاده بود ، اندوهگين گشت .
اين كه غذا خورده بود و نيز نيروى جواني‌اش ، او را از دست من نجات داد ؛ كه من پيرمردى ناخويشتن‌دار هستم .
ابومخنف از اصبغ بن نباته روايت كرده است : پس از پايان ماجراى جمل ، عمار بن ياسر و مالك بن حارث اَشتر نزد عايشه آمدند . عايشه گفت : « اى عمار ! چه كسى با توست ؟ » گفت : « اَشتر . » عايشه گفت : « تو با خواهرزاده من آن كار را كردي ؟ » گفت : « آري . و اگر سه روز گرسنگى نكشيده بودم ، امت محمد را از دست وى آسوده مي‌ساختم ! » عايشه گفت : « مگر نمي‌دانى كه رسول خدا فرمود : “ خون هيچ مسلمانى حلال نيست ، مگر به سبب سه كار : كفر پس از ايمان ، زنا پس از همسرداري ، كشتن ديگرى به ناحق . ” » اَشتر گفت : « اى ام‌المؤمنين ! به خاطر يكى از همين سه ، با او جنگيديم . به خدا سوگند ! تا پيش از آن ، شمشيرم به من خيانت نكرده بود و سوگند خوردم كه پس از آن ديگر همراهي‌ام نكند . » ابومخنف گويد : اَشتر در شمار همان شعرى كه ياد كرديم ، اين ابيات را خواند :
--------------------------- 307 ---------------------------
عايشه گفت : « اى بي‌پدر ! به خاطر كدام كار وي ، او را بر خاك افكندي ؟ كسى را كشته يا مرتد گشته ؛
يا زنا با زن همسردار نموده كه كشتنش روا شده است ؟ » گفتم : « حتما يكى از اين سه در كار بوده است ! »
نيز ابومخنف گويد : حارث بن زهير ازدي ، از ياران علي ( عليه السلام ) ، به شتر رسيد كه مردى مهارش را در دست داشت و هر كس به وى نزديك مي‌شد ، او را مي‌كشت . هنگامى كه حارث بن زهير او را ديد ، پياده با شمشير به سويش حركت نمود ، در حالى كه رجزخوانان خطاب به عايشه گفت :
اى مادر ما ! در ميان مادرانى كه مي‌شناسيم ، تو بدكردارترين مادري . مادر بايد به فرزندانش غذا دهد و مهربانى كند ! !
آيا نمي‌بينى كه چه اندازه دليران زخمى مي‌شوند و سرها و مُچ‌شان قطع مي‌گردد ؟
در اين هنگام ، وى و آن مرد به هم ضربت زدند و يكديگر را مجروح كردند .
جندب بن عبدالله ازدى گويد : آمدم و كنار آن دو ايستادم و ديدم كه دنبال پاهاى خود مي‌گردند و در آن حال بودند تا مردند .
نيز گويد : پس از آن ماجرا ، در مدينه نزد عايشه رفتم تا به وى سلام دهم . گفت : « كيستي ؟ » گفتم : « مردى از كوفيان . » گفت : « آيا در نبرد بصره ، گواه ما بودي ؟ » گفتم : « آري . » گفت : « همراه كدام سپاه ؟ » گفتم : « همراه علي . » گفت : « آيا سخن آن مرد را شنيدى كه گفت : اى مادر ما ! در ميان مادرانى كه مي‌شناسيم ، تو بدكردارترين مادري . » گفتم : « آري . و او را مي‌شناسم . » گفت : « او كيست ؟ » گفتم : « عموزاده من . » گفت : « وى چه كرد ؟ » گفتم : « كنار شتر كشته شد و قاتل خود را نيز كشت . » عايشه گريست ، چندان كه به خدا سوگند ! گمان كردم گريه‌اش بند نخواهد آمد . سپس گفت : « به خدا سوگند ! آرزو مي‌كنم بيست سال پيش از آن روز مرده بودم . » ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 263 )
بلاذرى گويد : آن روز ، جندب بن زهير چنين رجز خواند :
--------------------------- 308 ---------------------------
به عايشه ، آن‌گاه كه وسط دو كوهان شتر نشسته بود ، گفتيم : ما جز تو نيز مادرانى داريم كه در مسجد پيامبر مأوا گزيده‌اند . ( انساب الاشراف ، 2 / 245 )
آن جا كه سخن از سه روز گرسنگى مالك به ميان آمد ، مقصود اين است كه جز مايعات و چيزى مثل عسل ، خوراكى ديگرى نمي‌خورد . ابن‌حاتم گويد : از ابن‌زبير روايت شده كه اَشتر سه روز گرسنگى كشيده بود و جنگاوران عرب هرگاه قصد جنگ داشتند ، چنين مي‌كردند ؛ زيرا از سير بودن در هنگام نبرد بيزار بودند ، مبادا كه نيزه‌اى در شكمشان فرورود و چيزى ناپسند از آن بيرون آيد ! ( الدر النظيم ، 1 / 353 )
شيخ مفيد گويد : هنگامى كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ديد آن سپاه براى نبرد و هلاك شدن ، جرأت و اصرار مي‌ورزند ، به ياران جناح راست خود دستور داد كه به سوى جناح چپ آن سپاه حركت كنند و از ياران جناح چپش خواست كه به جناح راست آن سپاه بتازند و خودش در قلب لشكر قرار گرفت . بسيار زود آن سپاه به لرزه افتادند و شمشيرها بر سرهاى ايشان فرود آمد و از هم گسستند و تعدادى فراوان و بيرون از حد شمارش ، از آنان كشته شدند و از ياران اميرالمؤمنين نيز بسيارى جان سپردند . ازديان به سركردگى كعب بن سور كه مهار شتر را در دست داشت ، پيرامون شتر را گرفتند و آنان كه از هم پاشيده بودند ، نيز به سوى اينان روى آوردند . عايشه بانگ برداشت : « اى فرزندانم ! يورش بريد ، يورش بريد و پايدارى كنيد ؛ كه من بهشت را براى شما ضمانت مي‌كنم . » پس از هر سو پيرامون وى را گرفتند و پيش آمدند تا به سپاه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) نزديك شدند . عايشه رواندازى را كه همراه داشت ، بر خود پيچيد و گوشه راست آن را بر شانه چپش و گوشه چپ را بر شانه راستش انداخت ، همان سان كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) هنگام نماز باران چنين مي‌كرد . سپس گفت : « مشتى خاك به من بدهيد ! » مشتى خاك به او دادند . وى آن را به سوى ياران اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) پاشيد و گفت : « زشت باد اين چهره‌ها ! » و اين كار همان بود كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) با سپاه بدر كرده بود . كعب بن سور زمام شتر را كشيد و گفت : « بارخدايا ! اگر خواهى كه خون‌ها را حفظ و آتش اين فتنه را خاموش كني ، على را بكش ! »
--------------------------- 309 ---------------------------
علي ( عليه السلام ) فرمود : « تو نيستى كه اين سخن را پراندي . خود نپراندي ؛ بلكه شيطان پراند و ان‌شاءالله به سوى خودت بازخواهد گشت . » ام‌ذريح عبدى چنين خواند :
اى عايشه ! اگر آمده‌اى تا ما را شكست دهى و دانه مي‌افشانى تا بر ما چيره گردي ؛
و به روى ما خاك و شن مي‌پاشي ، بدان كه با ضربه‌هاى سخت مواجه خواهى شد ؛
ضربه‌هايى از شمشيرهاى آبدار هنگامى كه با ما مي‌جنگي . و از خون شما هرچه خواهيم ، بر زمين ريزيم . ( الجمل ، مفيد ، 185 )

رخدادهاى روز چهارم نبرد جمل

ابن‌ابي‌حاتم گويد : علي ( عليه السلام ) هنگامى كه ديد آن سپاه در جنگ با او سرسختى مي‌كنند و مقاومت مي‌ورزند ، به محمد بن حنفيه كه پرچم را در دست داشت ، پيام داد : « اى ابن‌خوله ! پيشروى كن و به دل آن سپاه بزن ! » محمد بن حنفيه وعده اطاعت داد . همين سخن و وعده ، بار ديگر تكرار شد . در برابر محمد ، گروهى از تيراندازان قرار داشتند كه به سوى وى تير مي‌افكندند و سرسختى به خرج مي‌دادند . محمد از پيشروى بازايستاد و به يارانش گفت : « اينان به سوى شما تير افكندند و مجروحتان ساختند . هنگامى كه خواستند تير در كمان كنند ، به آنان هجوم آوريد . » علي ( عليه السلام ) بار سوم به وى پيغام داد : « اى ابن‌خوله ! مادرت مباد ؛ پيشروى كن ! » او اجابت نمود ؛ اما هنگامى كه باز هم كندى كرد ، على از استرش فرود آمد و به سوى اسب وى شتاب نمود و شمشيرش را برهنه ساخت و به طرف وى دويد . از پشت بر وى درآمد و دست چپش را بر شانه راست او نهاد و او را از زين بلند كرد و بالا آورد و گفت : « مادرت مباد ! » محمد گويد : « به خدايى كه معبودى جز او نيست ! هرگاه اين رويداد را از او به ياد مي‌آورم ، نسيم نفسش را حس مي‌نمايم . » سپس على پرچم را از دستش ستاند و بر آن سپاه يورش برد . اين رخداد در نيمروز يكشنبه صورت پذيرفت . على در حالى كه به سوى آنان ضربت مي‌زد ، خواند :
با اين به آنان ضربت بزن ، همچون ضربت زدن پدرت ، تا ستوده گردي . در جنگ خيرى نيست هرگاه آتش آن برافروخته نگردد ،
--------------------------- 310 ---------------------------
با شمشيرهاى آبدار و نيزه‌هاى پراكنده و ضربت زدن با تيغ‌هاى تيز و صيقلي .
آن‌گاه ، به سوى آنان حمله برد ، چندان كه در ميانشان قرار گرفت و فرورفت . افراد به جنگى سخت با وى پرداختند و او از آن سوى سپاه بيرون آمد ، در حالى كه تيغه شمشيرش خميده بود . پس آن را با زانويش راست نمود و يارانش پيرامونش را گرفتند و گفتند : « اى اميرالمؤمنين ! ما تو را بس باشيم . » وى به هيچ يك از ما پاسخى نداد و به يارانش چشم دوخت . سپس ديگربار يورش آورد تا در ميان آنان فرورفت و از ديدگان پنهان گشت . پس از مدتى صداى تكبير وى را همچون غرش شير شنيديم . افراد از گردش پراكنده شدند و كناره گرفتند . ما به وى رسيديم و ديديم كه همچون شترى برآشفته و شيرى كه از قُرُق‌گاهش پاسدارى مي‌كند ، ايستاده و سرها و دست‌ها و پيكرها ، در هم فشرده ، پيرامون وى بر زمين افتاده‌اند . گفتيم : « اى اميرالمؤمنين ! ما تو را بس باشيم . » فرمود : « به خدا سوگند ! در آن چه ديديد ، جز خشنودى خدا و سراى آخرت را نمي‌جويم . »
آن‌گاه ، بازگشت و پرچم را به محمد سپرد و فرمود : « اين پسر خوله ! چنين رفتار كن ! » محمد گويد : پرچم را گرفتم و يارانم نيز با من در پرچمدارى همراه شدند . پيوسته با نيزه و شمشير به آنان ضربه زدم تا افراد از پيرامونم پراكنده گشتند . به مردى رسيدم و خواستم تا به وى ضربت زنم . هنگامى كه به رويش نيزه كشيدم ، گفت : « تو را به خدا سوگند ! من بر شيوه على بن ابي‌طالب ( عليه السلام ) هستم . » دانستم كه با اين سخن مي‌خواهد جان سالم به در ببرد . نيزه را از وى برداشتم و او نجات يافت . سپس به وى نگريستم و ديدم محمد بن طلحه است .
محمد گويد : محمد بن خلف خزاعى كه مهار شتر را در دست داشت ، پيش آمد و بر علي ( عليه السلام ) بانگ زد و او را به مبارزه طلبيد . على به نبرد او رفت و سخت بر وى تاخت و با ذوالفقار شمشيرى بر كلاهخودش زد ، چنان كه كلاهخود و سر و گردن و سينه‌اش را با هم شكافت و لبه شمشيرش به برجستگى زين اسب وى رسيد . نه سلاحى مانع او گشت و نه سپرى در برابرش تاب آورد . ( الدر النظيم ، 1 / 348 )
--------------------------- 311 ---------------------------
اين محمد بن خلف ، برادر همان عبدالله است كه علي ( عليه السلام ) را به مبارزه طلبيد و على بر او ضربتى زد و كاسه سرش را پراند . نيز محمد بن طلحه هماورد خواست و اَشتر به ميدان او رفت و وى از اَشتر گريخت و او به قصد كشتنش تعقيبش نمود و وى از او امان خواست و اَشتر از او چشم پوشيد و بر اسبش سوارش نمود و روانه‌اش كرد ؛ اما با ضربتى كه از اَشتر خورده بود ، از پاى درآمد .
محمد بن سليمان گويد : از منذر ثورى گزارش شده كه از محمد بن حنفيه شنيده است : آن روز بر مردى از بصريان يورش بردم . هنگامى كه نيزه را بر سرش آوردم ، گفت : « من بر آيين عمر بن ابي‌طالب هستم . » چون مقصودش را دانستم ، از وى چشم پوشيدم .
( المناقب ، 2 / 337 )
ابن‌ابي‌الحديد گويد : علي ( عليه السلام ) همراه دسته سبز شامل مهاجران و انصار به سوى شتر حمله برد . پسرانش حسن و حسين و محمد نيز پيرامون وى بودند . پرچم را به محمد سپرد و گفت : « با آن پيشروى كن تا زمانى كه آن را در چشم شتر فروكنى و تا آن جا توقف منما ! » محمد پيش رفت و به سويش تير افكندند . به همراهانش گفت : « درنگ كنيد تا تيرهايشان تمام شود ؛ زيرا يك يا دو تير بيشتر برايشان نمانده است . » على كسى را نزدش فرستاد و او را به پيشروى و نبرد تشويق نمود و هنگامى كه كندى او را ديد ، از پشت سرش به وى رسيد و دست چپش را بر شانه چپش قرار داد و گفت : « بي‌مادر ! پيشروى كن ! » بعد از آن ، محمد بن حنفيه هرگاه به ياد اين ماجرا مي‌افتاد ، مي‌گريست و مي‌گفت : « گويا هنوز نسيم نفسش را پشت سرم حس مي‌كنم و به خدا سوگند ! هرگز آن را فراموش نخواهم كرد . » سپس دلسوزى به فرزند ، علي ( عليه السلام ) را فراگرفت و پرچم را با دست چپش از وى ستاند ، در حالى كه ذوالفقار نام‌آشنا در دست راستش بود . آن‌گاه ، يورش برد و در دل سپاه جمل فرورفت . سپس بازگشت ، در حالى كه شمشيرش خم شده بود و آن را با زانويش راست كرد . يارانش و فرزندانش و اَشتر و عمار به وى گفتند : « ما تو را بس باشيم ، اى اميرالمؤمنين ! » اما وى به هيچ يك از ايشان پاسخ نداد و نگريست . سپس به تنهايى به يورش دوم پرداخت و
--------------------------- 312 ---------------------------
به ميان آن سپاه رفت و ايشان را يكان يكان با شمشير زد . مردان از برابرش مي‌گريختند و به راست و چپ مي‌رفتند تا هنگامى كه زمين از خون كشتگان خضاب بست .
آن‌گاه ، بازگشت و باز شمشيرش را كه خميده بود ، با زانويش راست نمود . يارانش يكپارچه پيرامونش جمع گشتند و او را براى خودش و اسلام ، به خدا سوگند دادند و گفتند : « اگر تو آسيب بيني ، دين از ميان مي‌رود . تو اين جا بمان . ما برايت بس باشيم . » وى گفت : « به خدا سوگند ! در آن چه ديديد ، جز خشنودى خدا و سراى آخرت ، چيزى نمي‌جويم . » سپس به پسرش محمد گفت : « اى زاده حنفيه ! اين چنين رفتار كن . » افراد گفتند : « چه كسى را ياراى آن است كه مانند تو رفتار كند ، اى اميرالمؤمنين ؟ » ( شرح نهج‌البلاغه ، 1 / 257 )
بعيد نيست كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) در اين هجوم‌هاى خود از نزديك شتر نيز عبور كرده باشد ؛ اما نخواسته كه خودش به آن ضربت زند .

رخدادهاى روز پنجم نبرد جمل

ابن‌حاتم گويد : وقتى تير صبح ، قلب شب دوشنبه را شكافت ، علي ( عليه السلام ) پيشاپيش يارانش نماز گزارد و سپس فرمود : « اى قنبر ! زره مرا بياور ! » وى زرهش را آورد و على آن را بر خود افكند . اين همان زره رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) يعنى ذات‌الفضول بود . نيز شمشيرش ذوالفقار را آويخت و عمامه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) را كه سحاب نام داشت ، بر سر نهاد . آن‌گاه ، از خيمه‌اش بيرون آمد و بر استر رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) كه دلدل ناميده مي‌شد ، سوار گشت و سپس شمشيرش را كشيد و تكان داد و بانگ زد : « اى گروه مهاجران و انصار ! براى خدا پيكار كنيد و در نبرد با دشمنتان سرسخت باشيد ؛ كه خدايتان رحمت كناد ! » آن‌گاه ، پسرش محمد را خواست و به وى فرمود : « بر اسب خود سوار شو . » وى بر اسبش سوار شد . سپس پرچم را كه عقاب نام داشت و پرچم رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) در نبرد بدر بود ، به دست وى داد و به او فرمود : « اى محمد ! پيشاپيش دسته به پيش رو ! » محمد در حالى كه آن پرچم سياه را در دست داشت و آن را بالاى سرش تكان مي‌داد ، پيشروى نمود .
آن‌گاه ، علي ( عليه السلام ) با سپاهيانش حركت نمود ، در حالى كه حسن سمت راست ، حسين
--------------------------- 313 ---------------------------
سمت چپ ، عبدالله بن جعفر طيار پيش رويش ، و محمد و عون فرزندان جعفر پشت سرش در حركت بودند . عبدالله و فضل و عبيدالله و قثم ، فرزندان عباس بن عبدالمطلب ، نيز برخى سمت راست و برخى سمت چپ وى به حركت درآمدند . مهاجران و انصار هم پيرامون وى حلقه زده بودند . علي ( عليه السلام ) به آنان فرمان داد تا هنگامى كه سپاه جمل حمله را آغاز نكرده است ، حمله نكنند . عدى بن حاتم چنين خواند :
خداى ما ! على را براى ما به سلامت نگاه دار ، آن پرهيزگار را كه مايه بركت است ؛
و آن مؤمن راه‌يافته پسنديده را . و او را راهنماى اين امت هدايت‌يافته قرار ده .
همو را كه رأيش درست است و به گمراهى نمي‌رود . خداى من ! او و فرزندانش را نگاهبان باش !
كه او بر ما ولايت دارد و پيامبر ، او را پس از خود ، به وصايت برگزيد ؛
و فرمود : از اين پس ، او ولى شماست و شما را به ولايت او سفارش مي‌كنم .
سپس علي ( عليه السلام ) اَشتر را فراخواند و به او فرمود : « اى مالك ! با آن سپاه جنگ را شروع نكن تا زمانى كه آنان نبرد را آغاز نمايند و راه بهانه را بر ايشان ببند و حجت را بر آنان تمام كن . » آن‌گاه ، قدرى از روز را